به انجمن خوش آمدید

تالار همدردی نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

 
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۲ مهر ۸۸ [ ۱۹:۳۱]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۱۱-۲۶
    نوشته ها
    342
    امتیاز
    8,997
    سطح
    63
    Points: 8,997, Level: 63
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 53
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    331

    تشکرشده 337 در 126 پست

    Rep Power
    0
    Array

    خدایا چرا اين همه درد و رنج ؟؟؟


    قبل از شروع در پاسخ قدري در باره مفهوم رنج واقسام آن بحث مي کنيم:

    درخصوص رنج شايد بتوان گفت که هيچ تعريف مشخص و دقيقي و تعريف مفهومي کاملاً معيني وجود ندارد.

    روانشناسان هم تعريف‌هاي مشخصي در اين خصوص ارائه کرده‌اند. اما مي‌شود گفت که انسان هر وقت احساس کند از وضع مطلوبش دور افتاده، آرامش از او سلب مي‌شود و به هر حال چه در ساحت جسم و بدن و چه در ساحت روان و نفس، وقتي انسان در يک وضعيت نامطلوب قرار گيرد و يا از آنها دور افتد، احساسي به انسان دست مي‌دهد که از آن تعبير به رنج مي‌شود.

    رنج‌ها را مي توان به دو قسمت تفکيک کرد

    1)رنج‌هايي که نوع بشر از آن حيث که بشر است دارد و فرقي نمي‌کند که غني باشد يا فقير، فرهيخته باشد و يا نافرهيخته، سفيد پوست باشد يا سياه پوست. اين رنج‌ها اختصاص به هيچ شخص خاصي ندارند. مثل رنجي که از تنهايي و يا از احساس زودگذري مي‌کشيم، يا رنجي که از فقدان عدالت مي‌بريم.

    2)رنج هايي که ممکن است من مبتلا به آنها باشم، ولي شما آنها را احساس نکنيد و برعکس وقتي من از درد دندان رنج مي‌کشم مسلماً شما درد نمي‌بريد. چنين دردهايي عموميت ندارد. با اين تعريف مي‌توانيم رنج‌ها را به عمومي و اختصاصي (يا شخصي) تقسيم کنيم. از حيث ديگري نيز مي‌توان رنج‌ها را تقسيم کرد: رنج‌هاي زوال‌پذير و رنج‌هاي زوال‌ناپذير. رنج‌هايي هست که تا انسان، انسان است و تا جهان بوده و هست، وجود دارند و قابل زوال نيستند. اگر رنج‌هاي زوال‌ناپذير وجود داشته باشد، بايد اعتراف کرد که زندگي داراي وجه تراژيک است. وجه تراژيک يک زندگی یعنی وجود رنج‌هایی در حیات که قابل التیام نیستند. به نظرم می‌آید که اگر بخواهیم واقع‌بینانه‌ داوری کنیم، باید بگوییم که اگر چه می‌توان در جهت کاهش درد در زندگی تلاش کرد، ولی نمی‌توان بدون رنج زیست.

    انسان برای این که در دنیا به آرامش برسد و به تبع آن در آخرت هم آرامش یابد، نباید وضعش را با دنیا مشخص کرده باشد، بلکه باید وضعش را با خودش مشخص کند. خیلی چیزها هستند که پاکان روزگار آنها را نمی‌دانسته‌اند و این مانع آرامش آنها در این دنیا نبوده است. بودا ریاضیات بلد نبود، فیزیک و شیمی هم یاد نداشت. بنابراین، جواب بسیاری از سؤالات را نمی‌دانست، ولی آرامش از او سلب نشده بود. اما چرا؟ چون برای این که ما به آرامش برسیم نباید جواب تمام سؤال‌های عالم را بدانیم. ما لازم نیست تکلیفمان را با همه چیز مشخص کنیم. دانستن یا نداستن آرامش نمی‌آورد.

    آرامش انسان در گرو جواب به این سؤال است که آیا او تعهداتی که با خودش داشته است را لگدمال کرده یا رعایت کرده است؟ اگر من تعهدات نسبت به خودم را زیر پا نگذاشته باشم، آرامش دارم و شاید هیچ اطلاعی در خصوص طبیعت یا ماوراءالطبیعت و دنیا یا قبل از دنیا و بعد از دنیا هم نداشته باشم. آرامش انسان در گرو رعایت الزام‌هایی است که خودمان برای خودمان تعریف می‌کنیم. اگر من با خودم شرط کرده باشم که در هیچ وضع و حالی دست از حقیقت‌طلبی یا خیرخواهی و عشق‌ورزی بر ندارم، ولی یکبار احساس کنم که خلاف حقیقت و خیر و عشق و عدالت رفتار کرده‌ام، این می‌تواند آرامش را از بین ببرد. بنابراین، به نظر من آرامش در بیرون به دست نمی‌آید. آرامش در این است که شما در درون خودتان نسبت به تعهدات‌تان ملتزم بمانید. این فرد با چنین حالی اگر نسبت به همه مسائل هم شکاک باشد، آرامش خواهد داشت.

    به نظر می رسد که دذر این بحث باید حالات روانی درجه اول را از حالات روانی درجه دوم تفکیک کنیم.

    مادری را در نظر بگیرید که بچه‌اش مریض شده و چند روز است که سر و کارش با کلینیک و بیمارستان می‌باشد. در تمام این مدت مادر به یک معنا آرامش ندارد. بالاخره دل نگران سلامت و زندگی بچه‌اش است و بنابراین، آرامش ندارد.

    همین آرامش نداشتن او را به هزار تکاپو و فعالیت می‌اندازد. این فرد در رتبه اول آرامش ندارد، ولی در مجموع فعالیت‌ها و تکاپوهای این مادر این چند روز به او آرامش و رضایت باطن می‌دهد.

    مادر در این وضعیت از یک سو دلهره دارد و مضطرب است ولی به یک معنای دیگر او آرامش دارد. به تعبیری دیگر ناآرامی وی، او را به تکاپو وا می‌دارد و از این تکاپو رضایت ناشی می‌شود. مادر برای سلامتی فرزندش به یک سری ناملایمات رضایت درجه دوم می‌دهد. از ناملایمات، رضایت درجه اول کسب نمی‌شود. گرسنگی رضایت درجه اول را به همراه نمی‌آورد، ولی شما روزه گرفتن را در نظر بگیرید. در روزه گرفتن، شخص از گرسنگی کشیدن رضایت درجه دوم کسب می‌کند. این گرسنگی ولو رنج‌آور است ولی فرد را به یک هدفی می‌رساند و چون او را به هدفی می‌رساند، آرامش بخش است. آدم در زندگی‌اش از بسیاری از امور در رتبه اول درد و رنج می‌کشد، ولی در رتبه دوم از آنها لذت می‌برد.

    یک فوتبالیست در طی بازی آرامش ندارد، خسته می‌شود و درد می‌کشد، ولی او نسبت به این درد و رنج کشیدن رضایت درجه دوم دارد. با این تعریف می‌توان گفت که پیامبران درد و رنج‌های درجه اول در زندگی‌شان خیلی داشته‌اند، اما به این درد و رنج‌ها رضایت دوم داشته‌اند و از این لحاظ آرامشی در ورای این ناآرامی‌شان وجود داشته است. یک شادیی در ورای حزن و اندوهشان وجود داشته است. از این لحاظ انسان‌های عادی هم همین گونه‌اند. اگر درد و رنج درجه اول دارای معنا شد، در رتبه دوم رضایت کسب خواهد شد.

    حال ببینیم از منظر دینی چرا رنج و درد خلق شده است؟

    خداوند زندگي انسان را توأم با رنج و مشقت قرار داد تا وي را تربيت کند و استعدادهايش را شکوفا نمايد.

    شدايد و ناملايمات براي انسان جنبه سازندگي دارند. بسياري از کمالات و رشدها است که جز در رو برو شدن با سختي ها و گرفتاري ها ، جز در نتيجه برخوردها، جز در ميدان مبارزه و پنجه نرم کردن با حوادث به دست نمي آيد.

    سختي ها در زندگي بشر تنها گوهر واقعي انسان را آشکار نمي کند، بلکه به گوهر وي تکامل مي بخشد، بلاها و سختي ها اثر کيميايي دارند ، و سازنده اند. از موجودي ، موجود ديگر ، از ضعيف ، قوي ، از پست، عالي، از خام، پخته به وجود مي آورند.

    همچنين خداوند به وسيله حوادث، انسان ها را امتحان مي کند. قرآن مي فرمايد: "قطعاً همة شما را با چيزي از ترس و گرسنگي و زيان مالي و جاني، و کمبود ميوه ها آزمايش مي کنيم و بشارت ده استقامت کنندگان را".(1)

    خداوند براي شکوفا کردن استعدادها و پرورش دادن بندگانش، آنان را با گرفتاري ها مي آزمايد، يعني همان گونه که فولاد را براي استحکام بيشتر در کوره مي گذارند تا به اصطلاح آبديده شود و فلز خالص به دست آيد، آدمي را نيز در کوره حوادث سخت پرورش مي دهد تا مقاوم گردد.

    امتحان خدا با گرفتاري ها ، به کار باغبان پر تجربه شبيه است که دانه هاي مستعد را در سرزمين هاي آماده مي پاشد.

    دانه ها با استفاده از داده هاي طبيعي شروع به رشد و نمو مي کنند، تدريجاً با مشکلات مي جنگند و با حوادث پيکار مي نمايند، در برابر طوفان ها ي سخت و سرماي کشنده و گرماي سوزان، ايستادگي به خرج مي دهند تا شاخة گلي زيبا يا درختي تنومند و پرثمر بار آيد که بتواند به زندگي خود در برابر حوادث سخت ادامه دهد.

    سربازان براي اين که از نظر جنگي نيرومند و قوي شوند، به مانور و جنگ هاي فرضي مي برند و در برابر انواع مشکلات ، تشنگي ، گرسنگي ، گرما، سرما، حوادث دشوار و موانع سخت قرار مي دهند تا ورزيده و آبديده شوند.(2)



    علي (ع) فرمود: "در حوادث روزگار جوهر مردان شناخته مي شود".(3) و فرمود: "سازندگي بلا و گرفتاري ها براي مؤمن سريع تر است از اثر باران در زمين ".(4) حضرت صادق (ع) فرمود: "بلا زينت مؤمن است".(5) رسول گرامي اسلام فرمود: "خداوند بندة مؤمنش را با بلا تغذيه مي کند، همان گونه که مادر فرزندش را با شير تغذيه مي کند".(6)

    حضرت صادق (ع) فرمود :"مؤمن به منزله کفه ترازو است. هر اندازه ايمانش زياد شود، گرفتاريش زياد مي شود ".(7)

    از قرآن و حديث استفاده مي شود نظام زندگي انسان در جهان هستي، نظام تکامل و پرورش است و همه مردم (از پيامبران گرفته تا ديگران) در حوادث روزگار دست و پنجه نرم مي کنند تا تربيت و ساخته شوند و شايستگي دريافت پاداش هاي عظيم الهي را کسب نمايند. از طرف ديگر وجود سختي ها در زندگي ، لازمه زندگي مادي است.

    زندگي مادي همراه با محدوديت و تزاحم و کشمکش ها است. مواد و عناصر در همديگر تأثير مي گذارند، يا اثر هم ديگر را خنثي مي کنند و به هر ترتيب ، تزاحم حاکم بر عالم ماده است و انسان نيز از اين قاعده مستثني نيست. فيلسوفان مي گويند: "لولا التضاد ما صحّ دوام الفيض؛ اگر تضاد و کشمکش در عالم مادي نبود، فيض و رحمت الهي دوام و استمرار نمي يافت". بنابراين وجود سختي ها و مشکلات نه تنها براي انسان ، بلکه تمام موجودات عالم است، با اين تفاوت که لازمه تکامل انسان وجود سختي ها است.

    پي نوشت ها :

    1 - بقره (2) ايه 155.

    2 - تفسير نمونه، ج1، ص 527؛ مرتضي مطهري ، ج بيست گفتار، ص 176.

    3 تا 7 - محمد محمدي ري شهري، ميزان الحکمة ، واژة بلا، شمارة 1891 ، 1899 ، 1931، 1950.



    ... و اینم یه مقاله دیگه:


    در کتب آسمانی آمده، "خداوند سرچشمه عشق است."
    اما اگر واقعاً خدا سرچشمه عشق است، چرا اینقدر رنج و بدبختی وجود دارد؟
    چرا با عمل وحشیانه طبیعت اینهمه آدم در سال می میرند و چرا برای سیر کردن شکم صدها هزار انسان که از گرسنگی رنج می برند، غذای کافی وجود ندارد و چرا اینقدر ظلم و ستم بر مردم اعمال می شود؟ چرا اتفاقاتی مثل تراژدی که در شهر اوکلاهاما شاهد بودیم روی میدهد که دیوانه هایی به جان مردان، زنان و کودکان بی گناه بیفتند؟
    در یکی از رمان های هیو والپول، یک مرد جوان می گوید، "میدانی وانسا، خدا نمی تواند وجود داشته باشد. باید به این مسئله ایمان پیدا کنی...از خودت بپرس، چطور می تواند خدا وجود داشته باشد و زندگی اینطور باشد؟ اگر خدایی بود باید از خودش دلگیر می شد."
    یک نفر که موضوع سخنرانی این هفته ام را دیده بود می گفت، "اینم عجب سوالیه." و واقعاً هم همینطور است. چند شب پیش همسرم سوال کرد که موضوع سخنرانی این هفته ام چیست و وقتی به او گفتم که موضوع "چرا خدا اجازه می دهد رنج ببریم؟" است، گفت، "آره واقعاً چرا؟"

    حتی وقتی نگاهی به این "چرا؟" می اندازم، صداهایی را می شنوم که در گوشم زنگ می زنند، "مال ما این نیستیم که متعجب باشید چرا، مال ما این است که فقط انجام دهید یا ........."

    اولین مشکل در مواجهه با مشکل رنج کشیدن، نظریه قدیمی متداول بین خیلی از مسیحی هاست که اشتباه است بپرسیم، "چرا؟" نباید در مورد وجود انسان و مشکلات او از خدا گله کنیم.

    اما پیشنهاد من برعکس این است. پرسیدن "چرا" نه تنها اشکالی ندارد بلکه اولین قدم به سمت آشتی با پروردگار درخلال درد و رنج است و کاملاً با سنت کتب آسمانی هماهنگ است:

    حضرت موسی با قوم خود در بیابان به جانب خدا فریاد می زند، "خدایا چرا در حق این مردم بدی می کنی؟"
    جدعون در زمان غم و ناراحتی می گوید، "اگر خدا با ماست، پس چرا این اتفاقات برای ما می افتد؟"
    حضرت ایوب که نماد مواجهه با مشکلات و رنج هاست می گوید، "من زندگی خودم را دارم، آزادانه گله وشکایتم را ابراز می کنم و به تلخی روحم سخن می گویم. به خدا می گوید، آیا ستم دادن به من به نظرت درست است؟"

    و اگر هنوز هم متقاعد نشده اید، سخنان خود حضرت عیسی را بشنوید: "خدای من، خدای من، چرا من را به خودم واگذاشته ای؟"

    پس حالا که اینطور است، اجازه بدهید ما هم پیش برویم و بپرسیم، "چرا؟" "چرا خدا اجازه می دهد رنج ببریم؟"

    پرسش "چرا" به چهار نوع مشکل و سختی نمود دارد که منجر به رنج و بدبختی می شود. اجازه بدهید نگاهی اجمالی به آنها بیندازیم:

    1. بلایای طبیعی
    گردبادی به یک شهر حمله ور می شود، سیل جامعه ای را نابود می کند، آتش قومی را در هم می کشد، و تصادفات که ھر سال جان تعداد بیشماری از مردم را می گیرد. مثلاً خدا نمی توانست وقتی یک هواپیما درحال سقوط کردن است، نیرو جاذبه را نگه دارد؟
    ایده خیلی خوبی به نظر می رسد اما اگر نیروی جاذبه ناگهان قطع شود، همه جهان بر هم می ریزد.
    شاید بتوان با مشکلات و سختی های ناشی از بلایای طبیعی کنار بیاییم اما درمورد این چطور:

    2. بیماری ها
    چرا خدا زندگی را طوری خلق کرده که بعضی از سلولهای بدن تخریب می شوند؟ آیا نمی توانست زندگی انسانها را طوری خلق کند که هیچوقت به بیماری و مریضی گرفتار نمی شدند؟
    این هم در نظر اول ایده خوبی به نظر می رسد مخصوصاً وقتی صحبت از بیماری جوانها و کودکان باشد. اما وقتی زندگی واقعیت می شود همه انواع و اشکال زندگی نیز ممکن می شود، حتی سلولهای بیمار. خیلی از بیماریها متعلق به گذشته است و با پیشرفت علم پزشکی درمان آن پیدا شده است. به نظر می رسد که انسان باید همراه با خدا برای از بین بردن مشکلات و دشواری های انسان تلاش کند. بااینکه دردآور است اما گاهی اوقات فشار و چالش و درد زندگی است که باعث می شود بیشترین تلاش خود را به کار گیریم.
    بیماری و مریضی با همه بدی که دارند اما بخشی از انسانیت و مرگ و میر انسان هستند. خداوند قصد نداشته است که در این جهان به انسان عمر جاودانه بدهد.

    3. درد روحی و احساسی
    چرا باید متحمل دردها و ناراحتی های روحی شدید بشویم؟ چه از دست دادن عزیزی باشد یا شاهد درد کشیدن یکی از عزیزان بودن، گاهی اوقات دردهای احساسی است که باعث می شود آن "چرا"ها به زبانمان بیاید.

    خیلی خوب یادم می آید شبی را که با چشمهای گریان رو به آسمان نگاه می کردم و از خدا می پرسیدم، "چرا؟ چرا بایداینطوری شود؟" و خوب یادم می آید که همان موقع سوال دیگری به ذهنم آمد که "آیا برای فرار از این فقدان، دست از تجربه عشق می کشی؟"

    4. بدی های انسانی
    یک آهنگ معروف بود که می گفت، "چطور آدما میتونن اینقدر بی احساس باشن، چطور میتونن اینقدر سنگدل باشن؟"

    نامهایی مثل جان واینه و جفری داهمر بعنوان نمونه هایی از بدترین نوع شر در زمین در ذهن همه ما حک شده اند. تیم مک ویگ هم به آن لیست اضافه شده است.

    خوب گوش کنید. من کاملاً متقاعد شده ام که در صورت شر انسانی است که می توان شیطان واقعی را دید.
    و هنوز هم... حتی در صورت شر انسانی مثل آنچه که شهر اوکلاهما دیدیم دقیقا آنچه سنت پاول نوشته را می بینیم: "همه چیز برای آنها که خداوند را دوست دارند، خوب پیش می رود." که می تواند تصویر آن مرد آتش نشانی را در شهر اوکلاهما فراموش کند که کودک یک ساله ای را از لاشه هواپیما بیرون می کشید. آن کودک به طرز تاسف برانگیزی جان سپرد. اما تصویر مرد آتش نشان و مادر آن کودک که شریک در غم از دست رفتن کودک همدیگر را در آغوش گرفته بودند به یاد ماندنی است. یعنی غریبه ها درمیان رنج و بدبختی با هم همدردی می کنند.

    اینجا نکته مهمی است که درمواجهه با درد روحی و احساسی باید به یاد داشته باشید. وقتی آسیب روحی دیده ایم، به دنبال پاسخ های عقلانی و منطقی نیستیم. تصور کنید که به حادثه اوکلاهما نگاه می کردید و می پرسیدید، "خدایا چرا؟" و بعد یک فرمول علمی جادویی در آسمان با پاسخ ظاهر می شد... "به خاطر این است که x+y بر جذر y و...." آیا این راضیتان می کند؟ نه. راه حل اینجاست:

    ما دنبال پاسخ برای مغزمان نیستیم بلکه به دنبال مرحمی برای زخممانیم.

    وقتی آسیب روحی دیده ام، آسیب با مغزمان در ارتباط نبوده و روحمان را خدشه دار کرده است. بیشتر از اینکه به دنبال پاسخ چراهای خود باشیم، زجه می زنیم و از دردمان می گوییم. از این گذشته، آخرین باری که اتفاق فوق العاده ای برایتان افتاد و از خدا پرسیدید، "چرا من" کی بود؟

    اجازه بدهید درسهایی برایتان عنوان کنم که شما را در دردها و ناراحتی ها به خدا نزدیکتر می کند.

    1. پرسیدن "چرا" از خدا اشتباه نیست.
    به آخرین قسمت انجیل نگاه کنید....حتی پیامبر خدا نیز در رنج و بدبختی از خدا می پرسد، "چرا؟" و احساس تنهایی می کند.

    2. خدا برای تنبیه ما رنج و ناراحتی نمی فرستد.
    انجیل متی مسیحی به ما نشان می دهد که روح او بر غم و اندوه غالب شده بود. "روح من تا حد مرگ انباشته از درد است." تابه حال آنرا حس کرده ای؟ مسیح هیچ کار اشتباهی انجام نداده بود. درواقع، او کسی است که در هماهنگی کامل در بهشت با خدای خود زندگی می کند. اگر کسی در دنیا باشد که به هیچ وجه شایسته تحقیر، طرد شدگی و درد نباشد، اوست. پس خدا برای تنبیهمان درد و ناراحتی نمی فرستد.

    3. خدا در رنج و تنهایی ما را تنها نمی گذارد، او هم کنار ما رنج می کشد.
    کمی به آن فکر کنید. وقتی زجه می زنید که "چرا؟" برای کسی زجه می زنید که می داند این چرا چرا کردن ها، احساس تنهایی و طردشدگی و احساس درد فیزیکی و احساسی یعنی چه.

    نه، خدا وقتی ما درد می کشیم غایب نیست و درست کنار ماست. یکی از دوستانم می گفت که در بدترین و دردآورترین تجربه زندگیش به سمت خدا زجه زده است که "وقتی پسرم مرد کجا بودی؟" بعد صدایی نرم و آرام را شنیده که می گوید، "من همانجا بودم که تو بودی وقتی پسرم مرد."

    چرا درد و رنج و بدبختی زندگی ما را نابود می کند؟ چرا خدا اجازه همچنین چیزی را می دهد؟ هر پاسخ عقلانی به این سوال قاصر خواهد بود. فقط پذیرفتن اینکه خدا در همه دردها کنار ماست باعث می شود که از تاریکی بیرون بیاییم.

    و آخر اینکه انجیل به ما یاد می دهد که خدا هر اشتباهی را درست می کند، هر قلب شکسته ای را ترمیم می کند و هر دل خالی که به سمت او آمده را پر می کند. "...خدا خودش با آنها خواهد بود. هر اشکی را از صورت ها می زداید. مرگ دیگر وجود نخواهد داشت. درد و زجه و ناراحتی دیگر وجود نخواهد داشت."
    آنکه گفت، "به خاطر همه آن چیزهایی که دیده ام، برای چیزهایی که ندیده ام به خدا اعتماد میکنم" حقیقتاً راست گفته است.
    http://www.niazeshahr.com

    http://eteghady.parsiblog.com و/

  2. 7 کاربر از پست مفید estar7 تشکرکرده اند .

    estar7 (یکشنبه ۰۹ خرداد ۸۹)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © ۱۳۹۳ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Content Relevant URLs by vBSEO
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2014 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۰۰:۰۶ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.