سلام من 36سالمه،دوتا دختر دارم،که یکی 20و یکی 12ساله اس،وقتی ک ازدواج کردم سنم خیلی کم بود،18سال با همسرم زندگی کردم،اعتیاد داشت،خیلی آزار و اذیتم میکرد،اصلا آسایش نداشتم،نه من نه دخترام،من شاغل بودم،یادم میاد که حتی پیش میومد ک بخاطر پول موادش منو کتک میزد،بددل و بدبین بود،بااینکه دوستش داشتم ولی چون اواع خونه رو واسه همه سخت کرده بود و هرروز کتک کاری داشتیم و بچه هام صبح باگریه میرفتن مدرسه،من مجبور شدم ازش جدابشم،خیلی تلاش کردم که ترک کنه،ولی خود شمایل نبود و فقط به خاطر من چندماه نمیکشیداما بعد دوباره میرفت سراغ شیشه،با هزاربدبختی ازش جداشدم و بچه ها رو هم بجای مهریه ام گرفتم،هیچ حق و حقوقی دریافت نکردم،الان که5سال از جداییم میگذره،حتی از بچه هاش سراغی نمیگیره و نفقه هم نمیده،من 2سال پیش بدلیل فشار مالی و مشکل جسمی ک واسم پیش اومد و دیگه نتونستم کارکنم،وقتیکه یه پسر مجرد از من خواستگاری کردقبول کردم و زمان خواستگاری هم بهش گفتم که اولویت اول و آخر من بچه هام هستن،میخوام هم خودم هم اونا توی رفاه و ارامش باشن،اون قبول کرد،خلاصه ازدواج کردیم،بماند که توی خریدای جشن و حلقه و... خساستش رونشون داد،یعنی من فقط با یه حلقه و یه جفت گوشواره اون هم دست دوم زنش شدم،فکرمیکردم توی زندگی بهترمیشیم،سعی کردم واسش بچه بیارم که احساس کنه این زندگی مربوط به اونم هست،خیلی خون به دلم کرد،بااینکه من همه سعی ام فقط بخاطراون بود،اون حتی یه سفر منو نبرد،فقط یه بار یه سفرراه نزدیک داشتیم که منو به گریه انداخت،خیلی آدم سرد و خسیس و افسرده ایه،من هیچی از حقوقش نمیدونم،همه چی رواز من قایم میکنه،همش بهم دروغ میگه،فقط از دختر بزرگم حساب میبره که دست روم بلند نمیکنه وگرنه چندبار در غیاب اون،اینکار رو هم کرده،اون وقتی بامن ازدواج کرد هیچ قدمی واسم برنداشت،من خونه اجازهره ای و ماشین داشتم،هیچی بااومدنش به زندگیم بهتر نشد که بدتر هم شد،توی این همه سختی وپشیمونی یه نفر به زندگیم وارد شدکه خیلی بهم امید میداد حتی جوری بهم انرژی میدادکه من بخاطراون الان تقریبا یه ساله که ورزش میکنم،اون تمام دارایی و خونش رو فروخت و الان میخوایم باهم یه مغازه بزنیم چون میدونه که من واقعاازلحاظ مالی مشکل دارم،منم اونو دوست دارم،از طرفی به شوهرم هیچ حسی ندارم،چون اون موقع که بهش احتیاج داشتم لصلاکنارم نبود،مثلایه چشمه کوچیکش رومیگم،،من میخواستم واسش کم نذارم واسه تولدش خواستم سوپرایزش کنم تمام پول توجیبی که بهم دادهبود خرج کردمو واسش هدیه خریدمو تولد گرفتم که بدونه واسم مهمه،ولی اون چون ازاین قضیه بو برده بودشب تولدش ک همه چی آماده بود خونه نیومد،،اماروز تولدم که شد با پوزخند گفت فقط میتونم واست یه عطرگرمی بخرم،حتی همونم بهم نداد تولدمم تبریک نگفت و 14روزرفت سرکار،،،بماند ک به جزاین خیییلی وقتای دیگه دلمو شکست و هیچی نگفتم،،اون منو نسبت ب خودش سردکردو منم خیلی بهش فرصت دادم،،اماالان دیگه هیچ حسی بهش ندارمو یه نفر هم توی زندگیم هست که بهم امید داد و نذاشت ک از پا بیفتم،،من توی یه دوراهی گیرکردم،اصلاگیجم،،
میخوام ازش طلاق بگیرم اما بهش نیاز مالی دارم اونم بیشتر بخاطربچه هام چون دخترم داره دانشجومیشه و اون یکی هم خیلی خرج داره،من از پس اینا برمیام اما نه یهویی،از طرفی یکی توزندگیم هست کهمیخواد بهم کمک کنه اما بااون رستورانی که داریم میزنیم نمیدونم اصلاکارمون میگیره یانه،میتونم از پس هزینه ها بربیام یانه،ازطرفی زندگیم با شوهرم خیلی سرده و بهش علاقه ای هم ندارم یابهتره بگم نذاشت علاقه ای توی دلم بمونه،و فقط نیاز مالی هستش ک منو پیش اون نگه داشته،
واقعا نمیدونم چکارکنم،لطفاراهنماییم کنید،میخوام طلاق بگیرم اما نمیدونم ته این راه چیه و میتونم از پس همه چیز بربیام یانه!!

