سلام دوستان من 22 ساله و حدود 6 ساله ازدواج کردم.همسرم خصوصیات مثبت زیاد داره ولی از همون اول ازدواج هیچ حسی بهش نداشتم.راستش تو مجردی پسرعموم رو دوست داشتم و وقتی ازون حرکتی ندیدم تصمیم گرفتم ازدواج کنم.فکر می کردم می تونم فراموشش کنم تقریبا هم کردم.تو این 6 سال خیلی سعی کردم همسرمو دوست داشته باشم ولی نشده با عرض معذرت حتی یک بار هم از رابطه زناشویی لذت نبردم چون حسی نبود که..... زندگیم همین طور بود تا اینکه توسط یک نفر فهمیدم پسرعموم هم منو دوست داشته وقتی من اینو شنیدم مثل آتش زیر خاکستر شدم.ازین که چرا با عجله ازدواج کردم و منتظر نموندم و زندگیمو تباه شده دیدم .تو این چند ماه چنین کیلو وزن کم کردم.حتی تصمیم گرفتم جدا شم تا با پسرعموم ازدواج کنم و توسط واسطه بهش گفتم باز خدا خیرش بده که منطقی برخورد کرد گفت خانوادم به هیچ عنوان قبول نمی کنن با یه زن مطلقه ازدواج کنم.می دونم فکرم اشتباه ولی کمک کنید تا ازین برزخ نجات پیدا کنم![]()






شما یه زن متاهل هستین!!! تفاوت متاهل بودن با مجرد بودن در تعهد به یه نفر به عنوان شریک زندگیه آدمه.. اولین وظیفه شما وفاداری به همسرتونه..گناه ایشون چیه که با هزار امید و آرزو مثلا ازدواج کرده تا به آرامش وسروسامان برسه؟!!اگه نمیخواستینش چرا به خواستگاریش جواب مثبت دادین؟؟به نظر من الان فقط به زندگی متاهلی با شوهرتون بچسبین و اصلا سعی نکنید پسرعموتون رو ببینین یا از افکارش باخبر شین..فکر عشق دوران مجردی رو برای همیشه در قلبتون مدفون کنین..
با یه دید جدید و قشنگ به شوهرش و دنیاشون ! لباسای شادتو بپوش , با هم برید پارک , سینما , رستوران و کلی جاهای دیگه دستشو بگیر و کلی عاشقانه کنارش باشو دوستش داشته باش , اونم که معلومه کلی عاشقه تو هستش , باور کن که همه چی دست خودته !!

علاقه مندی ها (Bookmarks)