پنجشنبه 03 بهمن 92, 20:22
دوست عزیز خب به خودکشی فکر کردی ،چه نتیجه ای گرفتی ؟ خوبه ؟ اینکه بری و پسر کوچولوت ور تنهابذاری خوبه ؟
میدونم که در حد یه فکر بوده چون هیــــــچ مادری نمیتونه دوری بچه اش رو تحمل کنه.
یعنی...
پنجشنبه 03 بهمن 92, 20:12
سلام دوست عزیزم
درد و دل بلند بالات رو خوندم و خوشحالم از اینکه به این نتیجه رسیدی که مسیری که رفتی اشتباه و درصدد این هستی که درسش کنی و اینکه میگی نمیخوای طلاق بگیری این خیلی خوبه .
به نظر من...
پنجشنبه 20 آبان 89, 23:52
آندیاباران عزیز خیلی خوشحال شدم که حال و روز مامان و شرایط خونه بهتر شده... امیدوارم بیایی و خبرای خوب بدی...
صمیمانه برای آرامش زندگیتان دعا میکنم...:323:
پنجشنبه 20 آبان 89, 23:36
عـشــــــــــــــــــــــــــــق اســــــــــت پرسپــــــــــولیـــس
http://www.asriran.com/files/fa/news/1387/2/28/93216_403.gif
پنجشنبه 20 آبان 89, 23:28
اتفاقاخيلي دوست داشتم همچين چيزي براش پيش بيادتابهانه دستم بيفته:316:
[/quote]
دوست عزیزم واقعا فکر میکنی نداشتن این زندگی به شکستن دلت میارزه؟؟؟ آرزو میکنم هیچ وقت طعم خیانت رو نچشی...آرزو...
چهارشنبه 19 آبان 89, 18:59
دوست عزیز آیسان جان...شاید نظر من با بقیه دوستان متفاوت باشه و فقط نظر شخصی خودم رو میگم:
من معتقدم اگر چیزی رو به روش محروم کردن از یه انسان بگیری ناخوداگاه هر وقت موقعیتش پیش بیاد میره...
چهارشنبه 19 آبان 89, 18:43
آزاده جان به نظر منم هیچ چیز بهتر از صحبت کردن نیست...گاهی سکوت و حرف نزدن راجب مشکلات کوچیک باعث میشه که تو ذهنمون بزرگ بشن و تبدیل بشن به یه مشکل... خدا رو شکر شوهر شما هم تحصیلکرده اس هم سنشون کم...
چهارشنبه 19 آبان 89, 18:06
بالهای صداقت عزیز بسیار زیبا و خواندنی بود...با تمام وجودم درکش کردم چون چند سال از دوران کودکی من در جنوب و با این حال و هوا سپری شده...
منتظر فصل های بعدی هستم...
موفق باشی.
سه شنبه 18 آبان 89, 22:45
سلام دوست عزیز...تمام گفتنی ها رو دوستان گفتن و فقط امیدوارم کمی تامل کنی و باتفکر تصمیم بگیری...
میدونی مشکل از کجاست؟ مشکل از اینجاست که تو الان داری فکر میکنی که اگه کسه دیگه غیر از شوهرت کنارت...
سه شنبه 18 آبان 89, 22:22
دوست عزیزم امینه، دوست داری بیشتر از خودت و مشکلاتت بگی؟ چرا مرگ تدریجی؟
شاید کار بزرگی از دستمون بر نیاد اما گاهی همدلی و همدردی به یه دنیا میارزه...
سه شنبه 18 آبان 89, 21:36
همسر عزیزم یادت هست:
روزی که همه عالم "نـــــــــــه" تحویل مان میدادند... روزی که از زمین و زمان برایم "بدبیاری" میبارید روزی که تنها نیازمان یک "بله" بود و یک روی باز هیچ چیز ندیدم جز...
سه شنبه 18 آبان 89, 21:04
بزرگترین آرزوی من اینه که شوهرم به اهداف بزرگ و رویاهاش برسه...اهدافی که به خاطر ازدواج زود بورسیه اتریش رو زیر پا گذاشت و چشمش رو به روی تمام آرزوهاش بست........رویاهایی که اگه من نبودم بهشون...