به انجمن خوش آمدید
صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 57
Like Tree12Likes

موضوع: تاپیک tanhaeii:همسرم نمیخواد منو ببینه میخواد تنها باشه

  1. #21
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ [ ۲۲:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۰
    نوشته ها
    131
    امتیاز
    3,062
    سطح
    34
    Points: 3,062, Level: 34
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 138
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registeredOverdrive
    تشکرها
    86

    تشکرشده 103 در 42 پست

    Rep Power
    21
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط behnam2020gh نمایش پست ها
    درود بر خانوم تنهایی و همه ی دوستان
    قلم هایی که ما اینجا میزنیم و شما بر اساس اون تصمیم میگیرید در واقع تجاربی هست که هر کدوم داریم ...جوانی گفت خواستم وارد کوچه ای شوم ،پیرمردی ابتدای کوچه ایستاده صدایم کرد نرو بن بست است ...من رفتم و فهمیدم بن بست است و برگشتم ..ولی وقتی به ابتدای کوچه رسیدم پیر شده بودم
    به عبارتی آزموده را آزمودن خطاست
    ببین خانوم عزیز ..خواهر گرامی ..من تجربه ی یک طلاق ناخواسته رو تو زندگیم دارم..لطفا تا جایی که ممکنه به خاطر جزییات زندگیتونو وارد تنش نکنید
    هیچ آدمی بی عیب و نقض نیست ...مهم درک کردن و کنار اومدن با تفاوت هاست
    چند ماه پیش اومدم اینجا یه مشورت خواستم ...دیگه نیومدم . به زور وادار به طلاق دادن زنم شدم ..زنی که چند ها سال عشقش تو دلم بود
    دیگه نیومدم اینجا ..این همه ماه تو خلوتم فکر کردم ...از کارشناسی ارشدم تو بهترین دانشگاه انصراف دادم چون توان زندگی نداشتم ..خودم رو باختم ..تجاربی که به دست آوردم رو دوس دارم به همه بگم تا شاید سبب خیری شود
    فقط لب کلامم این هست تا جایی که میتونید از خود گذشتگی داشته باشید..زندگی رو دچار تنش نکنید ...مبادا خدایی ناکرده از دل این کش و قوس ها چیزی به اسم بریدن به وجود بیاد
    لطفا به این نکته توجه کنید زندگی مشترک یعنی زندگیه مشترک ..دیگه فقط زندگیه خودمون نیست که بر اساس میل و دلبخواه خودمون باشه ...زندگیه یک نفر دیگه به زندگیمون گره خورده ..دیگه هیچ سند و امضا و طلاق و جدایی فیزیکی نمیتونه پیوند روح و دل ها رو جدا کنه
    لطفا صبور باشید .. زیادی احساساتی نشوید ...در یک لحظه فقط در یک لحظه ممکنه اتفاقی یا حرفی یا چیزی باعث لج و لج بازی بشه و زندگیتونو تباه کنه
    آدم قدرت تعقل داره ...قرار نیست با حرص خوردن و خشم زندگی کنیم
    به قول دکتر سروش انسان ها باید به مرحله ای برسند که میگه ( مرنج و مرنجان ...بنوش و بنوشان )
    زندگی همه ی ما پر از فراز و نشیب هاست و در کمین این فراز و نشیب ها دشمنان کینه ای کمین کرده ان
    من دقیقا نفهمیدم مشکلتون چی بود فقط فهمیدم از بی برنامه وارد زندگی مشترک شدن گلایه داشتی ...ولی به چیزای مثبت فکر کن ...همیشه نیمه ی پر لیوان رو ببین ..قرار نیست همیشه منفی بین و بد گمان باشیم ...
    به دوست داشتن ها فکر کن ..به لحظات قشنگ که اتفاق افتاده یا میتونه اتفاق بیافته ...حاصل زندگیه ما افکار ماست ...مثبت فکر کن و پر انرژی باش ...مبادا پای این انرژی های منفی که از ذهن ما ساطع میشه زندگیمون تباه بشه ...
    امیدوارم موفق باشید
    سلام ممنونم آقا بهنام ازینکه تجربتون رو در اختیارم گذاشتین

    نظرتون به آدم احساس آرامش میده درست میگید باید خیلی جاها نیمه پر لیوان رو ببینم و دیدن عشق خیلی وقتها به حل مشکلات کمک میکنه.

    مشکل من اینه همسرم میخواد بدون هیچی زندگیمونو شروع کنیم و به صورت شراکتی با خونواده همسرم. و حالا نمیدونم تصمیم درست چیه.
    برای شما هم آرزومیکنم به آرامش برسین و دیگه تجربه تلخ نداشته باشین

    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
    طبق قول و قرارهای عقد پیش برید.
    گذشت و همراهی در زندگی لازمه، اما نباید شما همه مسئولیتها و سختیها را بپذیرید از ترس این که اتفاقی بیفته و مقصر شناخته بشید.

    کسی که قولش را نتونسته درست انجام بده همسرتون هست که نتونسته خونه را به موقع آماده کنه ( اگه اشتباه نکنم)
    یا قبلا به شما گفته یکسال عقد باشیم الان می گه شش ماه

    پس اونی که داره قرارها را تغییر می ده ایشونه. شما هم همکاری کن، اما در حد توانت.
    خونه آماده نیست، درک می کنم، گاهی محاسبات مالی اشتباه درمی آد، گاهی بازار تغییر بزرگی می کنه و مشکلاتی پیش می آد
    منم همکاری می کنم و غر نمی زنم و ایراد نمی گیرم که چرا خونه آماده نیست، سه ماه، شش ماه بیشتر خونه پدرم می مونم و صبر می کنم تا آماده بشه.
    این همکاری منه.
    اینا رو به خودت بگو، نه برای همسرت. منظورم اینه که این همه حس گناه و مسئولیت اضافی و مقصر بودن را از خودت دور کن. بشین فکر کن ببین تا کجاش واقعا می تونستی کاری بکنی و نکردی.

    خانمهایی اینجا پست می ذارن که خونه آماده نیست و مادرشوهرم (مثلا) طلاهاش را نمی فروشه بده ما خونمون را حاضر کنیم. اصلا به فکر پسرشون نیستن. پدرشوهرم پس اندازش را نمی ده به ما و .... این می شه همکاری نکردن و اذیت کردن. ولی این که شما بگی من نمی تونم توی یه خونه با والدینت زندگی کنم چون نگران آسیب دیدن روابطمون هستم اشکالی نداره. خودت را سرزنش نکن.

    الانم که دارن می گن بریم ماه عسل و بیا خونه ما زندگی کن
    نه عروسی و نه جهاز و نه خونه و ...
    خب اگه دور از جون فامیلشون فوت کرد، اونوقت این کار را می کنی. چرا الان؟
    حداقلش اینه که اونموقع بدون عروسی می ری خونه ی خودت.

    سوالهایی را که در بالا نوشتی، برای خودت بشین جوابش را بنویس ببین کجاش و تا چه حد میتونی همکاری کنی
    و بقیه اش از عهده شما خارجه و مسئولش نیستی. اینطوری آرامشت بیشتر می شه و احساس تقصیر نمی کنی.

    ----------------------
    بعد بشین خوب فکر کن ببین می تونی بفهمی چرا همسرت به چنین تصمیمی رسیده؟
    نگرانیهای اون چیه؟
    اوضاع بد مالی و نصفه موندن خونه باعث نگرانیش شده و می خواد یکی از استرسهاش را کم کنه ( عروسی و نگرانی برای همسرش و ...)
    می خواد شما را ببره خونه ی پدرش که احساس آرامش کنه که یکی از قولهام و کارهام را انجام دادم و همسرم کنارمه؟
    ببین می تونی بفهمی توی سرش و دلش چی می گذره؟

    بالاخره اونم استرسها و نگرانیهای خودش را داره.
    اگه بدونی از کجاست شاید بهتر بتونی کمکش کنی و بهش آرامش بدی.
    شیداجان هربار که نظرات منطقیتو میبینم احساس خوبی دارم ممنون
    ماشهریور عقد کردیم زمان زیادی از عقدمون نگذشته و طبق برنامه پیش بریم حدودا نزدیک 1سال و دوماه عقد میمونیم
    مشکل مالی پیش نیومده همه چی داشت خیلی خوب پیش میرفت

    همسرم اول گفت بریم ماه عسل بعد یهو گفت نه، یعنی یکی از دلایلی که یهو عجله کرد این بود که نکنه فامیلشون فوت کنه و نشه عروسی گرفت چون همسرم تک پسره و نگران بود نکنه خدای نکرده بعد فوت فامیلش دیگه مادرهمسرم از عروسی پسرش لذت نبره و عروسی مثل عزا بشه براش.

    دلیل بعدیش واسه عجله سختگیریای خونواده من بود که ازین نظر واقعا خونوادم قبول میکنم سختگیری هایی داشتن اما خیلی بهتر شدن اما همسرم بازم از سختگیریا اذیت میشد

    نگرانیش همین دومورد بود بارها دربارش حرف زدیم من حتی به همسرم گفتم عروسی نگیریم به جاش خونمون رو زودتر آماده کنیم و وسایل اولیه رو بخریم حداقل اونجوری اگه قرار باشه یه مدت سختی داشته باشیم توخونه خودمونیم اما همسرم گفت نه عروسی حتما باشه چون مادرم آرزو داره عروسی پسرشو ببینه.

    من تمام این مدت سعی کردم کنار همسرم باشم و بهش آرامش بدم الان واقعا فک میکنم نکنه من زیاده خواهم به دلایلیم که گفتم حس میکنم مقصر همه چی منم

    من الان دو راه دارم یا قبول کنم عروسی گرفته بشه و برم اشتراکی زندگی کنم اینجوری هم محدودیت خونوادم برطرف میشه و من کنار همسرمم و هم عروسی گرفته شده با اینکه ممکنه به زندگیمون ضربه بزنه و آرامشی واسه من نداره

    یا قبول نکنم و این مدت رو با نگرانی بگذرونم و مدام استرس داشته باشم، آخرشم اگه هر اتفاقی بیفته همیشه هم از طرف خودم و هم همسرم من سرزنش بشم و خودمو مقصر بدونم

    واقعا من نمیدونم حتی ضرر کدوم یکی ازین دو راه کمتره

  2. #22
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    امروز [ ۰۲:۵۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۴-۲۳
    نوشته ها
    45
    امتیاز
    1,041
    سطح
    17
    Points: 1,041, Level: 17
    Level completed: 41%, Points required for next Level: 59
    Overall activity: 20.0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    25

    تشکرشده 69 در 39 پست

    Rep Power
    0
    Array
    بالاخره این یکسال هم میگذره. یا خونه پدرت و یا با خانواده همسرت. بالاخره اون یه سال شما انقدر دندون رو جیگر میذاری تا همه چیز حل بشه.
    اما من این اتفاقات رو یه علامت هشدار میبینم.
    از یه طرف شوهرتون داره اجبار میکنه که برین با خانوادش زندگی کنین. به هرحال برای شما این مساله راحتی نیست. ولی عملا خواسته خودش و مادرش رو داره به شما تحمیل میکنه.
    از طرف دیگه شما برای همه مسایل، خودتون رو مقصر میدونین. فکر میکنین در مقابل خواسته دیگران خواسته شما کم ارزش هست و خودتون رو زیاده خواه میبینین.
    فکر میکنین تا کی میشه همینجوری ادامه داد؟
    اگه از اول گفته بودین شوهرم میگه بیا با خانوادم زندگی کن و منم مشکلی ندارم. بهت میگفتم نری بهتره چون حریم ها شکسته میشه. اما مشکل شما فقط زندگی با خانواده همسرت نیست. به نظر میاد که شما میترسی پای خواسته هات بایستی. انقدر خودت رو ارزشمند نمیدونی که خواسته هات رو هم منطقی بدونی و برای تحققشون تمام تلاشت رو بکنی.

    امیدوارم تو این آشفته بازار بدتر ذهنت رو مشغول نکرده باشم. اما فکر میکنم اساس مشکلتون همینه. اگه بتونین روی خودتون کار کنین، مطمینا میتونین یه تصمیم درست و بدون عذاب وجدان برای مشکل فعلیتون بگیرین.
    میس بیوتی likes this.

  3. کاربر روبرو از پست مفید بهاره جون تشکرکرده است .

    میس بیوتی (سه شنبه ۰۵ بهمن ۹۵)

  4. #23
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ [ ۲۲:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۰
    نوشته ها
    131
    امتیاز
    3,062
    سطح
    34
    Points: 3,062, Level: 34
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 138
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registeredOverdrive
    تشکرها
    86

    تشکرشده 103 در 42 پست

    Rep Power
    21
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط بهاره جون نمایش پست ها
    بالاخره این یکسال هم میگذره. یا خونه پدرت و یا با خانواده همسرت. بالاخره اون یه سال شما انقدر دندون رو جیگر میذاری تا همه چیز حل بشه.
    اما من این اتفاقات رو یه علامت هشدار میبینم.
    از یه طرف شوهرتون داره اجبار میکنه که برین با خانوادش زندگی کنین. به هرحال برای شما این مساله راحتی نیست. ولی عملا خواسته خودش و مادرش رو داره به شما تحمیل میکنه.
    از طرف دیگه شما برای همه مسایل، خودتون رو مقصر میدونین. فکر میکنین در مقابل خواسته دیگران خواسته شما کم ارزش هست و خودتون رو زیاده خواه میبینین.
    فکر میکنین تا کی میشه همینجوری ادامه داد؟
    اگه از اول گفته بودین شوهرم میگه بیا با خانوادم زندگی کن و منم مشکلی ندارم. بهت میگفتم نری بهتره چون حریم ها شکسته میشه. اما مشکل شما فقط زندگی با خانواده همسرت نیست. به نظر میاد که شما میترسی پای خواسته هات بایستی. انقدر خودت رو ارزشمند نمیدونی که خواسته هات رو هم منطقی بدونی و برای تحققشون تمام تلاشت رو بکنی.

    امیدوارم تو این آشفته بازار بدتر ذهنت رو مشغول نکرده باشم. اما فکر میکنم اساس مشکلتون همینه. اگه بتونین روی خودتون کار کنین، مطمینا میتونین یه تصمیم درست و بدون عذاب وجدان برای مشکل فعلیتون بگیرین.
    بهاره جون ممنونم ازپاسخت

    همه حرفات دقیقا درسته مشکل من ضعف شخصیتیمه اینکه همیشه بخاطر همه رفتارام تحقیرشدم از وقتی تاپیک ترس های زیادم رو شروع کردم خیلی جدی تصمیم به تغییر گرفتم اما نمیتونم بگم موفق بودم پیشرفت داشتم خیلی جاها تغییرم واسه خودم محسوس بود خیلی جاهام نه.

    درسته خیلی سردرگمم ذهنم آشفتس،نمیتونم به خودم حق بدم که خواستم درسته.
    با وجوداینکه ممکنه این وسط خواسته من ازهمه منطقی ترباشه اما خودمو محق نمیدونم.
    من خوب میدونم مراسم عروسی واقعا چیز مهمی نیست که بخاطرش این مدلی زندگی شروع کنم، میدونم همه تو دوران عقد محدودیتایی دارن راستشم بگم خودم ازین محدودیتا خیلی جاها ناراضی نیستم اما بازم حس میکنم نکنه اشتباه کنم.
    من هیچ جا حق نداشتم نظرموبگم همیشه مادرم فحش و سرکوفت و تحقیر داشته برام موفقیتام همیشه ازنظرمادرم کم و بی ارزش بوده 25سال حتی جلو بقیه هم تحقیر شدم حتی واسه کار نکرده.
    الان تشخیص اینکه چی حقمه چی نیست واسم سخته اما دوس دارم خواسته های منم دیده بشه چون این دیگه زندگی منه
    واقعا نمیخوام ازدخالتای مامانم به دخالت های خونواده همسرم برسم حتی اگه اونام نخوان و حتی از سردلسوزی دخالت حتماپیش میاد. کاش راه درستو میدونستم

  5. #24
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    امروز [ ۰۱:۰۲]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۹-۰۷
    نوشته ها
    57
    امتیاز
    1,036
    سطح
    17
    Points: 1,036, Level: 17
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 64
    Overall activity: 55.0%
    دستاوردها:
    31 days registered1000 Experience Points
    تشکرها
    126

    تشکرشده 78 در 43 پست

    Rep Power
    0
    Array
    تنهایی عزیز بچه ها حرفای خیلی خوبی زدن و توصیه های مفیدی کردن خواهش میکنم به دقت بخون و خیلی بهشون فکر کن.مخصوصا پست اخر خانم شیدا. همسر شما از یه طرف میخواد سریع عروسی بگیره که اگه خدای نکرده فامیلشون فوت کرد مادرش از عروسی لذت نمیبره و واسش عزا میشه! از طرف دیگه حاضر نیست عروسی نگیره چون ارزوی مادرشه که عروسی تک پسرشو ببینه!پس این وسط خود تو کجای معادله قرار داری؟؟؟ این عروسی تویه!! تو بیشتر از مادرشوهر یا مادر خودت حق داری ازین جریان لذت ببری! اصلا اولویت اول این قضیه تویی نه مادرشوهرت!! ایشون اگه میخواد زودتر عروسی پسرشو ببینه میتونه یه مقدار کمک مالی بهش بکنه ( مثلا بصورت قرض) تا بتونه به ارزوش برسه! نه اینکه از تو توقع داشته باشن به همچین شرایطی تن بدی! عزیز من حتی برای اونایی که مستقل هم هستن شروع زندگی بازم یه سری سوتفاهمات و دلخوریا و کدورتا بین عروس و خانواده شوهر پیش میاد چه برسه به شرایطی که شما میخواین شروع کنین!! ( مخصوصا که ایشون تک پسرم هستن و خانواده همسرت تجربه عروسدازی ندارن) الان چیزی که من میبینم زیاده خواهی از طرف همسرته نه تو! توقعش غیر منطقیه و داره تورو واسه خاطر خودش و خانوادش تحت فشار میذاره!
    به نظرم نهایت همکاری تو اینه که قبول کني که یه جای کوچیک اجاره کنین و زندگیتونو شروع کنین خونه خودتون هم یه مدت دیرتر اماده شد اشکالی نداره.به هرحال خیلیا هستن که سالای اول زندگیشونو اجاره نشینی میکنن.
    درباره سختگیریای خانوادت تا اونجایی که واست امکان داره با همسرت راه بیا و باهاش گرم و صمیمی برخورد کن و راحت باش ولی بیشتر از اونو همسرتم باید بدونه که به هرحال خانواده دختر تو دوران عقد یه سری حساسیتا دارن و یه دختر نمیتونه خیلیم با خانوادش کل کل کنه و جلوشون در بیاد!!
    راه درست هم اینه که یا صبر کنین سر تاریخی که از همون اول توافق کردین عروسی بگیرین ویا حاضر بشی که یه عروسی ساده تر بگیرین و یه خونه کوچیک اجاره کنین و زندگیتونو شروع کنین( خونه خودتونم به مرور که پول دستتون اومد میسازین و هروقت اماده شد میرین داخلش.اینجوری هم همسرت و هم مادرش به ارزوشونم میرسن!
    ویرایش توسط میس بیوتی : یکشنبه ۱۹ دی ۹۵ در ساعت ۰۸:۴۷

  6. 2 کاربر از پست مفید میس بیوتی تشکرکرده اند .

    tanhaeii (یکشنبه ۱۹ دی ۹۵),بارن (یکشنبه ۱۹ دی ۹۵)

  7. #25
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ [ ۲۲:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۰
    نوشته ها
    131
    امتیاز
    3,062
    سطح
    34
    Points: 3,062, Level: 34
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 138
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registeredOverdrive
    تشکرها
    86

    تشکرشده 103 در 42 پست

    Rep Power
    21
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط میس بیوتی نمایش پست ها
    تنهایی عزیز بچه ها حرفای خیلی خوبی زدن و توصیه های مفیدی کردن خواهش میکنم به دقت بخون و خیلی بهشون فکر کن.مخصوصا پست اخر خانم شیدا. همسر شما از یه طرف میخواد سریع عروسی بگیره که اگه خدای نکرده فامیلشون فوت کرد مادرش از عروسی لذت نمیبره و واسش عزا میشه! از طرف دیگه حاضر نیست عروسی نگیره چون ارزوی مادرشه که عروسی تک پسرشو ببینه!پس این وسط خود تو کجای معادله قرار داری؟؟؟ این عروسی تویه!! تو بیشتر از مادرشوهر یا مادر خودت حق داری ازین جریان لذت ببری! اصلا اولویت اول این قضیه تویی نه مادرشوهرت!! ایشون اگه میخواد زودتر عروسی پسرشو ببینه میتونه یه مقدار کمک مالی بهش بکنه ( مثلا بصورت قرض) تا بتونه به ارزوش برسه! نه اینکه از تو توقع داشته باشن به همچین شرایطی تن بدی! عزیز من حتی برای اونایی که مستقل هم هستن شروع زندگی بازم یه سری سوتفاهمات و دلخوریا و کدورتا بین عروس و خانواده شوهر پیش میاد چه برسه به شرایطی که شما میخواین شروع کنین!! ( مخصوصا که ایشون تک پسرم هستن و خانواده همسرت تجربه عروسدازی ندارن) الان چیزی که من میبینم زیاده خواهی از طرف همسرته نه تو! توقعش غیر منطقیه و داره تورو واسه خاطر خودش و خانوادش تحت فشار میذاره!
    به نظرم نهایت همکاری تو اینه که قبول کني که یه جای کوچیک اجاره کنین و زندگیتونو شروع کنین خونه خودتون هم یه مدت دیرتر اماده شد اشکالی نداره.به هرحال خیلیا هستن که سالای اول زندگیشونو اجاره نشینی میکنن.
    درباره سختگیریای خانوادت تا اونجایی که واست امکان داره با همسرت راه بیا و باهاش گرم و صمیمی برخورد کن و راحت باش ولی بیشتر از اونو همسرتم باید بدونه که به هرحال خانواده دختر تو دوران عقد یه سری حساسیتا دارن و یه دختر نمیتونه خیلیم با خانوادش کل کل کنه و جلوشون در بیاد!!
    راه درست هم اینه که یا صبر کنین سر تاریخی که از همون اول توافق کردین عروسی بگیرین ویا حاضر بشی که یه عروسی ساده تر بگیرین و یه خونه کوچیک اجاره کنین و زندگیتونو شروع کنین( خونه خودتونم به مرور که پول دستتون اومد میسازین و هروقت اماده شد میرین داخلش.اینجوری هم همسرت و هم مادرش به ارزوشونم میرسن!
    میس بیوتی عزیزم سلام
    خیلی خیلی ممنونم که دلسوزانه راهنماییم میکنی از همراهی همه دوستان ممنونم

    راستش ناراحتی منم ازینه که چرا نظرم دیده نمیشه. خودم اصلا مراسم واسم مهم نیست و واقعا دوست ندارم بخاطر مراسم زندگیم اینجوری شروع بشه.

    من واقعا با اجاره کردن حتی یه سوییت هم مشکل ندارم حداقل زندگیم مستقله،عروسی ساده ترم اصلا واسم مسئله ای نیست اماهمسرم حاضر به گرفتن عروسی ساده نیست.
    من پیشنهاداجاره خونه و عروسی ساده تررو غیرمستقیم دادم اما همونطور که قبلا هم گفتم همسرم ناراحت میشه و میگه تو با خونوادم مشکل داری نمیدونم چرا قضیه اینقدازنظرش سادس که زندگی جمعی مشکلی نداره
    همسرم میگه اینجوری هم مراسم بزرگ گرفتیم هم باآرامش زندگیمونوشروع میکنیم اما واقعا آرامشی نداره.
    باهمسرم صحبت کردم و گفتم مخالفم دلایلمم تو فضای آروم گفتم البته هیچ اشاره ای به مشکلات زندگی اشتراکی نکردم چون همسرم حساس شده،فعلا همینجوری مونده نه همسرم چیزی میگه نه من،اما قضیه هنوز حل نشده شاید همسرم فک میکنه اگه زمان بگذره من راضی میشم.
    من فقط تونستم نظرموقاطع ولی تو فضای آروم و احساسی بگم دیگه نمیدونم نتیجه چی میشه.

  8. #26
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۷ اسفند ۹۵ [ ۱۷:۵۴]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-۹-۱۴
    نوشته ها
    45
    امتیاز
    1,489
    سطح
    21
    Points: 1,489, Level: 21
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 20.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    55

    تشکرشده 60 در 33 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام

    آفرین که نظر قاطع را اعلام کردی نگران نباش وبحث هم نکن ولی یک کلام باش .بگذار به فکرش هم خطور نکند که لحظه ای از این موضع کوتاه می آیی

    امیدوارم موفق باشی
    میس بیوتی likes this.

  9. کاربر روبرو از پست مفید دیده تشکرکرده است .

    tanhaeii (یکشنبه ۱۹ دی ۹۵)

  10. #27
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    امروز [ ۰۱:۰۲]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۹-۰۷
    نوشته ها
    57
    امتیاز
    1,036
    سطح
    17
    Points: 1,036, Level: 17
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 64
    Overall activity: 55.0%
    دستاوردها:
    31 days registered1000 Experience Points
    تشکرها
    126

    تشکرشده 78 در 43 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم نظرمون دیده نمیشه چون با اطمینان بیانش نمیکنیم و عذاب وجدان داریم ازینکه مخالف نظر همسر ، مادر ( یا هر شخصی که واسمون مهمه) نظر بدیم و روشم وایسیم! معمولا سریع قانعمون میکنن و از موضع خودمون کوتاه میایم! مخالفت کردن رو بلد نیستیم .حق داشتن رو بلد نیستیم.اگه همسرت گفت با خانوادم مشکل داری بگو: "اخه چرا باید مشکل داشته باسم خانواده تو به این ماهی خوبی مهربونی.... مادرتو به اندازه مادر خودم دوست دارم... فقط دوست دارم وقتی زندگیمونو شروع میکنیم مستقل باشیم .دوست دارم یه رابطه رومانتیک دو نفره داشته باشیم.تو خونه مادر خودمم راحت نیستم واسه شروع زندگیمون.
    میدونی مهم اینه که حرفتودبا ارامش بزنی و روی تصمیمت بمونی و نگران دلخوری همسرت نباشی چون خواستش غیر منطقیه!
    در ضمن اگه یه زمانی احساس کردی سر یه موضوع که تمایل نداری راحت داره قانعت میکنه و جوابی نداری بدی میتونی بهش بگی عزیزم بذار یه خورده راجع بهش فکر کنم و دفعه بعد بازم حرفشو بزنیم.اینجوری میتونی بدون تحت فشار بودن به موضوع فکر کنی و بفهمی خواسته واقعی خودت چیه

  11. کاربر روبرو از پست مفید میس بیوتی تشکرکرده است .

    tanhaeii (یکشنبه ۱۹ دی ۹۵)

  12. #28
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ [ ۲۲:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۰
    نوشته ها
    131
    امتیاز
    3,062
    سطح
    34
    Points: 3,062, Level: 34
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 138
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registeredOverdrive
    تشکرها
    86

    تشکرشده 103 در 42 پست

    Rep Power
    21
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط میس بیوتی نمایش پست ها
    عزیزم نظرمون دیده نمیشه چون با اطمینان بیانش نمیکنیم و عذاب وجدان داریم ازینکه مخالف نظر همسر ، مادر ( یا هر شخصی که واسمون مهمه) نظر بدیم و روشم وایسیم! معمولا سریع قانعمون میکنن و از موضع خودمون کوتاه میایم! مخالفت کردن رو بلد نیستیم .حق داشتن رو بلد نیستیم.اگه همسرت گفت با خانوادم مشکل داری بگو: "اخه چرا باید مشکل داشته باسم خانواده تو به این ماهی خوبی مهربونی.... مادرتو به اندازه مادر خودم دوست دارم... فقط دوست دارم وقتی زندگیمونو شروع میکنیم مستقل باشیم .دوست دارم یه رابطه رومانتیک دو نفره داشته باشیم.تو خونه مادر خودمم راحت نیستم واسه شروع زندگیمون.
    میدونی مهم اینه که حرفتودبا ارامش بزنی و روی تصمیمت بمونی و نگران دلخوری همسرت نباشی چون خواستش غیر منطقیه!
    در ضمن اگه یه زمانی احساس کردی سر یه موضوع که تمایل نداری راحت داره قانعت میکنه و جوابی نداری بدی میتونی بهش بگی عزیزم بذار یه خورده راجع بهش فکر کنم و دفعه بعد بازم حرفشو بزنیم.اینجوری میتونی بدون تحت فشار بودن به موضوع فکر کنی و بفهمی خواسته واقعی خودت چیه
    میس بیوتی عزیزم سلام

    خیلیی دقیق حالمو شرح دادی انگار خودم اینایی که گفتی نوشتم.
    دقیقا درسته زود قانع میشم و حس میکنم چقد دلایل طرف مقابلم منطقیه.
    با راهنمایی های شما دوستای عزیزم و جناب مدیر خیلی ذهنم مرتب شد متوجه شدم منم باید خواسته هامو بیان کنم و مسؤلیت انتخابمم بپذیرم.
    خیلی درست اشاره کردی گاهی خلاف میلم زودقانع میشم مثل همین مورد که هیچ مدلی بلدنبودم نظرموبگم.
    من همیشه جلوی همسرم ازخوبی خونوادش گفتم دقیقا عین همین جملاتم بیان کردم
    امیدوارم تواین مورد واقعا همسرم نظرموقبول کنه چون خیلی زندگی اشتراکی واسم سخته،همسرم میگه تو فقط خودتو میبینی اما واقعا من این بارمیخوام پای خواستم وایسم امیدوارم بتونم
    ازهمه دوستانم ممنونم که همراهمین من هنوز به راهنماییای مفیدتون نیاز دارم.

  13. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ [ ۲۲:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۰
    نوشته ها
    131
    امتیاز
    3,062
    سطح
    34
    Points: 3,062, Level: 34
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 138
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registeredOverdrive
    تشکرها
    86

    تشکرشده 103 در 42 پست

    Rep Power
    21
    Array
    دوستان عزیزم سلام

    تواین مدت اینقد تحت فشارقرارگرفتم که متاسفانه موافقت کردم و دیگه راهی واسه مخالفتم نموند
    همه چی خیلی به هم ریخته و قاطیه خیلی زیاد.
    حالا هرحرفی میزنم همسرم میگه تو حمایتم نمیکنی و بهم میریزه همش میگه تو رو حرفت نیستی و الکی موافقت کردی.
    هرچی میگم بخدا من بخاطر زندگیمون که شرایطش بدترازین نشه موافقت کردم حق بده ته دلم راضی نباشه اما هردفعه یه بحث جدید شروع میشه واقعاخسته شدم

  14. #30
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ [ ۲۲:۴۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۰
    نوشته ها
    131
    امتیاز
    3,062
    سطح
    34
    Points: 3,062, Level: 34
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 138
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registeredOverdrive
    تشکرها
    86

    تشکرشده 103 در 42 پست

    Rep Power
    21
    Array
    سلام دوستان
    متاسفانه کاراز منفعل بودن من گذشت و درنهایت مجبور به موافقت شدم، نمیگم مقصرنبودم درسته نظرموگفتم اما دیگه واقعا راهی واسم نموند
    تاریخ عروسی تعیین شد 8ماه زندگی شریکی قطعی شد محبت،قاطعیت،ناراحتی و حتی گریه های منم تاثیرنداشت.
    الان روزام داره وحشتناک میگذره به شدت نسبت به همسرم سرد شدم اصلا بود و نبودش واسم مهم نیست نمیدونم باید ازدستش ناراحت باشم یاببخشمش،بهش گفتم رویاهاموخراب کرد منو ندید ولی ناراحت شد گفت تحمل دوریم واسش سخته.میدونم دوسم داره اماحق نداشت بخاطر دل خودش منو مجبور به این زندگی کنه.
    ذهنم داغونه هرچی رو خودم کارکرده بودم بیفایده شد الان احساس سرخوردگی دارم،همسرم فک میکنه من حمایتش کردم وازین بابت خوشحاله ناراحتیمو سردیمومیبینه اونم ناراحت میشه اما نمیتونم بگم دلیل ناراحتیم خودشه هرچیم میپرسه میگم زندگیم داره بد شروع میشه ناراحتم.
    یکی دوباربهش گفتم این زندگی رو دوس ندارم میگه تو بخاطر من قبول کردی پشیمون نشو.ناراحت میشه و بهم میریزه وبحث میشه.
    دوستان شماروبه خداکمکم کنید حالم بده الان باید چیکارکنم نمیتونم خوشحال باشم نمیتونم همسرموببخشم حتی نمیتونم بهش بگم ازخودش ناراحتم چیکارکنم بیشتر از همه ازخودم متنفر شدم که خیلی بی عرضم چرا روحرفم نموندم اما واقعا نمیدونستم باید با مشکلات چیکارکنم رفت وآمدهمسرم،سختگیریای خونوادم و....مثل همیشه اذیت شدن خودموترجیح دادم.
    میشه کمکم کنید؟میس بیوتی عزیز،شیدا جان بهاره جون خواهش میکنم نظرتونو برام بنویسید خیلی داغونم
    ویرایش توسط tanhaeii : شنبه ۰۲ بهمن ۹۵ در ساعت ۱۵:۱۰


 
صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۵ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2017 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۱۳:۴۱ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.