به انجمن خوش آمدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
Like Tree2Likes
  • 1 Post By shabe barooni
  • 1 Post By sarshar

موضوع: چگونه فراموش کنم؟

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۹۱ [ ۱۲:۱۵]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۴-۲۵
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,092
    سطح
    27
    Points: 2,092, Level: 27
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    147

    تشکرشده 146 در 67 پست

    Rep Power
    0
    Array

    چگونه فراموش کنم؟

    سلام. از تالار خیلی خوبنوت ممنونم.


    از سالها قبل به کسی علاقه داشتم. بچه که بودم گربه داشتیم. من همیشه نگران این بودم که من هم مثل خیلی ها به خاطر این قضیه نازایی داشته باشم. اون فرد از من خواستگاری کرد و چون میدونستم بچه خیلی دوست داره اول رفتم و آزمایش دادم. مشکل داشتم. ولی اون موقع نمیدونستم قابل حل و درمانه و جواب منفی دادم. بعد از اون فهمیدم که ایشون هم بعد از چواب منفی من تا حداقل سه ماه حال خرابی داشته. وقتی فهمیدم قابل درمانه رفتم دنبال درمان و خدارو شکر رفع شد.از طریق یک نفر قابل اعتماد متوجه شدم ایشون هنوز به من فکر میکنه. و این باعث شد احساسم رو حفظ کنم. در اون مدت انتظار اونقدر این علاقه در من قوی شد که با هیچ راهی نمیتونم فراموش کنم. ایشون نهایتا ازدواج کردن و بیش از یکسال از ازدواجش میگذره. من ایشون رو از سرم بیرون کردم. ولی هنوز درونم از آرزوی عمیق خوشبختی براش خالی نشده. هنوز از خیابانشون که عبور میکنم قلبم فشرده میشه. خبر بیماری و.. که ازش بشنوم نمیتونم تحمل کنم. تمام خوبی ها رو براش آرزو دارم. اولین کسانی که براشون دعا میکنم ایشون وهمرشون هستن.
    ولی الان که بیست و شش ساله هستم احساس میکنم باید تکلیفم رو در مورد ازدواج خودم مشخص کنم. خواستگاران خوبی دارم. اما احساس میکنم آنقدر از ی احساس دیگه سرشارم که نمیتونم با کس دیگه زندگی کنم. احساس میکنم ازدواج نکنم بهتر از اینه که نتونم قلبم رو همراه کسی کنم که دارم باهاش زندگی میکنم.
    تمام تلاشم رو کردم که این حالت رو در خودم از بین ببرم ولی تا حالا موفق نشدم. خانواده ام کم کم دارن به ازدواج من اصرار میکنن ولی خودم....

    اگر دوستان به خصوص اعضای فعال و مدیر همدردی و کارشناسان افتخاری بنده رت هم راهنمایی بفرمایند بسلر ممنون میشم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید sarshar تشکرکرده است .

    sarshar (شنبه ۲۵ تیر ۹۰)

  3. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۰۱ اسفند ۹۵ [ ۲۰:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۳-۱۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    10,009
    سطح
    66
    Points: 10,009, Level: 66
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    4,528

    تشکرشده 4,868 در 817 پست

    Rep Power
    86
    Array

    RE: چگونه فراموش کنم؟

    سلام
    به كلبه همدردي خوش آمديد.
    جواب شما كاملا ساده است. متاسفانه هنوز در گذشته زندگي ميكنيد. بايد رها كنيد و به آينده فكر كنيد. اينكه احساسات دست از سر ما برنمي دارند براي اينه كه آبياريش مي كنيم. براش دلايل منطقي مي تراشيم و از خواب خرگوشي كه ما رو در اون فرو مي برند خوشمون مياد. يك جور خلسه و فرار از واقعيتهاي زندگي.
    بهتره يك سيلي به خودت بزني و از اين خواب بيدار بشي. ايشون زندگي تشكيل دادند و رفته اند.تمام! همين رو به ذهنت بقبولان و توي ذهنت دلايل غيرواقعي يا اگر و كاش و اما نذار. فرصتهاي خوبت رو بشناس و با آدمهاي بيشتري معاشرت كن. شايد اجازه و فرصت شناخت به كس ديگري ندادي. از اين به بعد اينكارو انجام بده و نگران نباش. مشكلت مثل آب خوردن قابل حله

  4. 8 کاربر از پست مفید سرافراز تشکرکرده اند .

    rozaneh (شنبه ۲۶ اسفند ۹۱),sookoot (دوشنبه ۱۷ تیر ۹۲),سرافراز (شنبه ۲۵ تیر ۹۰)

  5. #3
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه ۰۵ اسفند ۹۰ [ ۱۹:۳۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۳-۰۱
    نوشته ها
    433
    امتیاز
    3,819
    سطح
    39
    Points: 3,819, Level: 39
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    783

    تشکرشده 793 در 331 پست

    Rep Power
    49
    Array

    RE: چگونه فراموش کنم؟

    سلام سرشار عزیز خوش اومدی به تالار عزیزم

    وقتی انسان جایگزینی تو زندگیش پیدا می کنه افکار مورد قبلی تو ذهنش کمرنگ و کمرنگ تر و ناپدید می شه
    مطمئن باش وقتی ازدواج کنی فکر اون آقا کامل از سرت می ره بیرون

    می دونی چرا داری بهش فکر می کنی؟ چون بهش نرسیدی!!! معمولا عشق هایی که آخرش به ازدواج ختم نمی شه روح آدم رو درگیر می کنه چون همیشه فکر می کنی طرفت بهترین آدم دنیاست و اگه باهاش ازدواج می کردی خوشبخت بودی اما وقتی باهاش ازدواج می کنی نظرت عوض می شه یا شاید بعضی رفتارهاش رو که می بینی
    ماجرای شما مشابه عشق یک طرفه ای هست که عاشق رو آزار می ده و معشوق پی کار خودشه و خبر نداره.... آیا می خوای تا آخر زندگی ت بهش فکر کنی و بخاطر یک سری افکار خودت رو از داشتن یه زندگی خوب منع کنی؟
    تا کی می تونی تنهایی ت روتحمل کنی؟

    به نظر من بین خواستگارهات دنبال شخص مناسب بگرد و ازدواج کن

    این افکار غیر عادی نیست, غیر عادی اینه که بخوای تمام زندگیت رو بخاطر این فکرها ساکن کنی و از خودت بگذری.... به قیمت هیچ.

    عنوان تاپیکت می گه می خوای فراموشش کنی پس فراموشش کن... با اووردن یه جایگزین




  6. 3 کاربر از پست مفید matin_female_1988 تشکرکرده اند .

    matin_female_1988 (شنبه ۲۵ تیر ۹۰),rozaneh (شنبه ۲۶ اسفند ۹۱)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۹۱ [ ۱۲:۱۵]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۴-۲۵
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,092
    سطح
    27
    Points: 2,092, Level: 27
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    147

    تشکرشده 146 در 67 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: چگونه فراموش کنم؟

    راستش خودم هم نمیدونم حسم چیه؟!!! عشق نفرت کینه یا...
    ایشون قضیه ی اون واسطه و... رو فهمیده بود و خیلی تحقیر آمیز با من برخورد کرد.
    خودم هم شک میکنم نکنه ازش دلخوری عمیقی دارم و میخوام با یادآوری لحظه هایی که بهم ابراز علاقه میکرد و ... این دلخوری رو از بین ببرم و یا نادیده بگیرم.
    چهار سال از جریان لو رفتن اون واسطه و ... گذشته ولی هنوز احساس رنج آوری دارم. به خصوص که برای حفظ ارتباط خانواده ها به کسی نگفتم و مجبورم وقتی خانواده ام میگن بریم خونشون برم و با رفتارهای سرد و کم محلی و گاها دلسوزی اونها روبرو میشم(آخه خانواده ی اون قضیه رو میدونن ولی خانواده ی من نه)
    اخیرا با چند تا از خواستگارها صحبت کردم. ولی احساس ناتوانی در علاقه مند شدن میکنم.

  8. کاربر روبرو از پست مفید sarshar تشکرکرده است .

    rozaneh (شنبه ۲۶ اسفند ۹۱)

  9. #5
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه ۰۵ اسفند ۹۰ [ ۱۹:۳۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۳-۰۱
    نوشته ها
    433
    امتیاز
    3,819
    سطح
    39
    Points: 3,819, Level: 39
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    783

    تشکرشده 793 در 331 پست

    Rep Power
    49
    Array

    RE: چگونه فراموش کنم؟

    مشکل شما اینه که یه موضوع پیش پا افتاده رو داری برای خودت بزرگ می کنی عزیزم

    در مورد اینکه نمی تونی علاقه مند بشی به کسی بهت حق می دم چون قرار هم نیست با یک بار صحبت کردن با خواستگار یا حتی با گذشت چند ماه به کسی علاقه من بشی فقط معیارهات رو بنویس و ببین اون شخص با معیارهات جور هست یا نه... عشق هم بدنبالش خواهد آمد شک نکن گلم.

    برای خودت هم عذاب وجدان درست نکن... این مسئله چیز مهی نیست که اینقدر خودت و زندگیت رو درگیر این موضوع کردی گلم

  10. کاربر روبرو از پست مفید matin_female_1988 تشکرکرده است .

    matin_female_1988 (یکشنبه ۲۶ تیر ۹۰)

  11. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۰۹ تیر ۹۳ [ ۱۶:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۲-۰۳
    سن
    26
    نوشته ها
    452
    امتیاز
    4,461
    سطح
    42
    Points: 4,461, Level: 42
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 89
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    2,177

    تشکرشده 2,204 در 465 پست

    Rep Power
    52
    Array

    RE: چگونه فراموش کنم؟

    سلام دوست خوبم.
    دقت کردین چه زیبا حکمت این مسئله در زندگی شما مشهوده؟
    یه خورده به این فکر کنید: شما از ترس نازایی رفتین دکتر، بعد جواب منفی دادین، بعد که مشکل نازایی تون حل شده، دیر بوده! واقعا فکر میکنید خدا نمیتونست همون اول مشکل نازایی در شما ایجاد نکنه که بعد بخواد حل بشه؟ که شما به همون شخص جواب مثبت بدین؟
    اگر شما به اون شخص نرسیدین، حتما صلاح شما در اون ازدواج نبوده و حکمتی توش بوده. حسرت چیه گذشته رو میخورین؟ حسرت خطر بزرگی که احتمالا از جانب خدا و لطف او دفع شده؟
    شما نسبت به او علاقه نداری، ترحم داری. ترحم از اینکه او به شما نرسید، نه اینکه شما به او نرسیدین. و از این بابت خودتونو مقصر میدونید و احساس مسئولیت میکنید.
    شما اگر میخواین اونو فراموش کنید، باید قبل از هر چیز این احساسات ویرانگرتون رو فراموش کنید. این اتفاق و این احساس قدیمی تا کی میخواد از آینده ی شما قربانی بگیره؟
    بهتره این خوددرگیری رو برطرف کنید. قبول کنید که هر اتفاقی در گذشته افتاده، خواست الهی و حکمت او بوده و شما مسئول احساس او نیستی و بهتره از رویا خارج شین و واقع بینانه زمان حال رو باور کنید.

    امروز شما 26 ساله هستین و سن مناسبیه واسه ازدواج. اما چه کسی تضمین میده تا چند سال آینده هم مثل حالا خواستگارهای خوب با شرایط مناسب داشته باشین؟ بهتره موقعیت هاتون رو فدای این احساس بیهوده نکنید.
    gole-yas likes this.

  12. 3 کاربر از پست مفید shabe barooni تشکرکرده اند .

    gole-yas (دوشنبه ۰۸ مهر ۹۲),shabe barooni (چهارشنبه ۰۵ مرداد ۹۰)

  13. #7
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۹۱ [ ۱۲:۱۵]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۴-۲۵
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,092
    سطح
    27
    Points: 2,092, Level: 27
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    147

    تشکرشده 146 در 67 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: چگونه فراموش کنم؟

    سلام.ممنون از همگی.


    علاقه ی من و ایشون دو طرفه بود اما من همیشه از اینکه اونو ناراحت کنم میترسیدم. اون خیلی به من محبت کرده بود و من وقتی میخواستم نه بگم اون هم برخلاف میل درونی و قلبی خودم خیلی برام سخت بود. اون موقع دانشجو بودم وقتی مامانم بهم خبر داد که جواب منفی دادن توی محیط دانشگاه خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم ولی اون روز سه بار غش کردم. بعدش عذاب وجدان شدیدی داشتم که نزدیک دو سال بازیش دادم و باید زودتر جرات میکردم و میرفتم آزمایش. از طرفی هم برای خودم مثل از دست دادن تمام شادی و آرامش و آرزوهام بود.یه کار شاید اشتباهی که کردم (اون موقع فکر میکردم خیلی درسته) این بود که وقتی متوجه مشکل خودم شدم و فقط به خاطر اینکه آرزوی داشتن فرزند سالم رو به دلش نذارم تصمیم گرفتم نه بگم ولی نمیدونستم چطور بگم. از یکی دو ماه قبل از جواب نهایی شروع کردم به بدخلقی و ازش ایراد گرفتن که به خیال خودم برای جواب منفی آماده اش کنم. آخه اون هم میدونست من هم حداقل همونقدر که اون منو دوست داشت دوستش داشتم و همیشه میگفت نمیتونم تصور کنم جوابت منفی بشه.
    توی مدت باقیمانده از فرصتی که برای جواب آخر برام باقی مونده بودالکی بهش گیر میدادم ولی خودم هم زجر میکشیدم که دارم اذیتش میکنم. چند بار قبل از اون مهلت بهش گفتم جوابم داره منفی میشه. میگفت چند درصد ممکنه جواب منفی بدی میگفتم هشتاد درصد. میگفت هنوز بیست درصد شانس دارم و براش تلاش میکنم. و هر چی من بیشتر گیر میدادم اون بیشتر محبت میکرد. خودم هم هر لجظه احساس و علاقه ام بهش بیشتر میشد. ولی همش فکر میکردم اون عاشق بچه است. یه بچه که میبینه انگار بال درآورده و چشماش برق میزنه. همش از آرزوهایی که برای بچه هاش داشت حرف میزد. مثلا میگفت قدیما که باباها چهار دست و پا می نشستن و به بچه هاشون سواری میدادن بعدا احترامشون هم بیشتر بود. من برای بچه ام الاغ هم میشم.(با حالت طنز میگفت) این چیزا رو که میگفت من پشت تلفن میخندیدم که تو ذوقش نخوره ولی خودم اشک میریختم. هر چی فکر میکردم میدیدم نمیتونم این آرزوها رو توی دلش بکشم.
    برای جواب نه هیچ دلیل قانع کنده ای نداشتم بهش بگم. میدونستم خیال میکنه بازیش دادم. نباید این کارو میکردم ولی بعد از جواب هم به گیر دادن ها ادامه دادم میخواستم ازم متنفر بشه و راحت تر فراموش کنه. احمقانه بود نه؟!!!!
    ولی هر لحظه که خودم رو توی ذهن اون تخریب میکردم خودم هم داشتم داغون میشدم.

    ولی اونقدر عشق توی وجودم بود که نمیدونستم چیکارش کنم. یکی از روحانیون دانشگاه از شهید چمران حرف زد یه لحظه حس خاصی پیدا کردم. نمیدونم چی شد با میل زیادی افتادم تو خط خاطرات شهدا. به خصوص شهید چمران. سخنرانی های دکتر شریعتی رو گوش میکردم و کتاب های ایشون و شهید مطهری رو با ولع خاصی میخوندم. یه مدت بعد از اون اهل نماز شب و ... شدم. بعدش هم یه موقعیت غافلگیر کننده پیش اومد و رفتیم مشهد.توی تمام این موقعیت ها دعام این بود که اون خوشبخت باشه یه روزی برق پدر شدن رو توی چشماش ببینم همه ی استعدادهای بالقوه اش به فعل برسه. یه روزی خودش هم باور کنه چقدر در عین خاکی و ساده بودنش آدم بزرگیه. آخه من توی اون یه پا خیام میدیدم یه پا وین دایر یه آدم فوق العاده خلاق و شاد و مثبت اندیش و آزاد. میگفت من فقط یه هدف دارم:"در لحظه شاد و راضی و آرام باشم" و بود. این به نظر من خیلی بزرگ و زیبا بود گرچه به نظر بقیه بچگانه بود.
    براش آرزو میکردم که همونجور که خودش آرزو داره آزاد زندگی کنه و آزاد بمیره.
    دعا میکردم خدا هرچی خوشبختی من میتونم داشته باشم از من بگیره و بده به اون. همیشه از خدا میخواستم اون پیش از من و بیش از من خوشبخت باشه.

    ولی خودم آخرش نتونستم تحمل کنم و اون واسطه رو فرستادم. و اون بو برده بود و به ون واسطه گفته بود:" شک دارم تو برای بحث کاری اومده باشی و اومدی امار منو بگیری. برو بهش بگو پاشو از زندگی من بکشه بیرون و دیگه کاری به زندگی من نداشته باشه. بهش بگو من دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم و فقط تونستم ازش متنفر نشم. بهش بگو دیگه نمیخوام اسمش رو هم بشنوم و..." و بعد از اون هم رابطه اش رو با خانواده ی ما قطع کرد. نه اومد نه وقتی ما میرفتیم خونشون خونه بود. همیشه به یه بهونه زده بود بیرون. برای مراسم ازدواجش هم ما رو دعوت نکرده بودن. خانواده ی من کمی دلگیر شده بودن. از بقیه شنیدیم که یه مدت قبل از ازدواجش مامانش برای چند نفر گفته که من خیلی دلم میخواست فلانی(یعنی من) عروسم باشه ولی هرچی بهش گفتم دوباره بریم براش گفته دیگه اسمش رو جلو من نیارید کسی هم حق نداره دعوتشون کنه. نمیخوام حتی ببینمش حتی اگه مردم سر قبرم هم حق نداره بیاد و...

    بعد از این اتفاقات نمیدونم چرا اینقدر شکستم. نمیدونم چمه. حوصله ی هیچ کاری ندارم. دیگه حوصله ی به ازدواج فکر کردن رو ندارم. من که عاشق مطالعه بودم و نود درصد مواقع یه کتاب دستم بود و داشتم میخوندم حالا حوصله ی خوندن هم ندارم. فقط معتاد شدم به نوشتن های تکراری. همین چیزایی رو که برای شما تعریف کردم شاید بیشتر از صد بار برای خودم و نوشتم و پاره کردم که کسی نخونه. حالا هم نمیدونم چی شد دوباره درد دلم باز شد و اینجا نوشتم.آخی یکم دلم سبک شداااا

    حالا یه خواستگار دارم که همکلاسی دوران کارشناسیمه. الان دانشجوی دکتری لیزره. از نظر مالی هیچی نداره. سربازی هم نرفته و شغل هم که فعلا هیچی. بابا و مامانش دبیر بازنشسته هستن. زندگی ساده ای دارن و هنوز بعد از خودش سه تا داداش دیگه هم داره که همه دانشجو هستن. یه خواهر بزرگتر هم داره که فوق لیسانس عمرانه و هنوز ازدواج نکرده. از نظر اخلاقی خیلی خوبه. سید هستن و یکم مذهبی تر از ما.خودش تهران درس میخونه و دوست داره همونجا مشغول به کار بشه و زندگی کنه. اما محل زندگیشون یه شهرستان کوچیکه.ما هم شهرستانیم اما شهرمون خیلی بزرگه و امکاناتش خوبه و تقریبا پیوسته است به مرکز استان. احتمالی هم وجود داره که شاید توی شهرستان خودشون مشغول به کار شه. ولی من توی شهر کوچیک احساس خفگی میکنم.قدش از من بلندتره ولی بلند نیست. من همیشه قد بلند دوست داشتم.توی ابراز علاقه کردن به نظر خیلی خجالتی میادو کلا کم حرفه ولی من فکر کنم از نظر عاطفی آدم پر توقعی باشم.از نظر پاکی و سلامت اجتماعی بهش مطمئنم. من از شعر و فلسفه خوشم میاد ولی اون نه. من همه جور کتابی میخونم اطلاعاتم بالاست از نجوم و زیست و تاریخ و سیاست و مذهب و عرفان و هنر و شعر و ... ولی اون گفت کتابهایی در زمینه ی اخلاقیات و جملات قصار و حکمت آموز رو دوست داره و کتابای دیگه رو زیاد نمیخونه و اصلا حوصله ی تاریخ و فلسفه رو نداره. از نظر سیاسی یکم با هم اختلاف عقیده داریم. من نگاه نسبتا منتقدانه ای دارم و نمیتونم بی تفاوت باشم. اون به نظرش بحث سیاسی وقت تلف کردنه و فقط در حد آگاهی باید باشه نه بیشتر.ضمنا به خاطر رشته اش امکان داره وارد کار توی محیط نیروگاه اتمی و یا موارد نظامی و بخش تجهیزات جنگی و ... بشه که در این صورت باید هرجا وزارت دفاع تعیین کرد کار کنه حتی اگر بندرعباس باشه.
    میگه از همون دوران کارشناسی به شما علاقه داشتم و حالا هم با کلی پرس و جو تونستم ازتون یه شماره تماس پیدا کنم و...
    خانواده ام مخالفتی ندارن و میگن بهش جدی فکر کن.آخه واقعا از نظر اخلاق و ایمان و پاکی خوبمیگن اگه خودشو قبول داری نگران شرایطش نباش علم ثروت رو هم میاره و یکم صبر کنی شرایط مالیش هم خوب میشه.
    نمیدونم این تفاوت ها چیزی هست که در برابر نقاط مثبت ایشون قابل چشمپوشی باشه یا نه؟
    حدود سه ماه از خواستگاری ایشون میگذره ولی هنوز بهش علاقمند نشدم. چقدر زمان لازمه که علاقه به وجود بیاد؟؟ توی این سه ماه به وجود نیومده امکان داره بعدش به وجود بیاد؟؟ مرتبا احساسم رو با قبل مقایسه میکنم. مثلا میگم من لحظه شماری میکردم فلانی زنگ بزنه و وقتی زنگ میزد از خوشحالی نزدیک بود پس بیفتم. اما برای ایشون زنگ بزنه یا نزنه برام فرقی نداره. وقتی هم میزنه زیاد خوشحال نمیشم. نمیدونم مشکل از روان منه یا چیز دیگه.
    نمیدونم بیشتر فکر کنم و فرصت بدم ؟یا بگم نه و خودم و ایشون رو از بلاتکلیفی نجات بدم؟ لطفا راهنماییم کنید.

  14. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۹۱ [ ۱۲:۱۵]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۴-۲۵
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,092
    سطح
    27
    Points: 2,092, Level: 27
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    147

    تشکرشده 146 در 67 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: چگونه فراموش کنم؟

    سلام.
    میخواستم از فرشته مهربان خواهش کنم اگر ممکنه قسمت درددل های پست قبلیم رو حذف کنه. مرسی



    ضمنا خوشحال میشم از راهنمایی های دوستان استفاده کنم.

    خودم نظرم نسبت به این خواستگار چندان مثبت نیست. ولی نمیدونم چرا از نه گفتن هم میترسم. یه جورایی از تنهایی. یه مدت طولانی بود خواستگاری نیومده بود. حال نمیدونم چرا ترس این رو هم دارم که نکنه نه بگم و دیگه کسی نیاد!!؟!! یا آدم خوبی نیاد؟!!
    همیشه با خودم فکر کردم ازدواج خوب از مجرد موندن بهتره و مجرد موندن از یک ازدواج اشتباه بهتره.
    هم از تنهایی میترسم و هم از بله گفتن.
    میشه راهنماییم کنید؟
    sahand745 likes this.


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۶ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2017 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۰۸:۴۵ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.