به انجمن خوش آمدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    امروز [ 00:59]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,190
    امتیاز
    21,353
    سطح
    92
    Points: 21,353, Level: 92
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 997
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    2,397

    تشکرشده 1,690 در 732 پست

    Rep Power
    168
    Array

    حس خوبی که نمیخوام وجود داشته باشه

    سلام.

    با عرض شرمندگی از ایجاد تاپیک جدید!!!

    میدونم خیلی غیر منطقیه. و پیشاپیش معذرت میخوام از اینکه حرفام ممکنه عجیب و غریب باشه.

    پارسال تابستون چند بار بدون اینکه خودم بخوام یه حس هایی میکردم. یک چیزی شبیه یک خبر، یه سیگنالهایی که با قدرت به دلم و دهنم می افتاد و خودم نمیدونستم چیه. اما حس سبک و خوبی بهم میداد و قلبم یک شادی ناشناخته و هیجانی که نمیدونستم چیه حس میکرد. در همه اون چیزهایی که به میگم انگار از بیرون بود، تنها چیزایی که ازش برام قابل شناخت بود حرف ص، غ ، ب بود. این سه حرف رو داشت.

    میدونم مفهوم نیست حرفام. ولی نمیدونمم چجوری توضیحش بدم.

    من نه اهل یوگا و این چیزام، نه خرافاتی،نه اهل تمرکز گرفتن و ااین چیزا. مشغول کارهای عادی زندگیم بودم که یهو این چیزها در یک لحظه میومدن. اما یه نیروی عجیب و قوی داشتن. یه چیزی شبیه اون صدا و نیرویی که یک بار دم خودکشی یه آیه رو توی گوشم خوند. ولی این دفعه صدا نبود. یه نیرویی بود که در یک آن، بهم مسلط میشد و توی توی همه وجودم میچرخید و بدون اینکه صدایی شنیده باشم، ص، غ، ب رو تشخیص میدادم!!

    تا اینکه مدتی بعدش یکی از اقوام به همراه یکی از دوستانشون که ما هم میشناختیمشون و چند بار هم اومده بودن شهر ما و میشناختیمشون، اومدن مسافرت و چند روز خونه ی ما بودن. یک بار باز همون حس عجیب و غریب رو پیدا کردم، یک لحظه کوتاه انگار همه چیز متوقف شد، و همون حس عمیق ...و یک نور و و رنگ و باز حرف های ص، ب، غ....!!!!

    همون لحظه عمه ام پرسید اگر گفتید زیباترین رنگ چیه؟ و من ناخودآگاه و بدون اینکه بخوام فکر کنم سریع جواب دادم :" رنگ خدا" ولی راستش من نبودم که جواب دادم. به جان خودم یکی دیگه از بیرون خودم با زبون من حرف زد. :((

    ولی جواب که دادم یک حس شعف خاصی درونم کردم. و عمه ام هم تایید و تحسین کرد و گفت آیه ای در قران هست که زیباترین رنگ رو رنگ خدا معرفی میکنه. و باباا هم در ادامه گفت:" یکی از صفات خدا هم صباغ هست"

    وقتی گفت :"صباغ" من یهو یک هول همراه با شادی برم داشت. ص... غ .... ب....

    وقتی سفرشون تموم شد و برگشتن شهرشون، اون دوستشون، زنگ زده بود خونه ی ما و یک مورد رو برای آشنایی به قصد ازدواج معرفی کرده بود.

    از قضا نام فامیل فرد معرفی شده شامل کلمه صباغ بود. و یکم منو میترسوند. ولی سعی میکردم اصلا ربطشون ندم به هم. و منطقی بررسی کنم.

    دفعه اول که اون شخص رو دیدم اصلا خوشم نیومد و حتی فکر کردم خیلی تیپ سوسول ضایعی داره و اصلا هم از قیافش خوشم نیومد. ولی از طرز برخوردش با پدرم و حرفهایی که از خودش زد خوشم اومد.

    دفعه دوم که همدیگه رو دیدیم، با اجازه خانواده ها، اومد دنبال من تا بریم صحبت کنیم. توی ماشین ایشون نشسته بودیم و منم معمولی برای خودم نشسته بودم. ضبط ماشین رو روشن کرد. آهنگی بود که تا حالا نشنید بودمش هر چند بعدا فهمیدم یک ترانه ی خیلی قدیمی بوده. آهنگه رو که گذاشت، یهو همون نیروی عجیب و غریب اومد... ص... غ... ب..... یادمه که چشمام رو به هم فشار دادم و سرم رو محکم تکون دادم و سعی کردم بهش توجه نکنم. به محض اینکه این کار رو کردم یک چیزی که واقعا انگار وزن داشت و من سنگینیش رو و حجمش رو با بافت های بدنم هم حس کردم ، افتاد توی یه جایی اون وسطای سینم و یهو انگار قلبم بزرگ و گسترده شد!! و من نمیدونم چرا یک دفعه زدم زیر گریه و حس میکردم اون آقا برام خیلی عزیز شد!!!

    خیلی مسخره است. ولی یک حس خواستن و علاقه و محبت و آرامش قوی یهو به دلم افتاد و ناخودآگاه زده بودم زیر گریه. خودمم حال خودم رو نمیفهمیدم. دستام میلرزید و دستامو گذاشته بودم روی صورتمو زار زار گریه!!!

    اونم هول کرده بود میپرسید چیزی شد؟ آهنگش غمگین بود؟ یاد چیزی افتادین با آهنگه؟ من فقط میگفتم نه، نمیدونم، اولین باره این آهنگه رو میشنوم.

    بعدش به خودم مسلط شدم. ولی اون حسه علاقه هه که افتاده بود همچنان به قوت خودش باقی بود. و من حس خوبی داشتم ولی سعی در مقاومت مقابلش هم داشتم.

    تو راه برگشت بهم گفت در دوره آشنایی میتونم دست شما رو بگیرم، که منم گفتم نه.

    و بعدش م قضایایی که پارسال توی این تاپیک گفتم

    http://www.hamdardi.net/thread-44517.html

    خب،راستش اون آشنایی فقط سه چهار هفته طول کشید. ولی یه سرعت و تغییرات مثبتی در من ایجاد کرده بود. یه شوق و انگیزه قوی. و اتفاقاتی که باورم نمیشه فقط توی 4 هفته اتفاق افتاد. و حس مثبتی به زندگی و همه چیز، و هی هم شعر به دلم می افتاد. یعنی از باز یه جایی بیرون توی گوشم میخوندنشون. !! مثلا توی آزمایشگاه داشتم کارامو انجام میدادم و به شدت درگیر کارهام، یهو یهو باز یه نیرویی می اومد یه چیزی میخوند و میرفت. در یک آن. و من فقط سریع میرفتم چیزی که شنیده بودمو یادداشت میکردم!! و شعرهای قشنگی بودن در حد اعلی!!! در کل، بعد از 10 سال، احساساتی قوی رو تجربه میکردم، فشار به خودم نیاورده بودم که علاقمند بشم. شادیش، غم، اشکش، همه چیزش خیلی خالص و بدون مجبور کردن خودم بود.

    و راستش منطقی فکر کردن و جنگیدن با اون احساساتی که داشتم خیلییی خیلی برام سخت بود.

    بعدش هم تا یه مدت خیلی احساسات و فکرم درگیرش بود. ولی سعی کردم کنارش بذارم. و بعدش هم خودم از یه نفر مطمین خواستم مورد مناسب برای ازدواج معرفی کنه. و بعدش هم که قضیه اون خواستگار که شش ماه طول کشید و تا مهریه تعیین کردن هم پیش رفت و نشد پیش اومد.

    توی این یک سال، چند ماهی بعد از قطع ارتباط /اهی پیامهایی میفرستاد. حتی یک بار همون آهنگی که من گریم گرفته بود رو فرستاد. من جواب نمیدادم. هر چند خیلی برام سخت بود با خوشحالی ای!! که وقتی پیامهاش رو میدیدم مبارزه کنم. ولی جواب نمیدادم.

    یا مثلا پیام میداد که فلان جا دارم قدم میزنم ( همون جایی که دفعه آخر رفته بودیم حرف بزنیم).

    حتی توی دوره ای که من درگیر صحبت و آشنایی با اون خواستگار بودم، چند بار پیام داد. من توجه نمیکردم. ولی واقعا خیلیی سخت بود که توجه نکنم.

    یک بار هم چند تا تصویر مورد دار و حتی خیلی مورددار فرستاد، که من اینجا دیگه بلاکش کردم.

    چند وقت پیش من تلگرامم رو دیلیت اکانت کرده بودم. بعد که مجدد اومدم توی تلگرام، اصلا یادم نبود که شمارشو توی بلاک لیست بذارم. و باز گاهی پیام میده. از اون تصویرها نمیفرسته دیگه. ولی شعر و اینا میفرسته. من جواب نمیدم. چند ساعت بعدش هم پیاماشو دیلیت میکنه. منم این مدت اصلا وقتی پیام میداد بیشتر از اینکه خوشحال بشم، بدم میومد و تو دلم میگفتم برو بابا... و پاک میکردم.

    این چند وقت حالم خیلی گرفته است. چند وقت بود به شدت دلم گرفته بود. و انقدر بغض داشتم و غم رو دلم سنگینی میکرد که اصلا قفسه سینه ام درد میکنه همش. دیشب نصفه شب یکدفعه بیدار شدم و یهو زدم زیر گریه .دو سه ساعت گریه میکردم. و چیزی به زبون نمی آوردمولی توی دلم شاکی بودم از خدا... بعد از مدتها پسرخالم اومده بود توی ذهنم و حس میکردم هنوز زخمی که به قلبم زد 10-11 سال پیش، هنوز به شدت دردناکه و خوب نشده و ازش کینه دارم! کلی گریه کردم ولی دلم اصلا باز نشده بود.

    هوا روشن شده بود که رفتم بخوابم ب همون غم. گوشیمو اومدم چک کنم. دیدم باز یه شعر فرستاده. تا دیدم انگار غم ازدلم رفت!!

    هی باز به خودم تشر زدم نه، بی خیال شو و پاکش کن.
    راستش حتی چند بار دستم رفت که جواب بدم شعر قشنگیه. ولی خیلی خودمو کنترل کردم و ننوشتم. اما حس خیلی خوبی داشتم! که فکر کنم هوای ابری و بارونی و اروم امروز هم اون حس رو تشدید میکرد. ولی امروز قفسه سینه ام درد نداشت و حس خوبی داشتم.

    اما از پذیرش این حس میترسم. از باور او میترسم. یاد وقتایی می افتم که بعد از جواب منفی من به پسرخالم، و بعد از اینکه ازش خواسته بودم برگرده و قبول نکرده بود، پسرخالم گاهی پیامهای عاشقانه میفرستاد و من خیال میکردم هنوز بهم علاقه داره و میخواد برگرده ولی وقتی جوابش رو میدادم مثلا میگفت :" میگ میگ" ودستم می انداخت و به طرز مرموزانه و خبیثانه ای مچ احساسات منو میگرفت و بعدش تحقیرم میکرد. واااایییی وحشتناک بود. تنها حسی که از پسرخالم یادم مونده و هنوز مثل زخم روی قلبمه اون تحقیر کردنهای عجیب غریبشه.

    این آقا رو هم آخرش عصر بلاکش کردم. و باز دردها برگشت!!!

    ولی فکر کنم شیطونه که هی بهم میگه چرا قلب خودت رو از این شادی اینقدر محروم میکنی؟ چرا اینقدر سرکوبش میکنی؟ چرا نمیخوای بذاری اون زخمی که 11 ساله روی قلبته یه مرهمی پیدا کنه؟ چرا خودت رو مجبور به اینکه به زور دوست داشته باشی اون خواستگارا رو میکردی و اونقدر خودت رو شکنجه میدادی و اخرشم نمیتونستی باهاشون حس ارامش و رضایت کنی ولی این حسی که خودش خالص و بدون دروغ گفتن به خودت و مجبور کردن خودت درونت هست رو پس میزنی؟


    من با قلب خودم خیلی نامهربونم؟؟

    فکر کنم دردی رو که از اطمینان به نداشتن یک چیز باشه، به شادی ای که به متقابل بودن و پایداریش اطمینان ندارم، ترجیح میدم. انگار ترس از دست دادن، باعث میشه از به دست آوردن هم فرار کنم. دچار یک جور خودآزاری عجیب و غریب شده ام.

    و همراستا نبودن منطق و احساساتم ، که همیشه دردناک بوده برام. از هر درد جسمی ای که تا به حال کشیده ام، درد این کشمکش های منطق و حسم، خیلی شدیدتر بوده.

    این دردها ، درد تنهایی، درد ترس باز رها شدن، درد ترس تحقیر شدن، درد قلبم که 10-11 ساله انگار یه خنجر توشه، درد نگرانی های مامان و بابا، درد بی ذوقی ام برای کار و فعالیت، درد تضادهای حس و منطقم، کی تموم میشه؟


    نمیدونم چرا امروز موندم که جواب چراهای اون شاید شیطونه رو چی بدم؟!! دیگه این جواب که دارم خودم رو از خطرات و درهای بزرگتر حفظ میکنم، قانعش نمیکنه. حتی اینکه ادمی که چنان تصاویری رو یه بار فرستاد و پارسال چنان رفتاری کرد قابل اطمینان نیست هم قانعش نمیکنه. حتی اینکه خب اگه میخواد منو، خب به خانوادش بگه تماس بگیرن و مثل آدم اقدام کنه هم قانعشون نمیکنه. دردها درون من زیادی شاکی شده اند.

    کمکم میکنید این دردها و سرزنش های درونم رو یه جواب منطقی قانع کننده براش پیدا کنم؟ این دفعه انگار نمیخوان کوتاه بیان مقابل منطقایی که براشون میچینم.

    - - - Updated - - -

    وااااییییی............... چقدددررررر طولانیییییییییییی شده!!!!!!!!!!!!!!! ببخشید. :(((

  2. 3 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    هادی60 (سه شنبه 08 آبان 97), میس بیوتی (شنبه 12 آبان 97), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 09 آبان 97)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    امروز [ 01:17]
    تاریخ عضویت
    1397-3-27
    نوشته ها
    86
    امتیاز
    1,691
    سطح
    23
    Points: 1,691, Level: 23
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    148

    تشکرشده 140 در 72 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام به خانم پو
    چقدر خوب خودتون رو تحلیل میکنید.
    ...
    هنوز امادگی ندارم پاسخ بدم

    ولی نوشتم دیگه:
    احساسات و عواطف و تعقل و منطق و غرایز فطری و جسمی و خیال و ... همه اون صداها و درکها و برداشتها و تحت تاثیر بودنها...حقایقی از زندگی هستند که وجود دارند.و براای همه هست منتها برخی سرشون بقدری شلوغه نمیرسند توجه کنند یا اینکه هنوز اینقدر دقیق نشدند.

    تجربه مشابهی من هم داشتم،و متاسفانه من تسلیم شدم.
    دختری قلبم رو تسخیر کرده بود که من هم گریه میکردم برای احساسی که داشتم و از طرفی با سبک و سنگین کردن میدونستم منطقی نیست ازدواج کنیم.
    یکی از همین الهامات شیطانی یا غیره داشتم که دو تاتونل تو ذهنم اومد سمت راستی هموار بود و دختر خانم انتهاش وایستاده بود و من هر چقدر میرفتم به انتهاش نمیرسیدم و تونل تاریک میموند
    و سمت چپی راه ناهموار و کوتاهی داشت که که به انتهاش که میرسیدم نور بود.
    ولی من با زاری از خدا خواستم دل دخترخانم رو به من نرم کنه،و نرم هم کرد ولی من بهش نرسیدم!و البته همون کورسوی نوری که در قلبم داشتم بعداز یه مدتی راه رو نشونم نمیداد.

    واقعیت اینه که وقتی به چیزی که میدونی درسته با ایمان عمل میکنی،گشایشهاش رو تو قلبت احساس میکنی.(ولی خیلی سخته بین احساسات و غرایز و قلقلک ها و منطق بشه همسویی برقرار کرد.) و اگر خلاف دانسته ها قدم برداری با دست خودت داری خودت رو از رشد متوقف میکنی.

    برای اینکه با تعقلت و قلبت بتونی همسویی پیدا کنی حتما دوست خوب اینطووری داشته باش.وقتی میبینی که شدنی هست،طبعا راحت تر همراه میشی.
    دوم اینکه سعی کن خیرت به کسی برسه...انواع راهها هست ولی حتما اینکار رو بکن.
    سوم اینکه نیاز به همسر واقعی است چه در مردان چه در زنان . و سعی کن تو مجامع اجتماعی مناسب حاضر و فعال باشی و برای ادمهای مطمئن از امادگیت و شرایطت برای ازدواج حرف بزنی.حتما مورد های مناسب رو به سمتت هدایت میکنند.من خودمم برای چند نفر جوشکاری کردم.

  4. 2 کاربر از پست مفید هادی60 تشکرکرده اند .

    Pooh (سه شنبه 08 آبان 97), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 09 آبان 97)

  5. #3
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دیروز [ 15:00]
    تاریخ عضویت
    1388-1-20
    نوشته ها
    1,505
    امتیاز
    32,442
    سطح
    100
    Points: 32,442, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 62.0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second ClassSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    5,736

    تشکرشده 5,958 در 1,450 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    0
    Array
    سلام پوه جان

    من تاپیکت رو خوندم و درکت میکنم که چی میگی.

    ولی در شرایط فعلی چیزی در چنته ندارم که بتونم برات بنویسم. فقط چون برام مهم و عزیزی خواستم بهت بگم درکت می کنم و اصلا هم احساس نکن که عجیبه این احساسات؛ خیلی های دیگه هم تجربه مشابه داشتن.

    اگر چیزی به ذهنم رسید واست می نویسم

  6. 4 کاربر از پست مفید صبا_2009 تشکرکرده اند .

    Pooh (سه شنبه 08 آبان 97), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 09 آبان 97), نیکیا (سه شنبه 08 آبان 97), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 09 آبان 97)

  7. #4
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    امروز [ 00:59]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,190
    امتیاز
    21,353
    سطح
    92
    Points: 21,353, Level: 92
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 997
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    2,397

    تشکرشده 1,690 در 732 پست

    Rep Power
    168
    Array
    سلام.
    ممنونم دوستان.
    آقا حامد، درست میگید، باید همون کاری رو که میدونم درسته انجام بدم و نذارم احساسات بهم غلبه کنه. تنها راه قابل اطمینان همینه. و حتی سر کردن با واقعیات هر چند دردناک، بهتر از رفتن تو فاز توهمات احساسیه.

    صبای عزیزم، از تو هم ممنونم. دزست میگی. اگر خیلی جنبه خاص بودن به این حالات ندم و قبول کنم یه چیز معمولیه که برای خیلیها پیش میاد، کمتر اسیرش میشم.

    فعلا بهتره بلند شم خودمو جمع و جور کنم به کارای دفاع برسم.
    خوشحالم امروز هوا آفتابیه.

  8. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    الهه زیبایی ها (چهارشنبه 09 آبان 97)

  9. #5
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 26 آبان 97 [ 01:13]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    1,806
    امتیاز
    24,058
    سطح
    94
    Points: 24,058, Level: 94
    Level completed: 71%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 20.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocial10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,023

    تشکرشده 5,685 در 1,578 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام همه ممکنه تجربه های فوق عادی داشته باشند...اینها در حوزه روانشناسی پارانورمال قرار میگیره.و روانشناسی علمی اگه بخواد به اونها بپردازه تقریبا ردشون میکنه..حس اینکه انسان فراتر از این عادتها و تجربه های روزانه ست زندگی رو اسرارآمیز تر و جذاب تر میکنه

    اما من چند تا نکته میخوام بگم امیدوارم به دردت بخوره؛

    ممکنه این حسهای فوق عادی درست باشند و واقعا فوق عادی باشند اما چون راندوم و تصادفی میان نمیشه روشون مانوری داد.مثلا ممکنه تصویریه شخصی بیاد توی ذهنت و همون شخص رو توی خیابون ببینی و یه درخواستی ازت کنه ...این دو اتفاق پشت سرهم دلیل و معناش این نیست که اون هر درخواستی کرد مشروعه...درخواستش رو باید با معیارهای منطقی بسنجی...میخوام این نتیجه رو بگیرم که این تجربه های گاه و بیگاه در حوزه ابهامات و عدم قطعیت جای میگیره و نباید زیاد بهشون توجهی کرد ممکنه فقط کمی جذاب باشند.همچنین ممکنه تعداد اشتباه بودنشون خیلی بیشتر از تعداد درست بودنشون باشه

    نکته دوم اینه وقتی تمایل خیلی شدید به چیزی داشته باشیم مثلا در نهانگاه خودمون میل به داشتن چنین حسهایی داشته باشیم این میل شدید ممکنه باعث بشه ذهن گاهی به خطا بیفته و واقعا چنین تجربه های رو به نظر ما بیاره امیدوارم معنی این قسمت رو تونسته باشم برسونم

    نکته سوم:بعضی نگرشهای ما که در حقیقت از همان پنج حواس میاد به دلیل تیزی و سرعت دریافت خیلی بالا به سرعت به لایه های ناهشیار و تاریک ذهن منتقل میشه و از اونجا پردازش میشه و خودش رو به شکل یک حس عمیق و فوق عادی نشون میده

    مثلا زنگ در به صدا در میاد...هر کی یه حدسی میزنه...زن خانه دار حدس میزنه یکی از همسایه های خیلی دور باشه...شاید این خودش رو به شکل یک حس نشون بده اما ریشه منطقی داره که از همان نگرش که در بالا گفتم نشات میگیره یعنی اون همسایه رو یه ماه پیش دیده و در مورد یه مساله صحبت کردن حالا به خاطر صحبتهاشون اومده در خواست یا سوالی ازش بپرسه

    تمام اینها در کسری از ثانیه توی ذهن پردازش میشه و خودش رو به شکل یک حس نشون میده

    نکته چهارم وسواس در تصمیم گیری هست وقتی فرد در خیلی از تصمیم ها به نتیجه نمیرسه انگار نیاز داره یک نیروی فوق عادی یه ندای عمیق حقیقت رو در اون مساله بهش بگه واین خودش میشه یه دلیل برای پر رنگ شدن این حسها.

    ممکنه تجارب فوق عادی با تجارب منطقی هم ترکیب بشن و سردرگمی بیشتری بیارن

    نتیجه اینکه هر انسانی میتونه حسهای فوق عادی در کنارنگرش منطقیش داشته باشه بنابراین تازمانی که ته دلت نسبت به اون حس شک داری بهش توجه نکن و ازش عبور کن...والبته ممکنه فردی هم به یک انسجام بین تمام احساساش برسه ..معیار رو "اطمینان"بذار..به زبان خیلی ساده تر تا وقتی ته دلت قرص نشده توجهی نکن شک به درست یا غلط بودن اون حس، مقدس هست وبه زور سرکوبش نکن که تبدیل به اطمینانش کنی

    یک آیه ای از قران هست

    به کلمه خراصون اشاره شده مفسرین میگن معنی دقیق تر این واژه تخمین زنندگان هست .و چنین فکری رو رد و مایه گمراهی میدونه.میتونی این روی توی نت سرچ کنی

    این واژه میتونه شامل خیلی از موارد تخمین بشه یکی از برداشتهای من( که فقط برداشت من هست و تمایلی به تفسیر ندارم و چنین ادعاهایی هم نمیکنم) اینه مثلا آدم با خودش بگه ای کاش الان ده میلیون پول داشتم پنج دقیقه بعدش دوستت زنگ بزنه بگه یه کاری برات سراغ دارم که یه پونزده روزه به ده میلیون پول میرسی اونوقت تو با خودت بگی این دو اتفاق مثلا قانون جذب بوده و پیامی از طرف خداست(طبق برداشت من این یکی از جلوه های تخمین زدنه)...پس باید جواب مثبت بدم.این تخمین زدنها خطرناکه...ممکنه از قضا همون فرد تو رو به مثلا به شرکتهای هرمی هدایت کنه

    یعنی باید با معیارهای منطقی بسنجی که این چه کاریه که ده میلیون کمتر از یکماه نصیب من میکنه.آیا پروژه مهم و ارزش داریه که تخصص زیادی میخاد؟و سوالات منطقی دیگه

    من فکر میکنم ما با آگاهی ها وشناختهای منطقی که یاد گرفتیم امتحان میشیم...اگه اون شناخت درست باشه قویتر میشه اگر اشتباه باشه آسیبش رو میبینیم که راه درست رو انتخاب کنیم

    تقریبابیشتراحساسات مختلف ما یه نگرش درست یا اشتباه پشتش قرار داره وریشه اون احساس اون نگرش هست

    نتیجه تمام پست بالا رو خلاصه میگم

    روی باورها وشناختهای مطمئنت تصمیم بگیر وقدم بردار
    ویرایش توسط ammin : سه شنبه 08 آبان 97 در ساعت 21:30

  10. 5 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    Pooh (سه شنبه 08 آبان 97), tavalode arezoo (پنجشنبه 10 آبان 97), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 09 آبان 97), نیکیا (چهارشنبه 09 آبان 97), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 09 آبان 97)

  11. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دیروز [ 21:21]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,561
    امتیاز
    35,723
    سطح
    100
    Points: 35,723, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,789

    تشکرشده 7,923 در 1,506 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    پوه، تو یکی از با استعداد ترین و باهوش ترین مخلوقات خداوندی، و اتفاقا بسیار ویژه هستی، در این شک نکن.
    شیطان برای به زانو درآوردن چنین استعدادهایی که مبادا در راه درست قرار بگیره دست به هر حربه ای می زنه.
    برای برخی افراد که نیاز به حربه ای نداره اما هر چه اون بنده خاص تر باشه از حربه های خاص تر استفاده می کنه.
    قدم های روبه جلوی تو، اون را به تلاطم می نداره، هر جا که درست تر داری رفتار می کنی حمله های اون شدید تر خواهد شد.
    در چنین شرایطی به خدا پناه ببر و از او بخواه راه درست را پیش پات بگذارد.
    این دیدگاهه منه. شاید خیلی خرافی به نظر بیاد. ولی امیدوارم به کارت بیاد.
    ویرایش توسط بی نهایت : سه شنبه 08 آبان 97 در ساعت 22:19

  12. 4 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    Pooh (چهارشنبه 09 آبان 97), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 09 آبان 97), میس بیوتی (شنبه 12 آبان 97), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 09 آبان 97)

  13. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دیروز [ 16:41]
    تاریخ عضویت
    1395-12-03
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    2,525
    سطح
    30
    Points: 2,525, Level: 30
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 177 در 67 پست

    Rep Power
    0
    Array
    این نشانه ها رو جدی بگیر. و لطفا به روانپزشک مراجعه کن

    در سطوح بالای افسردگی این نجواها زیاد به گوش میخوره. البته من نمیگم که تو افسردگیت حاده اما سطحی از افسردگی رو داری

    تو سالها پیش با پسرخالت قصد ازدواج داشتی و به هر دلیلی نشده اما من نمیدونم که تو چه اصراری داری این اتفاق تلخ رو همیشه به یاد داشته باشی و به یادآوری خاطرات تلخ گذشته معتاد شدی

    متاسفانه تو خودت رو غرق کردی و نمیخوای از این فضایی که برای خودت درست کردی بیای بیرون.

    باور کن ذهن آدم کنترلش دست خود آدمه معلومه وقتی که اینقدر از چپ و راست بهش افکار منفی و خاطرات تلخ یادآوری کنی بالاخره این ذهن خسته میشه

    هر انسان به چهار بخش در زندگیش نیاز داره:
    یک: کار دو:ورزش سه:معاشرت سالم چهار: تفریح سالم و سفر
    این چهار بخش بالا یک پک لازم برای زندگی است.ببین کدومها رو داری و کدومها رو نداری و برو دنبالش

  14. 3 کاربر از پست مفید خندون تشکرکرده اند .

    Pooh (چهارشنبه 09 آبان 97), میس بیوتی (شنبه 12 آبان 97), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 09 آبان 97)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1397 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2018 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت 01:45 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.