سلام
من مشکلی دارم که امیدوارم با کمک شما بتونم حلش کنم.
من تقریبا در تمام طول عمرم یه مادر بودم. از روزی که خودم و خاطراتمو یادم میاد وظیفه مادری داشتم.
فرزند اول یک خانواده کوچیک با مشکلات بزرگ هستم. 5 سالم که بود مادر شدم , مادر خواهر کوچیکم. و این حالت تا الانم که 26 سالمه با من هست. مواظبشم, نگرانشم, و همیشه همراهش. رشته تحصیلیم با خواهرم خیلی فرق داره ولی تقریبا منم با اون همه درسا را خوندم تا بتونم کمکش کنم.
این مسئله باعث شده که خواهرم هم تو کارا همیشه نیاز به یه همراه داشته باشه و بدون تایید کسی از کارش مطمئن نباشه. آدم موفقیه ولی تا مهر تائید از کسی راجع به کارش نگیره استرس داره.
از طرفه دیگه اینکه من علاوه بر مادری کردن برای اون الان می بینم که برای پدر و مادرم هم دارم مادری می کنم. برنامه ریزی, مدیریت, نحوه پس انداز, نحوه دخل و خرج تو همه چی دخیلم و تصمیم نهایی را می گیرم.
راستش انگار این مادر بودن در من نهادینه شده. هر کسی که تو زندگی برام ارزش داره بعد یه مدت میشه فرزند من. مثلا اگه یه دوست برام خیلی عزیز بشه بعد چند وقت میبینم دارم در حقش مادری می کنم و رابطه از حالت دوستی خارج شده.
دوست دارم از بار این مسئولیت فارق بشم, تو زندگیم نقش های دیگه را تجربه کنم. لطفا اگه تمرینی , روشی به ذهنتون میرسه به من بگین تا از این حالت راحت بشم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)