ترس من از ازدواج(ریشه یابی این ترس موهومی)
سلام معذرت می خوام طولانیه ولی روانه زود میخونینش
یکی بود یکی نبود یه پسری بود که تو دانشگاه قبول شده بود
یکی از ویژگی های این پسر که من باشم زیبا پسند بودن بود یعنی خانومایی که چشمای بزرگ و صورت زیبا داشتن و آرایشم می کردن مخصوصا غلیظ توجهشو جلب می کرد!
هر چند شاید خجالت مانع نگاه کردن میشد!
از همون ترم اول یکی از همکلاسیا توجهمو جلب کرد چشم و ابروی خوشگل چشمای عسلی بزرگ و زیبا مثل کارتونهای ژاپنی که چشمهای دخترارو بزرگ و اندازه ی پیاله میکشند
قد بلند و اندام کشیده
و من عاشق شدم وقتی دیدمش قلبم فرو ریخت
نکته ای که این وسط بود این بود که ایشونم به من توجه نشون میداد و با نگاهاش تعقیبم می کرد
یادمه تو کلاس توجهش به من بود نگاهش با من بود بعضی وقتا عمدا منو نگاه می کرد و این منو بیشتر رویایی می کرد و ترغیب که برم جلو
بالاخره دلو به دریا زدیم بو بار اول گند زدیم به هر چی
رفتم باهاش حرف بزنم ولی جلو دوستاش تو خروجی کلاس و شماره ای که تو دستم بود رو نشون دادم و .... فکر کنم همه دیدن(ناشی بودم) و این براشون بد شد
و ایشون قبول نکردن و ....... ولی باز تو کلاس ها نیگام می کردن طوری که فکر می کردم علاقه دارن
چند بار رفتم ( دفعه های اول تابلو بود و موجب ناراحتی ایشون اینو دوستام گفتن)
ولی قبول نمی کرد ولی وقتی مثلا فرداهاش میدیدیم همدیگرو بازم با نگاهاش منو جذب می کرد
چند بار هم رفتم ولی جواب نداد ولی خوب برخورد می کرد و نگاهاشو ادامه میداد
منو چند ترمی دنبالش کشید منم درسو ول کرده بودم نمراتم ضعیف بود
تا اینکه فهمیدم با یکی از همکلاسیام دوست شده خیلی داغون شدم و اعتماد بنفسم از بین رفت کارم شده بود گریه و گریه.......... من بهتر بودم ولی.......... چرا با اون اگر چه خیلیل می گفتن با اون دوست نیست و به توافق نرسیدن و ......ولی رابطه داشت بعد ها فهمیدم دوست پسر هایی هم داشته( البته شنیدم)
این شد که من همیشه حس کردم جذاب نیستمو ترسو چند وقته مهمون دلم کرده و نمی تونم به دخترا خوشبین باشم و .......... ترس از خیانت تو دلم افتاد و اینکه من این بلا ممکنه دوباره اتفاق بیفته
نفهمیدم رابطشون همکلاسی بوده یا لاو ولی ..........
RE: ترس من از ازدواج(ریشه یابی این ترس موهومی)
هکتور جان به جای این فکرا بشین درساتو بخون. هر نگاهی اون معنی رو که خودت فکر کردی نداره. بعضی از دخترا کلا عادتشونه که توی توجه و لطف باشن. بد هم نیست کارو بارشون بهتر راه می یفته! یعنی اون نگاها معنیش لزوما این نبوده که شما رو دوست داشته یا نداشته یا هر چی. استنباط خودت بوده. تازه اگه مطمن بودی باید واقعا می رفتی باهاش صحبت می کردی.
عاشقی توی سن پایین که ادم کم تجربه است معمولا همراه خجالته و دل دل کردن و یه حسی که ادم انقدر روش نمی شه زل بزنه و به یکی نگاه کنه. این بیشتر همون حالت جلب توجهه. البته ممکنه یه ابراز علاقه ی کم هم باشه نمی دونم. ولی اگه الانم مطمنی و ازدواج نکرده برو باهاش صحبت کن و بگو می خوای باهات ازدواج کنه. جداقل تکلیف خودت روشن می شه.
بازم بهترین کار به نظر من اینه که بشینی درستو بخونی.
RE: ترس من از ازدواج(ریشه یابی این ترس موهومی)
بسیار متعجب از شما :163:که سابقه عضویت در تالار داری و و بهره نگرفتی .
دنبال دوست دختر هستی؟ و داری تعریف هم می کنی ؟ اونهم توی همدردی ؟ که میدونی شدیداً مخالف این روابط هست ؟!!!!!!!!!!!!!
جناب هکتور ، برو خدا را شکر کن که ارتباطی برقرار نشد . مشخصه که خدا هوای تورا دارد که توی این رابطه و دامها نیافتی اما متأسفانه گویی خودت اصرار داری :316:
بهتره نگاهت را حفظ کنی و متمرکز روی درست باشی . جذب ذخترها به معنای اعتماد به نفس نیست . شما عزت نفست ضعیفه که فکر می کنی ارزشت در اینه که بتونی دختری را جذب کنی و باهاش رابطه برقرار کنی . بهتره با وقار و حفظ نگاهت دنبال درس باشی .
با این روحیه و معیاری که از خود ارائه کردی برای آینده و انتخاب صحیح همسر نگرانت هستم:305: . بعید نیست چشم و ابروی دلربایی هوش از سرت ببره و دیگه به هیچ چیز توجه نکنی و خوب نشناسی و اگر هم بشناسی و ببینی سنختیتی از جهت روحیات و خلقیات با هم ندارید نادیده بگیری و بخاطر چشم و ابرو و رنگ و عارض دختر با او ازدواج کنی و چندی بعد بخاطر اختلافاتتون بیای تالار و بگی کمک :324:
.
RE: ترس من از ازدواج(ریشه یابی این ترس موهومی)
سلام یه لحظه دست نگه دارید لطفا STOP
ممنونم ولی مثل اینکه اشتباهی رخ داده این قضیه مربوط به چند سال پیشه و من نه ارتباطی دارم باهاش و نه می بینمش اصلا نمیدونم ازدواج کرده یا نه
تو دلم مونده بود
من قصد ازدواج داشتم یعنی عاشق شده بودم
در مورد معیارهام حق با شماست من به ظاهر اهمیت خیلی زیلادی می دادم ولی الان درسته زمینش هست ولی عاقل تر شدم ولی منکر این نمیشم که وقتی چنین خانومایی رو می بینم دلم میریزه ولی نزدیک نمیشوم
من بحثم اینه که اون ماجرا باعث شده بدبین بشم یا شاید از قبل بودم و این بیشتر کرده
حس می کنم کسی رو نمی تونم نگه دارم یا عاشقم بشه
در صورتی که من تیپو قیافم خوبه