به انجمن خوش آمدید
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15
  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه ۱۰ اردیبهشت ۹۵ [ ۱۸:۱۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۱-۳۱
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    116
    سطح
    2
    Points: 116, Level: 2
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class100 Experience Points7 days registered
    تشکرها
    8
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    بعد از خیانت همسرم با تمام تلاش هایی که هر دو برای بازسازی انجام دادیم اما من روز به روز ضعیف تر از قبل عمل می کنم!!!

    نمی دونم از کجا شروع کنم.
    زنی هستم 35 ساله 10 ساله ازدواج کردم و فرزند هم دارم.
    یک سال پیش به صوزت اتفاقی متوجه خیانت همسرم شدم . همسرم ابراز پشیمانی کرد و سعی در جبران. و در این مدت هم زیر نظر مشاور بودیم.

    اون زن از کارگرای همسرم بوده و همسرم رو درگیر مشکلات زندگی اش می کند وهمسرم از سر دلسوزی وارد یک بازی می شه . جوری که اون زن از همسرش طلاق می گیره و با همسرم ازدواج موقت می کنند.

    چندین سال این قضایا مخفیانه بوده .
    من متوجه می شدم در اون سال ها همسرم خیلی بهم دروغ می گه و گاهی بی علت با من بدر فتاری می کرد . اما در کل دل رئوفی داشت و داره .

    بعد از گذشت یک سال پر از فراز و نشیب هنوز که هنوزه اون زن برامون مزاحمت ایجاد می کنه .همسرم بهش بی محلی می کنه و حتی در تدارک این هست که از این شهر بریم.

    اما از لحاظ مالی روز به روز بدبیاری می یاره و گره تو کاراش می افته.

    همسرم برای جبران گذشته کار جدیدی رو شروع کرد و خودش رو غرق کار کرد مشکلاتمون کم بود مشکلات کار جدید هم اضافه شد.

    تو این یک سال خیلی از خودش مایه گذاشته اون مرد خوبیه.

    اما باز هم همون اشتباهات گذشته داره تکرار می شه. توی کار جدید باز هم کارگرای مشکل دار .و همسر من هم ناجی.

    دقیقا بار اول که اون زن رو چند سال پیش دیدم و متوجه شدم همسرم خودش رو درگیر مشکلات خانوادگی اش کرده به همسرم آگاهی دادم که دوری کن مسایل خانوادگی کارگرها رو وارد کار نکن تو روحیه دلسوزی داری و دیگران ازت سو استفاده می کنند که شد این.

    الان هم باز همون قضایا در محیطی جدید با کارگرانی جدید. ویکدنگی همسرم و مطمئن بودن به خودش.

    از لحاظ روحی ضعیف شدم . دوست داشتن و نفرتم به یک اندازه هست.

    گاهی اونقدر دلتنگش می شم که ساعت ها گریه می کنم اما به محض اینکه می بینمش از نفرت نمی تونم نگاهش کنم.

    هر موقع بهش گفتم دوستت دارم می گه الکی می گی.

    حتما دوست داشتنم بر دلش نمی شینه که می گه الکی.

    دیشب سر یه موضوع پیش پا افتاده عصبانی شدم و اون و بچه ها رو از خونه بیرون کردم وگفتم تا ازم عذر خواهی نکردی حق ندارید به این خونه برگردی.

    اما ماجرای بحث دیشب: از اونجایی شروع شد که دوشب پیش گفتم شب آرزوها برای همه دعا کردم برای فلانی و فلانی چقدر دلم شکست. اما فقط یک نفر رو نفرین کردم (اون زن منظورم بودچون شیرازه زندگیمو پاره کرد وریشه بی اعتمادی و ترس واضطراب رو تو دلم کاشت وهنوز که هنوزه مزاحممون می شه) که همسرم فریاد کشید بسه دیگه کاری نکن که من تو رو نفرین کنم.

    گذشت فرداش که از سر کار اومد به من گفت که شلواری که اتو کرده بودی کثیف بود در صورتیکه مطمئن بودم تمیز بوده وچون با دقت اتوش کرده بودم غیر ممکن بود اون کثیفی ها رو نبینم . ناراحت شدم و ازش خواستم بابت دروغی که بهم نسبت داده ازم عذر خواهی کنه همه چیز شوخی بود داشت می رفت بیرون به ایشون گفتم تا عذرخواهی نکردی هم بابت دیشب که من رو هم رده اون زن کردی ونفرین من رو در حق اون با نفرین خودت در حق من جواب دادی و هم بایت شلوار اجازه نداری برگردی که با غرور تمام گفت نه تنها بر نمی گردم اسمت رو می گذارم توی بلاک لیست ها و تماس هاتم جواب نمی دم.

    حالب بود آخه اخیرا نرم افزاری روی گوشیش گذاشته واون زن رو بلاک کرده تا از تماس ها و پیام هاش راحت بشه در ظرف دو روز من رو دوبار هم رده اون قرار داد.

    من دیگه نتونستم تحمل کنم و بچه ها رو پشت سرش از خونه بیرون کردم .
    تا ساعت 2 نصفه شب بیرون بودند اما برگشتند.

    من دوست نداشتم هیچ موقع برگردند. خیلی خسته ام. خیلی زود عصبی می شم.

    توی عید خونه پدرمینا بودیم پدرم یه برخورد با بچه هام کرد نتونستم تحمل کنم و از خونشون زدم بیرون وحالم بد شد جوری که جلوی پدر مادرم همسرم را کتک زدم . اون منو در آغوشش گرفت و از اونجا برد.

    ببخشید طولانی شد . می گن مرثیه سرایی نکن. رو خودت کار کن. خودتو قوی کن. دهنده باش بی منت. اعتماد سازی کن.تامین کنندگی واقتدار مردت رو ارضا کن. بهش محبت کن . برو سراغ معنا درمانی.

    در یک کلام من بریدم.دوست دارم همسرم بیاد بهم بگه طلاق توافقی و بی درد سر ازش جدا بشم . اونو خاطراتش چه عاشقانه چه ظالمانه همه با رفتنش برن شاید من آرامش گرفتم.
    ویرایش توسط diba-azari : سه شنبه ۳۱ فروردین ۹۵ در ساعت ۱۲:۴۶

  2. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۹۶ [ ۰۷:۳۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-۷-۰۴
    نوشته ها
    273
    امتیاز
    4,637
    سطح
    43
    Points: 4,637, Level: 43
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsOverdrive1 year registered
    تشکرها
    270

    تشکرشده 316 در 159 پست

    Rep Power
    44
    Array
    سلام
    ببخشید دوستانه برات صحبت میکنم
    متاسفانه شما داری هلش میدی به اون سمتی که نبایدبره

    اره عزیز داری اشتباه میکنی شما میگی تمومش کرده اعتراف کرده به حرف شماااا گووووش کرده این مهمترین امتیازه

    پس چرا دوباره به روش میاری اون برگشته میخاد محبتاشم بر گرده بهت عشق بورزه ولی شما کاری میکنی که محبت را از شما دریغ کنه

    ببین چقدررر دوستت داره

    تا حالا از خودت پرسیدی چرا همسرت به این سمت سوق پیدا کرده

    وقتی در خونه ارامش نباشه جنگ اعصاب باشه غرررر زدن باشه هویت یک مرد در نظر گرفته نشه

    خانم حسه تامین به اقا نده همش طلب داشته باشه همش توقع باشه همیشه بدیهارو ببینه نتیجش جز این نمیشه

    فکر میکنی بعد از طلاق حلوا حلوا میکنن شما را

    اینده بعد در نظر گرفتین ؟

    این لینک را با دقت بخون و کلید مرد و... دانلود کن متوجه اشتباهاتت میشی مدیریت روابط باهمسر و فرزندان

    التماس دعا
    diba-azari, Ashab and mercedes62 like this.

  3. 2 کاربر از پست مفید سها** تشکرکرده اند .

    diba-azari (سه شنبه ۳۱ فروردین ۹۵),ستاره زیبا (یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۹۵)

  4. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه ۱۰ اردیبهشت ۹۵ [ ۱۸:۱۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۱-۳۱
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    116
    سطح
    2
    Points: 116, Level: 2
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class100 Experience Points7 days registered
    تشکرها
    8
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    هلنای عزیز ممنون از پست دوستانتون.

    سوال کردید چرا به اون سمت سوق داده شد.

    نه به این دلیل که در منزل آرامش نبوده و یا اهل غر زدن بوده باشم.

    آرام تر از من توی فامیل کسی نبود. فضای خونه همیشه آرام ، بدون هیچ تشنجی.

    زنی بودم قوی ،با اعتماد به نفس ، مهربان و دلسوز . مشکل ما عدم اعتماد به نفس همسرم در مقابل من بود . من حتی به خاطر همین شغلم رو رها کردم و خانه دارشدم تا اون حس تامین کنندگی واقتدار رو بیشتر بهش بدم تا بانک اعتباریش رو شارژ کنم.

    فکر می کنید چرا بدون معطلی حاضر شد اون زن رو بذاره کنار؟ چون دیگه خیالش از جانب من راحت شده بود که قضیه رو می دونم .

    این سال ها اون زن همش از همسرم باج گیری می کرده و همسرم بارها گفته که گیر کرده بودم ونمی تونستم بیرون بیام. اما الان به کمک تو می تونم.

    و بیرون اومد من آروم بودم . اما همراه با انفعال. الان پر از خشم نهفته هستم که با تلنگری مثل کوه آتشفشان می شم.

    سریال نفس گرم رو یادتونه با لحظه لحظه اون سریال من گریه کردم . عشق بین من و همسرم هم همونجوری بود . حتی در خلال سریال متوجه شدم زمانی که من یک ماه برای پرستاری مادر بیمارم رفته بودم همسرم با اون زن به پیاده روی اربعین رفته بودند.

    سفری که سال ها منتظر بودم با همسرم برای اولین بار بروم.
    ویرایش توسط diba-azari : سه شنبه ۳۱ فروردین ۹۵ در ساعت ۱۳:۴۵

  5. کاربر روبرو از پست مفید diba-azari تشکرکرده است .

    سها** (سه شنبه ۳۱ فروردین ۹۵)

  6. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه ۱۰ اردیبهشت ۹۵ [ ۱۸:۱۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۱-۳۱
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    116
    سطح
    2
    Points: 116, Level: 2
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class100 Experience Points7 days registered
    تشکرها
    8
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    همسرم به خاطر تکرار اشتباهات پایه ای که ناشی از رآفت زیاد و اون حس ناجی گری ودر عین حال از خود مطمئن بودن زیاد ش ناشی می شه پنهان کاری زیاد می کنه که مبادا نقطه ضعفی در مقابل من داشته باشه.

    و این پنهان کاری هاش منو بیشتر از هر چیزی اذیت می کنه اینکه نسبت به حرفام سریع جبهه و موضع می گیره .

    من دچار فوبیای ترس از تکرار شدم . و با روند ضعیفی که همسرم در پیش گرفته تکرارش دور از واقعیت نیست .

    از اونجایی که امکان ارسال بیشتر از سه پست نیست در ویرایش این پست در جواب دوست عزیز خانم ستاره باید عرض کنم که :
    زیر نظر مشاور بودیم یک مشاور شناخته شده اما از همون اول توصیه به عدم نپرداختن به اون قضیه کردن . واینکه روی نقاط قوت کار کنیم . واینکه ایشون همسرم رو توجیه کردند و ضعف هاشون رو شناختند.

    ضعف های من گفته شد و اینکه اونها رو حل کنم اما زمانی برای مرثیه سرایی به من داده نشد.
    ویرایش توسط diba-azari : سه شنبه ۳۱ فروردین ۹۵ در ساعت ۱۴:۲۸

  7. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه ۱۵ فروردین ۹۶ [ ۱۴:۵۸]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۱۰-۰۲
    نوشته ها
    174
    امتیاز
    6,459
    سطح
    52
    Points: 6,459, Level: 52
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 91
    Overall activity: 79.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    305

    تشکرشده 403 در 145 پست

    Rep Power
    42
    Array
    سلام دوست عزيز
    من از صحبت هاي شما برداشتم اينه كه تلاش هاي شما براي بازسازي، صرفا در جهت فراموشي اين مسئله بوده. شما خشمتون رو فرو خوردين و با از خود گذشتگي بيشتر در جهت دوام زندگي، در واقع خودتون رو فرسوده كردين.
    اين ماجرا مثل يك دمل چركين مي مونه كه هر تلنگر كوچكي باعث ترشحش ميشه و چه با تخليه و چه بي تخليه، درد خودش رو داره. فقط گاهي دردش كمتر حس ميشه. اين قضيه بايد از بيخ و بن بهش پرداخته شه و اينبار بايد بار زجر يك جراحي رو تحمل كنه تا براي هميشه اثرش از بين بره.
    با توجه به شرايطي كه درش هستين يعني يك زندگي كه ١٠ سال براش انرژي گذاشتين و فرزنداني كه ثمره جان شما هستن، مسلما طلاق براتون راه حلي به مراتب سخت تر خواهد بود!
    شما بايد خشمتون و انزجارتون رو تخليه كنين و با تمام وجود بيرون بريزينشون البته به شكل اصولي. منظورم تحت نظر يك روانشناس حرفه اي كه بهتون كمك مي كنه اين كوله بارتون رو به زمين بذارين.
    توصيه ها و اندرزها و هم دلي ها كمكي به شما نخواهد كرد. بلكه بازي بيشتر با اين دمل خواهد بود. اگه شناختي از روانشناسان اطرافتون ندارين و مايل بودين، مي تونم بهتون پيشنهاد بدم.
    diba-azari likes this.

  8. 2 کاربر از پست مفید setare_000 تشکرکرده اند .

    diba-azari (سه شنبه ۳۱ فروردین ۹۵),شیدا. (چهارشنبه ۰۱ اردیبهشت ۹۵)

  9. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۵ مرداد ۹۶ [ ۲۲:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-۲-۱۵
    نوشته ها
    234
    امتیاز
    3,673
    سطح
    38
    Points: 3,673, Level: 38
    Level completed: 16%, Points required for next Level: 127
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger Second Class
    تشکرها
    34

    تشکرشده 195 در 119 پست

    Rep Power
    35
    Array
    سلام. بچه ها اىن وسط چه گناهى دارند؟ کمى بر اعصاب خودتون مسلط باشىدمشکاتون رو بنوىسىد و در موردش حداقل شش راه حل پىدا کنىد . مثلا اولىن راه حل مىتونه اىن باشه که شما فکر اون زن براى همىشه برىزىد دوراون زن مثل روزنامه اى پىش پا افتاده بودهکه شوهرتون اونو خونده و انداخته دور ولى شمامثل ىک کتاب ارزشمند هستيدکه همسرتون شما. رو براى زندگىش انتخاب کرده پس خوشحال باشىد. دومىن راه حل اىنکه شماره اون خانوم بردارىد و تهدىدش کنىد به پلىس. و همىنجور راه حل ها ادامه داره هودتون چه فکرى دارىد ؟
    diba-azari likes this.

  10. کاربر روبرو از پست مفید omid12 تشکرکرده است .

    diba-azari (چهارشنبه ۰۱ اردیبهشت ۹۵)

  11. #7
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    امروز [ ۰۰:۰۲]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۶-۲۵
    نوشته ها
    8,185
    امتیاز
    195,784
    سطح
    100
    Points: 195,784, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 56.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    تشکرها
    22,387

    تشکرشده 34,533 در 6,044 پست

    نوشته های وبلاگ
    7
    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    با سلام
    با توضیحات و مسائل پیش آمده، به نظر می رسد مداخلات روان درمانی زیر نظر یک روانشناس بالینی برای افزایش خویشتنداری و کنترل احساس برای شما در اولویت بالایی باشد.
    به هر حال اگر شما بخواهید در یک شهر رفت و آمد کنید 2 راه پیش رو دارید:
    1 - همه کوچه و خیابانها را فرش کنید.
    2 - به پای خود کفش کنید.

    افرادی که احساس های قوی دارند و هیجانات قوی دارند ناخواسته راه اول را در ذهن جستجو می کنند. یعنی اینکه باید همسر و بچه و دیگران و .... همه تغییر کنند و ضعفهایشان حل شود تا قابل تحمل شوند.
    اما اگر کنترل هیجان و احساس قوی شود، مثل اینست که شما کفش قوی و مناسبی به پا کرده اید، در آن صورت حتی اگر ضعفهای دیگران کاملا هم بر طرف نشود ، اما قابل تحمل می گردد.

    مطلب ذیل و همه لینکهای درون آن ، حتما اگر تمرین کنید به کارتان می آید:
    زودرنجی چه بلایی بر سر ما می آورد؟!

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com

    diba-azari likes this.

  12. 6 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    Aram_577 (پنجشنبه ۰۹ اردیبهشت ۹۵),diba-azari (چهارشنبه ۰۱ اردیبهشت ۹۵),psy hamyar (چهارشنبه ۰۱ اردیبهشت ۹۵),همت 1400 (پنجشنبه ۰۲ اردیبهشت ۹۵),ستاره زیبا (یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۹۵),شیدا. (چهارشنبه ۰۱ اردیبهشت ۹۵)

  13. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه ۱۰ اردیبهشت ۹۵ [ ۱۸:۱۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۱-۳۱
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    116
    سطح
    2
    Points: 116, Level: 2
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class100 Experience Points7 days registered
    تشکرها
    8
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    دیروز عصر همسرم با کلی خرید منزل و یک شاخه گل برای دلجویی اومدن . من هیچ کاری نکرده بودم رفتند ظرفها رو شستن و غذا آماده کردن.

    من هم سعی کردم سریع الرضا باشم به قول یکی از عزیزان.

    کلی با من و بچه ها شوخی کرد و خندیدیم. اما می دونم موقتیه و حالم ثبات نداره.

    آقای مدیر توصیه شما با توصیه مشارمون در آخرین جلسه متفاوته با توجه به اینکه خود ایشون روانشناس بالینی بودند. ایشون گفتند نیازی به ادامه جلسات نیست. گفتنی ها گفته شده و راه حل ها داده شده.

    جلسات مشاوره برای من در ابتدا مثل یک نور پر از امید در سیاهی بود اما تنها ره آوردش برای من صیقل دادن تیزی مشکلم در گذر زمان بود.

    فقط چند جلسه محدود اجازه برون ریزی احساسی داشتم و بعد از اون محکوم بودم به سکوت در برابر چنین هیجاناتی وحتی در جلسات مشاوره اجازه باز شدن مشکلات احساسی من داده نشد. به من گفته شد تو با هر کس دیگر ازدواج می کردی امروز روی همین صندلی بودی. خیلی بی انصافی بود . آخرین جلسات رو با بی میلی می رفتم.

    حالا حساب کنید ایشون یکی از با تجربه ترین وقابل اعتماد ترین کسانی بود که می شناختم.

    .
    .
    .عید که برخورد نه خیلی مهم پدرم با بچم باعث شد اونقدر حالم بشه جوری شده بودم که فریاد می کشیدم فقط منو از اینجا ببر .از پدری که جونم براش می ره در حدی تنفر پیدا کرده بودم که نمی خواستم ببینمش.

    پدر ، مادر ، فرزند ، همسر در کل خانواده برای من مقدس ترین چیزی بود که وجود داشت ام الان پر شدم از ترس و اضطراب ویک خشم نهفته. حتی از عکس العمل های غیر قابل پیش بینی خودم می ترسم.

    گاهی می ترسم نکنه وقتی از بچم عصبانی می شم نتونم خودمو کنترل کنم و بهش آسیب بزنم.
    حتی همون موقع هایی که در اوج عصبانیت هستم چهره ای آروم دارم و تا دقیقه نود خیلی خودمو کنترل می کنم ولی به یکباره منفجر می شم اونم نه طولانی خیلی کوتاه اما ویران کننده.

    چه غولی ساختم از خودم ، من هم از خودم ترسیدم.
    ویرایش توسط ammin : دوشنبه ۰۶ اردیبهشت ۹۵ در ساعت ۱۸:۵۰ دلیل: پرخواست ارسال کننده

  14. #9
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    دیروز [ ۱۹:۰۸]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۱۲-۲۲
    نوشته ها
    4,240
    امتیاز
    62,579
    سطح
    100
    Points: 62,579, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 79.0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,408

    تشکرشده 14,034 در 3,802 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    0
    Array
    سلام

    رفتارهایی که نوشتید خیلی آسیب زننده هست برای بچه هاتون ( دو موردی که تعریف کردید)
    مخصوصا اگر بدونن بخاطر خیانت پدر این اتفاق افتاده روی روابطشون با جنس مخالف هم خیلی تاثیر می ذاره.
    ضمن این که از گرم نبودن رابطه پدر و مادر هم آسیب می بینند.

    بخاطر سلامت اونها هم که شده، یک روانشناس جدید پیدا کنید و تحت نظر ایشون دوباره برای درمان اقدام کنید.
    توصیه مدیر همدردی را به عنوان یک متخصص جدی بگیرید.
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا
    diba-azari and mercedes62 like this.

  15. 2 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    diba-azari (پنجشنبه ۰۲ اردیبهشت ۹۵),ستاره زیبا (یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۹۵)

  16. #10
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه ۱۰ اردیبهشت ۹۵ [ ۱۸:۱۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-۱-۳۱
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    116
    سطح
    2
    Points: 116, Level: 2
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class100 Experience Points7 days registered
    تشکرها
    8
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array
    بعد از گشت و گذار توی نت رسیدم به آپارات و کلیپ های قتل و فاجعه خانواده شهریاری.

    از ترس دارم به خودم می لرزم.

    من عاشق خانوادم هستم و فوق العاده احساسی و عاطفی. آزارم به یک مورچه هم نرسیده چه برسه به بچه هام.

    حتی سختگیریه بچه هام توی غذا خوردن باعث شده پیشاپیش من خودمو محاکمه کنم که اگه مریض بشن یا دچار کمبود ویتامین بشن به خاطر اینه که من مادر خوبی نیستم.

    شیدا خانم کمی خشن نوشتید من به اندازه کافی گرفتار ترس و اضطراب هستم لطفا در نظر داشته باشید موجب ترس و اضطراب اضافی نباشید.

    من بیمار روانی نیستم .

    من حتی برای اون زن هم در اوایل دعا می کردم که انشاالله خوشبخت بشه ، و بره سر خونه زندگیش اما کارایی که در ادامه کرد و آسیب های روحی که به من زد و ایجاد مزاحمت هاش و تلاش مذبوحانش برای به زور تصاحب کردن دوباره همسر و زندگی من جوری که با اعصاب و روان من بازی می کرد که من رو روانی کنه باعث شد که فقط دعای علقمه رو بخونم نه اینکه حتی خودم نفرینش کنم.

    در مقابل تمام این بازی ها من حق نداشتم رجع به اون زن چه تو جلسات مشاوره چه جلو شوهرم از احساساتم بگم.

    کسی که با پیام هاش با روح من بازی می کرد ، حتی تو این یک سال خونمون رو پیدا کرده بود و اومده بود دم در وباز باج گیری و ماشینمون رو برده بود یک ماه بعدش بچم یک برگه جریمه پیدا کرد و به من داد با شماره ماشین ما و اسم اون زن .

    پیام می ده که که اگه تو 10 ساله با عشقت هستی منم 8 ساله با عشقم هستم پس دور برت نداره.

    همسر من رو حق خودش می دونه وبا تمام جونش داره برای به دست آوردنش مبارزه می کنه در حد روانی کردن من . تا اون حد که از چشم همسرم بیفتم.

    روز اول که من رو تهدید می کرد که یا اجازه بده من همسر دوم بشم یا می رم آبروتونو می برم و به همه می گم. می گفت بیاین بشینیم با هم مشکل رو حل کنیم . می گفت شوهرت باید بیاد جواب پدر مادر وبرادر های من رو بده و تکلیف من رو مشخص کنه.

    هنوز که هنوزه دست برنداشته. همسرم می گه از نظر من همه چی تمام شدست تو یاد آوریم نکن. آخه وقتی اون دایم در حال ایجاد مزاحمته وحضور داره فقط بیان احساس من می شه یاد آوری؟!!!!! فقط من باید حرف نزنم . پس کی احساسات من رو درک کنه و با من همدلی کنه.


 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۶ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2017 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۰۰:۰۵ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.