دوست دارم همه چیو فراموش کنم برای همین دوست دارم هر چیزی که منو یاد آرمان می ندازه دیگه نبینم، خونمون، امید، پدر مادرم، خیابونا، آرزوهام، خودم ، در و دیوار، بچه ها، هیچی کاش می رفتم توی کما نمی دونم...
دوست دارم همه چیو فراموش کنم برای همین دوست دارم هر چیزی که منو یاد آرمان می ندازه دیگه نبینم، خونمون، امید، پدر مادرم، خیابونا، آرزوهام، خودم ، در و دیوار، بچه ها، هیچی کاش می رفتم توی کما نمی دونم...
دوست دارم همه چیو فراموش کنم برای همین دوست دارم هر چیزی که منو یاد آرمان می ندازه دیگه نبینم، خونمون، امید، پدر مادرم، خیابونا، آرزوهام، خودم ، در و دیوار، بچه ها، هیچی کاش می رفتم توی کما نمی دونم...
دوست دارم همه چیو فراموش کنم برای همین دوست دارم هر چیزی که منو یاد آرمان می ندازه دیگه نبینم، خونمون، امید، پدر مادرم، خیابونا، آرزوهام، خودم ، در و دیوار، بچه ها، هیچی کاش می رفتم توی کما نمی دونم...
دوست دارم همه چیو فراموش کنم برای همین دوست دارم هر چیزی که منو یاد آرمان می ندازه دیگه نبینم، خونمون، امید، پدر مادرم، خیابونا، آرزوهام، خودم ، در و دیوار، بچه ها، هیچی کاش می رفتم توی کما نمی دونم...
نمی تونم دروغ بگم اما ته دلم حس بدی نسبت به امید دارم، هر چند عقل و منطقم می گه که اون بی تقصیره اما دلم ازش چرکین شده، بعضی وقتها دوست دارم بزنمش اونقدر بزنمش که خالی بشم، اما ته دلم دوستش دارم و...
نمی تونم دروغ بگم اما ته دلم حس بدی نسبت به امید دارم، هر چند عقل و منطقم می گه که اون بی تقصیره اما دلم ازش چرکین شده، بعضی وقتها دوست دارم بزنمش اونقدر بزنمش که خالی بشم، اما ته دلم دوستش دارم و...
نمی تونم دروغ بگم اما ته دلم حس بدی نسبت به امید دارم، هر چند عقل و منطقم می گه که اون بی تقصیره اما دلم ازش چرکین شده، بعضی وقتها دوست دارم بزنمش اونقدر بزنمش که خالی بشم، اما ته دلم دوستش دارم و...
نمی تونم دروغ بگم اما ته دلم حس بدی نسبت به امید دارم، هر چند عقل و منطقم می گه که اون بی تقصیره اما دلم ازش چرکین شده، بعضی وقتها دوست دارم بزنمش اونقدر بزنمش که خالی بشم، اما ته دلم دوستش دارم و...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه...
یه نقاشی برام کشیده، تازه مداد گرفتن رو یاد گرفته بود، اولین و آخرین نقاشی زندگیش، چقدر خوشحال شده بود از اینکه معجزه مداد رو می دید، با چه ذوقی خطها رو می کشید و بهشون نگاه می کرد، چقدر اون روز...
یه نقاشی برام کشیده، تازه مداد گرفتن رو یاد گرفته بود، اولین و آخرین نقاشی زندگیش، چقدر خوشحال شده بود از اینکه معجزه مداد رو می دید، با چه ذوقی خطها رو می کشید و بهشون نگاه می کرد، چقدر اون روز...
یه نقاشی برام کشیده، تازه مداد گرفتن رو یاد گرفته بود، اولین و آخرین نقاشی زندگیش، چقدر خوشحال شده بود از اینکه معجزه مداد رو می دید، با چه ذوقی خطها رو می کشید و بهشون نگاه می کرد، چقدر اون روز...
یه نقاشی برام کشیده، تازه مداد گرفتن رو یاد گرفته بود، اولین و آخرین نقاشی زندگیش، چقدر خوشحال شده بود از اینکه معجزه مداد رو می دید، با چه ذوقی خطها رو می کشید و بهشون نگاه می کرد، چقدر اون روز...
یه نقاشی برام کشیده، تازه مداد گرفتن رو یاد گرفته بود، اولین و آخرین نقاشی زندگیش، چقدر خوشحال شده بود از اینکه معجزه مداد رو می دید، با چه ذوقی خطها رو می کشید و بهشون نگاه می کرد، چقدر اون روز...
یه نقاشی برام کشیده، تازه مداد گرفتن رو یاد گرفته بود، اولین و آخرین نقاشی زندگیش، چقدر خوشحال شده بود از اینکه معجزه مداد رو می دید، با چه ذوقی خطها رو می کشید و بهشون نگاه می کرد، چقدر اون روز...