تصمیم به جدایی بعد از ۱۰ سال
سلام دوستان
وفت بخیر
شاید این اخرین تاپیک من اینجا باشه،
ممنون میشم برای اخرین بار همراهم باشین.
به سفارش مدیرهمدردی در تاپیک قبلی، مشاوره حضوری هم میرم.اما ازونجابی که اینجا هم کما بیش در حریان زندگیم هستین، دوست داشتم از مشکلم بگم شاید از زوایه جدیدی بهش نگاه بشه.
حدود ۴۰ روزی میشه که با همسرم به مشکل خوردم دوباره،
ازونجایی شروع شد ک برای خواهرم خواستگار اومد(خواستگار که نه ، حالت معارفه داشت و جلسه رسمی نبود)
به ایشون و برادرم نگفتیم
و من کار خیلی بچگانه ای کردم و کفتم مامانم مهمون داره میرم اونجا
خودمم قبول دارم، اما خونوادم واقعا بی تقصیر بودن ونمبدونستن من از ایشون مخفی کردم
( واقعا فکرشو نمیکردم انقدر عکس العمل نشون بده، چون دوستامم میدیدم تا رسمی نشده به همسراشون نمیگن و خودشم معمولا کارای خونوادش به من نمیگه ، واقعا قصد ناراحت کردنشو نداشتم)
از لحظه ای که خواستگار رفت من گفتم شاید خواهرم بخواد ازدواج کنه و یه موردی هست و
ایشونم فهمید مهمونا همون خواستگارا بودن
شروع کرد فحش و بد و بیراه و
خواهرمو بلاک کرد، مادرمو بلاک کرد از همه جا، قسمم خورد دیگ پامو نمیذارم
خلاصه من چندین بار معذرت خواهی و التماس، حتی گریه ک منو ببخش اشتباه بزرگی کردم و
ول نکرد
هفته بعد اومدن رسما خواستکاری
خواهرم خودش شخصا رفت پیشش ، معذرت خواهی کرد که الهام نمیدونم چرا این کارو کرده، ما قصد ناراحتتیتو نداشتیم، تو هم مث برادر من، برادرم هرجا باشه توام باید باشی، بیا و ....
نیومد
دوباره هفته بعدش شب جواب بود
پدرم رفت دلجویی
ک مراسم رسمی ای نبوده و ناراحت نباش و دلخوری بذار کنار و بیا و ...
نیومد
بحث میکردیم تو خونه به شدت و به نتیجه نمیرسیدیم
اخرش ز زدیم مشاور
مشاور گفت به نظرم بهتره حصور پیدا کنی، بهرحال پیش اومده و همه خونواده قصد دلجویی دارن
بهتره تمومش کنی به خوشی
گفت همه اومدن دلجویی جز مادرش
گفتم مادرم بیاد میای؟ گفت نه، فقط میبخشمش ولی نمیام
کاری که کردین خیلی به دلم اومده و من داماد بدی نبوذم که بهم دروغ گفتین
من فک میکردم عضوی از خونوادم و ...
خلاصه روز عقدم نیومد
خود داماد رفته بود شمارشو از دوست همسرم بگیره که راضیش کنه، کفته بود شماره منو بهش ندین من حرفامو زدم ونمیام
خلاصه یک ماه بذترین روزای عمرم سپری شد، هرروز دعوا، بحث، التماس، حال جسمیم خراب
خونوادم خجالت زده
خودم تنها و شرمنده
و باور کنید بدون اینکه بدونم دارم ناراحتش میکنم، طبق چیزی که همیشه دیدم این کارو کردم،
دفاعی ندارم اما هرکاری برای جبرانش میتونستم کردم
خلاصه مشاور حضوریم میرم، ایشون نظرش روی جداییه
و همسرم همه ش گریه و زاری که نامردی و منو به خونوادت فروختی
ما زندگی خوبی داشتیم
تو این ۴سال مشکلی نداشتیم، بهو برای ازدواج خواهرت داری زندگی مارو بهم مبریزی
مشکلم احساس ناامنی توی زندگیمه
که مشکلاتم همبشه چقدر سخت میشه
چفدر حسای بد و روزای تلخ تجربه میکنم برای چیزهایی که شاید عادی باشه، نمیدونم
مشکل از حساسیت منه یا چی
بهرحال مشاورم این اخلاق خودمحوری ایشون رو مشکل ساز میدونه،
و میگه این اخلاق سالهای سال میتونه مشکل ایجاد کنه و
همسرمم میگ هرکس ی خلاق بد داره، خب ابنم اخلاق بد من
من تورو دوس دارم، زندگیم دوس دارم، مشکلم خوانوادته
همونطور که گفتم مراسمارو نمیام، غرورم اجازه نمیده، اما برای زندگیم هر کار دیگه ای بگی میکنم
مشاور میگ من علاقه سالمی نمبینیم، اکر وجود داشت میتونست بیاد شرکت کنه و مساله انقد بغرنج نکنه
خوشحال میشم نظر شمارو بدونم
(این دلیل جدایی من نخواهد بود، این فقط بهانه ای بود برای بیرون ریختن تمام حسای بد)
اینم بگم روزهای خوبم داشتیم، مث هر زوج دیگه ای، و من نمیدونم چه کنم