-
تنفر از خواهر
سلام
من از خواهر بزرگم خیلی بدم میاید... او با اینکه بزرگتر است مثل بچه ها رفتار میکند.
همش به دنبال ظاهر و لباسو زیبا بودن است. در این دنیا فقط همین 1 مورد او را راضی میکند. تمام پول های خود را خرج لباس و لوازم آرایشی میکند و هنگامی که خرج اساسی میرسد از بقیه پول میگیرد.
بسیار تنبل است و سالها طول میکشد یه کار معمولی را انجام دهد. مثل کوچکترین عضو خانواده رفتار میکند و بجای اینکه بزرگ باشد و بقیه را راهنمایی کند همه باید هوای او را داشته باشند و حرفی نزنند که ناراحت شود.
از خوااهر کوچکترم (11 سال از او کوچکتر است) مدام میپرسد من خوشگلترم یا اون یکی خواهرم. از او به عبارتی متنفرم. ساعت ها وقت خود را جلوی آیینه به لباس ها و لوازم آرایشی و یا خوابیدن سپری میکند و هیچ کار مفیدی از او سر نمیزند.
در هررکاری افراط میکند و تفریط. اراده ای ندارد و پشتکار او صفر است. زودرنج است و خودخواه.
وقتی کسی که میخواست تا سالها به خواستگاری او نیامده بود بسیار از زندگی گله داشت و همه چیز بر سر او خراب شده بوو. حال که خواستگار بی اعتقادی به سراغش آمده مانند دیوانگان شب و روز به خرید میپردازد و از خوشحالی در پوست خود نمیگنجد و به طرز استفراغ آوری خوشحال است و به خود میرسد.
تمام آنچه نسبت به او حس میکنم تنفر است. دختر بی عرضه ای است و فقط رانندگی بلد است. 33 سال سن دارد اما هیچ رفتارش به خانم های 33 ساله نمیخوزد. ففط گاهی وقت ها بلوغ عقلی را در او حس میکنم. ففط به دنبال این است گه خواستنی باشد.
وقتی هم به خدا توجه میکند حال آدم را از افراط در نماز ها و روزه ها و ...بهم میزند. در هیچ کاری تعادل ندارد. مانند یک رقیب فقط در حال رقابت کردن است.
گاهی خیلی حس خوبی به او دارم اما میدانم دقایقی بیشتر طول نمیکشد. چون من در حال عادی از او بیزارم
این حس بسیار آزاردهنده شده برایم... حتی ذلم نمیخواهد در صورتش نگاه کنم...همه را در خودم ریختم.... لطفا کمکم کنید بدونم چطور این حس رو برطرف کنم و لااقل بی حس بشمم
-
احتمالا مشکل از خودته،با نگاه عیبجویانه به افراد نگاه میکنی و بدتر از اون قضاوت میکنی، منظورم خوبی یا بدی خواهرت نیست ، فقط دقت کن وقتی به
اون اینقدر دقیق و ذره بینی زل میزنی و ایراد میگیری، آیا تحمل ایرادگیری نسبت به خودت از جانب بقیه رو داری؟تو هر چقدر هم بی عیب باشی ممکنه در
نظر فردی از تو بهتر یا حتی بدتر معیوب بیای ، احتمالا اگر به خودت هم در خلوت ایراد میگیری وسواس فکری اندکی داری و مزاجت سودایی هست برای
اینکه طرز فکرت عوض بشه و از بابت کارهای بقیه نسبت به خودشون اذیت نشوی،تاپیک وسواس فکری که الان بازه رو بخون و با یه پزشک سنتی برا تعادل
مزاج صحبت کن ،این درگیریهای فکری تو رو خسته میکنه و اوقات ناراحتی برات فراهم میکنه،البته در مورد خواهرت مشخصه که تنهایی و ترس از مجرد
ماندن داره و منطقیه که به خودش برسه و حق هر زن و مردیه که ا زدواج کنند ،وخواهرتو بنظر من نیاز به درک شدن داره تا با یه ازدواج مناسب خوشبخت
بشه و با عیب جویی فقط باعث میشید عجولانه تصمیم بگیره، منم همسن خواهرتم تو خونه روزی ده بار خواهرام قربون صدقه ام میرن این خیلی آرومم میکنه،
تازه خواهر کوچکتر من نامزد هم داره و هر دوتاشون از من خشکل ترن اما طوری از زیبایی من حرف میزنن و تحویلم میگیرن که خیلی وقتا یادم میره چقدر
مشکلات دارم!خواهر باید پشت خواهرش باشه و درکش کنه، هیچ آدمی کامل نیست و خواهرتو نتونسته اونطوری که تو دوست داری خوشبخت و با عرضه باشه و مطمئننا تو که خواهرشی بهتر میتونی درکش کنی ،تو این سایت همه مشکلات سخت و آسون دارن ،این عمومیت داره اما تلاش برای رفع مشکل ستودنی هست و برات آرزوی موفقیت دارم
-
ممنون بابت پاسختون
راستشو بخواید من به طور کل آدم عیب جویی نیستم به هیچ وجه، یعنی مادرم همیشه بهم میگه بیش از اندازه خوش بینی و ضربه میخوری از این خوش بینی بی جهتت. حتی مادرم بهم میگه اصلا آدمی هست که تو بگی دوسش ندارم؟؟/ (و همیشه بخاطر این موضوع بهم تیکه میندازه .... میگه تو اگه گفتی فلان آدم خوبه من باور نمیکنم چون تو به همه میگی خوب)
همه دوستام براشون عجیب میاد من از کسی خوشم نیاد و یا حتی مشکل کوچیکی با کسی داشته باشم، و اتفاقا همیشه وقتی مادرم یا خود خواهرم از آدما ایراد میکیرن من باهاشون موافق نیستم. من تو خونواده ای بزرگ شدم که مادرم بیش از اندازه به ظاهز اهمیت میده... خواهر بزرگمم شبیه مادرم شده و تمام فکر و ذهنش و درگیریش از دوران 20 سالگی به بعد ظاهر بوده.... من که نگفتم آدما به خودشون نرسن.... اما واقعا حالت انزجار به آدم دست میده وقتی میبینی بجز زیبایی و راحتیو استراحت به هیچ چیزی فکر نمیکنن. هدف آدم بشه این چیزا حال بهم زنه...خصوصا اینکه بفهمی خواهرت بجای اینکه درسهای ارزشمندی یادت بده پشت سرت میشینه حرف میزنه و رقابت میکنه و پچ پچ میکنه که بفهمه کدوم خواهر جدابتره؟
اگر کس دیگه ای این رفتارو داشته باشه اصلا ناراخت نمیشم... و اصلا برام اهمت نداره ولی از خواهر بزرگم این حس تنفر در من ایجاد شده! ضمنا من خیلی بهش میگم تو زیبایی و ازش تعریف میکنم... امما از درون زجر میکشم بخاطر اینکه ساعت ها بجای انجام کارهای مهم و اصلی و عقب افتاده زندگی میره جلوی آیینه و نزدیک به 3 ساعت وقت تلف میکنه.... اتفاقا خواهر من وسواس فکری داره راجع به زیبایی....
من دلم نمیخواد این چیزا اذیتم کنه... میخوام بی تفاوت باشم... چون گاهی حتی اینقدر نفرتم بالا میزنه که نمیتونم کنترلش کنم... و باعث میشه نتونم تو چشماش نگاه کنم...
من خودم سنم کم نیست و ازدواج هم نکردم
بعنوان مثال کادوی تولد به خواهراش نمیده و میگه پول ندارم اما بعدش یه عااالمه خرید های گرون قیمت میکنه برای خودش. این درحالیه که ما بهش کادو میدیم با اینکه کوچکتریم. همیشه برای مواقع ضروری پول نداره و از بقیه میگیره... اینا مسائل با اهمیتی نیست... اما از اینکه نقش خواهر بزرگو بازی کنیم خستم... حتی خواهری که 11 سال کوچیکتره مثل مادر هواشو داره....
همه باید مراقب باشیم حرفی نزنیم که بهش بر بخوره... همیشه ما باید بریم عذرخواهی...
جایی میخوایم بریم صبح زود پا میشه به خودش میرسه تا وقتی میریم آخرم دیر میکنه....ضمنا خواهر من به اندازه کافی زیباست و هیچچ کمبودی نداره...
من خواهر بزرگای بقیه رو میبینم غبط میخورم واقعا ولی میخوام رو خودم کار کنم... میخوام بیخیال این افکار بشم و حتی اگه نتونستم مثل دوران بچگی عاشقش بشم (یا حتی قبل دوران بلوغ من بی نهایت دوستش داشتم) لااقل بی تفاوت باشم...
البته اینو بگم که خواهرم تو دوران بچگی که تو 1 مدرسه بودیم و سعی میکرد نقش ساپورتیو داشته باشه خیلی دوستش داشتم اما دلم مخواست مدرسه هامون جدا باشه که منم کمی مستقل تر برخورد کنم. هرچند که میمردم برای خواهرم اون زمان
الان یه بار دیگه پست اول خودمو خوندم و دیدم به زبان خیلی نادرستی نوشتم... علتشم اینه.... بعد از مدتهای طولانی که میخواستم حرفای تو دلمو بیرون بریزم برای خودم یه گوشه نوشتم که تخلیه بشم و لااقل یه جایی گفته باشم حرفامو...
بعد گفتم شاید بهتر باشه برای کمک بذارمش تو سایت همذرذی... ولی متاسفانه اصلاحش نکردم و همونجوری کپیش کردم تو سایت....
-
اگر ممکنه موضوع من بسته بشه.... مشاور حضوری گرفتم