به انجمن خوش آمدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 اردیبهشت 98 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1395-7-07
    نوشته ها
    36
    امتیاز
    2,582
    سطح
    30
    Points: 2,582, Level: 30
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    40

    تشکرشده 17 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array

    ناراحتی و بغض همیشگی به خاطر روابط مریض خانوادگی

    سلام دوستان
    بعد از چندین ماه دوباره اومدم همدردی. چون واقعا صبرم لبریز شده. از اول امسال یه روز رو با آرامش نگذروندم.

    اعصابم واقعا ضعیف شده. هر موضوعی پیش بیاد سریع عصبی میشم و تا چند روز به هم میریزم. با اینکه سر کار میرم اما وقتایی که خونه باشم این فکرا دست از سرم بر نمیدارن.

    بیشتر وقتا بغض دارم. انگار که خیلی عصبانی هستم اما نمیدونم چطوری باید عصبانیتم رو خالی کنم.

    از زمانی که ازدواج کردیم خیلی با خانواده شوهرم مشکل داشتم. تاپیک های قبل زیاد در موردش حرف زدم. کم کم رابطه ها (در ظاهر) کم شد از طرف من. اما خب وقتی یه خانواده مشکل داره، هیچ راه فراری ازش نیست. البته همسرم رو تا حدی مقصر میدونم. میتونه فاصله بگیره اما انگار نمیخواد. فقط برای من تظاهر میکنه که فاصله داره. مخصوصا الان که با خواهر برادراش افتادن توی اختلافات ارث و میراث. هر روز تلفنی حرف میزنن، بحث میکنن و ....
    شوهرم زیادی انرژی میذاره روی این کارا. از همه کاراش میزنه و فکرش رو درگیر اختلافاتشون میکنه. بعدم میگه من حوصله این بحثا رو ندارم! خب اگه نداری چرا قاطی میشی؟

    من الان یجوری شدم که تا زنگ میزنن یا میبینمشون یا پیام میدن، خیلی به هم میریزم. احتیاج دارم یه مدت کاری به کارمون نداشته باشن. قبلا اینقد حساس نبودم. اما چند ماهی میشه اینطوری شدم. از شانس من هم الان اختلافاتشون بالا گرفته و هر روز باهم کار دارن. پارسال سر همین قضایا، یکی از خواهر شوهرام یه حرف خیلی زشت به من زد. یعنی به شوهرم گفته بود که زن تو فلانه. شوهرم هیچ جوابشو نداد و گفت شکایت میکنم. اما بعد مادر شوهرم نذاشت که ادامه پیدا کنه شکایت. از اون روز که این حرف رو به من نسبت داد، دیگه حس بدی نسبت به همشون پیدا کردم. از اینکه هیچ جوابی هم نگرفت بدتر اعصابم به هم ریخت. اون روز خیلی گریه کردم و به شوهرم گفتم که لطفا بذار از این به بعد کنترل رابطه با خانوادت دست خودم باشه. اگه جایی نخواستم رابطه داشته باشم بهم فشار نیار. که اونم قبول کرد و گفت باشه حق داری. اما خب فقط در حد حرف بود و از من انتظار داره هرجا خودش میخواد رابطه داشته باشه من هم پا به پاش بیام. یا اگرم قبول کنه از روی اجبار یا ناراحتیه.

    این موضوع که پیش اومد خیلی تاثیر بدی روم گذاشت. اما الان شوهرم بهم فرصت نمیده یه مدت آرامش پیدا کنم. چند بار حرف زدیم و بهش گفتم بذار من یه مدت آرامش پیدا کنم. از این بحث و جدل ها بیا بیرون. بذار سرمون به کار خودمون باشه. اما نمیشه که نمیشه.

    از طرفی هم اخلاقش طوریه که خانوادش هرچی ازش بخوان نمیتونه نه بگه. پول بخوان سریع میده، زنگ میزنن بحث یا گله و شکایت و دعوا، تا آخر گوش میده.

    خسته شدم از این وضعیت. آخه چقدر به آدم بی احترامی بشه اما بازم مجبور باشه سرویس بده. تا کی نتونی نشون بدی که توام آدمی و حق داری ناراحت بشی؟

    یه مدته حس میکنم که نسبت به این زندگی دارم سرد میشم. میترسم یه روز بیاد که علاقه م رو بهش از دست بدم. اینکه هیچ کنترلی روی زندگیم ندارم داره این حس رو برام ایجاد میکنه. میبینم بخوام آرامش پیدا کنم، همسرم قول الکی میده و فردا روز از نو و روزی از نو. این بدتر اذیتم میکنه تا وقتی کلا بگه شرایط همینیه که هست. خانواده پر جمعیتی داره که هرکدوم یه مشکلی تو زندگی دارن. اما مشکلاتشون رو همیشه به بقیه هم سرایت میدن. یعنی که هیچ وقت زندگی ما رنگ آرامش رو نمیبینه با این وضعیت. مگر اینکه شوهرم بخواد.

    دیگه خودم هم خسته شدم از این بغضی که همراهمه. هر راهی رفتم نتونستم از دستش خلاص بشم...

  2. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 اردیبهشت 98 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1395-7-07
    نوشته ها
    36
    امتیاز
    2,582
    سطح
    30
    Points: 2,582, Level: 30
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    40

    تشکرشده 17 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنون از همه به خاطر راهنمایی!!

  3. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    امروز [ 14:03]
    تاریخ عضویت
    1392-10-04
    محل سکونت
    چه فرقی میکنه
    نوشته ها
    95
    امتیاز
    6,317
    سطح
    51
    Points: 6,317, Level: 51
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    688

    تشکرشده 106 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من تایپیک شما رو خوندم. منتظر بودم دوستانی که می تونن شما رو راهنمایی کنن. برای من هم سوال بود که شما واقعا باید چکار کنید.
    این تایپیک زدن ها که هزینه هم داره چه فایده داره واقعا اگر فقط ما نظرات غیر کارشناسانه مون رو بهم بدیم. و یه کارشناس فرصت پاسخگویی پیدا نکنه.

  4. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 28 تیر 98 [ 12:19]
    تاریخ عضویت
    1397-2-11
    نوشته ها
    48
    امتیاز
    1,462
    سطح
    21
    Points: 1,462, Level: 21
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    9

    تشکرشده 38 در 27 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط رنگین نمایش پست ها
    من تایپیک شما رو خوندم. منتظر بودم دوستانی که می تونن شما رو راهنمایی کنن. برای من هم سوال بود که شما واقعا باید چکار کنید.
    این تایپیک زدن ها که هزینه هم داره چه فایده داره واقعا اگر فقط ما نظرات غیر کارشناسانه مون رو بهم بدیم. و یه کارشناس فرصت پاسخگویی پیدا نکنه.
    من فکر می کنم تقزیبا مشکل همه ما یکی هست و اونم اینه که حال ما خوب نیست!
    و راه حلش هم اینه که خودمون حال خودمون رو خوب کنیم. حالا چطوری؟
    به نظر من واقعا کار سختیه. مسلما کار یکی دو روز نیست. باید دنبالش بود. باید تصمیم بگیریم که یه مدت یه سری چیزای سطحی (خانواده شوهر اینو گفت و شوهر اینجوری رفتار کرد و ...) رو تعطیل کنیم و برگردیم به خودمون. البته مطمئنا خودمون به تنهایی نمی تونیم این کارو انجام بدیم. و به نظر من یا باید دانش خیلی بالایی داشته باشیم توی حوزه روانشناسی و یا اینکه از یه متخصص کمک بگیریم.

    من دارم همین کارو می کنم. مدتیه که خیلی چیزارو تعطیل کردم و دارم دانش خودمو می برم بالا که بتونم روی خودم کار کنم. من دارم چند کار رو موازی انجام می دم. 1- مراجعه به مشاور 2- مطالعه 3- دیدن ویدئوهای آموزشی

    تا اینجای کار هم به نظرم بد نبودم. ولی فقط فعلا توی مرحله افزایش دانش هستم و فکر کردن به خودم و رفع ابهامات و سوالاتی که توی ذهنمه.

    اگه به نتیجه خوبی رسیدم حتما یه تاپیک میزنم و نتیجه رو اعلام می کنم.

    فقط تووصیه ام اینه که اشکالی نداره ناراحت بشین چند روز افسرده بشین. اشتباه کنین و ... ولی خواهشا هیچوقت ناامید نشین.

  5. 2 کاربر از پست مفید فرزانه 123 تشکرکرده اند .

    رنگین (جمعه 27 اردیبهشت 98), زن ایرانی (سه شنبه 31 اردیبهشت 98)

  6. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    امروز [ 16:36]
    تاریخ عضویت
    1398-1-10
    نوشته ها
    107
    امتیاز
    1,807
    سطح
    25
    Points: 1,807, Level: 25
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 93
    Overall activity: 66.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    150

    تشکرشده 161 در 82 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    خانم شما یه نگاهی به گذشته خودتون بیاندازید، بی مهارتی و مشکلات شخصی خودتون رو بهبود ندادین و هر چه جلوتر میرید این مشکلات حل نشده بیشتر میشن و مثل یک سد جلو ارامش شما رو میگیرند.

    زن و شوهر مایه ارامش همدیگر باید باشند و در تمام خوشی ها و ناخوشی ها کنار هم.
    به نظر من تا همین حد هم شما همسر خوبی دارین که حداقل در زبان و یا حتی در یک موضوع پای شکایت ایستاده. مردان زیادی هستند که بین زن و خانواده شون ، خانواده شون الویت داره. حالا که همسرتون بینابین هست با فشار مضاعف بهش اوضاع رو براش غیر تحمل تر نکنید.

    تو درجه اول به نظرم پذیرش اینو داشته باشید که همسرتون میتونه به خانواده اش کمک کنه. چون هم خون هم هستند و شما نمیتونید از همه جداشون کنید.
    2. از این موضوع حساسیت برای خودتون ایجاد نکنید.
    3. سعی کنید در کنار شوهرتون بایستید. تا بدونه الویت زندگی شماست.
    4. سعی کنید با سیاست و با نرم خویی از همسرتون بخواید تو بعضی مسائل دخالتتون نده و ارامش زندگی تون رو حفظ کنه ولی بدونه که قلبا در کنارش هستین.

    5. نم نم و گام به گام با سیاست های زنانه همسرتون رو عقب تر نگه دارید. ولی این عقب نگه داشتن حدی خواهد داشت که شما باید پذیرش اون حد رو داشته باشید، چون هیچ وقت به صفر میل نمیکنه.

  7. کاربر روبرو از پست مفید Mvaz تشکرکرده است .

    رنگین (یکشنبه 29 اردیبهشت 98)

  8. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 25 مرداد 98 [ 19:50]
    تاریخ عضویت
    1393-2-30
    نوشته ها
    119
    امتیاز
    5,872
    سطح
    49
    Points: 5,872, Level: 49
    Level completed: 61%, Points required for next Level: 78
    Overall activity: 38.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    9

    تشکرشده 283 در 94 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام خانومی. امیدوارم خداوند آرامشی را که خواهانش هستی به شما عطا کند. به نظر من حالا که رابطه ها کم شده حتی در ظاهر پیشرفت خوبی محسوب می شود. البته همه ما درک می کنیم که پس از مدت ها فشار و استرس حتی اگر پیشرفتی حاصل شود دل انسان چقدر خسته و شکسته است. حتی ممکن است با خودش بگوید واقعا ارزش این همه تلاش و فشار را داشت ؟ شاید هم بگوید الان که من این همه متحمل سختی شده ام و احساس می کنم عمرم تباه شده چه فایده دارد. مگر عمر من برمی گردد. به هر حال حس الان شما هر چه باشد خوشایند نیست.
    من اول از همه راهکار تمرکز زدایی را به شما پیشنهاد می کنم تا فرصت ترمیم قلب خود را پیدا کنید. شما باید به خودتان برسید و اگر سوالاتی بعد از این ماجراها برای شما پیش آمده است برای آنها جوابی قانع کننده پیدا کنید. هم از نظر حسی و هم فکری نیاز به رسیدگی و پرستاری دارید منتها هیچ کس بهتر از خودتان از پس این کار برنمی آید. در این مورد می توانید مقالات سایت را مطالعه کنید.
    الان می توانید از همسرتان بخواهید که اگر می خواهد با خانواده اش تلفنی صحبت کند جلوی شما این کار را نکند. به او بگویید از مشکلات او ناراحت و نگران می شوید اما حریم خانوادگی او را نمی توانید نقض کنید. می توانید اتاقی راحت را برایش در نظر بگیرید و حتی خوراکی و نوشیدنی در آنجا برایش بگذارید . از او بخواهید همانجا با تلفن صحبت کند. به او نگویید که مشکلات خانواده اش را به شما نگوید. بلکه حدود وظایف خود را کاملا روشن و آشکار کنید. مثلا بگویید : همسرم من احترام زیادی برایت قائل هستم اما وارد مشکلات شما و خانواده ات نمی شوم. اگر ناراحتی ای داری من به عنوان همسرت می توانم تو را تسکین دهم اما لازم نیست حتما وارد جزئیات شوم و همه چیز را بدانم. چون به من فشار وارد می کند و حس می کنم احترام و کرامتم خدشه دار می شود.
    به او بگویید فقط در مواردی خاص آن هم اگر تضمین کند که احترام شما را حفظ می کند و کلامی ناراحت کننده نخواهید شنید حاضرید به دیدن خانواده اش بروید. و اگر خلاف قولش عمل کند شما معذور خواهید بود.
    مانع رفتن او به نزد خانواده اش نشوید. برایش تعیین تکلیف نکنید. بلکه تکلیف خود را معین کنید و موضع خود را با تدبیر و نرمش حفظ کنید.
    در عوض محبت خود را به همسرتان بیشتر کنید تا حس نکند شما به جنگ او رفته اید. مثلا بیشتر برایش هدیه بگیرید ، غذاهای مورد علاقه اش را بیشتر طبخ کنید ، شادی بیشتری به او بدهید ..... .

    اگر همسرتان ابراز ناراحتی کرد به او بگویید او درک می کنید و از محبت شما چیزی کم نشده است. اما نمی توانید کاری را که از توان شما خارج است برایش انجام دهید و خود را بیمار کنید.


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1398 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2019 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت 18:07 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3 می باشد.