ازش خواستگاری کردم اما نمی دونم الان چیکار کنم!!
سلام، پسری هستم ۳۵ ساله که مدتی هست بشدت به دختری در محل کارم علاقمند شدم.
دو سال از من کوچیکتره و توی محل کار حدود شیش ماهه که بهش علاقمند شدم و به طرز واضحی رفتارم باهاش نسبت به بقیه تو این شیش ماه فرق داشته. یعنی میخوام بگم توی رفتارم تا حد زیادی مشهود بوده که بهش علاقه دارم.
خیلی وقتا بهش کمک کردم توی مسائل کاری پشتش در اومدم و..
اونم خیلی باهام رفتار خوبی داره و خیلی وقتا نزدیک به یک ساعت تو محل کار درمورد خودمون، خانواده مون و هر موضوع دیگه ای حرف زدیم و حتی خیلی وقتا حرفای خنده دار زدیم و با هم کلی خندیدیم.
من حتی تو محل کار شده که موقعیت خودمو از نظر کاری به خطر انداختم تا بتونم کاری براش بکنم.
الان حدود ۵ روزه که ازش خواستگاری کردم. یعنی بهش پیام دادم. اونم خیلی با احترام به پیامم جواب داده و گفته جوابش منفیه. ازش پرسیدم میشه اگه امکانش هست دلیلش رو بدونم؟ چون اینطوری ذهنم درگیر میشه.
اونم در جواب گفت که از جانب شما مشکلی و مسئله ای نیست و من چون پدرم برای هفته بعد قرار خواستگاری با یکی از اقوام دور رو مشخص کرده بنابراین ممکنه مسیر زندگی من عوض بشه. پس ازتون میخوام لطفاً اجازه بدین این موضوع همین جا تموم بشه تا فضای کاری سخت نشه.
منم بهش گفتم: بله درسته نباید فضای کاری سخت بشه من خواستم اگه مسئله ای هست حلش کنم اما وقتی اینطوری میگین لابد از طرف شما هم تمایلی نسبت به اون شخص وجود داره و در این صورت من دیگه حرفی نمی تونم بزنم.
اونم تشکر کرد.
فرداش خب من سعی کردم مثل قبل دیگه خیلی باهاش بگو بخند نکنم اما خب بهش سلام کردم و ارتباط عادی کاریمو باهاش حفظ کردم اما اون خودش سعی کرد همون ارتباط صمیمی و بگو بخند رو حفظ کنه. منم خب راستش نتونستم مقاومت کنم و دوس نداشتم فک کنه باهاش سنگین شدم و بی احترامی بهش می کنم. پس منم کم کم دوباره همون ارتباط رو تا حدودی برگردوندم.
الانم کاملاً باهام مثل قبل از پیشنهاد ازدواج دادنم هست و مثل قبل باهام می خنده، ازم تعریف کاری می کنه، باهام صمیمی صحبت می کنه و خلاصه مثل قبل هست باهام. با این تفاوت که راستش خب من دیگه مثل قبل ساعت ها باهاش درمورد مسائل غیرکاری حرف نمی زنم اما اون هر از گاهی سعی می کنه چنین کاری بکنه منم درست جوابشو میدم اما ادامه ش نمیدم که حرفامون ادامه دار بشه.
همه اینا رو گفتم که بپرسم اگه من مثلاً یک ماه و نیم یا دو ماه دیگه ازش بپرسم: ماجرای اون خواستگاری که گفته بود به کجا رسید. آیا این کار خوبیه؟
چون راستش واقعاً نمی تونم ازش دل بکنم. از بس خوش رفتار و مهربون و خوبه که هر روز بیشتر دیوونه ش میشم.
اما راستش تو محل کار این بی قراری و افسردگی و ناراحتی رو اصلاً ابراز نمی کنم و سعی می کنم محکم باشم و حتی با بقیه همکارام بگو بخند هم دارم درحالیکه واقعاً حالم خوب نیست.