به انجمن خوش آمدید
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 13 , از مجموع 13
Like Tree1Likes

موضوع: مادرمو اصلا دوست ندارم :(

  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    امروز [ ۱۴:۰۱]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-۲-۳۱
    نوشته ها
    387
    امتیاز
    6,408
    سطح
    52
    Points: 6,408, Level: 52
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 142
    Overall activity: 95.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    126

    تشکرشده 463 در 241 پست

    Rep Power
    63
    Array
    سلام..
    همانطور که خودتونم واقفید با بودن تو اون خونه انرژی شما تحلیل خواهد رفت ..پس میتونید با یه ازدواج خوب نه صرفا به منظور فرار برا خودتون زندگی زیبایی بسازید و با شوهرتون به ارزوهاتون برسید..

    با رد کردن خواستگاراتون انگار دارین خودتونو بیشتر با مادرتون بودن سوق میدید.. شکر خدا که خواستگارای زیادی دازین و میتونید زندگیتونو جدا کنید .. موندن در چنین جوی شمارو به مرور شاید به افسردگی بکشونه..

    اگه مادرتون میرفتن روانشناس براش خیلی خوب میشد ولی با این اوصافی که در موردش نوشتین امکان عوض شدنش کمه ..
    مخملی likes this.

  2. کاربر روبرو از پست مفید جوادیان تشکرکرده است .

    مخملی (یکشنبه ۲۸ شهریور ۹۵)

  3. #12
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه ۳۰ مهر ۹۵ [ ۲۳:۵۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۷-۲۶
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    26
    سطح
    1
    Points: 26, Level: 1
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 24
    Overall activity: 4.0%
    تشکرها
    0

    تشکرشده 0 در 0 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام خانم مخملی

    من پسر هستم و دو سال از شما بزرگتر ... الان در این سایت ثبت نام کردم تا یک تاپیک بزنم و در مورد مادرم و اخلاق های فوق العاده گند و بیشعورانه اش حرفای دلمو بزنم بلکه مقداری آروم بشم .... به والله قسم که پیر شدم از دستش... بس که نفهم و بی شعوره.


    کاملا کاملا خط به خط حرفاتو درک کردم .... حس تملک مسخره ی این نوع مادرا ... تجاوز به حریم ما... توقعات واهی در حالیکه خودشون هیچی نیستند و ....


    کاملا به اجبار و زور و از ناچاری و نداری دارم تحملش میکنم و زیر یک سقف با اینها زندگی میکنم ... پدرم هم تحفه ای نیست و ازش کلی نالون ام ... اما هرچی هست از این خیلی بهتره و آدم تره...
    3 سال پیش که دوران اوج ظلمش بود از بس روم فشار آورد رفتم و یک زیرزمین ارزون پیدا کردم اجاره کردم و چند صباحی مجردی زندگی کردم یعنی در اصل از خونه فرار کردم... اما بعد 5 ماه که هزینه اجاره رو با مشقت میدادم و شام و ناهار هم با سختی تهیه میکردم و تغذیه ام هم کلی خراب شده بود مجبور شدم دوباره به همین زندون برگردم ...

    شرایط ازدواج هم ندارم بابام هم مال نداره و گرنه متاهل میشدم و خودمو از این ننگ و بدبختی و مترسک سر جالیزی رها میکردم.

    اگه به نتیجه ای رسیدی لطفا به منم بگو چیکار میشه کرد و اگر ممکنه لطفا بطور خصوصی با من در تماس باش تا ببینیم چه میشه کرد چجوری تحمل باید کرد .... چجوری خودمون ریلکس باشیم و نادیده بگیریمشون و بخاطرشون خودمونو داغون نکنیم ....



    خب من از اونجا که تاپیک نزدم دیگه همین تاپیک منم حرفامو میگم...

    مادر من واقعا احمق و عوضیه ... نادانه ... پیر شده اما بزرگ نشده ... مثل یک دختر بچه لوس رفتار میکنه ... به بلوغ عقلی نرسیده واقعا ... حتی با پدر بدبختم هم خیلی بده ... مثلا بعضی وقتا میگه بیا بریم فلان جا و بعد پدر بیچاره ام که خسته و کوفته از سر کار اومده و با زهر و نالش آماده میشه اما تا آماده میشه لوس خانوم میگه نمیام ...


    سر چیزهای کوچک با آدم بحث میکنه و برای یک کار فوق العاده کوچک که به راحتی از دستش برمیاد من باید ببخشید مثل یک سگ منتشو بکشم.

    چندتا از موارد همیشگی رو خدمتتون عرض میکنم

    من عادت دارم از حمام که بیام بیرون باید حوله هام توی حیات (تراس) روی بند پهن بشه تا خشک بشه... خونه نمیزارم که بو نگیره ... والله بخدا زمستون و پاییز که میشه نمیتونم خودم برم اگه برم سرما میخورم .... یعنی چون تازه از حمام اومده و بدنم خیس و حمام هم گرم بوده اگر باد سرد بهم بخوره مریض میشم ... سرما خوردنام هم خیلی بده کلا از زندگی میافتم ... سیستم ایمنی بدنم ضعیفه ... خب الان خدا وکیلی هر مادر دیگه ای باشه بدون اینکه فرزندش بگه میگه مادر بزار من برم نچای... حالا اینها پیشکش ... من با نهایت ادب ازش درخواست میکنم این لطفو بکنه و اون با توپ و تشر غر میزنه سر من و نمیره میگه نمیرم تو خونه پهن کن و ... و بعد دعوامون میشه .

    بخاطر نفخ شکم یک زمانی زیاد زیره دمنوش استفاده میکردم .... تابستون بود ... سر کار میرفتم و اگر وای میستادم خودم شبا برمیگشتم و خودم درست میکردم حد اقل باید نیم ساعت هم برای دم اومدن اون صبـر میکردم و شام و حمام و ... بقیه کارا به تاخیر میافتاد و نهایتا دیرتر هم میخوابیدم ... از سر ناچاری و مجبوری منت دیوانه خانوم رو میکشیدم ... مثلا از روز بهش میگفتم یا سر شب زنگ میزدم و تکرار میکنم با نهایت ادب و محبت ازش درخواست میکردم فلان ساعت نیم ساعت پیش از اینکه من برسم بذار روی گاز تا من میام آماده باشه و سریع بخورم برم پی بقیه کارام ... و او غر و لند و ناز و ... و در 80 درصد مواقع هم درست نمیکرد ...


    بهم خیلی بدبینه .... همیشه منو مقصـر میدونه توی هر کاری ... جلوی آدمها خرابم میکنه ... به جای من حرف میزنه و تصمیم میگیره ... اصلا از نظر او من آدم نیستم و دارای اختیار و آزادی نیستم ... مترسک سر جالیزشم ... برده اش ام ... غلام حلقه به گوش اش ام ....


    والله بخدا من هر کاری از دستم برمیاد براش میکنم ... بخصوص سالهای اخیر که دیگه سنی ازم گذشته و جوون و جاهل نیستم کلی بهش اکرام و احترام میکنم ... در مناسبت ها با وجود وضعیت مالی نامساعدم هدایا براش میخرم ... کلی محبت ... شاید باورتون نشه اما توی خانه من خیلی از پدرم و برادرم با محبت و ادب بیشتری باهاش حرف میزنم اما اصلا نمیفهمه و این همه خوبی های من به چشمش نمیاد ...

    بخدا از دستش خیلی دلم پره ... اصلا پیرم کرده این زن ... واقعا آدم نرمالی نیست ... خانواده اش هم آدمای خوبی نیستند ... مادرش خواهر و برادراش ... فکر کنم همونا بهش خط میدن که چیکار کنه ... بعد یک چیز دیگه اینکه انگار نه انگار که ما خانواده شیم انگار نه انگار که ازدواج کرده و خودش مادر یک خانواده است ... خانواده اش همون خانواده پدری شند و سنگ اونها رو خیلی به سینه میزنه و ما بدبختا رو اصلا داخل آدم حساب نمیکنه ... جلوی اونها هم ما رو خیلی خراب میکنه...
    ویرایش توسط zuri : دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵ در ساعت ۲۳:۱۷

  4. #13
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    امروز [ ۰۱:۲۵]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-۲-۱۵
    نوشته ها
    193
    امتیاز
    2,918
    سطح
    33
    Points: 2,918, Level: 33
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 132
    Overall activity: 27.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger Second Class
    تشکرها
    12

    تشکرشده 158 در 100 پست

    Rep Power
    29
    Array
    سلام. منم مى خواستم بگم با تمام نواقصى ها که ممکن هر پدر و مادرى داشته باشند دوسشون دارم بشدت بىست روز ازشون دور بودم اضطراب گرفتم ما باىد ىاد بگىرىم که شخصىتى باشىم که دىگران و اطراف کمتر بتوانند روى درون ما تاثىر بگزارند و ما رو ناراحت بکنند.


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۵ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2017 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۱۴:۰۲ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.