به انجمن خوش آمدید

تالار همدردی نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14
  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۱۹ آبان ۹۰ [ ۰۸:۳۲]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۸-۱۲
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    1,023
    سطح
    17
    Points: 1,023, Level: 17
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 0 در 0 پست

    زندگی با مادرشوهر

    با سلام
    دختری 28 ساله هستم که شاغل بوده و در سمت خوب شغلی مشغول می باشم. همسرم تک فرزند بوده و من تا آخر عمر مجبورم نزدیک مادر شوهرم زندگی کنم. از دخالتها و حساسیتهای بی اندازه ی مادر شوهرم خسته و کلافه ام. چون همسرم در نوزادی پدر خود را از دست داده است، ترس، نگرانی و کنجکاویهای مادرش از کودکی تاکنون زبانزد فامیل بوده است بطوریکه مادرشوهرم با جزئیات در مورد نوع خوراک، لباس، رفتار، کار، ... نظر خود را ابراز می نماید.بعد از سه سال زندگی، شوهرم فکر می کند اگر هنگامیکه وارد خانه می شود اول درب خانه مادرش را باز نکند و به او سر نزند ظلم بزرگی کرده است. به طوریکه اگر 10 بار در روز به بیرون از خانه رفت و امد کنیم هر بار باید برویم پایین و بگوییم کجا می رویم در طی مسیر هم به تلفنهای مکرر او پاسخ گوییم و بعد از برگشت هم حتما اول برویم پایین سلام کنیم بعد به خانه خودمان برویم. آرزو به دلم مانده است که وقتی صدای درب پارکینگ می آید شوهرم به خانه خودش بیاید و بعد به مادرش سر بزند. تقریباً از همه روشها استفاده کرده ام. با شوهرم هیچ مشکل اخلاقی دیگری به جز مادرش ندارم. بارها به خاطر همین حتی کتک هم خورده ام.ولی اینجا اولین جاییست که دارم تعریف می کنم. توروخدا کمکم کنید.من زندگیمو دوست دارم ولی با دیدن مادرشوهرم تمام انرژیهای مثبتم تخلیه می شود

  2. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۲ بهمن ۹۰ [ ۱۰:۵۲]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۰-۱۸
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    1,969
    سطح
    26
    Points: 1,969, Level: 26
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 31
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    95

    تشکرشده 95 در 44 پست

    RE: زندگی با مادرشوهر

    با سلام الهه عزیز

    دوست عزیزم اگه توی تالار بگردی میبینی خیلیها این مشکل شمارو دارند

    البته شدت و ضعفش فرق میکنه خود منم از اون دسته افرادم . همسرم وابستگی زیادی به مادرش داره و کوچکترین مسائلمون رو تعریف میکرد اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که حساسیتت رو از روی مادرشوهر ت بر داری منم اوایل وقتی همسرم بعد از کار میرفت خونشون و تا ساعتها بالا نمی اومد خود خوری میکردم عصبانی میشدم ولی الان این قضیه اصلا ناراحتم نمیکنه این مسئله رو پذیرفتم جالبه که همسرم هم فرق کرده دیگه زود میاد بالا

    من اوایل باهاش بحث میکردم کارمون به جاهای باریک هم میکشید اما حالا که میاد بالا خسته نباشید بهش میگم
    بهش محبت میکنم
    همسرت باید اینقدر خونه رو جای امن وارومی بدونه که هر جا بره بازم بخواد برگرده پیش تو

    ببین از چی خیلی خوشش میاد همون رفتارو بکن یک چیز دیگم اینکه هر وقت رفت پیش مادرش باهاش برو (تا جایی که میتونی) اونجام خوشحال باش بگو و بخند

    اگه خواستی بازم برات مینویسم موفق باشی

  3. 2 کاربر از پست مفید بئاتریس تشکرکرده اند .

    بئاتریس (پنجشنبه ۲۸ دی ۹۱)

  4. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۱۹ آبان ۹۰ [ ۰۸:۳۲]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۸-۱۲
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    1,023
    سطح
    17
    Points: 1,023, Level: 17
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 0 در 0 پست

    RE: زندگی با مادرشوهر

    دوست خوبم
    ممنون از محبتت
    من دقیقاً همین کاری رو که تو میگه دارم میکنم تا بتونم زندگی ام رو به خوبی بگذرونم. ولی بعضی وقتا واقعاً کارد به استخونم می رسه. اگه اشکال نداره خواهش می کنم. کمی از خاطرات و تجربیاتت در این زمینه رو بهم بگو. چقدر تو کارای مادر شوهرت شرکت می کنی. مثلاً وقتی مهمون داره تا چقدر همکاری می کنه. آیا هر بار که هر کسی می آد خونش میهمونه، تو هم می ری پایین؟

    ممنون

  5. #4
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه ۲۳ اسفند ۹۲ [ ۲۲:۵۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۴-۲۶
    نوشته ها
    643
    امتیاز
    4,583
    سطح
    43
    Points: 4,583, Level: 43
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,779

    تشکرشده 2,820 در 585 پست

    RE: زندگی با مادرشوهر

    با سلام.اول از همه خوشحالم که مشکلتون در زندگی مشترک این قدر کوچیکه و بعد بهتون تبریک میگم که برای حلش دنبال راه حل میگردین.
    بدون شک هیچ عروسی روپیدا نمیکنید که صد در صد از خانواده ی همسرش راضی باشه و باهاشون مشکل نداشته باشه.اما چیزی که مهمه نحوه ی برخورد با این مسائله که میتونه زندگی رو به کامتون شیرین کنه یا خدا نکرده تلخ.
    اولین کار اینه که موضع احساسیتونو نسبت به مادر همسرتون تغییر بدبد.نمیشه گفت اونو مثله مادرخودتون بدونید چون واقعا امکان پذیر نیست اما اونو نه به چشم یک رقیب یا مزاحم که خللی در زندگی عاطفیتون وارد میکنه بلکه به چشم یک همراه یا دوست ببینید.آدم وقتی کسی رو به چشم دوست خودش نگاه کنه با دیدنش انرژیش تخیله نمیشه بلکه سعی میکنه به اون دوست کمک کنه.
    دومین کار اینه که همسرتونو در رابطه اش با مادرش آزاد بزارید یعنی بزارید به شیوه ای که خودش دوست داره رفتار کنه این حس هم احساس محبت همسرتونو به شما بیشتر میکنه و هم فشار روی شما رو کم میکنه.وقتی اول میاد و به مادرش سر میزنه شما نه تنها واکنش نشون ندید بلکه ته دلتونم خودخوری نکنید چون به مرو باعث همین احساسات ناخوشایندی میشه که در شما ایجاد شده.در عوض وقتی همسرتون اومد خونه با روی باز و از ته دل بهش محبت کنید.
    سومین کار اینه که سعی کنید با مادر همسرتون اون طوری رفتار کنید که با خانواده تون رفتار میکنید مثلا شما اگه مادرتون مهمون داشته باشه میرید کمکش به شرطی که خودتون کار نداشته باشید.پس با مادر همسرتونم همین طور باشید خودتونو تحت فشار نزارید اما کم کاری هم نکنید.
    و در نهایت این که حساسیتتونو به مادر همسرتون به صفر برسونید(این کار برای من خیلی موثر بوده) یعنی وقتی مدام زنگ میزنه یا پیگیری کارای پسرش رو میکنه شما کوجکترین حساسیتی حتی ته دلتونم نشون ندید.
    با تغییر نگرشتون به این موضوع از شدتش براتون کاسته میشه و به یه امر کاملا ساده تبدیل میشه.
    موفق باشید

  6. 5 کاربر از پست مفید یک زن امیدوار تشکرکرده اند .

    یک زن امیدوار (چهارشنبه ۲۷ دی ۹۱)

  7. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۲ بهمن ۹۰ [ ۱۰:۵۲]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۰-۱۸
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    1,969
    سطح
    26
    Points: 1,969, Level: 26
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 31
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    95

    تشکرشده 95 در 44 پست

    RE: زندگی با مادرشوهر

    دوست عزیزم سلام

    در جوابت اینطور نیست که هر وقت مهمون داره من برم پایین مگه اینکه اقوام درجه یکشون که از شهرای دیگه میان اونم با همسرم میرم اما خوب شده زنگ زده اگه دوست داری بیا منم برای اینکه حساس نشه که چرا نیومد میرم البته دیگه خودمم بدم نمیاداوایل ناراحت بودم اما الان که میدونم براش مهمه ما هم باشیم دیگه ناراحت نیستم فقط رو کارا و حرفهای مادر شوهرت حساس نباش فقط تمرکزت روی خودت و همسرت باشه از محبت سیرابش کن نه مادرانه بلکه دلبرانه

  8. #6
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۶ فروردین ۹۱ [ ۱۱:۳۹]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۳-۲۹
    نوشته ها
    1,101
    امتیاز
    4,844
    سطح
    44
    Points: 4,844, Level: 44
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 106
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,032

    تشکرشده 1,986 در 726 پست

    RE: زندگی با مادرشوهر

    تمام تلاشتون را بكنيد مستقل بشيد.

  9. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه ۳۰ فروردین ۹۲ [ ۱۳:۰۴]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۱۰-۲۷
    نوشته ها
    28
    امتیاز
    259
    سطح
    5
    Points: 259, Level: 5
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 40 در 15 پست

    RE: زندگی با مادرشوهر

    با سلام به همه دوستان
    من عضو جدید همدردی هستم و اصلا به خاطر اینکه مشکلی مشابه دارم این تالار رو از روی صفحه جستجوی گوگل پیدا کردم. شش سال از ازدواجم می گذره و هنوز با مادرشوهر و پدر شوهرم توی یک واحد آپارتمانی 3 خوابه زندگی می کنم. مادرشوهرم غیر از همسر من 5 پسر دیگه و 1 دختر هم داره و شوهر من فرزند چهارم خانواده هست. اما مادر شوهرم بین همه ی فرزندانش ترجیح می ده که با این پسرش زندگی کنه. مادرشوهرم یک آدم واقعا مهربونه و هر کسی را شیفته ی خودش می کنه اما این فقط در لحظه ی اوله و در زندگی مشترک آدم رو دیوونه میکنه. توی هر چیز مربوط و نا مربوطی نظر می ده و نظرش باید حتما اعمال بشه. از نحوه ی دکوراسیون خونه گرفته تا نحوه ی تربیت بچه هام و پذیرایی از مهمونام, همه و همه. شوهرم هردومون رو خیلی دوست داره و حس می کنم داره بین خواسته های من و مادرش خورد میشه. ولی من هم حس می کنم دارم از بین میرم . از طرفی روم نمیشه که به شوهرم بگم از پدر و مادرش بخواد که با یه بچه دیگه شون زندگی کنن و از طرف دیگه دلم هم به حال این پیر زن و پیرمرد میسوزه و میگم حتما جای دیگه راحت نیستن. راستش اینقدر مشکلاتم با اونها زیاده که نمی دونم کدوم یکیش رو بگم. نمیدونم چه کارکنم. لطفا یه نفر منو راهنمایی کنه. دیگه صبرم داره لبریز میشه
    [align=justify]

  10. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۰۷ اسفند ۹۱ [ ۱۳:۴۱]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۹-۱۲
    نوشته ها
    271
    امتیاز
    759
    سطح
    14
    Points: 759, Level: 14
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    31 days registered500 Experience Points
    تشکرها
    340

    تشکرشده 356 در 180 پست

    RE: زندگی با مادرشوهر

    negar2020 به همدردي خوش اومدي. عزيز بهتره يه تاپيك جديد باز كني و مشكلات خودتو كامل مطرح كني تادوستان و كارشناسان محترم با پرسيدن سوال و شرايطت كمكت كنن.الهه جان ميدونم خيلي سخته و تو دوست داري زندگي مستقلي داشته باشي ولي سعي كن به اين كار يه خدمت به خلق نگاه كني براي رضايت خدا.اين جور وقت ها فقط به اين فك كن كه ثواب تو خونته و خدا برات يه راه كسب ثواب تو نزديكيت قرار داده.عزيزم ماهم ممكنه يه روزي پير بشيم يا زمين گير بشيم درسته رفتاراش زيادي حساسه ولي اقتضاي پيري و تنهايي همينه تو به اين قضيه اين جوري نگاه كن كه اون به غير از پسرش كسي رو نداره و همه جوونيش رو براش گذاشته.اگه واسه رضاي خدا تحملش كني بهش محبت كني هيچ وقت خودتو عذاب نميدي و خودخوري نميكني.چون مطمئني خدا تورو ميبينه و جاي ديگه جواب اين همه خوبي رو ميده.

  11. کاربر روبرو از پست مفید saharjavid تشکرکرده است .

    saharjavid (چهارشنبه ۲۷ دی ۹۱)

  12. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۲۲ تیر ۹۳ [ ۱۱:۱۴]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۹-۱۵
    نوشته ها
    303
    امتیاز
    2,082
    سطح
    27
    Points: 2,082, Level: 27
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    583

    تشکرشده 622 در 213 پست

    RE: زندگی با مادرشوهر

    الهه جان من هم تقیریبا یه جورائی شرایطم مثل توئه پس بدون که تو تنها نیستی، من در طبقه پائین خانواده همسرم زندگی میکنم، همسر من تک پسر است و دقیقا نگرانی ها محبتهای بیش از اندازه مادرانه، مادرش دلواپسیها و ... گاهی اوقات من رو و حتی خود همسرم رو کلافه میکنه ،
    من هم اوایل خیلی ناراحت میشدم که همسرم هر روز بخواد بره پیش خانواده اش و اونها رو هر روز ببینه، و بهش اعتراض میکردم که چی میشه اگه یه روز مادرت رو نبینی و گاهی هم دعوامون میشد،میگفت فقط میرم یه فوضولی کنم بیام. واقعا از اینکه میدیدم از سر کار میاد خسته و کوفته میره بالا عصبی میشدم ها... یه مدت گذشت اول میومد خونه شامش رو میخورد بعد خیلی وقتها وقعا 1 دقیقه هم طول نمیکشید که میرفت بالا و میومد ... ما هم اوایل اگه جائی بودیم و شب دیر می شد مثل بچه ها باید جواب مادرش رو میداد که کجائید نگران شدم میاین یا نمیاین که من میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار بعضی اوقات واقعا گریه ام میگرفت به همسرم میگفتم مگه تو 2 سالته که انقدر آمارت رو میگیرن من که دخترم مامانم انقدر حساس نبود و نیست که تو پسری و 30 سالته ... میخندید و میگفت من 30 ساله نتونستم این اخلاقشون رو عوض کنم همیشه نگرانن و البته این رو هم بگم همسر من سیاست درست داشته که هم دل نه گذاشته خانواده اش خیلی متوقع باشن در قبال اینکه نزدیک به اونها هستیم و در مقابل هم یه جورائی رفتارش باعث شد که من هم حد و حدود خودم رو بدونم ... و هر از چند گاهی به مادرش یه تذکر میده که ما زندگی خودمون رو داریم، خدا رو شکر مادر شوهر خیلی نازنینی دارم و میدونم اگه یه موقع هائی هر حرفی بزنه یا تماسی یا پیگیری چیزی داشته باشه فقط از رو نگرانیه یعنی خودم رو جاش گذاشتم دیدم من هم خودم خیلی مواقع نگران میشم و گفتم پس خیلی روی این مسئله گیر ندم و الان که گیر نمیدم خیلی بهتر شده دیگه خودم و همسرم رو آزار نمیدم...
    در مورد مهمون هم که بستگی داره کی مهمونشون باشه و از قبل بدونیم یا ندونیم ... اگه بیرون باشیم و برنامه ای داشته باشیم تا حالا پیش نیومده به خاطر مهمانهای خانواده همسرم برنامه ما بهم بخوره و یا انتظار داشته باشن که ما برنامه امان را بهم بزنیم... اگه حتی خونه باشم در حد یک ربع هم که شده میرم و یه عذر خواهی میکنم بعد میام ولی خیلی مواقع پیش اومده که همسرم مونده و حتی تا یک ساعت بعد از من اومده به احترام اون مهمون...

    زمانی که من مهمون داشته باشم هم گاهی اوقات مثلا تو این سه سال و نیم شاید 3 بار با مهمونهای خودم دعوتشون کردم سعی کردم که خیلی خانواده ها رو با هم قاطی نکنیم مثلا شب یلدائی که گذشت من خانواده و فامیلهای خودم رو دعوت کردم ولی خانواده همسرم رو دعوت نکردم با اینکه مادر خودم خیلی دعوام کرد که زشته من اگه بودم ناراحت میشدم و ... ولی گفتم مادر من اینطوری نه مهمانهای من راحت هستند و نه اونها من صلاح میدونم که مهمانهام فقط شما ها باشید،
    در مورد کمک به مادر شوهر هم من تا حالا کمک هام در حد شستن ظرف، چیدن میز و جمع کردن میز غذا، و در حد سرخ کردن و چائی ریختن و اینها بوده حتی یه زمانهائی هم که واقعا خیلی خسته بودم مادر شوهرم اجازه نداده که من از جام بلند شوم که یه استکان جا به جا کنم ...
    در کل خیلی خیلی سخته و گاهی آدم خیلی دلش میخواد که حتی با فاصله یه کوچه از خانواده همسرش زندگی کنه من با اینکه خانواده همسرم بسیار مهربان و عزیز هستند ولی باز بعضی اوقات احساس میکنم زندانی هستم، با اینکه میگم هیچگونه دخالتی در هیچ موردی از زندگی ما نمیکنن ... و تها دلنگرانی من برای زمانی است که بچه دار شیم با این دلنگرانی های مادر همسرم نمیدونم میخوام چه خاکی به سرم کنم بچه ام گریه کنه مریض باشه صداش رو بشنوه فکر کنم اون روز مشکلاتم شروع میشه از این خیلی میترسم ...
    همه را دوست میدارم و همه دوستم میدارند

    او که به ظاهر دشمن است، از در دوستی در می آید، بسان حلقه ای طلائی در زنجیر خیر و صلاح من


    فلورانس اسکاول شین

  13. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۹۳ [ ۱۱:۱۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-۸-۱۲
    نوشته ها
    283
    امتیاز
    1,981
    سطح
    26
    Points: 1,981, Level: 26
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 19
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    439

    تشکرشده 521 در 189 پست

    RE: زندگی با مادرشوهر

    سلام
    بهترین حرف رو بئاتریس برات زد . ببین تمرکزت رو از رو مادر شوهر بردار . خوب یه ذره خودت رو بزار جای مادر شوهر یک پسر 2 ساله رو بدون پدر بزرگ کرده ، شده عین دست کل تو این همه خطر های جامعه . حالا انقدر توقع که داره میره خونشون خبر بده یبی داره واقعا
    نه به خدا . اینطوری خدا هم راضیه . تو رو خدا بچهها بیایید بعضی از کار هایی که می کنیم و به خاطر رضای خدا بکنیم . همیشه یادتم باشه فرزند خودت هم از شما یاد میگیره . یعنی یاد می گیره باید حامی و مهربان با مادر و پدرش باشه .
    می دنم سخته ها نگی نفسش از جای گرم پا میشه . من هم
    سال با مادر شوهرم زندگی کردم . اما یاد گرفتم که فقط تمرکزم رو شوهرم باشه . حالا یک دقیقه هم دیرتر بیاد بالا چی میشه .
    حتی عزیزم اگه ناهار و شام باهم نیستید هر از گاهی شام رو درست کن یا برید پایین یا مادرشون بیان بالا . بعد یک مدت می بینی انگار داری باماد ر خودت زند گی می کنی.دختر نداشتش مثل مادر خودت بهش نگاه کن .

  14. کاربر روبرو از پست مفید sare jo0on تشکرکرده است .

    sare jo0on (چهارشنبه ۲۷ دی ۹۱)


 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © ۱۳۹۳ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Content Relevant URLs by vBSEO
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2014 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۱۰:۵۷ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.