سلام دوستان
بنده مشکلی دارم و سر دوراهی قرار دارم نمیدونم چکار کنم بخدا دارم سکته میکنم نه راه پیش دارم نه راه پس.29سال دارم و نامزدم 20 ساله هست و حدود 9ماه هست که عقد کردیم باهم فامیل هستیم. همسرم پدرش رو 11سال پیش از دست داده و با مادرش زندگی میکنه.چون در خانه بی پدر زندگی کرده نوع تربیت و بزرگ شدن و نوع نگاهش به زندگی با دیگران فرق دارد.مادرش اخلاقیات مزخرفی داره مانند دوبهم زنی و خبرچینی و کینه ای .
این دختر هم خصوصیات مادرش رو به ارث برده.مادر و دختر همش منو پیش فامیل و اشنا تحقیر و کوچیکم کردن.فکر میکنه شوهر فقط برای این هست که بره کار کنه و پول بیاره و زن هم هرطور که دلش بخاد بگرده و زندگی کنه البته دختر پاکی هست ولی چون این همه اذیتم کرده دیگه ازش رنجیده شدم
اگه با هم مشکلی داشته باشیم اون روزش همه فامیل و آشناها میفهمن چون دهن لق هست.
خانوادم دوستش داشتن اما با خانواده ام هم یکی دو کرد و ازشون قهر کرد.
هرچی براش میخرم همش گیر میده که این لایق من نیست.در حالی که وضعشون هم خوب نیست.
اگه یک روز دیر براش چیزی بخرم یا اینکه پولی نداشته باشم میره به همه جار میزنه که شوهرم بهم پول نمیده یا اینکه چیزی نمیخره.
اگه چیزی بهش بگم در مورد پوشش نوع رفتارش وکسایی که باهاشون دوست هست هزار بار هم بگم همش میگه باشه دیگه تکرار نمیشه اما باز روز از نو روزی از نو.
مادر و خاله هاش خیلی دخالت میکنن جریان گربه رو دم حجله کشتن رو در میارن اما من از اوناش نیستم .
دوست ندارم عروسی کنم چون از آینده میترسم که درست نشه و این اخلاقیات رو کنار نزاره راستش از زندگی باهاش میترسم . میخام ازش جدا شم اما وقتی به اینکه ازش جدا شم میترسم که نتونم بعد جدایی دوام بیارم یه جورایی بهش وابسته هستم. صد در صد میدونم که هیچ آینده ای با هم نداریم. نوع نگاهمون به زندگی زمین تا اسمون فرق داره.
خلاصه کلام 100%میخامش و 100%نمیخامش. منو رو از این بلاتکلیفی نجات بدید چکار کنم دردم رو به کی بگم