به انجمن خوش آمدید
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 37
Like Tree38Likes

موضوع: با این حس بد از ازدواجم چه کنم ؟

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    امروز [ ۲۰:۱۵]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۵
    نوشته ها
    193
    امتیاز
    4,332
    سطح
    41
    Points: 4,332, Level: 41
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 42.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    162

    تشکرشده 232 در 110 پست

    Rep Power
    33
    Array

    با این حس بد از ازدواجم چه کنم ؟

    با سلام دوستان به کمکتون نیاز دارم

    من یه مشکل دارم همسرم مرد خوبی هست ولی من با خودم و احساسات منفی ام و معیارهام و آموخته هام و همه همه درگیرم . نمی دونم من حساسم یا واقعا این وسط یه چیزی سر جاش نیست تو زندگیم ماهی یه بار به اینجا می رسم و الان 6 ماهه از زندگی مشترکم می گذره قبلا با راهنمایی دوستان به روی خودم نمی آوردم یا سعی می کردم بیخیال باشم ولی اینجوری که نمی شه هر ماه وقتی فشار زندگی زیاد شه دو روز سه روز با خودم درگیر باشم بعد دوباره بی خیال.
    من کار می کنم درس هم می خونم و قبلا هم توی تاپیک زده ام که همسرم قصد سفر خارجه برای ادامه زندگی داره من اوایل موافق بودم و شاید تشویق هم می کردم الان هم خودم بدم نمی آد واسه پیشرفت تو درس و کار برم ولی حس بدی دارم که درموردش قبلا نوشتم و به توصیه مدیر همدردی این روال و بحث در موردش رو عقب انداختیم ولی همسرم بی خیالش نشده و با وکیل صحبت کرده و پول داده و می گه نمی شه عقب انداخت . حس می کنم من باید سختی بکشم برم و همسرم بیاد و خانوادش رو بیاره خانواده ای که در حقم خیلی بدی ها کردند و نمی تونم ببخشمشون . خودخواهی های مادرشون رو نمی تونم فراموش کنم و انگیزم رو از دست می دم برای تلاش بیشتر .
    با کوچکترین چیزی به هم میریزم مثلا وقتی همسرم لهجه کسی رو مسخره می کنه یا در مورد قومیت دیگه (حتی اگه من نباشم) گارد می گیرم و دفاع می کنم چون من رو یاد مادرشون می ندازه که فقط خودش رو قبول داره و با من با اینکه باهاشون مهربون بودم به خاطر اینکه اهل شهر دیگر بودم فقط مخالفت می کرد و می گفت همشهری باشه و بعد از یکسال صیغه و فهمیدن همه فامیل سر این موضوع می خواستن همه چیز رو به هم بزنن می بینید خودتون تو نوشته ها مم معلومه از کجا به کجا رسیدم .
    یا غذایی درست می کنم همسرم میگه این موادشو دوست ندارم اونجوری درست کن ناراحت می شم می گم جرات داشت به مادرش همچین حرفی بزنه ؟ یا نه هرچی ایشون درست می کردند بهترین بود و اعصابم به هم میریزه .
    ایده ای به زهنم رسیده بود به همسرم در موردش گفتم (کارمون یکیه در مورد این موارد صحبت می کنیم) می گه پسرخاله مامانم می خواد شرکت بزنه می تونیم بعد اونجا پیاده سازی کنیم یا بفروشیم بابام هم سهیم میشه نا خودآگاه یاد عروسی که برام نگرفتن می افتم و عصبی می شم و اینکه تو این تشکیل زندگی به من نه به پسرشونم حتی کوچکترین کمک مالی نکردن .
    از دوستاش صحبت می کنه که هر کدوم با کمک باباشون ماشین های آخرین مدل سوار می شن یاد فروختن ماشینش می افتم و اینکه الان به جای پیشرفت مالی باید ماشین خونه پدری من رو سوار شیم بریم اینور اونور عصبی میشم
    اینکه من باید نمره زبان بگیرم ایشون رو ببرم اینکه من باید به خاطر نمره خوب دانشگاهم اقدام کنم که ایشون رو ببرم (خودش رو مشکلی ندارم بیشتر منظورم از ایشون خودش و بعد از اون هم خانواده اشه) اینا بهم فشارمیاره یاد گرفتم مرد باید بار زندگی رو به دوش بکشه مرد باید این کارارو بکنه حس می کنم دارم خیلی اشتباه می کنم از ازدواجم پشیمون شدم طوریکه اگه به زمانی که تاپیکهای اولم رو زدم برگردم بدون شک و دودلی تمومش می کردم .
    حس می کنم دارم بازم حماقت می کنم ولی نمی تونم جلوشو بگیرم حالم خوب نیست خوشحال نیستم و واقعا نمی دونم چیکار کنم حالم خوب شه .
    از نظر اخلاقی همسرم خیلی خوبه اما از نظر مالی فکر می کنند زرنگی به اینه که پس انداز بیشتری داشته باشه و فکر و ذکرش پول جمع کردنه گاهی شده هر چی پول تو حسابم بوده برای خوشحال کردن او یا مادرم کادو خریده باشم اما این کاریه که ایشون هیچوقت حاضر نیست انجام بده خوبه که آینده نگر و با تدبیر باشه اما پول واسه خوشحالی خودش و زنش نیست برعکس من .
    یه مورد دیگه اینکه خیلی خیلی سیاست مداره و این هم باز من رو یاد مادرش می اندازه که با سیاست و حیله گری چه کارهایی که انجام نداد به طوری که خیلی عادی و نرمال ممکنه دروغ بگه یا پنهان کاری از نظر ایشون اصلا بد نیست خیلی هم خوب و سیاستمدارانست. این مدل دیدگاه رو از چشم مادرشون می بینم ایشون یاد دادن که تا خودت اعتراف نکنی کسی نمی تونه متهمت کنه و اینها رو ناخودآگاه گفته و منی که عاشق روراستی و صداقت بودم رو به ترس انداخته
    راهنماییم کنید چیکار کنم حالم خوب شه ؟

  2. #2
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    امروز [ ۱۶:۵۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۱۲-۲۲
    نوشته ها
    4,123
    امتیاز
    58,802
    سطح
    100
    Points: 58,802, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 92.0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,031

    تشکرشده 13,588 در 3,692 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    0
    Array
    سلام

    1- شما اهداف شخصی خودتون را دنبال کنید و به زندگی خودتون توجه کنید.
    حالا اگه کسی همراه شما یا به واسطه شما بتونه به هدف یا تغییر مثبتی توی زندگیش برسه، چه اشکالی داره؟

    چرا اینقدر بخیلانه فکر می کنید؟

    2- شما گفتید یه بار رفتید و نتونستید بمونید و برگشتید.
    پس اگر این بار برید و بتونید بمونید، همسرتون بی تاثیر در این شرایط نیست.
    حالا همسرتون باید فکر کنه مریم از من سواستفاده کرد؟ چون اگه خودش می تونست که دفعه قبل برنمی گشت.
    من بودم که مریم را کمک کردم بتونه دوام بیاره و ......

    3- حالا کو تا شما برید و اقامت بگیرید و زندگیتون رو به راه بشه و بعد بتونید خانواده همسرت را ببرید.
    یه سیب را که به هوا بندازی هزار چرخ می خوره تا پایین بیاد.

    4- زندگی شما نوپاست. هنوز همسرتون به فکر خانواده و زندگی قبلیش هست.
    هر چی بیشتر از عمر زندگی شما بگذره، رابطه شما عمیق تر می شه و همسرتون بیشتر به فکر زندگی و خانواده جدیدش خواهد بود.

    5- اگه همسر شما بتونه یه بیزنس خوب شروع کنه و زندگیتون را رونق بده
    چه اشکالی داره
    حالا پدرش هم اگه سرمایه یا تجربه یا ... به اشتراک گذاشت سهمش را می بره.
    چرا اینقدر به روابطش با خانواده اش گیر دادی؟ کاری که اصلا هیچیش هنوز معلوم نیست.

    6- همیشه و با بقیه آدمها هم این تفکر را داری؟ که مورد سواستفاده واقع شدی یا پله ترقی شدی یا ؟
    چرا این حست اینقدر اینجا شدیده؟
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا

  3. 3 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    maryam.mim (یکشنبه ۱۶ آبان ۹۵),نیلوفر:-) (پنجشنبه ۱۳ آبان ۹۵),ستاره زیبا (یکشنبه ۱۶ آبان ۹۵)

  4. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    امروز [ ۲۰:۱۵]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۵
    نوشته ها
    193
    امتیاز
    4,332
    سطح
    41
    Points: 4,332, Level: 41
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 42.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    162

    تشکرشده 232 در 110 پست

    Rep Power
    33
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
    سلام

    1- شما اهداف شخصی خودتون را دنبال کنید و به زندگی خودتون توجه کنید.
    حالا اگه کسی همراه شما یا به واسطه شما بتونه به هدف یا تغییر مثبتی توی زندگیش برسه، چه اشکالی داره؟

    چرا اینقدر بخیلانه فکر می کنید؟

    2- شما گفتید یه بار رفتید و نتونستید بمونید و برگشتید.
    پس اگر این بار برید و بتونید بمونید، همسرتون بی تاثیر در این شرایط نیست.
    حالا همسرتون باید فکر کنه مریم از من سواستفاده کرد؟ چون اگه خودش می تونست که دفعه قبل برنمی گشت.
    من بودم که مریم را کمک کردم بتونه دوام بیاره و ......

    3- حالا کو تا شما برید و اقامت بگیرید و زندگیتون رو به راه بشه و بعد بتونید خانواده همسرت را ببرید.
    یه سیب را که به هوا بندازی هزار چرخ می خوره تا پایین بیاد.

    4- زندگی شما نوپاست. هنوز همسرتون به فکر خانواده و زندگی قبلیش هست.
    هر چی بیشتر از عمر زندگی شما بگذره، رابطه شما عمیق تر می شه و همسرتون بیشتر به فکر زندگی و خانواده جدیدش خواهد بود.

    5- اگه همسر شما بتونه یه بیزنس خوب شروع کنه و زندگیتون را رونق بده
    چه اشکالی داره
    حالا پدرش هم اگه سرمایه یا تجربه یا ... به اشتراک گذاشت سهمش را می بره.
    چرا اینقدر به روابطش با خانواده اش گیر دادی؟ کاری که اصلا هیچیش هنوز معلوم نیست.

    6- همیشه و با بقیه آدمها هم این تفکر را داری؟ که مورد سواستفاده واقع شدی یا پله ترقی شدی یا ؟
    چرا این حست اینقدر اینجا شدیده؟
    سلام شیدا جان

    در پاسخ به سوال آخرت باید بگم که نه من برای هیچ کس این حس رو ندارم من همیشه سعی می کنم وجودم برای هر کسی تو زندگیم پر از منفعت باشه . اما در این مورد خیلی حساس و عصبی هستم اونها رو مثل دشمن خودم می بینم دست خودمم نیست نمی دونم چرا حرفاشون و رفتاراشون یادم نمی ره کمک نکردن به ما برای شروع زندگی مثل خوره من رو می خوره من قبلا که رفته بودم به خاطر همسرم هم بود که برگشتم چون اگر ایشون نبودن هر چقدر هم اونجا سخت بود می موندم چون امیدی نداشتم به برگشت .

    درسته زندگی مشترکه و هر کدوم به نوبه خود داریم سختی می کشیم اما من سختی نمی کشم که بیان بهم تهمت بزنن که زن پسر ما شده مهریه بگیره یا اینکه چون اهل فلان شهره به ما نمی خوره حالا اگر بخوایم به شایعه های بی اساسی که در مورد شهرهای مختلف می گن دقت کنیم همه ما رو مهمان نواز و اهالی شهر اونها رو جور دیگر می شناسن منظورم اینه که دست رو چیزهایی برای بهانه گیری گذاشته بودند که به من خیلی بر خورده و این در من حس خیلی بدی درست کرده . نه من بخیل نیستم اتفاقا خیلی آدم خاکی هستم و هر کمکی از دستم بر بیاد برای اطرافیانم انجام می دم اما در مورد این ها حس خیلی بدی دارم نمی دونم می تونید درک کنید یا نه دلیلش رو هم می دونم به خاطر رفتار خود آنهاست که اونها رو مثل دشمن خودم میبینم.

    اگر بنا به سنگ انداختن و تحقیر بود خانواده من خیلی بیشتر می تونستند ایراد بگیرند و سنگ بندارن اما جز حمایت کاری نکردند لجم می گیره من کار کتم پس انداز کنم کسب و کار راه بندازیم پدر ایشون سود کنن شیدا جان اصلا بحث ، صرفا سود کردن نیست بحث اینه که در آخر فکر می کنن این کار زرنگیه یعنی هر چیزی رو مفت و مسلم به دست بیارن می ذارن پای زرنگی خودشون . من همسرم رو مرد نجیب و خوبی شناختم و فقط و فقط به خاطر اخلاق خوبی که داشت باهاش ازدواج کردم خدا می دونه وقت آشنایی نه پرسیدم باباش چیکارست ماشین داره ؟ خونه داره ؟ خونه باباش چند متره و ... خودتون تو جامعه هستین می دونین خیلیا تا ته و توی همه چیز رو در نیارن ادامه نمی دن اما بعد خانوادش برگردن به من بگن واسه پول زن پسر ما شدی و می خوای مهریه بگیری خیلی برام گرون تموم شده . در صورتی که پسرشون خواستگاری من اومد نه خونه داشت نه ماشین فقط خدمت رفته بود و کار می کرد که برادرم گفت آقا داماد برای زندگی چی دارن مادرشون با غرور (هیچ وقت یادم نمی ره لحنش رو) گفت هیچی . تو این سن و سال چی داشته باشه انگار منی که ماشین دارم یا پس اندازی دارم آدم نبودم . خداییش برادر من خواستگاری رفته بود هیچی نداشت آب می شدم و اینقدر با غرور حرف نمی زدم . در کل اعتماد به نفس بالایی دارن من با این مشکلی ندارم می گم وقتی اینقدر ادعا دارن که خوبن واسه پیشرفت به دیگران تکیه نکنن اگه تکیه می کنن دیگه ادعا نکنن . فکر نمی کنم کسی درک کنه من چی می گم .

    یه مورد دیگه اینکه پولهای زیادی خرج پسر کوچیکشون می کنن و پسرشون خیلی با اعتماد به نفس جلوی شوهر من می گه من از تو بهترم و این من رو آزار می ده من فکر می کنم اگر بهترم باشه اولا نباید بگه دوما جلوی من همسرم رو خورد نکنه سوما همه و همه بخاطر خرجهای پدرش برای کلاس های خصوصی که می ره هست همسر من رو یه کلاس زبان نذاشتن و الان به سختی داره زبان می خونه اما پسر کوچیکشون انواع و اقسام کلاس ها رو می ره خیلی قشنگ تبعیض رو بین بچه هاشون می بینم . همسر من رو از 18 سالگی از خونه دور کردن فرستادنش شهر غریب که کار کنه و زندگی کنه که خودشون بتونن بیان (به نظر من این خودخواهی محضه ) اما برادرش رو نمی تونن یه روز نبینن. همسر من از دوران نوجوانیش می گه که به سختی کار می کرده که پول تو جیبیش رو در بیاره تفریح نمی کرده چون می گفت پول نداشته خرج کنه اما الان برادرش رو مدرسه ای ثبت نام می کنن که 20 میلیون شهریشه . شاید حسادت باشه اما می گم اگه کسی هم قراره برای این خانواده کاری کنه بهتره همون پسر کوچیکشون باشه .

    در کل این مسائل رو نمی گم که توجیه کنم من خوبم اونا بدن هر کس یه اخلاقی داره اما حس بدی دارم نه می خوام همسرم رو عوض کنم نه خانوادش رو می خوام حسم رو درست کنم . بخیل و بدجنس هم نیستم اما در برابر این خانواده که بسیار حسابگر هستند و هرچیزی رو بهترینش رو می خوان مفت بدست بیارن بدون زحمت و حتی یه ریال خرج کردن می خوام از خودم محافظت کنم که باج ندم .

  5. #4
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    امروز [ ۱۷:۵۸]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-۴-۲۳
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    11,752
    سطح
    71
    Points: 11,752, Level: 71
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 298
    Overall activity: 44.0%
    دستاوردها:
    1 year registered10000 Experience Points
    تشکرها
    2,237

    تشکرشده 702 در 396 پست

    Rep Power
    97
    Array
    سلام عزیزم متاسفم و درکت میکنم چی میگی اما با خودت خلوت کن فکر نمیکنی تنها کسی که داره ضرر میکنه شماییی ؟؟چون اینطوری تبدیل میشی به یه ادم کینه ای و دل سیاه پس عزیزم بخاطر ارامش خودت اصلا دیگه گذشته رو مرورنکن با ملور کردن ایا اتفاقی هم می افته جزاینکه کینه ونفرت در دلت بیشتر بشه و بعدها نسبت به افراد دیگر هم اینچنین خاهی شد
    شما که میگی و درستم میگی که نمیتونی تغییرشون بدی پس باید اونها رو همینطوری بپذیری و روابطت در حد یه دیدار و احوالپرسی هرزگاهی باشه و محترمانه برخورد کنی مگه چند بار تو ماه میبینیشون؟؟؟؟ نهایت 4_5 بار یا بیشتر
    هرکسی یه مشکلی تو زندگی داره شما هم مشکلت اینه و نمیتونی اونها لو تغییر بدی
    اما در مورد اینکه همسرت فقط پول جمع میکنه و ......ایا برا مناسبتها برات چیزی نمیگیره؟؟؟
    خودت میدونی حتی یه مرد خسیس هم کم کم میتونی با تشویقهای همسرش در مورد توجه به نیازهاش تعدیل بشه شما کمترین خریدی که همسرت میکنه برات کلی ذوق کن ونشون بده بذار همسرت احساس کنه چه کیف داره تامین خاستهای شما و کم کم درست میشه
    درمورد بردن خونوادش خارج : شما فکر میکنی به همین راحتیه؟؟؟؟؟؟
    اصلا میدونی برا اینکه شما برا دانشگاه بری اونجا تا چندین سال بهت ویزای دایم نخاهند داد و شاید حتی بعد 7_8 سال بازهم ویزای دایم شما درست نشه!!!!!!
    چه برسه به اینکه خونوادشم ببره
    کلی هزینه لازم داره که درنهایت پشیمون میشن
    اونجا کار سخت پیدا میشه و باید دورهای خاص زبان رو همسرت بگذرونه تا کار بهش بدن و...........
    پس الکی با این فکرا خودت داغون نکن

  6. 3 کاربر از پست مفید ستاره زیبا تشکرکرده اند .

    maryam.mim (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),نیلوفر:-) (یکشنبه ۱۶ آبان ۹۵),شیدا. (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵)

  7. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه ۳۰ اردیبهشت ۹۶ [ ۲۱:۴۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۷-۰۵
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    1,788
    سطح
    24
    Points: 1,788, Level: 24
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 12
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    294

    تشکرشده 100 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام مریم جان
    هووو چه خبر شده حالا خانوم خانوما! آروم باش دختر جون... میدونم فکر کردن به خاطرات بد گذشته و رفتارای بدی که از خونواده همسرت دیدی ذهنت رو آشفته کرده و باعث شده به همه چیز به چشم نگرانی و خطر نگاه کنی.
    ولی قبل از هر تصمیم مهمی که میخوای بگیری سعی کن ذهنت رو آروم کنی. پیشنهاد من اینه
    که یه دفترچه برداری و هر خاطره بد و یا بدرفتاری که از خونواده همسرت دیدی رو توش بنویسی. البته نه اینکه بشینی همشو یه جا بنویسی، هر وقت چیزی تو ذهنت اومد از گذشته که باعث شد حس بدی داشته باشی یادداشتش کن و از ذهنت کنارش بزن. اینجوری تونستی ذهن خودت رو گول بزنی که مدام نخواد یه خاطره یا حس بد رو آنالیز کنه. برای من که جواب داده و خیلی ذهنم متمرکز شده
    در مورد رفتار همسرت، فکر میکنم یه مقداری مقصر هستی. مردا به شکل ذاتی تمایل دارن تامین کننده باشن خصوصا برای همسرشون، اما اگر این حسشون توی رابطه با همسرشون سرکوب بشه ناخودآگاه میرن یه جای دیگه ارضاش میکنن. شما از همون اول بار مسئولیت تامین مالی رو از دوش همسرتون برداشتید و چیزایی مثل هزینه عروسی و ماشین رو در اختیارش گذاشتید!! تازه از پس اندازت براش کادوی گرون قیمت هم میخری! از نظر من کادوی خانم به شوهرش باید بیشتر جنبه احساسی و محبت و توجه داشته باشه تا جنبه مالی. مثلا با یه پول کمی یه کادوی خاص و کوچیک براش بگیر و یا با هنر خودت براش یه چیزی بساز یا مثلا کیکی که دوست داره رو بپز براش و ازین جور کارایی که هزینه زیادی نداره ولی بار عاطفی و احساسیش بالاست.
    خوب همسرت از جهتی از سمت خونوادش دچار کمبود محبت هست و دلش میخواد به هر نحوی شده قطره ای از توجهشون رو جلب خودش کنه از جهت دیگه شما این حس تامین مالی و حمایت رو بهش نمیدی و با رفتارت بهش این پیامو میرسونی که "من قوی هستم و به تو نه تنها احتیاجی ندارم بلکه حتی میتونم حمایتت کنم" و اون ناخودآگاه برای تامین روحش سعی میکنه خونوادشو حمایت مالی کنه، و از طرفی پولای شما رو هم هزینه کنه که قدرتتون کم بشه و مغلوب بشید. البته هیچ کدوم از اینا عمدی نیست و اقتضای مرد بودنشونه. بهتره از این به بعد سعی کنی سیاست های مالیت رو تغییر بدی...
    در مورد خارج رفتن هم خودت به دور از همه این تنش ها چی رو ترجیح میدی؟ اگر موندنت رو بهتر میدونی با همسرت صحبت کن و نظرت رو بگو و بگو که تو هم حق تصمیم گیری داری در این مورد و اون نباید بدون مشورت با تو اقدامی کنه. اگر هم رفتن رو ترجیح میدی برنامه خودت رو برای زندگیت داشته باش، مطمئن باش مهاجرت خونوادش اونقدر ها ساده نیست... غیر از این، اگر بعدها دیدی همسرت داره براشون زمینه مهاجرت رو فراهم میکنه باهاش صحبت کن و احساست رو نسبت به این قضیه بهش بگو و به هر شکلی که خودت صلاح میدونی و فکر میکنی نتیجه میده بذار بفهمه که از این موضوع ناراحتی. درکل نذار احساساتت از درون آزارت بدن، بروزشون بده اما به بهترین شکل ممکن.
    امیدوارم تونسته باشم بهت کمکی کنم. موفق باشی
    maryam.mim likes this.

  8. 5 کاربر از پست مفید خانم مهندس تشکرکرده اند .

    maryam.mim (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),نیلوفر:-) (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),بهاره جون (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),ستاره زیبا (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),شیدا. (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵)

  9. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    امروز [ ۲۰:۱۵]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۵
    نوشته ها
    193
    امتیاز
    4,332
    سطح
    41
    Points: 4,332, Level: 41
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 42.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    162

    تشکرشده 232 در 110 پست

    Rep Power
    33
    Array
    سلام دوستان

    ستاره زیبا خیلی ممنون از راهنماییت حق با شماست خارج به این سادگی ها نیست که بتونه کاری کنه این عیب رو در خودم می بینم که همیشه به اتفاقای آینده فکر می کنم و بعضی وقتها عذابم می ده اما باید سعی کنم این رو در خودم تغییر بدم . موردی که می خواستم بگم اینه که خیلی خیلی دارم سعی می کنم ببخشمشون اما نمی شه قدم بعد سعی کردم فراموش کنم اما گاهی با بعضی از رفتارهای شوهرم یاد مادرش و رفتاراش می افتم و دوباره یادآوری می شه . مثلا خیلی عادت به قضاوت نا حق دیگران دارن و این من رو اذیت می کنه .
    ممنونم از کمکت باید کمتر به این قضیه فکر کنم و تمرکزم رو بذارم رو کار و درسم . بعله شما درست گفتین هر کسی تو زندگیش یه مشکلی داره اینم مشکل منه و باید حلش کنم فقط اگه بتونم این حسهای منفی رو از خودم دور کنم خیلی خوب می شه.

    خانم مهندس عزیز سلام خوشحالم که جواب دادی یه جورایی انگار منتظرت بودم :) نمی دونم چرا یه دفعه اینقدر به هم ریختم توصیه دفترچه یادداشت رو قبلا انجام دادم خیلی بهتر شدم چون قبلا خیلی عصبی تر بودم حداقل الان جزئیات کارهاشون یادم نمی آد چون همه رو نوشتم و فکر می کنم از ذهنم خارج شده اما مشکل من اینه که خاطراتی که ازشون دارم من رو عذاب می ده مثال بخوام بزنم پارسال برای پدرش تولد گرفتیم البته نه فقط پدرش برای مادرش هم گرفتیم ولی وقتی امسال دوباره اون روز شد یاد عشق و محبتی که از ته دل بهشون دادم افتادم و اونا فقط و فقط نقشه کشیده بودن که یه سال نامزد بشم با پسرشون به امید اینکه از سر پسرشون می افتم . بدجنسی رو تحمل ندارم ببینم اینکه یه آدم برای بقیه نقشه بکشه آزارم می ده و زندگی همه رو بخواد کنترل کنه عصبی ام می کنه وقتی یاد این چیزا می افتم باعث می شه الان فکر کنم توی آرامش قبل طوفانم و نقشه دارن برای اونور رفتن که حرکت خاصی نمی زنن وقتی گذشته به یادم می آد احساس حماقت می کنم احساس می کنم آدم ساده ای بودم . الان خوب به لطف درک شوهرم خیلی خیلی کمرنگ شدم تو زندگیشون اما حس می کنم پشت این رها شدن به حال خودم یه چیزی هست چون تو این دوسال آشنایی ام با همسرم خیلی خیلی دخالت کردن و من خیلی اذیت شدم واسه همین این برام نرمال نیست که کاری به کارمون ندارن . کلا به همه چی مشکوکم و نفرت عجیبی دارم که عذابم می ده چون معروفم به مهربونی و تو دلم تا الان اینقدر نفرت به کسی نداشتم.
    در مورد خارج رفتن حق با توئه راه حل خوبی هم دادی امیدوارم مجبور نشم بهش عمل کنم اما اگه یه روزی این اتفاق افتاد حتما حسم رو باهاش در میون می ذارم . امیدوارم درک کنه و با منطق و برهان نخواد قانعم کنه چون نقطه ضعفم همینه حرف حساب واقعا جواب نداره و همسرم می شینه فکر می کنه گه چیکار کنه منطقی باشه و بعد من رو مجاب می کنه.
    در مورد حس تامین دادن هم من به سخنان دکتر حبشی گوش دادم وسعی می کنم این کار رو انجام بدم اما شوهرم همیشه بهم می گه کمک کنم یا خودش رو قسمتی از درآمد یا ماشینم حساب می کنه وقتی می گه واسه فلان سفر این مقدار می تونی جمع کنی نمی تونم بگم نه چون هم حقوقم رو می دونه چقدره هم خرج آنچنانی ندارم مثلا مقداریو که می خواد یک سوم حقوقمه. یا می گه دو تا ماشین می خوایم چیکار من ماشینم رو می فروشم چون قدیمی تره ماشین تو زیر پامون باشه حرفش منطقیه من چیزی نمی تونم بگم. والا ذوق هم می کنم نه اینکه الکی باشه حتی یه شاخه گل هم بهم بده واقعا خوشحال می شم اما نمی ده مناسبتها کادو می خره حتی بهش بگم می خره اما واسه پوشاک و عطر و این موارد که می دونه نیاز دارم وقت نمی کنم بخرم به روی خودش هم نمی آره . در صورتی که اگه مثلا کمربندش پاره شه یه روز که بیرون رفته باشم براش می خرم خوشحال می شه اما یاد نمی گیره .

  10. کاربر روبرو از پست مفید maryam.mim تشکرکرده است .

    ستاره زیبا (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵)

  11. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    امروز [ ۱۹:۰۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۴-۲۳
    نوشته ها
    69
    امتیاز
    1,470
    سطح
    21
    Points: 1,470, Level: 21
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 18.0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    46

    تشکرشده 96 در 55 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مریم جون من کامل درک میکنم که تو چه شرایطی هستی. من هم شرایط مشابه تو رو دارم. اتفاقا ما هم برای تحصیل، قصد خارج رفتن داریم. البته یه مدت برای یه پروژه علمی اونجا زندگی کردم.
    اگه از مشکلات خودم بخوام بنویسم حوصله سر بر میشه. تک تک جملاتت از اینکه مادرشوهرت تو خواستگاری گفته هیچی نداره! تا خودخواهی شدیدشون و بقیه موارد رو من هم کشیدم و کامل درکت میکنم. من بعد از چند سال زندگی یه سری تجربه ها پیدا کردم. اوایل خانواده همسرم خیلی برام مبهم و عجیب و غریب بودن. تو حرفاشون یه نوع خودشیفتگی و خودخواهی میدیدم. همیشه هم با لحن تحقیر باهام صحبت میکردن. اما الان خیلی فکرم در موردشون راحت شده. "خانم مهندس" خیلی خوب راهنمایی کردن. من هم خواهرانه چند تا راهکار بهت پیشنهاد میکنم.

    اول قدر خودت رو بدون. برای خودت ارزش قایل باش. (به این نتیجه رسیدم اگه قدر خودم رو بیشتر میدونستم تا این اندازه تحقیرهای بی دلیل خانواده شوهرم ناراحتم نمیکرد.) اگه اونا لهجه و زادگاهت رو مسخره کردن، شما نباید به خودت بگیری. بر عکس به خوبی های زادگاهت فکر کن و برای همسرت بازگو کن. حتی میتونی جوک با لهجه خودت براش بگی. کم کم که باهات راه اومد جوک با لهجه خودش هم میتونی براش تعریف کنی ;)

    روی شوهرت کار کن. با این جمله خانم مهندس "
    همسرت از جهتی از سمت خونوادش دچار کمبود محبت هست و دلش میخواد به هر نحوی شده قطره ای از توجهشون رو جلب خودش کنه
    " شدیدا موافقم. نکته همینه! هرچقدر این کمبود شوهرت رو جبران کنی بیشتر جذبت میشه. چه شما برین خارج چه ایران باشین اینجور خانواده ها آدم رو راحت نمیزارن. خیلی هم خوب بلدن روی بچه هاشون تاثیر بزارن. ولی اگه شوهرت جذبت بشه خودش کم کم جلوی دخالت ها و خواسته های بی جاشون رو میگیره. (من دارم رو این مورد شوهرم کار میکنم. جوابای خوبی هم گرفتم. ولی خیلی زمان بره و احتمالا باید از یه مشاور هم مرتب راهنمایی بگیرم )

    خانواده شوهرت رو همونجور که گفتی نمیتونی عوض کنی. اما برای راحت شدن زندگیت سعی کن اخلاقشون دستت بیاد. مثلا مادر شوهر من دوست داره مثل یه دختر جوون ۲۰ ساله باهاش رفتار بشه. یعنی براش متن های عاشقانه بفرستی. دایم در حال خرید مجسمه قلبی و شمع و این چیزاست.
    در نهایت سعی کن اونها رو به عنوان آدم های غیرعادی بپذیری. به نظر میاد ذهن منطقی و روحیه حساسی داری. (منم اینجوریم ;) ) رفتار آدم های غیرعادی در قالب هیج منطقی هضم نمیشه. به قول یکی از دوستان تالار " آدم هایی که سردرد معمولی شون از مرگ تو براشون مهم تره" چرا لحظه هات رو به خاطرشون خراب کنی؟؟؟

    سهم اشتباهات خودت رو هم بپذیر. همین که ارزش خودت رو ندونی و در مقابل شوهرت و خانوادش منفعل رفتار کنی هم یه جورایی اشتباهه. اگر رفتار جراتمند رو یاد بگیری، میتونی در مورد مسایل مالی و خواسته هات از زندگی، راحت با شوهرت صحبت کنی. مشکلات زندگی باعث میشه آدم نقص هاش رو بفهمه و برای اصلاحش تلاش کنه. یعنی همون تکامل پیدا کردن! من اینجوری دل خودم رو خوش میکنم و با مشکلاتم کنار میام.
    maryam.mim likes this.

  12. 4 کاربر از پست مفید بهاره جون تشکرکرده اند .

    maryam.mim (سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵),نیلوفر:-) (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),خانم مهندس (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),شیدا. (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵)

  13. #8
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    امروز [ ۱۶:۵۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۱۲-۲۲
    نوشته ها
    4,123
    امتیاز
    58,802
    سطح
    100
    Points: 58,802, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 92.0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,031

    تشکرشده 13,588 در 3,692 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    0
    Array
    شما نمی تونی آدمها را تغییر بدی، کنترل کنی، یا مجبور کنی طبق نظر و خواسته تو زندگی کنن.
    پس هر کاری خانواده همسرت می کنن به خودشون مربوطه و کاری هم نمی تونی بکنی.
    انتظاراتت را ازشون به صفر برسون.

    این مواردی که گفتی تقریبا تو هر خانواده ای هست. توجه کمتر و بیشتر به یکی از فرزندان به هر دلیلی ... اینا رو نمی تونی تغییر بدی
    اگه همسرتون با این موضوع کنار اومده شما چه کاره ای و چیکار دارید؟
    دوست دارن به اون فرزندشون پول بدن و به این یکی ندن. برای خودشون هم توجیحات و دلایلی دارن که شاید برای من و شما قابل قبول یا درک نباشه. اما کاری نمی شه کرد. می شه؟

    دلایل شما برای خودتون معقوله. شاید برای اونها نه.

    کلا بی خیال اونها و کارهاشون باش.
    مث یه مهمون برو یه سر بزن و هر چی گفتن با آره و نه و شاید جواب بده و برگرد. جدی نگیرشون و کاری به زندگیشون نداشته باش.
    فکر کردن به چرایی کارها و حرفهاشون را رها کن تا خودت راحت بشی. منتظر تغییر در اونها نباش.

    اینکه توقع داشته باشی"زندگی باهات خوب باشه چون تو باهاش خوبی"" مثله اینه که توقع داشته باشی یه گرگ" تورو نخوره "چون تو هم اونو نمیخوری"

    ------------------------

    این که شما تو خواستگاری و آشنایی با همسرت نخواستی چیزی در مورد وضعیت اقتصادیش بدونی یا درخواستی نداشتی
    به خودتون مربوطه. نباید منتش را سر دیگران بگذارید. هر چند تا حدودی هم به نظر من ( موافقم با خانم مهندس) در این موارد اشتباهاتی داشتی.


    با کسی ازدواج کردی که از ابتدا خانواده اش مخالف بودن. باید اینو قبول کنی که سایه این مخالفت تا مدتها و شاید همیشه تو زندگیت باشه.
    شما به مردی کمک کردی که به گفته خودتون هیچوقت حمایت خانواده اش را نداشته و این براش جذاب و جالب بوده ... این مرد سالها حامی خانواده اش بوده و به این راحتی نمی تونی تغییرش بدی.
    شما را هم بدون حمایت و زحمت به دست آورده و نگاه و احساسش به شما متفاوته. خودت این حس را بهش دادی، خودت این پیام را بهش دادی. تغییرش هم با خودته و زمان بر هست.

    بین دانش، نگرش و عمل ما فاصله است. همسر شما شاید الان متوجه خیلی چیزا باشه، خیلی از خواسته ها و نیازهای شما.
    می دونه ... اما این که اون دانسته ها به مرحله عمل برسه آسون نیست.
    این شمایی که با عکس العمل هات می تونی هدایتش کنی به مسیر دلخواهت.

    کادو خریدی یاد نگرفت؟ شاید یادگیری همسرت از مسیر و روش دیگه ای هست. رفتارت را عوض کن.
    همسرت طور دیگه ای برای حمایت از اطرافیانش آموزش دیده ... همون مسیر را برو.
    دقت کن ببین چطوری، کجا و چرا به خانواده اش توجه می کنه، کادو می خره، حمایت می کنه و ...

    کمربندش پاره شد ... یه بار خریدی متوجه نشد ... دیگه نخر.
    می خوای توجهت را نشون بدی یا فکر می کنی کمربند لازم داره، وقتی می رید بیرون بگو بیا برات کمربند بخریم. ببرش توی مغازه، انتخاب کن و ... اما بذار خودش پرداخت کنه.
    همین که توجه کردی و نیازش یادت بوده و ... کافیه. خودت نخر. چون هم خودت آسیب می بینی وقتی بازخورد مناسب نمی گیری، هم همسرت بد عادت می شه.
    دیگه براش خرید نکن.
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا

  14. 5 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    maryam.mim (سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵),نیلوفر:-) (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),بهاره جون (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),خانم مهندس (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),ستاره زیبا (چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵)

  15. #9
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه ۳۰ اردیبهشت ۹۶ [ ۲۱:۴۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۷-۰۵
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    1,788
    سطح
    24
    Points: 1,788, Level: 24
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 12
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    294

    تشکرشده 100 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام مریم جون
    میدونی عزیزم، من فکر میکنم شما هم مثل من یه کوچولو وسواس فکری داری... منم هر وقت مشکلی برام پیش میاد که حس میکنم از کنترلم خارجه ناخودآگاه اونقدر تو ذهنم باهاش ور میرم که پاک کلافه و آشفته م میکنه! و باعث میشه اوضاع رو خیلی بغرنج تر از چیزی که واقعا هست ببینم. اما دارم روش کار میکنم و سعی میکنم کمترش کنم.
    رابطه شما و همسرتون یه رابطه خوبه که هر دو از هم رضایت دارید و زندگی مشترکتون رو دوست دارید. همین خودش کافیه! باور کن کافیه... فکرت رو با حاشیه های بی اهمیت مشغول نکن. انرژیت رو بذار رو زندگی نوپایی که داری و سعی کن از همین حالا بنیادش رو خوب بسازی و اگر ایرادی هست برطرفش کنی. در درجه اول رفتار خودت و همسرت با هم اهمیت داره، خونوادش رو از فکرت بیرون کن فعلا.
    خوب توی ارتباطتون با هم چیزی که ناراحتت کرده اینه که همسرت اونقدر که تو براش مایه میذاری و توجه میکنی به نیازهاش اون یه جاهایی کمکاری میکنه. خانوما ذاتشون مربیه، یعنی میتونن با رفتارشون مرد رو به سمتی که میخوان متمایل کنن اگر پتانسیلی توی وجود مرد هست که شرایط برای ابرازش فراهم نبوده این شرایط رو پیدا میکنن و فراهم میکنن.
    مثلا در مورد خرید کردن، اکثر مردها وقتی با خانومشون جایی میرن معمولا خودشون دست به جیب میشن و نمیذارن خانوم حساب کنه. شما از این استفاده کن و برای خرید با همسرت برو. البته چون آقایون زود از گشتن بین بوتیکا خسته میشن قبلش برو چیزایی که میخوای انتخاب کن بعد با همسرت برو بخر به این بهانه که دلت میخواد همسرت توی خریدت نظر بده و نظر و سلیقه اون برات خیلی اهمیت داره. یه جاهایی درگیرش کن، مثلا بگو از این لباس خیییلی خوشم اومده( با احساس) ولی فکر میکنم مناسب محل کارم نیست... اونم مطمئنا میگه اگه خوشت اومده برش میداریم میتونی تو مهمونی بپوشی مثلا... و اینجوری حس خوبی بهش دست میده که خواسته شما رو براورده کرده و خوشحالت کرده. حالا این یه مثال بود، نمیدونم منظورم رو رسوندم یا نه؟
    در مورد خرید کردن برای همسرت هم با شیدا موافقم. اینجوری هم بهش نشون دادی که برات اهمیت داره هم از پول خودت خرج نکردی و پیام منفی حمایت مالی رو بهش منتقل نکردی.
    در مورد درامدت و انتظاراتی که همسرت داره چون از ابتدا اینجوری بوده یه کم سخت و زمان بره بخوای عوضش کنی، ولی به مرور و با حوصله میتونی کمترش کنی. میتونی واسه خودت خرج بتراشی، مثلا یه سرویس جواهر انتخاب کن و قسطی بخرش بعد هر ماه بهونه پرداخت قسط اونو داری و میتونی کمتر تو مخارج خونه مشارکت کنی. یا چیزای دیگه
    با بهاره جون هم موافقم، سعی کن خودت رو بیشتر دوست داشته باشی و عزت نفست رو بیشتر کنی. پیشنهاد میکنم فایل های مسیر اصلی محمدرضا شعبانعلی رو گوش بدی، خیلی خوب و موثر هست برای تقویت عزت نفس.
    در کل، اولویت فکریت خودت و همسرت باشه و خونوادش و بدجنسیاشونو بذار تو حاشیه ذهنت. مطمئن باش اگر تو و همسرت یه رابطه خوب و ایده آل داشته باشید همه دنیا هم جمع بشن نمیتونن بینتون فاصله بندازن.
    اینم اضافه کنم که یه مقدار رفتار شما هم باعث تشدید این بدجنسی های خونواده همسرت شده، بعضی از مادر شوهرا دختر شاه پریون رو هم واسه پسرشون بگیرن باز فکر میکنن پسرشون حیف شده، حالا شما با این همه کمالات به خاطر نیت پاک و مهربونی و قانع بودنت همسرت رو از لحاظ مالی حمایت هم کردی، کاری که خونوادش نکردن، و همین باعث شده اونا به اشتباه فکر کنن شما (عذر میخوام) قاپ پسرشونو دزدیدی، و چون از پسرشون کمتر بودی این هزینه ها رو کردی که به دستش بیاری... خب قبول کن هرکس خودش هر جوری باشه فکر میکنه بقیه هم اونجورین....
    بگذریم...
    سعی کن در درجه اول کاستی های خودت رو پیدا و برطرف کنی. زندگیت ارزش تلاش و صرف وقتت رو داره...
    موفق باشی

  16. 3 کاربر از پست مفید خانم مهندس تشکرکرده اند .

    maryam.mim (سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵),نیلوفر:-) (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵),بهاره جون (دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵)

  17. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    امروز [ ۲۰:۱۵]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-۱۱-۱۵
    نوشته ها
    193
    امتیاز
    4,332
    سطح
    41
    Points: 4,332, Level: 41
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 42.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    162

    تشکرشده 232 در 110 پست

    Rep Power
    33
    Array
    سلام دوستان

    بهاره جون از راهنماییهات ممنون و اینکه تجربیاتت رو در اختیارم گذاشتی درسته مادر شوهر من هم فکر می کنه همسن و سال من و تازه عروس هستش و چون دختر نداره هر کمبودی که ببینه می خواد واسه خودش عملی کنه مثلا برای خرید یه نیم ست برای نامزدی رفته بودیم همون روز می خواست برای خودش هم طلا بخره اون موقع این مسائل برام مهم نبود اما الان برام بولد شده در صورتی که خرید واسه من نیم ساعت طول کشید و دو ساعت داشتیم می گشتیم ایشون دستبند پیدا کنن و بخرند اون موقع پیش خودم گفتم خوب یه روز دیگه می اومدی می خریدی (اونم به خاطر خستگیه خودم گفتم) اما بعد دیدم توی خیلی از موارد اینجوریه مثلا پیش همسرم می نشستم دستش رو می گرفتم رفتارش عوض می شد صدام می کرد برم تو آشپزخونه کمکش منم دیگه اونکار رو انجام نمی دادم و می ذاشتم به حساب صمیمیت اما بعد اطرافیانم می گفتن شما دو تا نامزدین چرا انقدر سردین با هم مامانم می گفت چرا دست شوهرت رو نمی گیری چرا تو جمع خودمون پیش شوهرت نمی شینی بعد فهمیدم علتش رفتار و ناراحتی مادر شوهرم بوده که روی من اثر گذاشته بود البته اصلاح کردم خودم رو و باعث این آشوب شد . شما درست می گین من مادر شوهرم و اخلاقش رو شناختم و نمی خوام و نمی تونم اونجوری که اون دوست داره رفتار کنم چون من و مهمتر از همه همسرم دوست نداره. منفعل نیستم یه جا ببینم حقی نا حق بشه عکس العمل نشون می دم در مورد خودمم هر جا دیدم می خوان پیامی رو برسونن رک گفتم منظورتون چیه ؟ و اینکه برای توهین و تحقیر هیچ وقت مادرش مستقیم وارد عمل نمی شد (اسمشم گذاشتن سیاست) دوستاش یا شوهرش یا پسرش رو پر می کرد می انداخت جلو و خودش فقط لبخند می زد و بعد توی درگیریها دیگه دید همه چی داره تموم می شه خودش زنگ زد به بابام وهمه حرفهایی که دوسال رو دلش مونده بود رو زد و من تازه نشستم مرور کردم و فهمیدم چه ساده بودم و دنیا دست کی بوده .

    ممنونم شیدا جان از راهنماییت . مشکل من اینه که ذاتا آدم خودخواهی نیستم و فکر می کنم اگه چیزی از همسرم بخوام و نداشته باشه بده خیلی آدم بدی هستم . در مورد مسائل اقتصادی نمی گم انتظاری ازش نداشتم اتفاقا داشتم اما از پدرش اصلا و اینکه بهم تهمت بزنن برای پول زن پسر ما شده خیلیه دیگه خودشون می گفتن پسر ما هیچی نداره خوب بعدش حرف حسابشون چی بوده ؟ من از نظر اقتصادی همینکه همسرم عرضه داشته باشه و کار داشته باشه برام کافی بود و فکر نمی کنم بقیه ای که انتظار دارن انتظاراتشون به جا باشه یه پسر 26 ساله سالم بدون کمک پدرش نمی تونه خونه و ماشین آخرین مدل داشته باشه این رو قبول دارم و درک کردم اما اینکه یه قرون به پسرشون ندن چون با من ازدواج کرده و بعد بخوان این پسرشون ببرتشون اونور آبی که آرزوشونه توسط منی که زنشم و قبولش ندارن خیلی برام زور داره . پولشونو نمی خوام حرف من حرف حمایت و انتظاراته من هیچ انتظاری ندارم اونا من رو نخواستن پس انتظاراتشون بیجاست خیلی معادله ساده ایه حرف من اینه .
    در مورد خرید کردن خیلی ممنون حق با توئه منم دیگه نخریدم یه بار بهم گفت شلوارت پایینش پاره شده گفتم تو که می بینی برام بخر سوپرایزم کن ولی خودش رو زد به اون راه . نه منم دیگه چیزی نمی خرم و این راهی که گفتین خیلی قشنگ و منطقی بود مرسی

    خانم مهندس عزیز ممنونم . خرید طلا خیلی ایده خوبی بود مرسی حتما این رو عملی می کنم بدجنسی های خانوادش به خاطر حسادت مادرشه . از نظر اقتصادی جورین که هر چی ببینن من خرج کنم نفس راحت می کشن هرچی پسرشون خرج کنه انگار می خوان اونا بدن (در صورتی که یه قرون تا الان ندادن و کادو ندادن هیچی مفت مفت) آره ارزش خودم رو ندونستم حق با شماست الان این مسائل پیش اومده و به این مساله شش ماه پیش پی بردم اما متاسفانه میام تصمیم بگیرم به فکر خودم باشم و برای خودم خرج کنم یا ارزش قائل باشم باز همه چیز به هم می ریزه و می شم آدم مهربون و از خود گذشته سابق مادرمم خیلی بهم می گه به فکر خودت باش ولی نمی دونم چجوری این رو درست کنم . گاهی با دعوا هم شده حقم رو می گیرم اما اینجوری اصلا خوب نیست این رو می دونم . باید رو این قضیه کار کنم در مورد افراد غریبه تر رفتار جراتمند دارم اما در مورد افرادی که بهشون علاقه دارن یا نمی خوام از دستم ناراحت شن ارزش خودم رو کم می کنم حق با توئه باید به کم سفت بگیرم خودمو :)

  18. 3 کاربر از پست مفید maryam.mim تشکرکرده اند .

    نیلوفر:-) (سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵),بهاره جون (چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵),خانم مهندس (سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵)


 
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۶ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2017 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۲۰:۱۶ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.