به انجمن خوش آمدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 آذر 98 [ 08:14]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,531
    امتیاز
    34,700
    سطح
    100
    Points: 34,700, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,602

    تشکرشده 6,339 در 1,488 پست

    Rep Power
    299
    Array

    نمی دونم چیکار کنم

    راستش نمی دونم چطور بنویسم. هم از نوشتنش خجالت می کشم و هم بهتره با یه نفر در موردش حرف بزنم.

    مستقیم میرم سراغ مشکل. نه به این خاطر که نمی خوام وقتتون رو تلف کنم... به این خاطر که این روزها هم مثل خیلی از روزهای گذشته، اونقدر مبهوتم، که سلول های مغزم فقط همدیگه رو نگاه می کنن و هیچکدوم هیچی برای گفتن ندارن.

    مشکل اینکه:

    حدود 1.5 سال پیش بود که یه روز یه چیزی حدود یکی دو تا وانت وسیله آورد خونه. کتاب و دفتر و روزنامه های مربوط به سالها پیش، و چیزهای عجیب غریب دیگه. از دبستان تا راهنمایی تا دبیرستان تا دانشگاه تا بعدش.

    یک دفعه هال پر شد و چند هفته طول کشید تا جمعشون کنه و از بعضی هاش به سختی دل بکنه و بذاره کنار. این بعضی ها مثلا شامل کاغذهای باطله، یا روزنامه های خیلی قدیمی بود که با دقت تا کرد و گذاشت روی همدیگه که بده بازیافت یا بفروشه.

    اما بعد یه دفعه همشون رو گذاشت روی هم و گذاشت کنار اتاق. من که چند هفته منتظر بودم حجم وسایلش کم بشه و بقیه مرتب بشه توی کمد، وقتی یه روز عصر اومدم و دیدم تا نزدیک سقف اتاق کارم جعبه رفته، دچار حمله اضطراب شدم. اون موقع ها هنوز شوکه می شدم.

    بعد از کلی ترفند و به زبون گرفتنش و استفاده از روش های تعاملی ای که حتما از بقایای خاطرات انسان های اولیه برای رام کردن درندگان توی ذهنم مونده بود، نهایتا همه رو موقتا چپوند توی کمدها تا سرفرصت بصورت اساسی مرتبشون کنه. و وسایلی که اونجا داشتیم رو بردم خونه مادرم.

    یکسال گذشت، تا پنج شش ماه پیش اومد مرتب کنه. همه رو ریخت بیرون، و به من هم افتخار داد که بهش کمک کنم. نقش من این بود که بدون اینکه نظری بدم، برم بالا و کتاب ها رو اونطور که می خواد بچینم، یا کاغذهای دور ریختنیش رو تا کنم. نهایتا موفق شد از روزنامه ها و کاغذ باطله ها و یه مقدار کتاب درسی دوره راهنمایی و دبیرستانش دل بکنه و یکی رو آورد کیلویی فروختشون. اما باز نتونست کارو تموم کنه. یه بخشی رو به نامرتب ترین شکل ممکن تو کمد گذاشت و گفت اینا رو دیگه باید سر فرصت مرتب کنم. یه بخش قابل توجهی هم جمع شدن وسط هال... که مثلا قراره یه مقدارش رو ببره جمعه بازار کتاب، یه مقدارش رو بذاره تو کتابخونه و یه مقدارش هم برگرده توی کمد.

    الان ماه هاست که هال پر از کتابه، کتاب هایی که ده تا ده تا روی هم چیده شدن. هر از گاهی مثلا خواسته جمعشون کنه، حتی یه شب تا صبح بیدار موند، اما هیچی تغییر نکرد، و نامرتب تر هم شد. بعضی وقتا که مهمون داشتیم، همه رو جمع کرده گوشه ی اتاق خواب، و بعد دوباره برگردونده سر جاشون...

    دیگه همین... نمی دونم با این وضعیت چیکار کنم.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  2. 4 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    « 7 » (چهارشنبه 15 آبان 98), نیکیا (پنجشنبه 16 آبان 98), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 15 آبان 98), رنگین (چهارشنبه 15 آبان 98)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آبان 98 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1397-2-11
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    2,046
    سطح
    27
    Points: 2,046, Level: 27
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 104
    Overall activity: 61.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsOverdriveTagger First Class
    تشکرها
    23

    تشکرشده 79 در 43 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط میشل نمایش پست ها
    راستش نمی دونم چطور بنویسم. هم از نوشتنش خجالت می کشم و هم بهتره با یه نفر در موردش حرف بزنم.

    مستقیم میرم سراغ مشکل. نه به این خاطر که نمی خوام وقتتون رو تلف کنم... به این خاطر که این روزها هم مثل خیلی از روزهای گذشته، اونقدر مبهوتم، که سلول های مغزم فقط همدیگه رو نگاه می کنن و هیچکدوم هیچی برای گفتن ندارن.

    مشکل اینکه:

    حدود 1.5 سال پیش بود که یه روز یه چیزی حدود یکی دو تا وانت وسیله آورد خونه. کتاب و دفتر و روزنامه های مربوط به سالها پیش، و چیزهای عجیب غریب دیگه. از دبستان تا راهنمایی تا دبیرستان تا دانشگاه تا بعدش.

    یک دفعه هال پر شد و چند هفته طول کشید تا جمعشون کنه و از بعضی هاش به سختی دل بکنه و بذاره کنار. این بعضی ها مثلا شامل کاغذهای باطله، یا روزنامه های خیلی قدیمی بود که با دقت تا کرد و گذاشت روی همدیگه که بده بازیافت یا بفروشه.

    اما بعد یه دفعه همشون رو گذاشت روی هم و گذاشت کنار اتاق. من که چند هفته منتظر بودم حجم وسایلش کم بشه و بقیه مرتب بشه توی کمد، وقتی یه روز عصر اومدم و دیدم تا نزدیک سقف اتاق کارم جعبه رفته، دچار حمله اضطراب شدم. اون موقع ها هنوز شوکه می شدم.

    بعد از کلی ترفند و به زبون گرفتنش و استفاده از روش های تعاملی ای که حتما از بقایای خاطرات انسان های اولیه برای رام کردن درندگان توی ذهنم مونده بود، نهایتا همه رو موقتا چپوند توی کمدها تا سرفرصت بصورت اساسی مرتبشون کنه. و وسایلی که اونجا داشتیم رو بردم خونه مادرم.

    یکسال گذشت، تا پنج شش ماه پیش اومد مرتب کنه. همه رو ریخت بیرون، و به من هم افتخار داد که بهش کمک کنم. نقش من این بود که بدون اینکه نظری بدم، برم بالا و کتاب ها رو اونطور که می خواد بچینم، یا کاغذهای دور ریختنیش رو تا کنم. نهایتا موفق شد از روزنامه ها و کاغذ باطله ها و یه مقدار کتاب درسی دوره راهنمایی و دبیرستانش دل بکنه و یکی رو آورد کیلویی فروختشون. اما باز نتونست کارو تموم کنه. یه بخشی رو به نامرتب ترین شکل ممکن تو کمد گذاشت و گفت اینا رو دیگه باید سر فرصت مرتب کنم. یه بخش قابل توجهی هم جمع شدن وسط هال... که مثلا قراره یه مقدارش رو ببره جمعه بازار کتاب، یه مقدارش رو بذاره تو کتابخونه و یه مقدارش هم برگرده توی کمد.

    الان ماه هاست که هال پر از کتابه، کتاب هایی که ده تا ده تا روی هم چیده شدن. هر از گاهی مثلا خواسته جمعشون کنه، حتی یه شب تا صبح بیدار موند، اما هیچی تغییر نکرد، و نامرتب تر هم شد. بعضی وقتا که مهمون داشتیم، همه رو جمع کرده گوشه ی اتاق خواب، و بعد دوباره برگردونده سر جاشون...

    دیگه همین... نمی دونم با این وضعیت چیکار کنم.
    سلام میشل جان
    به نظرم بطور جدی ازش بخواین که یه فکری براشون بکنه. بگین جا برای کتابها کمه و مثلا بجز دو یا سه جعبه نمی تونین بقیه رو نگهدارین. اگه اینو مرتب تکرار کنین بالاخره توی ذهنش نقش می بنده. در مورد زمان جمع و جور کردن کتابها هم می تونین از همین تکرار استفاده کنید. مثلا بگین تا آخر ماه حتما باید تکلیف این وسایل رو روشن کنیم. و چند بار تکرار کنید. البته بدون عصبانیت و دلخوری. اینجوری هم شما و هم همسرتون یه برنامه ریزی برای انجام این کار خواهید داشت.

  4. 4 کاربر از پست مفید فرزانه 123 تشکرکرده اند .

    نیکیا (پنجشنبه 16 آبان 98), میشل (چهارشنبه 15 آبان 98), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 15 آبان 98), رنگین (چهارشنبه 15 آبان 98)

  5. #3
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 آذر 98 [ 08:14]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,531
    امتیاز
    34,700
    سطح
    100
    Points: 34,700, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,602

    تشکرشده 6,339 در 1,488 پست

    Rep Power
    299
    Array
    حالا که اینو نوشتم، اینها رو هم بگم که

    من می دونم این در واقع مشکل اصلی من یا ما نیست. می دونم این جزء عواملیه که بیشتر جلوی چشممه و باعث می شه فراموش کردن مشکلات اصلی برام سخت تر بشه.

    می دونم مثلا اینکه نمی تونم باهاش حرف بزنم، نمی تونم بهش گوش کنم و اعصابم به هم نریزه و حرفشو قطع نکنم، مشکل ریشه ای تریه.

    می دونم اینکه نمی تونه اینا رو جمع کنه، فقط یکی از عوارض وسواسشه. مشکلی که راه حلی براش پیدا نمی کنم. و اصلا من نمی تونم مشکل یکی دیگه رو حل کنم وقتی خودش نمی خواد.

    فکر کنم من که ظاهرا نه در جلب اعتمادش موفق بودم و نه حتی در همدلی و گوش کردن، شاید بهتره این شلختگی رو هم مثل همه ی اختلالاتیکه نتونستم اثر مثبتی روشون بذارم، بپذیرم و طوری نگاهش کنم که آزارم نده. اگه نمی تونم حال اون رو بهتر کنم که بتونه اینا رو جمع کنه، حداقل می تونم اوقات خودم رو تلخ نکنم...

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط فرزانه 123 نمایش پست ها
    سلام میشل جان
    به نظرم بطور جدی ازش بخواین که یه فکری براشون بکنه. بگین جا برای کتابها کمه و مثلا بجز دو یا سه جعبه نمی تونین بقیه رو نگهدارین. اگه اینو مرتب تکرار کنین بالاخره توی ذهنش نقش می بنده. در مورد زمان جمع و جور کردن کتابها هم می تونین از همین تکرار استفاده کنید. مثلا بگین تا آخر ماه حتما باید تکلیف این وسایل رو روشن کنیم. و چند بار تکرار کنید. البته بدون عصبانیت و دلخوری. اینجوری هم شما و هم همسرتون یه برنامه ریزی برای انجام این کار خواهید داشت.

    سلام فرزانه جان، پستمون همزمان شد.

    نه عزیزم، این رویکردیه که یک عمر مادرش باهاش آزارش داده (البته اون با عصبانیت و تحکم و توهین)، و تازه به هیچ نتیجه ای هم نرسیده. این داستانیه که از ده سالگیش ادامه داشته.

    نه فقط قبلا کسانی بودن که در سنین مختلف براش تکلیف و ددلاین تعیین کنن، بلکه اطرافش بودن کسانیکه بخاطر اینها تمسخرش کنن و روش های دیگه رو امتحان کنن.

    من نمی تونم براش خط مشی تایین کنم. و تازه درست هم نیست که اینکارو بکنم.

    بالاخره یک نفر باید باشه که دنیا رو از زاویه دید اون ببینه و بتونه دردش رو بفهمه. اگه من نمی تونم بفهمم، حداقل وظیفه ام اینه که صبورتر باشم و باهاش مثل بچه ای که نمی فهمه باید چیکار کنه، رفتار نکنم.

    و واقعیتش رو بخوای اینکار هیچ تغییری هم ایجاد نمی کنه. اون به هرحال اجازه نمی ده من صراحتا براش زمان تعیین کنم. و قبلا این زمان تعیین کردن رو توی لفافه های رنگی هم پیچیدم و بی اثر بوده.

    در مجموع وقتاییکه بخاطر عوامل بیرونی خط کشی ای براش صورت بگیره (مثلا مهمون داشته باشیم و مجبور باشه سریع کاری رو انجام بده) اضطرابش بالا می ره و کاراییش از حالت معمولش هم پایین تر میاد. و نهایتا صرفا می تونه همه چی رو انتقال بده به یه اتاق دیگه. کوچیک ها رو هم بذاره زیر مبل.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...


    ویرایش توسط میشل : چهارشنبه 15 آبان 98 در ساعت 12:12

  6. 5 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    « 7 » (چهارشنبه 15 آبان 98), نیکیا (پنجشنبه 16 آبان 98), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 15 آبان 98), رنگین (چهارشنبه 15 آبان 98), زن ایرانی (پنجشنبه 16 آبان 98)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دیروز [ 14:45]
    تاریخ عضویت
    1389-10-26
    نوشته ها
    94
    امتیاز
    7,861
    سطح
    59
    Points: 7,861, Level: 59
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 89
    Overall activity: 39.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    196

    تشکرشده 311 در 83 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام خانم میشل
    راستش خیلی نمیخوام راهکار ارائه بدم.
    فقط واقعا برام جالبه این زندگی ما ادم ها.
    اگر تاپیک من رو دیده باشید من هم همین مشکل را با همسرم دارم با این تفاوت که در مورد ما وضعیت برعکسه!
    البته منصفانه اینه که بگم واقعا همسر من خیلی فرق کرده.
    ولی حستون خیلی برام قابل درکه. وقتی از بیرون می امدیم و همسرم وسایلش رو همینجوری توی پذیرایی رها میکرد و میرفت یا وقتی کمدش رو به تصادف باز میکردم و با یک شهر شام‌ روبرو میشدم همین حس عصبیتی که به شما دست می داد رو پیدا میکردم.
    اما جالبی قضیه اینه که وقتی ادم ها رو میبینی یکی که شلخته اس با یه ادم منظم ازدواج میکنه یا برعکس.
    البته راستش میدونید چیه. در واقع ما از بیرون که نگاه میکنیم اون خصلتهایی که توی اونها دو طرف تفاوت فاحش دارن به چشم میاد. اگر کلی خصلت همسو داشته باشن خیلی دیده نمیشه اما اون خصلت متقابل خیلی توی چشمه.
    من خوب خیلی ایدئال نگر بودم ولی الان فکر میکنم مثل این که هر کاری بکنی و هر جوری ازدواج کنی انگار بعدش بالاخره یه سری از این تفاوتهای فاحش رو با همسرت خواهی داشت!
    ویرایش توسط محمد89 : چهارشنبه 15 آبان 98 در ساعت 14:53

  8. 3 کاربر از پست مفید محمد89 تشکرکرده اند .

    نیکیا (پنجشنبه 16 آبان 98), میشل (چهارشنبه 15 آبان 98), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 15 آبان 98)

  9. #5
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 آذر 98 [ 08:14]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,531
    امتیاز
    34,700
    سطح
    100
    Points: 34,700, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,602

    تشکرشده 6,339 در 1,488 پست

    Rep Power
    299
    Array
    سلام و ممنون محمد89،

    متاسفانه من تاپیک شما رو نخوندم، اما در مورد ما اینطور نیست که من خیلی منظم و مرتب باشم.

    من فکر می کنم معمولی ام. اما اون هم خیلی مرتبه، هم خیلی به هم ریخته.

    مثلا کشوهای لباسش به شکل باور نکردنی ای مرتبه. هر بار در هر شرایطی یکیشونو بیرون بکشید، طوری مرتبه که انگار همین الان مرتبشون کرده. لباس های توی کمدش هم همینطور.

    فایل های لپ تاپ ها و گوشیش هم فکر می کنم همینطور باشه، هراز گاهی ساعتها فایل هاشو مرتب می کنه.

    یه مشکلش مطمئنا کمال گراییه. نظر مشاوری که قبلا بهش مراجعه می کردیم هم این بود که به شکل بحرانی ای کمال گراست. و این کمال گرایی نه فقط در این مورد، بلکه در مسائل دیگمون هم نقش داره. زود از یه چیزی ناامید می شه و از تغییر دادن شرایط و حل مسائل ناتوان می شه، چون احتمالا چیزی که به مشکل خورده، براش تموم شدست و به شرایط تسلیم می شه.

    در مورد وسایلش، یه مشکل دیگه هم داره. و اون اینکه برای طبقه بندی کردن خیلی ضعیفه. بعضی وقتا که مثلا نشسته و داره یه دسته کتاب یا کاغذ رو از هم جدا می کنه، مثلا می خواد کاغذهای استفاده شده رو یه طرف بذاره، یه رو سفیدها رو یه طرف دیگه. فقط چند دقیقه می تونه اینکارو انجام بده. بعدش می بینی که قاطی می ذاره. یا یه کاغذ جدید رو روی هم دسته های خودش نمی ذاره، می ذاره یه جای دیگه...

    خیلی عجیبه. فکر می کنم یه جور ناتوانی ذهنیه این.

    مثلا کشوی مدارکش رو که نگاه می کنی، دسته چک و قبض آب و حکم و قولنامه خونه و برگه آزمایش صد سال پیش و کاتالوگ های مختلف و انواع و اقسام کاغذهای نامربوط دیگه، کنار همدیگه هستند.

    من اول فکر می کردم مشکل کمبود جاست. و چند بار وسایل خودم رو از کشوها برداشتم و گفتم این کشوی دیگه هم برای شما باشه. بعد می دیدم دقیقا به همون آشفتگی کشوی قبلی پر شده و درش بسته نمی شه. یا می گفتم این کشو برای مدارک باشه، اعصابش به هم می ریخت.

    یا کتابخونه.... انگار توی ذهنش نمی گنجه که هدف از کتابخونه چیه. کتاباش روی همدیگه تو قسمت پایینه که در داره، بعد یه سری جعبه و وسایل و پلاستیک توی قسمت شیشه ایه!

    درسته که من آدم خیلی مرتبی نیستم، ولی بالاخره آدمم... این چیزا واقعا آدمو شوکه می کنه. نمی تونم توصیف کنم چه حال بدیه.

    خصوصا برای من که عادت نداشتم اطرافم شلوغ باشه. اینکه دورم خلوت باشه خیلی برای آرامشم ضروری بود.

    الان نمی دونم واقعا درجه فهمم از محیط کم شده، یا مغزم مندرس شده یا عادت کردم، یا چه اتفاقی برام افتاده که دیگه مثل قبل نیستم.

    یه چیزهاییکه برای آدمای دیگه عادیه، برای من رویاست.

    مثلا اینکه بتونم کتابخونه یا هال و اتاقای خونه ی خودمو مرتب کنم....

    رویا بود، الان دیگه یاد گرفتم بهشون فکر نکنم. فقط گاهی حس می کنم یه بغض دائمی ای توی گلومه که داره خفم می کنه.

  10. 5 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    Eram (چهارشنبه 15 آبان 98), نیکیا (پنجشنبه 16 آبان 98), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 15 آبان 98), رنگین (چهارشنبه 15 آبان 98), زن ایرانی (پنجشنبه 16 آبان 98)

  11. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 18 آذر 98 [ 21:16]
    تاریخ عضویت
    1393-1-11
    محل سکونت
    مگه فرقی داره!؟
    نوشته ها
    800
    امتیاز
    21,598
    سطح
    92
    Points: 21,598, Level: 92
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 752
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    3,920

    تشکرشده 3,449 در 793 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    0
    Array
    کلی ترفند و به زبون گرفتنش و استفاده از روش های تعاملی ای که حتما از بقایای خاطرات انسان های اولیه برای رام کردن درندگان توی ذهنم مونده بود،
    ه این خاطر که این روزها هم مثل خیلی از روزهای گذشته، اونقدر مبهوتم، که سلول های مغزم فقط همدیگه رو نگاه می کنن و هیچکدوم هیچی برای گفتن ندارن.

    خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم. خیلی عالی بود. به خصوص تصویرسازی ای که توی ذهنم ازین نوشته هات میکردم خیلی کاریکاتور بود.

    تا حالا سعی کردی ببینی چه چیزی تو گذشتشه که این کتابا بهش چنین امنیت روانی ای میده؟ شاید کتاباش تنها چیزایی بودند که وقتشو باهاش پر می کرده، یا خود درس خوندن بهش عزت و اعتماد به نفس ( =اعتماد به غیر) میداده. میشل نمیدونم ولی احساس میکنم این یه سر نخ مهمه که اگه تو بتونی بهش این امنیتو بدی اون دیگه دلیلی نداره بره پیش کتاباش چون تو هستی.
    مثلا سعی کن باهاش هم حسی کنی. کتابا رو باز کن و باهاش مرور کن خاطرات خودتو از اون دورانی که خودتم این کتابا رو میخوندی براش بازگو کن؛ شاید شروع کنه به حرف زدن. اگه خودتم بعضیاشونو داری که بعید میدونم کتابای خودتم بیار با مال شوهرت مقایسه کن؛ ازین جور کارا
    ویرایش توسط m.reza91 : یکشنبه 19 آبان 98 در ساعت 21:41

  12. 3 کاربر از پست مفید m.reza91 تشکرکرده اند .

    نیکیا (پنجشنبه 23 آبان 98), میشل (سه شنبه 21 آبان 98), الهه زیبایی ها (یکشنبه 19 آبان 98)

  13. #7
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 09 آذر 98 [ 07:08]
    تاریخ عضویت
    1393-5-18
    نوشته ها
    670
    امتیاز
    16,611
    سطح
    82
    Points: 16,611, Level: 82
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 239
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,250

    تشکرشده 1,508 در 535 پست

    Rep Power
    138
    Array
    سلام.خوبی میشل جان؟
    اول بگم که به خاطر صبوریت واقعا بهت تبریک‌میگم.قبلا بهت گفته بودم
    من خودم مشکل وسواس فکری دارم .میل به کنترل بقیه در من خیلی بالاست.همسرم یه مقداری شلخته هست و بعضی رفتارهاش بچه گونه هست.من مدام در حال تذکر دادن بهش هستم.بعضی وقتها این تذکرهای زیادی کلافش میکنه.تاپیکهای تو رو که میبینم به خودم میام
    البته متاسفانه باز فراموش میکنم.نمیدونم شاید نه رفتار بیش از حد کنترل گرانه من درست باشه نه صبوری بیش از حد تو
    شاید لازم باشه یه وقتهایی قاطع تر باشی.مثلا میشه بهش پیشنهاد بدی یه روز کامل بهش کمک کنی که وسایلاشو مرتب کنه.آخه من فکر میکنم این‌ مساله برای اون خیلی سخت تر باشه تا واسه تو.شاید اون قدر سخت که میترسه براش کاری کنه

  14. کاربر روبرو از پست مفید آنیتا123 تشکرکرده است .

    میشل (چهارشنبه 06 آذر 98)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1398 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2019 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت 03:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3 می باشد.