26 سالمه 6 ساله ازدواج کزدم با همه فحشاش نتونستم ازش دل بکنم
ما حدودا 9 ماهه دعوا داریم
اولش من به شوهرم شک کردم و به روش اوردم شکم رو
بعد گفت تو به من تهمت می زنی لابد فردا هم میگی معتادم من دیگه نمی تونم با تو زندگی کنم و بیا جدا بشیم ، من خیلی بهم ریختم ،داغون شده بودم حسابی نمی دونستم چکار کنم
بعد شوهرم داستان رو عوضش کرد و شروع کرد از ناراحتی هاش که از 5 سال پیش که اول ازدواجون بود تا الان رو گفت .
حدودا 5 ماه ما تو این حال بودیم هر شب دعوا داشتیم و شوهرم بدی های خانوادم و اشتباهات بابامو می گفت همش هم مربوط به 4-5 سال پیش بود
خانواده ها هم متوجه شدن تو این مدت
تا اینکه دیگه دعوا اساسی شد و شوهرم به خانوادم گفت بیان دنبالم
منم که مهریه نداشتم شوهرم ماشین رو زد به نام من و ما توافقی رفتیم که جدا بشیم
ولی شوهرم منصرف شد و اومد دنبال منم
منم راحت قبول کردم
رفتم تو زندگی دیدم واقعا نمی تونم ,یاد فحش و ها توهیناش می افتادم حالم بد می شد و همیشه بع این فکر می کردم که ادمی که میگه دوستم داره چرا 5 ماه انقدر سرد بود چطور تو چشمام نگاه می کرد می گفت دوستت ندارم و می خوام جدا بشم ،مگه ادم به شبه تغییر م یکنه
تو این مدت هم من که ادمی بودم که تو دعوا گریه می کردم ولی بعد از اون حرف های زشت شوهرم منم قاطی کردم و فحش هاشو با فحش جواب دادم
خلاصه یبار خیلی بد دعوامون شد فحش های بدی به هم دادیم،شوهرم به خانوادم زنگ زد فحاشی رد من زنگ زدم به باباش گفتم ایشالا کاری که با من کردی سر بچه هات بیاد و شوهرم وقتی بابام اومده بود دنبالم از بالکن بد و بیراه می گفت
راستی اینم بگم که تو این مدت چندین بار تو کیفش ترامادول دیدم و خودش چند روز پیش گفت که گل (حشیش) می کشیده یکم
دعوامونم سر همین بود چون من به باباش گفتم ترامادول خوردم
الان من نمی فهمم چرا نمی تونم از این ادم دل بکنم