به انجمن خوش آمدید
صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 41
  1. #21
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۰۵ تیر ۹۱ [ ۱۰:۵۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۶-۱۷
    نوشته ها
    1,019
    امتیاز
    7,536
    سطح
    57
    Points: 7,536, Level: 57
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 14
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    650

    تشکرشده 655 در 202 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    ممنون از آنی ، بی دل ، بی بی ، محمد ، سارای عزیز
    رها کن
    این جمله رو دکترم بهم گفت
    من حضوری این کارو کردم و رهاش کردم ولی فکری و ذهنی نه
    سعی می کنم خودمو آروم کنم و ذهنمو ببرم روی مسائل دیگه و فکرمو آزاد کنم سعی می کنم تو جمع باشم ویکم از فکرهای دیگه بیام بیرون
    مثلا قرار میزاریم با دوستان میریم استخر
    یهو وسط همه ی اون خنده ها یه حرفی یه چیزی یه کلمه منو یاده اون میندازه و من غرق میشم تو افکارم که الان اون داره چیکار میکنه ؟؟
    یادم میافته که چقدر دلم براش تنگ شده ؟؟ یادم می افته که امروز مثلا n امین روزیه که ازش خبر ندارم
    به خودم میگم یعنی اون اصلا یادی از من میکنه ؟؟؟ چطوری میتونه بدونه من ادامه بده ؟؟؟ چطوری داره این دوری رو تحمل میکنه؟؟
    بعدش نوبت محکوم کردن خودم میشه
    تو این مشکل داشتی اون مشکل داشتی اگه فلان کارو نمی کردی الان اینطوری نبود؟؟ اگه فلان حرف و نمی زدی الان اینطوری نبود ؟؟
    کاش اینکارو میکردم کاش اینجوری میگفت کاش فلان بود کاش بهمان بود
    بعدش باورتون میشه احساس بدی نسبت به خودم پیدا میکنم و میگم شاید من واقعا مشکل دارم
    بعد دوباره میگم خوب من که همشه سعی میکردم درکش کنم چرا درست برداشت نشد
    من که جز آرامش اون چیز دیگه نمی خواستم چرا ؟؟؟
    واااااااااااااااااااااااا اااای
    دوباره شروع شد که 4 ساعت بشینم فکر کنم و هی بگم تا اعتماد به نفسمو کامل بکشم
    ااحساس میکنم دارم خود ازاری میکنم
    سارا جان حرفات و قبول دارم و دوست دارم بازم ازت بشنوم
    آنی عزیزم باورت میشه دیگه حالم داره از خودم بهم میخوره از بس گفتم نمی تونم نمی شه چیکار کنم نمی دونم
    این کلمه واقعا داره خودمم آزار میده دلم می خواد یکی مغزمو فرمت کنه
    از همگی ممنونم و منتظر شنیدن حرفاتون هستم
    خوندنشون خیلی آرومم میکنه

  2. 4 کاربر از پست مفید bloom تشکرکرده اند .

    bloom (پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۸۹)

  3. #22
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۰۲ اسفند ۸۹ [ ۱۵:۵۴]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-۱-۱۸
    نوشته ها
    519
    امتیاز
    5,952
    سطح
    50
    Points: 5,952, Level: 50
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 198
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,677

    تشکرشده 1,683 در 458 پست

    Rep Power
    59
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    [align=justify]سلام بلوم جان، خوبی عزیزم؟


    حوصله داری داستان رابطه ت رو بصورت خلاصه برام تعریف کنی؟ من فقط پست اول و آخر این تاپیک رو خوندم و یکی دو ماهه که همدردی نیومدم.

    دیشب پست اولت رو خوندم و دو تا مسئله به ذهنم رسید. اول اینکه کلمه ی "احساسات" رو در مفهوم درستش بکار نمی بری و (همونطور که از عنوان تاپیک پیداست) مثل اکثر افراد در موردش دچار سردرگمی هستی. و دوم: باز هم همون حرف های کلیشه ای، در مورد بیزاری از حرف های کلیشه ای! :)

    بلوم عزیزم، من نمی تونم بهت هیچ تضمینی بدم که حرف هام کلیشه ای نباشن! چرا که ممکنه حرف های من اونقدر برات تکرار شده باشن که بهشون برچسب "کلیشه ای" رو زده باشی!

    اما در مورد احساسات:

    تکلیف ما با کلمه ی "منطق" روشنه. همه می دونیم چیه. منطق یعنی استنتاج یک گزاره از گزاره های دیگری که قبلا درستیشون رو پذیرفتیم. به همین وضوح و سر راستی.

    اما در مورد "احساس" اینطور نیست. گاهی ازش با تحسین یاد می کنیم، و گاهی با انزجار! علتش اینکه که گاهی در معنای درست خودش استفاده ش می کنیم، و گاهی می گذاریمش مقابل کلمه ی منطق!

    همونطور که شما اینکار رو کردی و فکر می کنی منطق و احساس از هم جدا هستند و بنابراین باید بینشون یه مرزی وجود داشته باشه. حال آنکه احساس چیزی نیست جز "تفکر سریع" و بنابراین همون منطق شماست که به منظور جلوگیری از اتلاف زمان با آنچنان سرعتی کار می کنه که خودت هم متوجه نمی شی چطور یک گزاره رو از گزاره های پیشین نتیجه گرفتی.

    این سرعت هرچند در مورد بعضی مسائل برای ما مشکل ایجاد می کنه و باعث می شه سطح آگاهی مون نسبت به تفکری که در اون لحظه داریم و باعث واکنش های ما می شه، پایین بیاد، اما در کل قدرتیه که طبیعت در اختیار ما قرار داده تا بوسیله اون از خودمون محافظت کنیم. مثل مواقع بسیاری که در خطر قرار می گیریم و واکنش نسبتا آنی ای نشون می دیم، حال آنکه اگه قرار بود زمان معمول رو صرف تامل و تفکر کنیم، کار از کار گذشته بود.

    پس احساس در واقع چیزی جدای از منطق نیست. و مشکل اینجاست که رویکرد ما در رابطه با این دو متفاوته.

    بلوم ما چطور تصمیم می گیریم که اعتقادمون رو نسبت به یه مسئله ای تغییر بدیم؟ مثلا شما چطور تصمیم گرفتی که با دوست (یا نامزد یا همسر) سابقت به هم بزنی؟

    نسبتا ساده بود: نگاه کردی و دیدی نتایج حاصله از این رابطه مطلوب نیستند و بنابراین تمومش کردی.

    اما از نظر احساسی هنوز گیری، چرا؟ چون اینجا فاکتوری به نام سرعت، سطح آگاهی مستقیمت رو پایین آورده.

    توضیح: ذهن به خودی خود انسجام نداره، مگر اینکه اونقدر بهش توجه نشون بدیم و افکار (و احساسات) مختلف رو با هم بسنجیم و کنار هم بگذاریم و حذف و اضافه کنیم، تا اون انسجام لازم حاصل بشه.
    و البته این راهیه که تا آخر عمر ادامه داره و در مواجهه با زندگی انسجام ذهنی به هم می خوره و باید با جدیت دوباره بدستش بیاریم. مثل شما که در مواجهه با اتفاق اخیر این انسجام رو از دست دادی، و در درونت دچار تضاد شدی یعنی ممکنه شما از یک مسیر فکری به نتیجه ای برسی، اما در ذهنت مسیر فکری دیگری وجود داشته باشه حالا یا با سرعت زیاد که همون احساس می شه، یا با سرعت معمول که منطق می نامیمش که به نتیجه ی متضادی رسیده باشه. و بنابراین ذهن به مراقبت دائم (خصوصا در شرایط اینچنین) نیاز داره تا بتونه در حالت مطلوب ( که همون انسجام و وضوح فکری هست) باقی بمونه، و بتونیم زندگیمون رو در تعادل نگهداریم.

    خوب این از کلمه ی احساسات.

    همونطور که می بینیم احساس یک مفهوم واحد داره. اما چرا در موردش رویکردهای متضادی وجود داره؟ چون یکبار در معنای حقیقی خودش استفاده می شه، و بار دیگه در کالبد کلماتی چون: عاطفه، مهر، محبت، نوع دوستی.

    یعنی تا جایی که به احساس مربوطه، اگه این تفکر سریع، درست هم باشه، خوب نشون دهنده هوش سرشار طرفه. مثل فیلم های پلیسی که ازشون خیلی لذت می بریم و درشون پلیسه یه اتفاقی رو می بینه و بدون اینکه حتی خودش به حدسش اطمینان داشته باشه، حس می کنه چیزی در اون اتفاق مشکوک بوده. و بعدا با توجه بیشتر متوجه می شه که ذهنش با سرعت زیاد، چه ناهماهنگی ای رو تشخیص داده بوده. اما اگه این تفکر سریع اشتباه باشه، یعنی با سایر مسیرهای فکری طرف در تناقض باشه، بهش توصیه می شه که احساساتی برخورد نکن! یعنی: این مسیر اشتباه فکریت رو تشخیص بده، و با مسیرهای دیگه هماهنگش کن. که البته این کار سختیه، اما آش خاله ست که برای خوردنش ازمون نپرسیدن. و اون روزی که انسان شدیم، قرار براین گذاشته شد که کارهای سخت سخت انجام بدیم و در نهایت به شیرین ترین ها برسیم.

    اما مشکل دیگری که در مورد احساس وجود داره، وقتیه که به جای عاطفه و محبت و ... استفاده می شه.

    ما همیشه از عواطف انسانی به نیکی یاد می کنیم و مورد تحسین قرارش می دیم. بنابراین وقتی تصمیم می گیریم از احساسات پرهیز کنیم، اگه به معنای محبت در نظر بگیریمش، دچار تضاد می شیم.

    پس تا اینجا این تضاد برطرف شد. و اما در مورد محبت، اصلی ترین نکته اینه که باید براساس منطق باشه. و باز هم اشتباهه که بخوایم عشق رو از عقل جدا بدونیم. بلکه زیباترین عشق ها اونهایی هستند که عقل ردشون نمی کنه.

    در این مورد حرف زیاده (البته اساسا برای آدم های پرحرفی مثل من حرف زیاده! ) ولی در این حد خلاصه می کنم که: این همه تضادهایی که در مورد ابراز علاقه و محبت کردن و ... بهشون اشاره کردید، بوجود نمیان، اگر ...

    اگر از زیر بار تعقل شونه خالی نکنیم! اگر محبت کردنمون کاملا به شکل آگاهانه باشه. و اگر بدونیم احساس کردن محبت در قلب یک چیزه، و ابراز کردنش یک چیز دیگه. و همونطور که حرف هامون رو بصورت برنامه ریزی شده بیان می کنیم، و سعی می کنیم جای درستش رو تشخیص بدیم، در مورد محبت هم همینطوره. و این کار سختی نخواهد بود اگر ما حاکمیت مغز رو بپذیریم.

    پس این چیز خاصی نیست که محبت رو به هرکسی، و تحت هر شرایطی نباید ابراز کرد. چون چیزیه که در سایر موارد انجام می دیم، مثلا هر حرفی که به ذهنمون رسید رو بیان نمی کنیم، درسته؟ در موردش فکر می کنیم، شرایط رو می سنجیم و ...

    اینها همه پاسخ عنوان تاپیک و پست 1 بود. منتظر می شم که نظرت رو در مورد حرفهام بخونم، بعد می رم سراغ پست 21.

    و در نهایت اینکه:

    درسته که شما تصمیم گرفتی اون رابطه رو رها کنی، اما زندگی رو نمی تونی رها کنی. پس تا وقتی نفس می کشی:
    [/align]


    پارو بزن!


    [align=justify]

    با دست برنداشتن از تفکر، و تحقق بخشیدن به همه ابعاد انسانیتت، و پیمودن راهی که خالقت ازت انتظار طی کردنش رو داره (که استفاده ی بهینه از ذهن یکی از ارکانشه)، می تونی از این اتفاق برای ایجاد تغییرات مثبت در شخصیتت، برای رشد روحت، و برای قوی تر کردن ذهنت استفاده کنی.

    رها کردن اگر به معنی پارو نزدن باشه، که انسان در همون نقطه می مونه! اما اگه به معنی پارو زدن در جهت دیگری باشه، انسان رو از رنجی که در اون نقطه بهش دچار شده، نجات می ده.

    [/align]

  4. 2 کاربر از پست مفید THEN تشکرکرده اند .

    THEN (یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۸۹)

  5. #23
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۰۵ تیر ۹۱ [ ۱۰:۵۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۶-۱۷
    نوشته ها
    1,019
    امتیاز
    7,536
    سطح
    57
    Points: 7,536, Level: 57
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 14
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    650

    تشکرشده 655 در 202 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    فیلوسارای عزیز
    داستانم رو برات بصورت مختصر تو پیام خصوصی نوشتم
    امیدوارم حوصله ات رو سر نبره

    فیلو سارای عزیز حرفات اصلا کلیشه نبود
    اما عمل کردن به خیلی حرفا خیلی مشکله شاید در اون لحظه قبول کنی ولی اینکه بهش عمل کنی سخته
    بعضی وقتا زندگی هم برات سخت میشه
    یه زمانی دلت نمی خواد اصلا زندگی کنی و زندگی رو به زور داری قبول میکنی حتما برای همه هچین شرایطی پیش اومده که احساس کنید متوقف شدین و راهی براتون نیست
    من دارم سعی میکنم خودمو رو پا نگه دارم و بقول تو پارو بزنم و واقعا هم دارم این کارو میکنم ولی یه جاهایی کم میآرم اونجاست که میگم کاش اونی که تو پارو زدن کمکم می کرد الان کنارم بود می دونم الان همه میگن که هیچ کدومون تنها نیستیم و خدا همیشه با ماست آره اگه خدا نبود من الان اینجا نبودم که براتون اینا رو بنویسم
    ولی اونجایی که خسته میشی تو پارو زدن دلت هوای کسیو میکنه که همیشه بوده ولی الان نیست حالا تا یک کلمه میگی دلم تنگ شده میگن ضعیفی وابسته ای به اون تکیه کردی بدون اون هیچی نیستی خدتو تو اون غرق کردی و ....
    نه هیچ کدوم نیست منم آدمم و کم میآرم خوب چیکار کنم وقتی کم می آرم بعد از خدا میگم کاش اون پیشم بود
    ولی وقتی یاد این می اقتم که بازگشتی وجود نداره و باید با این خستگیه کنار بیایی و تنهایی پارو بزنی داغون میشم

  6. 2 کاربر از پست مفید bloom تشکرکرده اند .

    bloom (یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۸۹)

  7. #24
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۵ آذر ۸۹ [ ۲۳:۳۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۱۰-۱۳
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    3,151
    سطح
    34
    Points: 3,151, Level: 34
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 49
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    174

    تشکرشده 173 در 58 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    نقل قول نوشته اصلی توسط bloom

    ولی اونجایی که خسته میشی تو پارو زدن دلت هوای کسیو میکنه که همیشه بوده ولی الان نیست حالا تا یک کلمه میگی دلم تنگ شده میگن ضعیفی وابسته ای به اون تکیه کردی بدون اون هیچی نیستی خدتو تو اون غرق کردی و ....
    نه هیچ کدوم نیست منم آدمم و کم میآرم خوب چیکار کنم وقتی کم می آرم بعد از خدا میگم کاش اون پیشم بود
    سلام
    خانم بلوم امیدوارم از حرفام ناراحت نشین قصد ما کمک است
    من امروز یکی از تاپیک های قبلی شما رو خوندم و میخوام جملاتی که خودتون تو اون روزا نوشتین رو بگم

    بزار من یه اعترافی بکنم من به خاطر اینکه آرشو بیش از حد دوست دارم همیشه در برابر همه چیز کوتاه اومدم الانم می ترسم از اینکه آرشو از دست بدم
    می ترسم تسلیم خانوادش بشه
    یه بار خود آرش بهم گفت تو داری تو من غرق میشی یکم وابستگیتو کم کن ایجوری خودت اذیت می شی من اون روز خیلی از دستش ناراحت شدم ولی الان می فهمم چی میگه
    بچه من می دونم دارم اشتباه می کنم ولی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم شاید فکر کنین دارم خودمو توجیه می کنم ولی من به یه شخصی تبدیل شدم که آرش بگه بمیر میمیرم
    من اول باید رو خودم کار کنم باید به این نتیجه برسم که من بدون آرش آدمم خیلی سخته شاید باورتون نشه ولی من به آرش اعتیاد پیدا کردم
    دوستان فقط بهم بگید چیکار کنم که یکم فاصله بگیرم حتی اگه قرار باشه باهاش ازدواجم کنم نباید انقدر بهش وابسته باشم

    میبین خانم بلوم این همه ترس همیشه با شما بوده و این نگاهی که خود شما به خودت داشتی یعنی خودت حس میکردی در رابطه ای هستی که یه جای کار میلنگه
    یه جاهایی به جای لذت بردن از رابطه همش رنج میبردی
    و در نهایت هم چیزی که همش ازش میترسیدی نصیبت شد
    نمیدونم اما انگار این قانون زندگی هست که امواج منفی که از ما منتشر میشه گاهی خیلی بد روی ما تاثیر میذارن
    من نمیدونم چقدر از تمام شدن رابطه شما میگذره ای کاش اون پیام خصوصی رو به شکل پست میذاشتین اما در هر صورت این تنهایی و نیاز داشتن به کسی که کنارش باشیم مخصوصا کسی مثه شما که یه عشق پاک چند ساله داشته کار سختی هست و هیچکس نمیتونه منکر سختی ان باشد.

    میدونم روزای سختی هست اما در این روزها و فرصت ها سعی کنین ایمانتون رو به خداوند از دست ندین و رابطه خوبی باهاش داشته باشین و سعی در اعتدال احساساتتون و رفتارتون داشته باشین .اعتدال در زندگی یک نعمتی هست که کسی که به ان برسد به ارامش گویا رسیده است.اینو بدون این کم اوردن ها برای همه یه زمانهایی در زندگی پیش میاد وهیچگاه فکر نکن که الان تنهاکسی هستی که کم اوردی نه تنها برای یه زن بلکه برای یه مرد هم گاهی این حس وجود داره که ای کاش همسفرش کنارش بود اما...
    شاد باشین

  8. 6 کاربر از پست مفید MOHAMMAD. تشکرکرده اند .

    MOHAMMAD. (یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۸۹)

  9. #25
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۰۲ اسفند ۸۹ [ ۱۵:۵۴]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-۱-۱۸
    نوشته ها
    519
    امتیاز
    5,952
    سطح
    50
    Points: 5,952, Level: 50
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 198
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,677

    تشکرشده 1,683 در 458 پست

    Rep Power
    59
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    [align=justify]بلوم عزیزم،

    طبق توضیحات پست قبلم، اندوه امروزت کاملا طبیعی و منطقیه و حتی اگه در گذشته وابستگی هم نداشتی، باز امروز طبیعی نبود که به راحتی فراموش کنی، و اگر این اتفاق میفتاد و کسی که مدتی طولانی باهاش ارتباط عاطفی داشتی رو به راحتی فراموش می کردی، براش دلتنگ نمی شدی، خیلی زود نسبت بهش بی تفاوت می شدی، و ... این فقط می تونست نشونه ای از شخصیت ناسالم، و ناقص باشه.

    نه فقط دلتنگی، که بقیه احساساتت هم طبیعی (منطقی) هستند. مثل حالت سردرگمی، گیجی، عدم اطمینان به خودت و ... چرا طبیعین؟

    چون تو با تمام وجودت و صد درصد، قصد ازدواج با آرش رو داشتی. به مدت طولانی ای آینده ت رو با اون تجسم کرده بودی. حالا حالاتی مشابه شخصی که طلاق گرفته بهت دست داده.

    آقایی که طلاق گرفته بود احساسش رو اینطور توصیف می کرد که: انگار زمین زیر پام رو کشیدن، تو فضا معلقم! هر کاری می کنم نمی تونم پامو به زمین برسونم.

    چرا این حالت رو داشت؟ مگه خودش تصمیم به جدایی نگرفته بود؟ مگه با وجود مخالفت همسرش، اصرار نکرده بود؟ مگه به کارش اطمینان نداشت؟

    بله همه اینها بود، اما نکته اصلی اینجاست که جدایی باعث می شه شخص به یکباره احساس کنه از دنیایی که قبلا درش زندگی می کرده بیرون افتاده و بنابراین تا مدتی دچار عدم تعادل ذهنی و عاطفی می شه:

    *برنامه های حال و آینده به هم می خوردن. می ری تو حالتی که اصلا فکرش رو نمی کردی.

    *خودپنداره ت برای مدتی به هم می ریزه. شاید خیلی ها باشن که انسان کامل و مستقل رو بی نیاز از روابط انسانی تصور کنند، اما من این رو اصلا قبول ندارم. ما به روابط عاطفی ای که با اطرافیانمون برقرار می کنیم نیازمندیم. نه فقط از این جهت که به محبت کردن و محبت دیدن نیازداریم، بلکه از این جهت که:


    نگاه اونها آینه ایه که ما شخصیت خودمون رو، و بازتاب اعمال و رفتار خودمون رو درش می بینیم و از این طریق خودمون رو تشخیص می دیم.
    و این اساسی ترین اهمیت جامعه برای ما انسان هاست، یک جامعه ی مناسب جامعه ایه که نیکی های ما رو بصورت مثبت و تاریکی های ما رو بصورت منفی بازتاب بده، تا بتونیم برداشت درستی از خودمون داشته باشیم. و به همین شکل مناسب ترین همسر کسیه که معیارهاش تا اندازه ای بر "حقیقت" منطبق باشه، و نگاهش اونقدر حقیقی باشه که درست ترین و قابل اتکا و پایدار ترین تصویر رو از ما ارائه بده، نه یه تصویر مواج و متغیر. و این به ما کمک خواهد که به شناخت درست تری از خودمون و رفتارهامون دست پیدا کنیم و با قدرت بیشتری در جهت درست قدم برداریم.

    من نمی دونم آرش کدوم یکی از این دو بوده، البته مسلما ترکیبی بوده، گاهی یه آینه ی صاف و بی ریا، و گاهی مواج و ناپایدار، ولی نمی دونم کدوم یکی از اینها غالب بوده. البته الان این موضوع ا همیتی نداره، مهم اینه که تا حالا آرشی بوده که تو در نگاهش تحسین می دیدی، حالا دیگه نیست، و این طبیعیه که تا مدتی به تصویر خودت شک کنی! و مثل هر انسان دیگری در چنین شرایطی درون خودت احساس ناپایداری کنی. چون:

    اولا یه رابطه عاطفی باعث می شه که انسان به تدریج از بقیه آینه ها احساس بی نیازی کنه، و حضور اونها در زندگیش کمرنگ تر می شن. تحسین دیگران خیلی هم مهم نیست، وقتی تو کسی رو داری که از نظر ذهنی و عاطفی قبولش داری و داره تاییدت می کنه و همین باعث می شه نقش بقیه رو کمرنگ تر کنی، بنابراین وقتی این آینه اصلی از دست می ره، کمبود بیشتری در این مورد احساس می شه. و زمان بیشتری صرف بازسازی شرایط مطلوب می شه. (البته خوشبختانه با جدیت می شه این زمان رو کوتاه تر کرد)

    دوما به تصویر سابق هم شک می کنی. به خودت می گی یعنی تا حالا درست خودم رو تشخیص داده بودم؟ و این هم زمان می بره تا به تعادل برگردی، زمانی که طولش دست خودته.

    *نمی دونم این مورد رو دقیقا چطور باید توضیح بدم... شاید بهتر باشه با مثال بگم:

    وقتی شخصی هست که ما در ارتباط عاطفی باهاش هستیم، به مرور یک سری رفتارها نسبت بهش در ما شکل می گیره. مثلا احساس مسئولیت، شاد شدن از شادی هاش، تلاش برای جلوگیری از ناکامیش و ... و اینها به تدریج جزء اخلاق ما می شن. حالا وقتی جای اون شخص خالی می شه، محل اثر یک سری از اخلاقیاتمون هم خالی می شه. و بنابراین از نظر اخلاقی هم دچار نوسان می شیم.

    آهان! اینجوری بگم که: وجود انسانی که برای ما حکم یک همسر رو داره، به تدریج باعث می شه یک بخش جدید در مغزمون ایجاد بشه که یه سری مسئولیت ها براش تعریف می شه. (یعنی در واقع این مسئولیت ها هستند که اون بخش رو ایجاد می کنند) در واقع این بخش از مغز چهره ی "ما" رو تحقق می بخشه. اما بلومی که تا حالا "ما" بود، حالا شده "من". و بنابراین این قسمت از مغز احساس بلاتکلیفی می کنه و بنابراین اینجا هم یک خلاء آزار دهنده احساس می شه.

    * وقتی با کسی در ارتباط عاطفی نزدیک هستیم، زمان زیادی رو باهاش می گذرونیم، زمانی برای صحبت کردن، زمانی برای ایمیل و اس ام اس، زمانی برای کادو گرفتن و مهم تر از همه: به تدریج عادت می کنیم که در برنامه های تفریح و ... یه جای ثابت براش در نظر بگیریم. حالا وقتی اون نیست از این نظر هم دچار کمبود می شیم. علاوه بر اینکه زمان قابل توجهی خالی می مونه، این مشکلات پیش میان که: حالا با کی پارک برم؟ حقوق که گرفتم برای کی کادو بگیرم؟ تعطیلات با کی مسافرت برم و ...

    و زمانی هم صرف این می شه که یاد بگیریم همه ی این کارها رو بدون حضور اون انجام بدیم. و این جای خالی رو به شکل مطلوب و مناسبی پر کنیم.


    الان مورد دیگری به ذهنم نمی رسه، اما منتظر توضیحاتت می مونم که اگه مورد دیگری هست اضافه کنی، یا اگه هر کدوم از اینها رو بیشتر لمس می کنی، حالتت رو توضیح بدی که هم من بهتر بتونم درکت کنم، هم خودت با گفتن اینها به آگاهی روشن تری از خودت دست پیدا کنی.
    اگه ریشه های منطقی حالاتت رو پیدا کنی، خودآگاهیت افزایش پیدا می کنه، و خودت و توانایی هات رو باور خواهی کرد.

    و خوشحال می شم که در صورت امکان به این سوال ها هم جواب بدی:

    1:: برای برطرف کردن هر کدوم از این کمبودهایی که گفتم (اگه وجودشون رو تایید می کنی) چه برنامه ای داری؟

    2:: کجاها بلوم رفتاری داشته که باعث شده شخصیتش رو محکم و زیبا ببینی. ( من چند مورد رو در پیام خصوصیت تشخیص دادم، و دلم می خواد بدونم کدوم ها توجه خودت رو جلب کردن و باعث می شن بابتشون به خودت افتخار می کنی؟)

    و ...


    نقل قول نوشته اصلی توسط bloom
    حالا تا یک کلمه میگی دلم تنگ شده میگن ضعیفی وابسته ای به اون تکیه کردی بدون اون هیچی نیستی خدتو تو اون غرق کردی و ....
    هانی مواظب خودت باش، سعی کن کمتر با افرادی که تصویر منفی ای از شخصیتت بهت ارائه می کنند، هم صحبت بشی. اگر این افراد کنارت هستند، سعی کن کمتر باهاشون درد دل کنی.

    و مهم تر از همه:


    نقل قول نوشته اصلی توسط bloom
    واااااااااااااااااااااااا اااای
    دوباره شروع شد که 4 ساعت بشینم فکر کنم و هی بگم تا اعتماد به نفسمو کامل بکشم
    ااحساس میکنم دارم خود ازاری میکنم

    عزیزم، با خودت مهربون باش. یه روح معصوم و بی پناه درون تو هست که بهت نیاز داره. می تونی به جای آزار دادنش بهش کمک کنی که از این مرحله راحت تر عبور کنه. می تونی باورش کنی، می تونی آروم بغلش کنی، می تونی نوازشش کنی، می تونی بهش محبت کنی. اگه تو بخوای آزارش بدی، اون به کی باید پناه ببره؟


    [/align]

  10. 3 کاربر از پست مفید THEN تشکرکرده اند .

    THEN (دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۸۹)

  11. #26
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۳۱ خرداد ۹۱ [ ۱۰:۲۴]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۲-۱۰
    نوشته ها
    1,675
    امتیاز
    16,606
    سطح
    82
    Points: 16,606, Level: 82
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 244
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,060

    تشکرشده 3,143 در 958 پست

    Rep Power
    178
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    بلوم عزیزم، میفهمم چی می گی..
    بازی احساس و عقل بازی قشنگیه، هر چند که گاهی آدمو کلافه می کنه و گیج. عقل و احساس من هم از این بازیها با هم زیاد داشتن..
    من در مورد موضوع خاص شما این مطلب رو نمی گم اما همیشه هم عقل درست نمیگه، خیلی وقتها با چند تا جمله و توجیه میشه عقل رو گول زد یا وادار به کاریش کرد اما احساس رو نمیشه گول بزنی، نمیشه سرش رو کلاه بگذاری.. در نهایت احساس آدمهاس که باعث میشه یه کار اشتباهی رو مرتکب نشن.. شاید بی ربط باشه اما برای مثال وقتی میخوای از کسی انتقام بگیری، عقلت هزار تا دلیل برای اینکار جلوت میذاره اون هم دلایل درست و منطقی، اما دلته که راضی نمیشه، جلوت رو میگیره و مانعت میشه.. حالا توی شرایط متفاوت و موارد مختلف خیلی از ما صدای فریاد دلمون رو شنیدم که «نکن .... »
    اما چیزی که مهمه کنترل عقل و احساسه، کنترلش سخت نیست، فقط یه کم تمرین میخواد... عزیزم این که همه میگن رهاش کن، بهترین روشه، خیلی سخته اما رهاش کن، چون من هم رها کردم و رسیدم، حالا نه به شخص به هر چیز دیگه ای، به هر چیزی که فکرم رو مشغول می کرد، هر چیزی که آزارم میداد، هر چیزی که نمی گذاشت توی لحظه زندگی کنم، رها کردن یعنی اینکه « خدایا هر چی که تو صلاح میدونی من به تو اطمینان کامل دارم و این موضوع رو به تو می سپارم..» و بعد دیگه بهش فکر نکنی، اگه اومد توی ذهنت، با یه لبخند اونو از خودت دورش کنی، یا حتی اگه دوست داشتی تا اونجایی که بهت لطمه نمی زنه بهش فکر کنی و بعد دوباره اونو به خدا بسپاری..

    برای اینکه توی این کار موفق بشی از یه چیز کوچیک شروع کن، به آرش کاری نداشته باش، در مورد یه موضوع دیگه امتحان کن، وقتی نتیجه اش رو ببینی برای موضوعات بزرگتر و مهم تر هم میتونی به کار ببندیش..
    در واقع منطق و احساس دو وسیله سنجش هستن که در اختیار انسان گذاشته شدن، گاهی با هم عمل می کنن و یکی میشن و گاهی مستقل از هم و متفاوت از هم عمل می کنن اما در نهایت، خود انسان هست که انتخاب می کنه و کنترل کننده است، تو نباید خودت رو حذف کنی و کنار بکشی تا اونها تو رو کنترل کنن و به جات انتخاب کنن..

    باور کن میدونم چه حسی داری، انگار که دلت رو از سینه ات بیرون کشیدن و دردش همیشه توی سینه ات هست، خوب دلت رو بیرون کشیدن چون متعلق به شخص دیگه ای بوده، یعنی خودت اون رو از شخص دیگه ای پر کرده بودی، اگه از من می شنوی توی وجودت یک دل نو بساز، یک دل تازه که هیچ اثری از تلخی و غم گذشته نیست.. به خودت فرصت دوباره بده که زندگی کنی، داری به جلو می ری احتیاجی نیست که انقدر بایستی و به پشت سرت نگاه کنی..

    پشت سرت همیشه پشت سرت هست، پس تا از اکنونت نگذشتی تا آینده پیش روت هست، برنگرد مگر برای استفاده از تجربه ..


  12. 4 کاربر از پست مفید shad تشکرکرده اند .

    shad (دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۸۹)

  13. #27
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ [ ۱۴:۲۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۶-۲۵
    نوشته ها
    8,007
    امتیاز
    183,242
    سطح
    100
    Points: 183,242, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 95.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    تشکرها
    22,326

    تشکرشده 33,981 در 5,914 پست

    نوشته های وبلاگ
    7
    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    نقل قول نوشته اصلی توسط bloom
    با یه چیزی که که به احساست ربط داره نمی تونی با منطقت باهاش برخورد کنی چون منطقت حرف دلت رو نمی فهمه ساز خودشو میزنه و احساستم حرف منطقت رو اصلا قبول نمی کنه و اینجاست که گیج میشی نمی دونی چیکار باید بکنی
    سلام
    ببنید احساس و منطق دو بخشی نیستند که بی توجه به هم ساز خودشون بزنند.
    منطق سازشو می زنه، احساس باهاش می رقصه.
    حالا اگر شیوه هایی که یک فرد به عنوان منطق استفاده می کنه اشتباه باشه، احساسات هم اشتباهی می رقصه و قاطی می کنه.

    مثال:
    منطق: دیگران باید عدالت داشته باشند ، دیگران باید بی جهت به من بی احترامی نکنند.

    این یک حرف منطقی هست که در واقعیات این جهان هستی، اصلا صدق نمی کند و اجرا نمی شود . یعنی اگر شما پای خود را از خانه بیرون بگذاری متوجه می شوی دور و برت پر از آدمهایی هستند که عدالت ندارند، یا الکی به آدم بی احترامی می کنند.(حتی اگر بیرون از خانه هم نروی ممکن است کسانی که با تو زندگی می کنند منصف نباشند یا بی احترامی کنند.)

    حالا می بینید کسی که این منطق بالا را پذیرفته، به هرکسی برسد و منصفانه با او برخورد نکند، آتش می گیرد، هر کس که به او بی احترامی کند، می رنجد، قهر می کند یا عصبی می شود.

    چون در منطق « باید های او» ، هرگز نباید کسی بی انصاف یافت شود، یا بی احترامی کند. پس وقتی کسی بی انصافی می کند یا بی احترامی می کند، احساس نوع دیگری از رقص را آغاز می کند که البته فشار زا هست برای صاحبش. (در واقع فردی که احساسش قوی هست، دوست دارد زندگی به قشنگی رویاهایش باشد و فراموش می کند که اینجا جهنم هست (شما بخوانید زمین))

    برای شناخت بیشتر خطاهای منطقی و شناختی به لینک ذیل مراجعه فرمائید. (به غیر از بی دل گرامی که ممکن است حالش از این لنیکها بد بشه )

    این خطاها احساسات شما را در هم می ریزد.:

    خطاهای شناختی

  14. 5 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    مدیرهمدردی (دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۸۹)

  15. #28
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۰۵ تیر ۹۱ [ ۱۰:۵۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۶-۱۷
    نوشته ها
    1,019
    امتیاز
    7,536
    سطح
    57
    Points: 7,536, Level: 57
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 14
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    650

    تشکرشده 655 در 202 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    [quote=MOHAMMAD.]
    سلام
    خانم بلوم امیدوارم از حرفام ناراحت نشین قصد ما کمک است
    من امروز یکی از تاپیک های قبلی شما رو خوندم و میخوام جملاتی که خودتون تو اون روزا نوشتین رو بگم
    ممنونم آقای محمد عزیز
    من دست هیچ کدوم از شما عزیزانی که برام پست می زارید ناراحت نمی شم
    شما راست میگین اینا همه حرفای منه که نوشتم و من همیشه می ترسیدم
    اما این حرفا رو همیشه وقتی برای کمک و یا مشاوره میرفتم بهم میگفتن میگفتن شما وابسته ای ( که البته نمی گم که نبودم بودم ولی نه تا حدی که بهم می گفتن)
    می گفتن شما می ترسی شما باید رو خودت کار کنی جالبه خیلی از مشاورها خودت رو محکوم میکنن و باعث میشن شما فکر کنی سر تا پا مشکلی
    همه ی اینا رو وقتی کنار هم قرار میدادم ذهنم پر میشد از یه عالمه منفی
    شما راست میگین ولی در کنار همه ی این ترس ها من تمام تلاشمو کردم که رابطه به نتیجه برسه و بیشتر از اینکه نگران خودم باشم نگران این بودم که طرف مقابلم ضربه نخوره من هیچ وقت نذاشتم حرف کسی روم تاثیر بذاره یا اینکه طرفم رو تو نگنه بزارم که بین منو خانوادش کسی و انتخاب کنه وقتی دیدم همچین شرایطی پیش اومده برای اینکه اون بیشتر از این عذاب نکشه کنار کشیدم چون نمی خواستم داغون شدنش رو بیش از این ببینم
    من احساس میکنم دیدگاه آدما نسبت به عشق متفاوته شاید نگاه من و آرشم باهم خیلی متفاوت بود

  16. #29
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۳۰ مرداد ۹۲ [ ۱۳:۲۸]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-۵-۲۴
    نوشته ها
    1,224
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,589 در 1,498 پست

    Rep Power
    131
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    نقل قول نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
    ... (در واقع فردی که احساسش قوی هست، دوست دارد زندگی به قشنگی رویاهایش باشد و فراموش می کند که اینجا جهنم هست (شما بخوانید زمین))

    برای شناخت بیشتر خطاهای منطقی و شناختی به لینک ذیل مراجعه فرمائید. (به غیر از بی دل گرامی که ممکن است حالش از این لنیکها بد بشه )

    این خطاها احساسات شما را در هم می ریزد.:

    خطاهای شناختی
    آقای مدیر! درست زمانیکه بنده به شدت با مطالب شما موافق بودم شما یک خطای شناختی بزرگ انجام دادید! و آن اینکه حکم صادر کردید که بی دل فلک زده حالش از آن لینک به آن مفیدی! به هم بخورد!
    بنده اتفاقا کلی از آن لینک استفاده کردم و البته مدتهاست که دارم روی خودم کار میکنم که بگیرم این مطلب را که بد و خوب همه را فله ای بپذیرم تا خیلی بهم فشار وارد نشود.
    اما! تا حالا دیدید کوزه گر در کوزه بیافتد؟ ( یا یک چیزی تو این مایه ها)
    بهرام که گور میگرفتی همه عمر
    دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟!!!

  17. کاربر روبرو از پست مفید بی دل تشکرکرده است .

    بی دل (سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۸۹)

  18. #30
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ [ ۱۴:۲۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۶-۲۵
    نوشته ها
    8,007
    امتیاز
    183,242
    سطح
    100
    Points: 183,242, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 95.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    تشکرها
    22,326

    تشکرشده 33,981 در 5,914 پست

    نوشته های وبلاگ
    7
    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    RE: مرز بین منطق و احساس

    سلام بی دل
    حکم آن بود که تو فرمایی ....
    نقل قول نوشته اصلی توسط بی دل
    خواهشا دوستان به بنده هم فوری لینک چند تا مقاله حاوی همون حرفهای کلیشه ای غیر موثر را ارائه ندهند.....

  19. کاربر روبرو از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده است .

    مدیرهمدردی (سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۸۹)


 
صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۵ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2017 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۰۲:۲۳ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.