به انجمن خوش آمدید

تالار همدردی نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

 
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۵ تیر ۹۳ [ ۲۰:۰۴]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۱۱-۲۸
    سن
    26
    نوشته ها
    1,723
    امتیاز
    13,867
    سطح
    76
    Points: 13,867, Level: 76
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 183
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    4,250

    تشکرشده 4,178 در 1,425 پست

    داستان : خرده دعواهاي زناشويي

    يك شب كه من و همسرم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال وقوع حوادثي هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط مي‌خوام كه بغلم كني." چي؟ يعني چه؟ و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار مي‌كوبونه بهم داد: تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطه‌ي فيزيكي ما هستي! و بعد در پاسخ به چشم‌هاي من كه از حدقه داشت در مي‌اومد اضافه كرد: تو چرا نمي‌توني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب بين من و تو اتفاق مي‌افته؟ خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثه‌اي رخ نمي‌ده. براي همين من هم با افسردگي خوابيدم. فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ و مشغول خريد شديم. چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نمي‌تونست تصميم بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفش‌ها براي هر دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك جفت گوشواره‌اي الماس. حضورتون عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ مي‌شد. حتي فكر كنم سعي كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش يك مچ‌بند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفته‌بود. نمي‌تونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزيزم." در اوج لذت از تمام اين خريد‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم همين‌ها خوبه. بيا بريم حساب كنيم." در همين لحظه بود كه گفتم: "نه عزيزم من حالش و ندارم." با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟" عزيزم من مي‌خوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه." و موقعي كه توي چشماش مي‌خوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمي‌توني من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشي نه بخاطر چيزايي كه برات مي‌خرم؟" خوب امشب هم توي اتاق‌خواب هيچ اتفاقي نمي‌افته فقط دلم خنك شده كه فهميده "هرچي عوض داره گله نداره."

  2. 2 کاربر از پست مفید parnian1 تشکرکرده اند .

    parnian1 (شنبه ۲۲ آبان ۸۹)

  3. #2
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۳ آبان ۹۲ [ ۰۰:۴۸]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۷-۰۱
    نوشته ها
    1,947
    امتیاز
    15,395
    سطح
    80
    Points: 15,395, Level: 80
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 455
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,206

    تشکرشده 4,441 در 1,177 پست

    RE: داستان : خرده دعواهاي زناشويي

    اخی.....

  4. #3
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اسفند ۸۸ [ ۱۲:۳۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۸-۲۷
    نوشته ها
    482
    امتیاز
    5,545
    سطح
    47
    Points: 5,545, Level: 47
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    78

    تشکرشده 75 در 51 پست

    RE: داستان : خرده دعواهاي زناشويي

    به همسرتون باید افتخار کنید!!!
    من اگه جای زنتون بودم امشب باید دنبال جای خواب می بودید!
    ببخشید اشتباه گفتم برای یه ماه باید جایی برای زندگی کردن پیدا می کردید!
    خیلی شهامت دارید!

  5. #4
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۸ مرداد ۸۸ [ ۱۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۷-۱۱
    نوشته ها
    456
    امتیاز
    5,358
    سطح
    47
    Points: 5,358, Level: 47
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 192
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    213

    تشکرشده 215 در 83 پست

    RE: داستان : خرده دعواهاي زناشويي

    دوستان با عرض معذرت مشابه این تاپیک قبلا هم در تالار ایجاد شده اما خوب داستانش جالبه.

  6. #5
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۵ تیر ۹۳ [ ۲۰:۰۴]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۱۱-۲۸
    سن
    26
    نوشته ها
    1,723
    امتیاز
    13,867
    سطح
    76
    Points: 13,867, Level: 76
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 183
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    4,250

    تشکرشده 4,178 در 1,425 پست

    RE: داستان : خرده دعواهاي زناشويي

    دوستان سوتفاهم نشه اين يه داستان بود نه خاطره!:D

  7. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۲ مهر ۸۸ [ ۱۷:۵۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۱۰-۲۳
    نوشته ها
    51
    امتیاز
    3,661
    سطح
    38
    Points: 3,661, Level: 38
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 139
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    30

    تشکرشده 32 در 18 پست

    RE: داستان : خرده دعواهاي زناشويي

    خيلي باحال بود و به نظر من روش خيلي خوبي رو براي نشان دادن واقعيت انتخاب كرد.

    قلب سپيد: شايد آن زن اولش خيلي ناراحت مي شد و به قول شما از خونه بيرونش مي كرد اما اگر زن منطقي باشه بعد از خوابيدن خشمش متوجه مي شه كه همسرش درست گفته. با اينكه اين فقط يك داستان بود.

  8. #7
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    شنبه ۲۷ شهریور ۸۹ [ ۱۸:۰۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۸-۲۴
    نوشته ها
    1,570
    امتیاز
    8,965
    سطح
    63
    Points: 8,965, Level: 63
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    484

    تشکرشده 496 در 225 پست

    RE: داستان : خرده دعواهاي زناشويي

    نقل قول نوشته اصلی توسط قلب سپید
    به همسرتون باید افتخار کنید!!!
    من اگه جای زنتون بودم امشب باید دنبال جای خواب می بودید!
    ببخشید اشتباه گفتم برای یه ماه باید جایی برای زندگی کردن پیدا می کردید!
    خیلی شهامت دارید!
    می شه فقط یک دلیل بیارید! فقط یک دلیل!!!
    بعد مزخرف گویانی پیدا می شوند که می گویند جناب سورنا شما بدبین هستید. یک دلیل برای این حرفتون پیدا کنید. یک دلیل برای اینکه این زن باید همسرش را به خانه راه نمی داد. خانوم قلب سپید، چند سالتونه؟

  9. #8
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۰۲ اسفند ۸۹ [ ۱۵:۵۴]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-۱-۱۸
    نوشته ها
    519
    امتیاز
    5,952
    سطح
    50
    Points: 5,952, Level: 50
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 198
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,677

    تشکرشده 1,678 در 458 پست

    RE: داستان : خرده دعواهاي زناشويي

    بله این یک داستانه! اما داستانیکه بارها شاهد تکرارش هستیم:
    چون تو نیازهای من رو برآورده نکردی پس من هم نیازهای تو رو برآورده نمی کنم. چون تو من رو ناراحت کردی، پس من هم تو رو ناراحت می کنم. چون تو به مادر من احترام نذاشتی پس من هم به مادر تو احترام نمی ذارم...

    تلافی کردن یک واکنش منفعلانه ست که طی اون ما به جای حل کردن مسئله پیش آمده، یه مسئله معادل مطرح می کنیم که در عمل هرکدوم مانع حل شدن دیگری می شه!
    (کلا استفاده از راه های غیر مستقیم برای نشان دادن واقعیت هم انرژی بر هستند، و هم احتمال موفقیت درشون کمتر از برخورد ساده و قاطع هست.)

    البته اگه طرف مقابل دوست، همکار، یا حتی برادرمون باشه، شاید اینکار ضرر چندانی در پی نداشته باشه (به شرط اینکه خیلی هم به اخلاقیات پایبند نباشیم)، ولی اگه طرف همسرمون باشه، حجم مسائل حل نشده، که مسلما با گذشت زمان رشد تصاعدی هم دارند، قطعا به آرامش خانواده آسیب خواهد زد.


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © ۱۳۹۳ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Content Relevant URLs by vBSEO
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2014 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۱۴:۴۴ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.