همفکری در رابطه با موضوع ازدواج
با سلام و تبریک سال جدید با بهترین آرزوها
من خیلی سریع میرم سراغ داستانم و حال این روزام
من 29 سالمه و فوق لیسانسم - کارمند یه دانشگاه با درآمد خوبم سربازی رو رفتم یه خونه دارم و تو مدتی که از سربازی اومدم با وام تونستم 120 ت پس انداز کنم - سطح خانوادگی تقریبا متوسط به پایین - از نظر فرهنگ تقریبا پایین - خانوادم 3 تا پسر - 2 تا دختر که من آخریم - خانواده من از دوستیمون اطلاع دارن
ایرادامنونم بگم:
من یکم مغرورم و در عین ادب مواقعی بوده که خیلی تیز جواب دادم
یکم سخت در رابطه با افکارم و عقایدم عمل میکنم جوری کنه این حس مدیریتم باعث میشه همه به حرف من اعتماد کنن و از نگاه و نظرشون کوتاه بیان
چون تو خانوادمون به حرفا اهمیت زیادی داده نمیشده باعث شده بلند پرواز باشم و هر رویایی رو داشته باشم تا به بعضیاشون برسم و بدی این هم باعث شده یه حرفایی که میزنم مثلا خانواده اونا بگن این با چه منطقی این تصورات در مورد زندگی آیندش و اینه که کار فلان میتونه انجام بده رو میگه؟
ایرادای خانومم و خانوادش:
بعضی وقتا نمیتونه راحت حرفشو به دیگران بزنه - دقیقا دیگران به جز من چون من بهش یاد دادم به من همه چی رو سعی میکنه میگه حتی ناراحتیاش - اما خانوادش میگن این پسره خود رای و دختره ماهم که نمیتونه حرف بزنه پس اینا اصلا باهم چه جوری میخوان مشکلشونو حل کنن
خانومم حالا یا با شناخت یا از رو ترس میگه اگه ازدواجمون بشه هم تا 5 6 سالی خانوادم شاید تورو قبول نکنن و باهات گرم نباشن خودتو آماده کن یعنی اینقدر باید سفت و سخت باشن؟
خیلی سخت گیر و زود قضاوت میکنن مثلا تو تحقیقات به اینکه خیلیا گفته بودن پسره سالم و خانواده آبرومند هستن توجه نکردن و به کوچکترین نکته منفی کوه میسازن و از کوچکترین حرفی یا کاری دنیایی تصمیم میگیرن مثلا پدرم در مهمونی گفت پسره من عین اون پسرای دیگم هر چی بخوای دخترم برات تهیه میکنه با تلاش اما باید بدونی الان چیزی نداره اینم برای این گفت که مثلا من یکوقت دروغی به دختره نگفته باشم؟
اما خانوادش گفتن اینا از همین جلسه اول دارن اتمام حجت میکنن که فردا تو هر چی بگی بززنن تو سرت که ما ک گفتیم پسرمون هیچی نداره ؟!
خانمی که بهش علاقه مندم
29 سال و 8 ماه یعنی از من 8 ماه بزرگتره - از یک شهرستانی که از ما 500 کیلومتر دورن - تحصیلات لیسانس - سطح خانوادگی متوسط به بالا - فرهنگ تو یه بخشایی خیلی خوب اما سنتی - 2تا دختر فقط هستن - خانواده از دوستیمون اطلاعی ندارن
من 7 سال پیش تو دانشگاه ترم آخر لیسانس با خانوم آشنا شدم تا 1 سال و نیم یه رابطه معمولی بود اما از اون تایم به بعد یه فرصتی شد که باهم 8 - 9 ماهی زندگی کردیم و بعدش من فوق لیسانس و سربازی تو تموم این مدت نهایتا ماهی یه بار اونم 3 4 روز باهم بودیم و در غیر این مواقع دیگه هفته ای یا بیشتر پیش هم بودیم
میزان علاقمون بسیار بالاس به هم و احساس خیلی خوبی داریم تا حدی که پیش مشاور با تست گفت 80% بهم میخورید ولی یک سری چیزا رو باید بیاید کلاس تا یاد بگیرید کمی مدیریت شرایط رو
و ماجرای اصلی:47::
من سال 94 قبل سربازی رفتم خواستگاری با خانوادم - خب تو نگاه اول که عجیب بود چرا یه پسری از یه شهر دیگه اونم بعد از 4 سال تموم شدن دانشگاه اومده خواستگاری
بعدش اومدن تحقیق خب گفتم یکم از نظر فرهنگی ما پایینیم مثلا روابط خواهرام با عروسا و دامادا با داداشام سرد و تقریبا در حد احترام و نه رفت و آمد خب اولا اینارو بهشون گفتن و بعدم دامادمون چون با من لج بود سر مشکل مالی که داشت و ازم توقع کمک بیجا داشت و من کمک نکرده بودم گفته بود این خسیسه پول دوسته حتما شما وضع مالیتون خوبه که این اومده سراغتون و تا تونسته بود بد گفته بود اخرشم برای اینکه اونارو تحریک کنه گفته بود تحقیقاتون بی فایده است بابک هر چیزی رو بخواد بدست میاره و شما دارید خودتونو فیلم میکنید !
نتیجه باباش گفت بره سربازی حالا فعلا
من رفتم مشاوره گفت رابطه رو مامانت قطع نکنه اروم اروم باهاشون سعی در تصحیح روابط باشه مامانم تو تلگرام یه عیدی پیام داده بود یه متن قشنگی فرستاده بود اما مامانش ج نمیداد و منطقشون اینه که چرا مایی که نمیخوایم باید ج بدیم؟!
سربازی تموم شد هنوز یه ماه مونده رفتم کار بعد از چند ماه زنگ زدیم بازم جواب نه:81:
:18:دانشگاه استخدام شدم بازم زنگ زدیم و میگن نه:81:
و هر بار که مامانم زنگ میزنه و اونا میگن نه خب مادرم ناراحت میشه و میگه مگه تو چی کم داری ؟ پسر سالم ورزشکار - کار کن من میتونم هزارجا دیگه برم و من میگم نه لطفا بازم بزنگید و هر بار بخاطر منه پسرش خدایی بد صحبت نمیکنه
اما یه داستانایی از توش در میاد عین این که مامانش برداشت کرده بود این تماس آخری مامانم منظورش این بوده که نگید دخترم ناراضی بگید حاج آقا ناراضی که من فکر میکنم به خاطر شرایط داستان
الان به این نتیجه رسیدیم که فقط و فقط دختره باید بره با مامانش حرف بزنه چون مادرش همه کارس
و کل داستان و راستشو بگه بعد از عید
لطفا بگید اصلا شما موافق هستید یا خیر؟ و دلیلتون چیه؟
:305:و اینکه به نظرتون چی بگیم بهتره ؟ ضمنا خواهرش بسیار موافق چون منو شناخته و با من آشنایی کامل داره و همش میگه کاش مامان اینا بدونن تو چقدر خوب هوای خواهرمو داری
ممنون از همه و ببخشید که سرتونو درد آوردم