با سلام به همه دوستان
عنوان دو تاپیک قبلیماینه
چگونه طلاق را بپذیرم و چگونه دیگر نامی از طلاق نشنوم
هرچی گشتم انجمنی مناسب تر از این جا برای این تاپیکم پیدا نکردم.مشکلم دلشکستگیه و اونم از طرف کسی است که خیلی دوسش داشتم.
میگم داشتم چون نمیخوام یادم بیاد که دارم.چون ممکنه تو این شرایطی که هستم منو ببره تو فاز احساسات.
دلم میخواد اینجا برای اون کسی بنویسم که فکر میکنم نامردی و بی انصافی کرد در حقم.اما من بازم دوسش داشتم
میدونستم اون اتفاق میفته و افتاد.همیشه میخواستم عاشق بشم و باکسی ازدواج کنم که عشقم باشه.با خودم میگفتم وقتی عاشق شدم همه کاری براش میکنم.میدونستم همه وجودم پر میشه از اون.و وقتی اومد همین شد.دنیا برام قشنگ بود منم شاد بودم و لذت میبردم اما وقتی پا تو زندگیم گذاشت همه چیز عوض شد.روی ابرا بودم.دیگه دنیا رو نمیدیدم غرق شده بودم انگار.حتی گریه ها و دلتنگیام هم لذت بخش بود.انگار میتونستم کوهو جابجا کنم.نگاهش که میکردم غرق در لذت میشدم.دلم براش ضعف میرفت.انگار کافی بود برام.نگاهشو محبتشو که داشتم دیگه به چیزی فکر نمیکردم.انگار دوتا بال داشتم که میتونستم همه جا برم.
ومن خودمو غرق کردم تو احساس دوست داشتنو دوست داشته شدن.برام اولویت شماره یک رضایت اون بود.اینکه بخنده و من انرژی بگیرم.بدترین اتفاقا پشت یه لبخندش محو میشد.دیگه منی وجود نداشت و همه چیز او شده بود.چقدر احساس قشنگی رو تجربه کردم
اما وقتی اخم میکرد.دلم از غصه میترکید به تلاش و تکاپو میفتادم تا گره اخمشو باز کنم.آرزو میکردم کاش هیچوقت اخم نمیکرد.میخواستم بهترین باشم براش.
اما نشد.
دلم براش تنگ شده
