به انجمن خوش آمدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
Like Tree5Likes
  • 2 Post By مدیرهمدردی
  • 3 Post By مدیرهمدردی

موضوع: خواستگار منفعل و با کمبود اعتماد به نفس

  1. #1
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    دیروز [ ۱۷:۵۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۶-۲۵
    نوشته ها
    8,044
    امتیاز
    184,841
    سطح
    100
    Points: 184,841, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 60.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    تشکرها
    22,340

    تشکرشده 34,014 در 5,930 پست

    نوشته های وبلاگ
    7
    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    خواستگار منفعل و با کمبود اعتماد به نفس

    سئوال مراجع
    پرسش مراجعان، پاسخ مشاوران
    تاریخ : 1392/11/04 ساعت 19:04:51

    پرسش مراجعان،پاسخ مشاوران
    نحوه پاسخگویی به سئوال : سوال و پاسخ علنی
    شغل : پرستار
    تاهل : متاهل
    کد (عدد دلخواه) : 4116
    تحصیلات : کارشناسی
    موضوع سئوال شما : اختلاف با خانواده در انتخاب همسر
    کد پیگیری : 19_7769181
    سلام .من 26 سالمه و5 ماهه نامزدم وایشونم 28سالشه. هردو لیسانس.از اقوام هستن.مشکل من رفتارهای نامزدمه.رفتاری که از اولم من فهمیدم مشکلداره ولی بخاطر فشارهای زیاااااااااااد پدرم بخاطر مجرد موندن والبته خستگی خودم از تنهایی وهم اینکه فکر میکردم اکثر معیارهامو داره(تحصیلات،سن،نمازخون،ه مذهب)،علی رغم مشکل کمروییش(که فکر کردم تنها مشکلشه) باهاش نامزد کردم واون موقه که با هم حرف زدیم گفت که خودمم خاهان شدید تغییرم وبکمک کسی احتیاج دارم تاعوض شم. منم بخاطر اینکه هم این فرصتو مثل بقیه راحت از دست ندم هم ازدست فشارا -تنهایی وپدرم-راحت شم گفتم نامزد باشم(عقد موقتیم) وباصرار من تا الان عقد دائم نشدیم که مطمئن بشم .اما مشکل رفتاری ایشون: ایشون بخاطر زندگی کردن با پدر فوق العاده دیکتاتورش ودور از مادر خاهربودن بشششششدت کم اعتمادبنفس وکمرو بار اومده والبته شخصیت فوق العاده وابسته.تواین 5ماهه هرکاری که شما فکرشو بکنین من انجام دادم( رفتن مشاوره،هدیه خریدن ،محبت محبت محبت ،تهدید)هیچ تغییری علی رغم گفته هاش نکرده (یا خیلی کوچک بوده تغییرات )وبخاطر همین رفتاراش، هیچ جایی تو جامعه نداره و مشکل کارپیدا کردن داره (الان کارگری میکنه -تازه چند وقته) اما الان دیگه فکر میکنم ادامه این راه بصلاح نیست وباید جداشم ولی یسری نگرانیا نمیذاره این تصمیمو عملی کنم: 1. الان هردو وابسته شدیم(البته اون خیییییلی بیشتر ومیگه من بهیچ وجه از دستت نمیدم)البته من فکر میکنم وابستگی خودم قابل حل شدنه واون عشقی که اون ازش دم میزنه عشق نیست بلکه وابستگیه که تا حالا به پدرش بوده وحالا منو جایکزین پدرش کرده 2.بشششششششدت نگران بعدشم .من چون اهل دوستی واینا نبودم .این اواخر قبل نامزدی بشدت احساس تنهایی میکردم (حتی علی رغم اعتقاداتم داشتم تصمیم میگرفتم دوستیو امتحان کنم!!!!)الان هم که باز دوستای مجردو میبینم که ازتنهایی خسته شدن(که تو این سایتم نمونش زیاده)میترسم باز برگردم باون دوران -در واقع میگم شاید کاچی به از هیچی-!!!! 3.چون من سنی مذهبم وخودمم ادم مذهبی ای هست(وبا غیر هم مذهب دچار مشکل میشم) بشدت دایره انتخابم کوچکه- تاالانم کیس مناسب زیاد داشتم ولی بخاطر مذهب نشد - 4.پدرم بشدت مخالفه ومیگه تو قدی وتا حالا هیشکیو قبول نکردی ،کمکش کن درست میشه (فک میکنم بعد از جدایی جایی تو خونه نداشته باشم) 5.تحمل فشارهای پدرم وحرفای اطرافیان ندارم که مطمئنم بعد جدایی دوچندان میشه 6اکثر متاهلای اطرافم میگن تو داری سخت میگیری ودرست میشه بالاخره ،فکر میکنی بعدش چخبره .(مشاوره حضوری میگفت نمیگم نمیتونین زندگی کنین ولی پوستت کنده میشه ،دیگه خود دانی) 7.تا الان که مجرد بودم کیس مناسبم پیدا نشد حالا که یه نامزدی بهم خورده تو کارنامم دارم که عمرا پیدا بشه مخصوصا بخاطر سنم واگرم پیداشه احتمال قریب به یقین بهتر از این موردم نخاهد بود. پ ن:من برعکس نامزدمم:مستقل،خودساخته،اج ماعی(نمیخام از خودم تعریف کنم ولی تو فامیل برتر بودم نسبت به دخترای اطراف)راستی شاغلم.وههمش این فکر واقعا ازارم میده که این حق من نبود. نامزدم اصصصلا رفتارای یه ادم 28 سالرو نداره ومن اصلا دوست ندارم به کسی بگم نامزدمه.وقتی دوره واس میده اساش مثل یه ادم عادیه و دوست دارم ببینمش ولی وقتی میبینمش رفتاراش عصبیم میکنه ونمیخام باهاش باشم(حس میکنم دلم براش میسوزه) .لازمه بگم این ترس من بخاطر اینم هست که من یه کیس خیلی بهتر داشتم-پسرخالم- (مشکل مذهبم نداشتم باهاش) ولی بخاطر امثال این دلایل (بعد مسافت،سنش که یکم ازم کوچکتر بودویکی دوتا مشکل کوچک دیگه،که همشون بعد ازدواجش حل شد یعنی زنش مجبورش کرد حلش کنه ) بهش گفتم نه -تازه اون موقه کوچکتر بودم -22-وفرصت داشتم. وفرصت معقول بعدیم این اقا بود ،خب حالا فکر میکنم فرصت معقول بعدیم کی خاهد بود؟ایا مثل الانم بعدا به بدتر از اینم راضی نمیشم(کاری که خیلی مجبور میشن بکنن بخاطر حس تنهایی). هرچقد دارم میرم جلوتر وبیشتر میشناسمش بیشتر ترغیب میشم به جدایی . ریشه این ترسهای من اینه که مادرم یه ادم کاملا منفعل بوده تو زندگی وپدرم تقریبا دیکتاتور ومن هر وقت خاستم تصمیم بزرگی تو زندگیم بگیرم پدرم اکثرا مخالف بوده ومادرم هم به تبعیت پدرم کنار کشیده ومنفعل بوده -مثل تغییر محل کارم،تصمیم ابترم برای تغییر رشته ،خرید ماشین و..... وپدرم با همه اینا مخالف بوده ومن همیشه یه تنه باید جلو این همه مخالفت وایمیسادم .اگه نتیجه خوب بود که میشد از درایت پدرم، اگه بد بود میشد -دیدی به حرفم گوش نکردی وشکست خوردی پدرم- و البته گاهی اون تصمیماتم درست بود وگاهی میگفتم کاش بحرف پدرم گوش میدادم وانقد بخودم فشار نمیاوردم(حتی اگه تصمیم غلط میگرفتم) اما اینبار ریسک خیلی بالاس به قیمت تمام زندگیمه. اما رفتارای دیگش:فکر میکنم هیچ تصمیمی خودش نگرفته تو زندگیش (منم پیشنهاد باباش بودم وبا قول ساپورت باباش ازدواج کرده ) ،اصلا نمیتونه تو جمع چطورباید باشه یا چطور صحبت کنه.کلا رزومه زندگیشو نگاه کنین هیچی توش نیست پاک پاک !!هیچکارخاصی انجام نداده تو زندگیش(فقط درس ولیسانسش بوده که اونم با سه سال تاخیر گرفته وبا زور پدرش ) مثلا اکثر جوونا دنبال ورزش میرن موسیقی هنر بالاخره یچیزی یکاری این هیچکار نمیکرده –حتی تفریح-خنثی خنثی.کلا از اینا بوده که همیشه سوژه مسخره کردن بوده فک کنم.ظاهرش زیاد براش مهم نیست وچون خیلی لاغره همیشه لباسای سایز بزرگتری میپوشه که مثلا لاغریش معلوم نشده که باعث میشه شلخته تر دیده بشه باصرار من نوع لباساشو عوض کرد وخیلی بهتر شد ولی بعدا فهمیدم فقط جلو من اون لباسارو میپوشه واگه نباشم همون تیپ قبلیش(البته اگه بخودش برسه وهیکلشم درست شه خوش تیپ میشه ولی براش تعریف نشدس این موضوع!!) حس میکنم اصلا غرور وعزت نفس نداره،انگار پدرش همه چیو نابودو له کرده اجازه میده هرکس هرجور دوست داره باهاش برخورد کنه (میگه فلان کارو میکنم در مقابل فلانی-مثلا اگه برخوردی میخاد بکنه-ولی در عمل هیچی فقط میتونه عصبانی بشه پیش خودش همین ) البته بمن میگفت اگه تو هم تو این شرایطی که من بودم –با این پدر دیکتاتور ودور از مادرخاهر-تو هم همینطور میشدی ولی من میگم من اگه جات بودم 18سالگی از خونه میرفتم ،یا میمردم یا یاد میگرفتم مستقل باشم ،البته بعدش با شناختی که از پدرش پیدا کردم فهمیدم نمیذاشته اینکارم بکنه.پدرش 65سالشه(همسن مادربزرگ من) با افکار قدیمی خودش که بشدت بهش پایبنده وخیلیم اخلاقش تنده واگه نخای بحرفش گوش کنی یکار میکنه بزور اینکارو بکنی.اینطور که من از حرفای نامزدم فهمیدم از 12سالگی باباباشوداداشش بوده وباباش فقط بهشون فشار میاورده که درس بخونن ومعتاد نشن!!!(کلا کاری که برای خودش غریب باشه اجازه نداده بچه هاش انجام بدن- کلا تواطراف وجامعه خودش خیلی ادم محترمی بحاب میاد ونمیخاد وجهش خراب بشه )حتی نامزدم گاهی میگه وهمیشه شاکیه که نذاشت ما بچگی کنیم وبازی کنیم وخودش دلیل رفتارایی که گفتم(بی انگیزگیاش)رو اینطور میگه که انگیزه وهدفی تو زندگیم نداشتم ومیخاستم با بابام لج کنم( انگارچون روش اعتراضی دیگه ای بباباش بلد نبوده میخاسته با خنثی بودن اعتراضشو نشون بده!!!!) .....باخودم میگم کاش دانشگاه یا سربازی دور از خونه میبود تا توی جمع زندگی کرده بود والان اینطور نبود یه چیز عجیبی که این اقا داره اینه که وقتی اس میده دقیقا مثل یه ادم عادی وبا اعتماد بنفسه ولی توبرخورد حضوری،مخصوصا با دیگران اینطور نیست،ویچیز دیگه اینکه علی رغم تمام این خصوصیات خییییییلی خوب وماهرانه ابراز احساسات میکنه ومن اصلا کمبود عاطفی ندارم ،چیزی که اکثر خانما دیدم باهاش مشکل دارن ،مثلا همیشه با لفظ عزیزم،...جون،خوشگلم و...صدام میکنه !!! حالا با تمام این تفاسیر نمیدونم باید جداشم یا جدانشم از طرفی میبینم تحمل همچین زندگی ای رو ندارم از طرف دیگه میبینم با این وضعیت جامعه وشرایط خاص من ،ممکنه بعد از جدایی از این اقا هم وضعیت بدتر بشه وحسرت همینو هم بخورم-الان 80 درصد همکلاسیای خودم،که تازه مشکل مذهبم نداشتن،تنهان وخسته از تنهایی .ببخشید طولانی شد مغزم بهم ریخته از بس فکر کردم خاهش میکنم زودتر راهنماییم کنین تا از این وضع دربیام واقعا ممنونم از زحماتتون

    .
    .
    .

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com


  2. 5 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    ava.f (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲),کاغذ بی خط (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲),میشل (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲),الهام20 (چهارشنبه ۰۹ بهمن ۹۲),خانوم مجرد (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲)

  3. #2
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    دیروز [ ۱۷:۵۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۶-۲۵
    نوشته ها
    8,044
    امتیاز
    184,841
    سطح
    100
    Points: 184,841, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 60.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    تشکرها
    22,340

    تشکرشده 34,014 در 5,930 پست

    نوشته های وبلاگ
    7
    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    با سلام و احترام
    معمولا تعارض هایی که هنگام انتخاب همسر پیدا می شود به خاطر عدم خودآگاهی جوانان و انتظارات ناصحیح از زندگی و ضعف است. ازدواج یک توانمندی های خاصی نیاز دارد. که اگر هنگام ازدواج فاقد آن باشیم در زندگی موفق نیستیم حتی اگر انتخاب صحیحی داشته باشیم.
    واضح تر بگویم:
    شما بیش از اینکه اکنون مشکل در انتخاب همسر داشته باشید. مشکل با خودتون دارید.

    • چون قوی نیستید.
    • چون به ازدواج درست نگاه نمی کنید.
    • چون خودتون را خوب نشناخته اید.



    این ضعفهای شما شرایط برای شما ایجاد کرده که اگر ازدواج کنید توان ادامه ندارید. و اگر مجرد بمانید توان تنهایی را ندارید.
    شما مشکلات شدیدی با خانواده خود به خصوص پدرتان داشته اید که این مشکلات موجب شده است ناخودآگاه در دلتان چنین همسری را بخواهید(گرچه به ظاهر از آدم مستبد خوشتان نمی آید.).


    • لطفا دقت کنید. همه اینها را که می گویم به این معنا نیست که این آقا مشکل ندارد و شما برو با آن ازدواج کند. اصلا این را نمی گویم. بلکه می خواهم بگویم یک فردی خودساخته در موقعیت انتخاب معیار مشخصی دارد. و براساس آن دست به انتخاب می زند. اینقدر سردرگم نیست.


    من در ذیل بعضی موارد که شما باید روی آنها کار کنید را فهرست می کنم.
    1 – ازدواج محلی برای لذت بردن و راحتی نیست. زندگی صحنه تلاش ، فعالیت و جنب وجوش و مسئولیت پذیری هست. برای خود این پیشفرض و انتظار را نگذار که انتخابی داشته باشی که در زندگی مشکلی نداشته باشی. هر انتخابی داشته باشی باید خودت را برای حل یکسری مشکلات آماده سازی


    2 – تعارض ها در زندگی و مشکلات در زندگی سرمایه های زندگی برای رشد و خودسازی و بزرگ شدن هست. اگر در زندگی تعارض و دردسر نباشد به هیچ وجه از بچگی در نمی آییم.
    لذا هیچ وقت این باور و انتظار را به ازدواج نبرید که انتخابی داشته باشید که بعد از آن مشکل و دردسر و تعارض نباشد.



    3 – هیچ انتخاب بیستی وجود ندارد. شما اگر با سر بروید کلاهتان پاره می شود و اگر با پا بروید کفشتان پاره می شود.
    آدم اجتماعی یه دردسرهایی دارد.
    آدم گوشه گیر یه دردسرهایی
    آدم خسیس یه دردسرهایی دارد
    آدم دست و دلباز یه دردسرهایی
    آدمی با مسئولیت پذیری کم یک دردسرهایی دارد
    آدمی با مسئولیت پذیری افراطی یک دردسرهایی
    و به هر حال... هر انتخابی داشته باشی باید منتظر دردسرهایش هم باشی. اگر تصور کنی انتخابی انجام دهی که بی دردسر باشد فقط یک توهم هست.(حتی اگر انتخاب کنی که ازدواج نکنی و مجرد بمانی باز هم دردسرهای خودش را دارد.)



    4 – معیارهای اصلی خودت را که به هیچ وجه نمی توانی از آنها بگذری را لیست کن. و برای خودت معیارهای دیگر را هم لیست کن که اگر فرد فاقد آن بود می توانی کنار بیایی و بعد بر اساس آن این آقا را محک بزن. مقاله زیر در این مورد به شما کمک می کند.
    انتخاب صحیح، شیوه حل مسئله و تعارضهای ما



    5 – با توضیحاتی که از خودتون دادید، به نظر نمی رسد بتوانید با این آقا کنار بیایید و اگرهم اکنون که باید غرق عشق و لذت باشید ، به جدایی فکر می کنید. پس حتما بعد از اینکه زندگی روی خشن و سخت خودش را به شما نشان دهد، حتما بی توان تر خواهید شد و شکست می خورید.



    6 – نکته مهم اینست که شما نیاز هست که قوی شوید. ما در این خصوص در تالار مقالاتی داریم.
    قوی بودن به دو معنای زیر
    الف) آنقدر قوی که بتوانید همسری با نقاط ضعف را بپذیرید، با او کنار بیایید، سعه صدر و تحمل داشته باشید. و بدون اینکه حرص بخورید ، و بدون اینکه قصد عوض کردن او را داشته باشید به عنوان یک انسان با او سازگاری کنید. و بدانید هر همسری ضعفی دارد.
    ب) یا آنقدر قوی شوید که اگر ازدواجتان به تاخیر افتاد یا ازدواج نکردید. از تنهایی نترسید. و پناه به ارتباطات خطر آفرین نبرید.
    می بینید. این شما هستید که باید یا پای مقاومت داشته باشید و بایستید یا پای فرار. اما نمی توانید منفعل باشید و منتظر باشید که روزگار به کام شما بگردد.



    7 – شما خودت را مجددا مورد بررسی قرار بدهد. ببین در کدام زمینه قوی تری. ماندن و مبارزه کردن یا ترک ازدواج و نگهداری خود.

    دقت کنید که در هر دو زمینه با آگاهی و تلاش و تمرین می توانی قوی باشی.(چه ازدواج با این آقا، چه موکول کردن ازدواج به بعد)
    اگر ازدواج کنی می توانی با تمرین و سعی و تلاش خودت را عوض کنی(دقت کن ما در ازدواج اصلا حرفی از عوض کردن همسر نمی زنیم.)، یعنی باید اول یاد بگیری همسری که انتخاب می کنی همانطور که هست دوستش داشته باشی. مانند مادری که فرزندی عقب مانده، یا ضعیف الجثه یا معلول به دنیا می آورد. او را دوست دارد و همه کاری برایش می کند و فکر درگیری با او یا جدا شدن از او را هرگز ندارد.
    در انتخاب همسر باورها وانتظارات بسیار مهم هستند. اگر در ذهنت یک الگو ساخته ای و همسری می خواهی در آن قرار دهی شکست می خوری. باید هر کس را انتخاب می کنی با همه ضعفهایش او را بپذیری.




    خلاصه:

    1 – روی خودت متمرکز شو و خودت را بشناس هم ضعفهایت، هم قوت هایت و هم تاثیر پدرت را روی خودت
    2 – انتظارات و باورهایت از زندگی را اصلاح کن.
    3 – معیارهای انتخاب همسرت را دقیق بنویس و بر اساس لینک ذیل تصمیم گیری کن
    انتخاب صحیح، شیوه حل مسئله و تعارضهای ما
    4 – هم برای تنهایی تمرین کن و قوی باش. هم برای ازدواج تمرین کن و قوی باش
    5 - تمرین کن که با هر کس ازدواج کردی با همه ضعفهایش دوستش داشته باشی و نخواهی تغییرش دهی
    6 – تعارض های زندگی و مشکلات زندگی را به عنوان یک واقعیت بپذیر و به استقبالش برو و به عنوان پتانسیلی در نظر بگیر که برای رشد انسان لازم هست. اصلا زندگی یعنی حل پی در پی مشکلات و زندگی یعنی افتادن و بلند شدن های پی در پی. در زندگی باید مستمر حرک کنی و قوی باشی.
    در زندگی باید خاصیت ارتجاعی داشته باشی مثل کش. مرتب هر چه کشیده شدی ، نه گسسته بشوی و نه در همانجا بمانی. باید انعطاف و سازگاری داشته باشی.
    اگر بخواهی که مرتب برای لذت بردن و راحتی همه چیز یا تغییر کند یا شما دنبال پیدا کردن بی مشکلها باشی، حتما احساس شکست خواهی کرد.
    بدان که مشکلات هم درون خود هدیه ای برای شما دارند

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com

    ava.f and میشل like this.

  4. 9 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    *پرستو* (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲),ava.f (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲),del (چهارشنبه ۲۳ بهمن ۹۲),shabnam z (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲),فرهنگ 27 (شنبه ۲۶ بهمن ۹۲),کاغذ بی خط (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲),میشل (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲),باران13 (جمعه ۲۱ شهریور ۹۳),خانوم مجرد (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲)

  5. #3
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    دیروز [ ۱۷:۵۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۶-۲۵
    نوشته ها
    8,044
    امتیاز
    184,841
    سطح
    100
    Points: 184,841, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 60.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    تشکرها
    22,340

    تشکرشده 34,014 در 5,930 پست

    نوشته های وبلاگ
    7
    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط kamran2007
    سلام جناب مدیر،


    اشاره کرده اید که هر انتخابی نمی‌تواند بیست باشد و درد سر‌های خودش را دارد. حالا سوال من این هست، چرا یک فرد با این اوصاف، با این همه درد سر، با این همه مسئولیت، و این حقیقت که به هر حال طرف مقابلش ضعف‌هایی‌ دارد که خیلی‌ جاها ممکن هست با او در تعارض باشد، باید ازدواج کند؟ این ازدواج چه سودی دارد؟

    ارضای میل جنسی‌ یا ...؟

    در واقع این مرز سود کجاست؟ به هر حال، همه ما در پیش زمینه ذهنمان به دنبال منافع هستیم، ارضای جنسی‌، ارضای عاطفی و ... و با اوصافی که شما اشاره کرده اید، سوال اساسی‌ من این هست که ازدواج چه سودی دارد که به همه این درد سر‌ها می‌ارزد؟


    سپاسگزارم،



    با سلام و احترام
    اتفاقا من در متن جوابم به این سئوال شما هم جواب داده ام.
    گفته ام هر انتخابی از جمله ازدواج دردسر و مسئولیت و مشکلات دارد. انتخاب مجردی هم یک انتخاب با دردسر های خودش هست.
    فقط یک انسان مرده ، بی اراده و بی اختیار هست که انتخاب و مسئولیت و دردسر و رنج نخواهد داشت.
    البته انتخاب هر چی رشد یافته تر و بالغانه تر باشد دردسرش بزرگ هست.
    شما گاهی مدیر یک مدرسه می شوید یکسری مشکلات و رنجها دارید.
    گاهی رئیس جمهور یک کشور می شوید و دردسرهای بزرگتری خواهید داشت.
    ازدواج انتخاب بالاتر و پخته تری نسبت به مجردی هست.
    یک مجرد اغلب خود محور هست. و لذت و راحتی خودش محور هست.
    اما یک متاهل ، هسته خود و فردیتش را شکافته و باید چتر حمایتی اش فراتر از خودش باشد. بالغ تر هست. و غیر خود را نیز شامل می شود. پس انتخابی بالاتر دارد. مزایا و رشدش هم بالاتر هست و البته رنجش هم همینطور.
    یعنی انسان به خاطر اختیار، انتخاب گر هست و به خاطر انتخاب مسئولیت سراغش می آید و به خاطر مسئولیت دردسر خواهد داشت.

    دقت کنید با یک مثال به ذهن شما نزدیک می کنم.
    رفتن مدرسه ، دانشگاه چقدر دردسر و مشکلات و سختی و امتحان و ... دارد؟ پس چرا همه سراغش می روند چون یک نیازمندی بالاتر از اینها دارند. که آن آگاهی هست. که لذت جسمی را کاهش می دهند اما وجودشان را ارتقاء می دهند.
    در ازدواج در سطح پایین که لذت راحتی و آسایش هست تا اندازه زیادی فدا می شود.
    اما ازدواج به خاطر تعارض ها و دردسر های اشتراکی ، پتانسیلی برای انسان شدن و رشد دارد.
    کسانی که این را نمی فهمند ترک تحصیل می کنند ترک ازدواج می کنند. چون فکر می کنند ازدواج فقط برای پاسخ به نیازهای سطح پایین هست.
    بله ممکن است در مدرسه ای به کسی مهر صدآفرین بدهند، تغذیه بدهند، اردو ببرند. همه اینها برای کاهش آلام و مشکلات لحظه ای و آنی مدرسه هست. اما هدف مدرسه اینها نیست.
    هدف ازدواج علاوه بر پاسخ به نیازهای جنسی و عاطفی ، پخته کردن انسان، مسئولیت پذیر کردن انسان، دیدن کسی به غیر از خود، و حل مشکلات و حرکت و تلاش هست.
    به خاطر اینست که نباید بچه ها ازدواج کنند. چون آمادگی ندارند. بچه باید مهد کودک برود، مدرسه برود در نهایت دانشگاه.
    در ازدواج هم باید ابتدا سطوح پایین تر مسئولیت پذیری رنج پذیری و کسب آگاهی را تمرین کرد و سپس سراغش رفت.

    اگر این انتظارات درست فهمیده نشود و ازدواج فهم نشود، حتما فرد دچار سرخوردگی و حتی طلاق عاطفی یا طلاق فیزیکی خواهد شد.
    مشکل امروز جوانان عدم فهم ازدواج هست. نه انتخاب ناصحیح همسر

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com


  6. 8 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    del (چهارشنبه ۲۳ بهمن ۹۲),kamran2007 (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲),shabnam z (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲),کاغذ بی خط (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲),نارینا92 (چهارشنبه ۲۱ اسفند ۹۲),میشل (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲),الهام20 (چهارشنبه ۰۹ بهمن ۹۲),عشق آفرین (شنبه ۰۶ شهریور ۹۵)

  7. #4
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    دیروز [ ۱۷:۵۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۶-۲۵
    نوشته ها
    8,044
    امتیاز
    184,841
    سطح
    100
    Points: 184,841, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 60.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    تشکرها
    22,340

    تشکرشده 34,014 در 5,930 پست

    نوشته های وبلاگ
    7
    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    با سلام مجدد
    این تاپیک می تواند مکمل مطالبم باشد:

    تنش چیست؟ آیا تنش برای زندگی لازم است؟

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com


  8. 4 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    del (چهارشنبه ۲۳ بهمن ۹۲),کاغذ بی خط (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲),میشل (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲),خانوم مجرد (دوشنبه ۰۷ بهمن ۹۲)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۵ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2017 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۰۳:۲۰ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.