دامادمون زندگی ما رو خراب کرده
سلام.
امیدوارم یکی کمکم کنه.
ما یه داماد داریم که الان نه ساله شده داماد خانواده ما. به شدت بی ادبه. احترام به هیچ کسی نمیذاره. جلو مهمون و غریبه ها به قدری مسخره بازی و لودگی در میاره که واقعا آدم خجالت زده میشه. همه رو مسخره میکنه. با من و بقیه خواهر و برادرام خیلی رفتارای بدی میکنه. یعنی همش مسخره میکنه. یه دختر 4 ساله دارن. وقتی میاد با دخترش بازی کنه حتی اگه جلو ما باشه میذاره دنبال دخترش و شلوار دخترشو در میاره. خیلی عذر میخوام...جلو غریب و آشنا باسن دخترشو گاز میگیره. جلو پدر و مادر من که خیلی آدمای محترمی هستن مسخره بازی در میاره. با زیرپوش رکابی و شلوارک جلو ما و پدر و مادرم راه میره.بیش از حد مجازش به من نزدیک میشه. هی بهم میگه خوشکلم. البته جلو همه میگه.از لب و دهن من تعریف میکنه. یه موقع اگه مثلا پشت میز ناهار خوری باشم و مثلا دارم سالاد درست میکنم میاد سرشو زیادی بهم نزدیک میکنه و هی بهم میگه کوچولوی خوشکل خسته نباشی. به حدی نزدیک میشه که من نفسهاشو حس میکنم. هر کی داره حرف میزنه میپره وسط حرف بقیه. برادرامو خیلی مسخره میکنه. به همه چی کار داره. اگه یه کار غلطی از کسی ببینه دیگه تا همیشه هر وقت اون شخص رو ببینه هی به روش میاره و مسخره اش میکنه.سرشو میندازه پایین و میاد تو. مثلا یه موقع من دارم لباس عوض میکنم در نمیزنه و میاد تو.یا اگر هم در بزنه و بگم نیاید تو، از شیشه بالای در سرک میکشه.وقتی میاد خونمون اصلا خونه رو میریزه به هم . میخوره و میریزه.مثلا برادرم وایساده داره نماز میخونه میره هلش میده. یا مهرشو برمیداره.همین جور میشینه و هی به من و برادرام دستور میده که مثلا یه لیوان آب بده. یه بالشت بیاار من بخوابم.جچلوی بابام و حتی مهمونا جلوی تلویزیون دراز میکشه. جلوی خواستگارای من مسخره بازی در میاره.مثلا جلوی یکی از خواستگارام چشماشو چپ میکرد و الکی سر خودشو میلرزوند. زیر آب اون یکی دامادمونو هم هی میزنه و اذیتش میکنه. اما اون یکی دامادمون خیلی بزرگوار و محترمه.
کلا بی شعوره.دیگه دارم از دستش روانی میشم.آبرومونو برده. اعصاب برام نذاشته. نه فقط من. همه ی خواهر و برادرام و پدر و مادرم هم از دستش عاصی شدن.
خود خواهرم هم از دستش ناراحته. ولی فکر کنم دیده کاری از دستش برنمیاد و این موجود آدم بشو نیست. به خاطر همین تحمل میکنه و هیچی نمیگه. ولی میبینم روز به روز ضعیف تر میشه . روحیه اش افسرده تر.
پدر و مادرم هم هیچی بهش نمیگن. میخوان یعنی دخالتی نکنن. و خواهرمو هم بیشتر ناراحت نکنن.
خواهرم فکر کنم از بس توی خونه اذیت میشه، همش میاد خونه ی ما. یعنی توی هفته حداقل 3 روز کامل خونه ما هستن. به خاطر همین هم زیاد میبینمیمش.
دخترش هم اخلاقش شده عین خودش. بی ادب و پررو.
حیف خواهرم. به خدا بدبخت شد با این موجود عجیب و غریب.
چی کار کنم؟ دلم نمیخواد ببینمش. دلم میخواد از زندگیمون بره. اعصاب هممونو خورد کرده.
چی کار کنیم باهاش؟