یکی دوباره که می ریم خونه مادر شوهرم جاریمم هست رفتارش کلی فرق کرده تا حالا محل نمی داد بااینکه من بزرگترم من همیشه سلام و احوال پرسی می کنم الانم از وقتی فهمیدم از زبون من دروغ گفته رفتارم باهاش سرد...
یکی دوباره که می ریم خونه مادر شوهرم جاریمم هست رفتارش کلی فرق کرده تا حالا محل نمی داد بااینکه من بزرگترم من همیشه سلام و احوال پرسی می کنم الانم از وقتی فهمیدم از زبون من دروغ گفته رفتارم باهاش سرد...
خیلی وقته این تاپیک رو گذاشتم همونطور که گفتم شوهرم ازم خواست که موضوع رو به اون واگذار کنم خودش حلش کنه ولی فکر می کنم تو این مدت که یه کم رابطه مون با خانوادهاش بهتر شده دیگه نمی خواد همه چیزو...
سلام عزیز من هم مشکل شما رو داشتم تا وقتی همسرم رو زیر ذره بین داشتم اوضاع خراب بود تا اینکه دیگه بی تفاوت شدم البته خیلی سخت بود خیلی اذیت شدم ولی از پسش براومدم و الان چند ماهه که قضیه تمام شده و...
آره حالا بعد چهار سال درس وقتی که با خانواده همسرم مشکل پیدا کردم و خواهرش می خواست از اون علیه من استفاده کنه (براتون تعریف می کنم ) حالا این عشق برگشته و خیلی قشنگ تر از قبل دوستش دارم اخه توی این...
من اونا رو واقعا دوست دارم بخصوص وقتی می بینم چقدر برادرام اونا رو دوس دارن و اونا هم برادرامو دوس دارن اصلا به رابطه خواهر شوهری فکر نمی کنم می دونین فکر می کنم این طرز فکر اشتباه در مورد مادر شوهر...
برات خوشحالم منم مثل تو بخشیدم ابجیم میگه بلاخره کارای خوبی هم کردن وقتی بدی می بینی اونارو بیادت بیار راحت تر می بخشی راس میگه به خاطر خودمون باید ببخشیم
به نظر من شما باید اونجوری که می تونی باشی نه اینکه به خاطر مادر همسرت پاشین برین اونجا هر وقت که می تونین برین اگه اعتراض کرد واقعیت رو بگین بگین وقت نداشتین اگه بخواین به خواسته هاش اهمیت بدین باید...
الان که شروع کردم به نوشتن خدا رو شکر می کنم که اینجا رو پیدا کردم تا بلاخره بتونم حرف بزنم فکر می کنم این تاثیر زیادی در من خواهد داشت چونکه خوب خودم رو شناختم وقتی از چیزی ناراحت هستم باید درموردش...
تصمیم گرفتم همه ناگفتنی هامو اینجا بنویسم هرکی دوس داشت می تونه منو خوشحال کنه و نظرشو بنویسه و یا راهنمایی ام کنه می خوام اینجا درد دل کنم تا سبک بشم که مجبور نشم پیش نامحرما حرف بزنم و این مشکلات...
سلام اوا جون من اگه جای تو باشم فقط با بچه هاش سرو کله می زنم یعنی تمام وقتم رو که با همیم به بچه هاش اختصاص می دم و فقط ضرورریات رو توجه می کنم این جوری می فهمه که حرفاش برات مهم نیس مثلا وسط حرفاش...
سلام
من این تجربه رو داشتم خیلی برای من قابل تحمل نبود فکر می کردم چون همسرم پسر اولشونه ذوق زدن و دوس دارن برای همین همیشه خوب پذیرایی می کنم ولی هفت سال این ماجرا ادامه داشت تا اینکه بینمون بهم...
وسلام ویدا جون اخرش هدفمو نوشتم راس می گی سوال نبود ولی جواب بود اخه فک کردم تجربه های موفق روهم بنویسیم انگاری که به سوالی که جوابشو بلدم جواب دادم همین
دوتا زن داداش دارم بزرگه اوایل اصلا با ما خوب نبود چون تفاوت سنی زیادی داشتیم حس می کرد باید فقط امر و نهی کنه و ایراد بگیره خیلی دختر خوبی بود همه دوستش داشتن اما بعد ازدواجشون از لحاظ شغلی به...
همسرم کاملا منو میشناسه و می دونه که من این حرفا رو نزدم خودشم میگه تو اروم باش بذار من همه چیزو درس می کنم مسائل زیادی بوده که منو درگیر کرده ولی این یکی آخری بدجوری ناامیدم کرده می دونید از اینکه...