-
به پوچی رسیدم
سلام.نمیدونم واقعا از کجا شروع کنم.
انقدر از دنیا خسته و غمگینم که حد نداره..
احساس پوچی می کنم،احساس بی هدفی...
نسبت به اطرافیانم از نظر خودم زندگی بهتری دارم.ولی اون چیزی رو که میخوام ندارم.
دختری 20 ساله ام که 3 ساله با پسری 27 ساله دوستم.که خدا رو شکر رابطه ی خوب و عاقلانه و منطقی ای رو داریم و مشکلی نداریم باهم،نه خودمون،نه خانواده ها،نه سطح زندگی ها...از این لحاظ همه چی خوبه.
فقط مشکل اینجاست که ما میخواهیم ازدواج کنیم ولی مشکلی که اینجا وجود داره من فرزند سوم خانواده ام و 2 خواهر بزرگتر ازمن که اولی 31 و دومی 24 ساله هستند ازدواج نکرده اند
و این موضوع باعث میشه که من هر وقت به ازدواج فکر میکنم بعدش سریع توو دلم سرکوبش کنم..
البته خانواده ها تقریبا در جریان هستند..خانواده ی اونا که همشون در جریانند.خانواده ی منم مادرم و یکی از خواهرام..
خسته شدم..از همه طرف بهم داره فشار میاد..نمیدونم نوشتن این حرفا اصلا جوابی جز صبر براش هست؟؟
پس چرا خدا جواب منو نمیده؟
من توی همه ی زمینه های زندگیم در حال پیشرفتم جز این موضوع که اتفاق نمی یوفته
نمیدونم اینکه میگن ازدواج قسمته واسه چه زمانیه؟
چرا برای من و خواهرام اتفاق نمی افته؟
در صورتی که از لحاظ زیبایی ظاهر و سطح خانواده ها مشکلی نداریم
امیدوارم بتونیین کمکم کنین.....لطفا
-
RE: به پوچی رسیدم
سلام مهرک جان
به کلبه همدردی خوش آمدی
مهرک عزیز، اول از همه می خوام بهت یه چیزی بگم و اون اینکه روزگار در عین زیبایی هاش گاهی خیلی بی رحم می شه و ما رو خیلی سخت در معرض آزمایش ها قرار می ده تا کسب تجربه کنیم.
اگه همه چیز مطابق میل ما باشه، هیچ وقت ساخته نمی شیم و در برابر اولین مشکلات شکسته می شیم.
عزیز دلم به قول خودت شما در هیچ زمینه ای کمبود نداری و همه چیز برات فراهمه. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
ببین خانمی ظاهرا شما هم شدی جزء اون دسته از کسانیکه با اولین ناملایمت زندگی می شکنند. قرار نیست که همیشه زندگی به ما بگه "چشم قربان"، گاهی من ما باید بهش بگیم "اطاعت".
عزیزم ازدواج تازه شروع یه مرحله جدید از زندگیه با مشکلات خاص خودش. همسر بودن، مادر بودن، اینها یه فرد قوی و با روحیه میخواد. سعی کن از خودت یه انسان قوی بسازی و بعد به ازدواج فکر کنی.
خانمی یه چرخ تو تالار بزن، مشکلات بقیه رو ببین. اونوقت به خودت می خندی که با اولین ناملایمت زندگی چقدر زود به بن بست رسیدی!
خب عزیزم خواستم یه کم به خودت بیای و بدونی که مشکلت اونقدرها هم مشکل نیست. اما در مورد مساله ازدواجت توصیه ام بهت اینه که هرچی بیشتر با خانوادت صمیمی بشی. الان تقریبا شرایط عوض شده و ترتیب سنی ازدواج خواهر تقریبا از بین رفته و صددرصد خانواده ات هم این رو درک می کنن. به مادرت (یا فرد دیگه ای که تو خانواده بهش نزدیکتری و تقریبا تو خونه دیگران حرفش رو می خونن) بگو که قراره برات خواستگار بیاد. (البته اول مطمئن شو که حتما دوستت می خواد بیاد خواستگاریت)
بگو اگه به همین صورت باشیم ممکنه من در شناختم اشتباه کنم. می خوام زیر نظر خانواده و با نظارت اونها به شناخت دقیق برسم. شما سر صحبت رو باز کن و خیلی منطقی توضیح بده که بهتره همتون موقعیتهای ازدواجتون رو مستقل از هم بررسی کنید و این فرصت ازدواج مناسب رو برای هرسه تاتون بیشتر می کنه. انشاءا.. که خانواده هم درکت می کنن و باهات همکاری می کنن.:72:
توکلت به خدا
-
RE: به پوچی رسیدم
سلام مهرک جان،
من خودم اینجا تازه واردم ولی توی این مدت کوتاه دوستای خیلی آگاه و خوبی پیدا کردم، فقط می خواستم بگم که برای پیداکردن راه حل مشکلت جای خوبی اومدی،
به نظرم تو هم مثل من زود توی مشکلات زندگی کم میاری و کم طاقتی!! من هم هنوز نتونستم این مشکل رو حل کنم و فکر می کنم خیلی جاها به خاطرش ضربه خوردم، پس بهت توصیه می کنم که همون طور که آسمان آبی عزیز گفت صبور باشی، امیدوارم به زودی همه چیز به خوبی پیش بره، نگران نباش.
موفق باشی.
-
RE: به پوچی رسیدم
مهرک خانوم،
شما خودت بهتر خانواده ات را می شناسی. آیا واقعا به ترتیب سن ازدواج کردن براشون مهمه؟؟ یعنی اصلا امکان نداره که شما زودتر بتونی ازدواج کنی؟؟
شاید این فقط تصور شماست، آخه این روزها تو اکثر خانواده ها دیگه رعایت این ترتیب زیاد مهم نیست.