سلام من 20سالمه وجونم اما از زندگیم لذت نمیبرم 7ماهه عروسی کردم اما انقد تو نامزدیم بدی دیدم که از زندگی الانمم خسته شدم من خیلی احساس بدی دارم گاهی فکر میکنم کاش هیچوقت عروسی نمیکردم...............میخام تمام زندگیمو بگم تمام عقده هام تمام سختیهایی که کشیدم من یه دختر ساده ام یه دختری که بچه بازی هامو کنار نزاشتم 18سالم بود که نامزدم کردم با دوست پسرم که یه تار موشو با دنیا عوض نمیکردم راستش اون هیچی نداره فقط یه خونه داره که به اسم مامانشه دیگه هیچی از خودش نداره نمیدونم از کجا بگم من تو زندگیم خیلی اشتباه کردم بزرگترین اشتباهم
بزرگترینش از دست دادن بکارتم تو نامزدیم بود راستش من خیلی ساده و کم تجربه ام و هیچی راجع به سیاست زنونه نمیدونم توی نامزدیم اصلا به من خوش نگذشت انگار نه انگار عروس یه خانواده ام اونا هیچ کاری برام نکردن هیچی .پاگشام نکردن برام عیدی نمیخریدن انگار فقط منو به نام شوهرم کردن وتموم شد خانوادم فکر میکردن من اقا بالاسر دارم و برام خرج میکنه در صورتی که اونم هیچ کاری برام نکرد هیچی نه خودش نه خانوادش نه هیچ کس دیگه خانوادش ادمای فوق العاده بی فرهنگ وخسیس بودن خیلی خیلیییییییییییییییییییییی یییی یه خاهر بدجنس داره که هیچوقت نمیبخشمش اصلا خانوادشو نمیبخشم . خلاصه تا اینکه 4 ماه از نامزدیم گذشت ونامزدم به من گیر داد که مهریمو ببخشم(این خاهشش از جایی سرچشمه میگیره:وقتی با هم دوست بودیم خانوادش اصلا موافق از دواج منو همسرم نبودن و با اصرار شوهرم اومدن خاستگاری0من 2تا خاهر دارم که هردو مهریشون 600تاست وقتی بابام اینو عنوان کرد اونا دمشونو گذاشتن رو کولشونو رفتن و مهریه رو بهونه کردن.......ولی منو شوهرم هنوز با هم دوست بودیم ومنم که خیلی از کار مامانش اینا ناراحت شدم با مسیج بهش گفتم یعنی واقعا انقد مهریه براشون مهمه که پا رو خاسته پسراشون میزارن؟من مهریه برام مهم نیست مهم عشق ماست حتی بخشیدن مهریه برام مثل اب خوردنه ولی بهش نگفتم که من بعد عقد میبخشم هیچوقت چنین حرفی نزدم خلاصه یکسال گذشت اونا اومدن خاستگاری به اصرار شوهرم. ومن با مهریه 414همسرش شدم)
تا اینکه 4ماه بعد عقد گیر داد اگه منو دوس داری بدون اینکه به کسی بگی مهرتو ببخش و منم بدون چون و چرایی بخشیدم و 2روز بعد اینکارم مثل .....پشیمون شدم واقعا کار اشتباهی کردم احساس کردم اخلاقش تغییر کرده نسبت به من بیخیال شده خلاصه نتونستم طاقت بیارم به خانوادم گفتم و مورد سرزنششون قرار گرفتم عذابای من داشت شرو میشد فقط کافی یه لحظه خوتونو جای من بزارید باکره که نبودید هیچ مهریه هم نداشتید بعد کلی کلنجار رفتن با خودم به خاهرم موضوع دختر نبودنمو گفتمو مادر بیچارم و بیشتر عذاب دادم.....چند روز بعد بخشیدنه مهریم مادرش اومد جلو درمون گفت دختر بیوتو نمیخایم میدونید من چه حسی داشتم حس مردن حس تنفر از خودم و حس وابستگی شدید به شوهرم با همه سختیاش 1ماه گذشت وتو این یک ماه ما هیچ رابطه ای نداشتیم اومد و گفت مهریشو بر میگردنم و گفت بچگی کرده غلط کرده و منو دوست داره................... بابام راضی نبود عروس این خانواده بی شرم و گرگ باشم اما من عاشقش بودم با همه بدیاش دوسش داشتم با همه خسیسیاش باهمه گول زدناش ولی از خانوادش متنفرم که از موقیت من سو استفاده کردن الانم که ازدواج کردیم هیچ رابطه ای با خانوادش نداریم خلاصه با اینکه خانوادش منو نخاستن من بابامو راضی کردم که با هاش زندگی کنم هر چی دفتر اسناد رسمی و محضر رفتیم گفتن دیگه نمیشه مهریه اضافه کرد ما هم چاره ای نداشتیم بابام ازش خاست که یه دست نویس ازش داشته باشه که بگه پشیمونه ومهریمو بر گردونده خلاصه الان من ازدواج کردم نمیتونم به دوران سیاه نامزدیم فکر کنم نمیتونم تحمل کنم بدون من شوهرم خانوادشو ببینهشوهرم خیلی خسیسه تا حالا یه لباس برای خودش نخریده خیلی سخت میتونم ازش پول بگیرم و .......خیلی خیلی خسیسه نمیدونم چیکار کنم من تو ذهنم یه مرد خوب یه مرد پول دار نیست مردیه که کار کنه چول بیاره هرچند کم تا حالا پولی نیاورده احساس میکنم همه چیزو از من پنهون میکنه و دروغ هم زیاد میگه خلاصه کمکم کنید بتونم ارامش داشته باشم سیاست داشته باشم مردمو اهل زندگی کنم چون فقط 24سالشه احساس میکنم هنوز نفهمیده که مسولیت داره دوس دارم زندگی راحتی داشته باشم وقتی با هم بحث میکنیم میگه غلط کردم که دوباره برگشتم باید تو نامزدی ولت میکردم مامانم هرچی گفت راست گفت و من گوش نکردم خلاصه ما همیشه دعوا داریم تا اسم خرج خونه و پول میاد ما دعوا میکنیم من باید چیکار کنم؟ممنون که برام وقت گذاشتید
چرا کسی کمکم نمیکنه
:302:
چهطور رابطم با شوهر خوب باشه چطور بتونم بدون دعوا خرج کنم خرید کنم به خدا من ولخرج نبستم اما دوس ندارم این وضعم باشه[size=x-large]
