به انجمن خوش آمدید

تالار همدردی نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15
  1. #1
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-۱-۰۳
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,237
    امتیاز
    47,039
    سطح
    100
    Points: 47,039, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    تشکرها
    25,141

    تشکرشده 29,179 در 5,871 پست

    نوشته های وبلاگ
    3

    ** حکایتهای بهلولی **




    بهلول و شیاد



    آورده اند كه بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي نمود. شيادي چون شنيده بود كه بهلول ديوانه است جلو آمد و گفت: اگر اين سكه را به من بدهي در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي دهم!بهلول چون سكه هاي او را ديد دانست كه سكه هاي او از مس است و ارزشي ندارد به آن مرد گفت به يك شرط قبول مي نمايم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني . شياد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با اين خريت فهميدي سكه در دست من است از طلاست. من نمي فهمم كه سكه هاي تو از مس است. آن مرد شياد چون كلام بهلول را شنيد از نزد او فرار نمود.

  2. 9 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (پنجشنبه ۲۶ فروردین ۸۹)

  3. #2
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-۱-۰۳
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,237
    امتیاز
    47,039
    سطح
    100
    Points: 47,039, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    تشکرها
    25,141

    تشکرشده 29,179 در 5,871 پست

    نوشته های وبلاگ
    3

    RE: ** حکایتهای بهلولی **

    - بهلول و سوداگر:



    روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و

    پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود

    فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟

    بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه. سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد

    و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر

    فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن

    بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين

    رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا

    شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول

    ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب

    را درك نمود.

  4. 7 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (شنبه ۰۸ خرداد ۸۹)

  5. #3
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-۱-۰۳
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,237
    امتیاز
    47,039
    سطح
    100
    Points: 47,039, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    تشکرها
    25,141

    تشکرشده 29,179 در 5,871 پست

    نوشته های وبلاگ
    3

    RE: ** حکایتهای بهلولی **

    بهلول و عطيه خليفه:


    روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايد بهلول وجه

    را گرفت و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد. هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد كه

    من هر چه فكر كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي نيست. اين بود كه من وجه را به خود

    خليفه رد كردم . چون مي بينم مامورين و گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات

    و باج و خراج از مردم مي گيرند و در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از همه

    بيشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم.

  6. 9 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (سه شنبه ۳۱ فروردین ۸۹)

  7. #4
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۴ اسفند ۹۰ [ ۲۳:۱۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۷-۲۱
    نوشته ها
    1,027
    امتیاز
    8,463
    سطح
    62
    Points: 8,463, Level: 62
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    4,165

    تشکرشده 4,195 در 1,018 پست

    RE: ** حکایتهای بهلولی **

    حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد
    آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..
    بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟ عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايقعلوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
    بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.
    بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.
    بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
    بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

  8. 8 کاربر از پست مفید gole maryam تشکرکرده اند .

    gole maryam (دوشنبه ۰۳ بهمن ۹۰)

  9. #5
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-۱-۰۳
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,237
    امتیاز
    47,039
    سطح
    100
    Points: 47,039, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    تشکرها
    25,141

    تشکرشده 29,179 در 5,871 پست

    نوشته های وبلاگ
    3

    RE: ** حکایتهای بهلولی **

    - بهلول و وزير :


    روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت : خليفه تو را حاكم به سك و خروس و خوك نموده است .

    بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه، كه رعيت مني. همراهان وزير همه به خنده

    افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد.


    ________________________________________

  10. 8 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (دوشنبه ۱۱ مرداد ۸۹)

  11. #6
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۴ اسفند ۹۰ [ ۲۳:۱۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-۷-۲۱
    نوشته ها
    1,027
    امتیاز
    8,463
    سطح
    62
    Points: 8,463, Level: 62
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    4,165

    تشکرشده 4,195 در 1,018 پست

    RE: ** حکایتهای بهلولی **


    یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد !
    هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!!
    مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ...
    بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟
    آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.
    بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر.
    آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟
    بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !



    ================================================== =



    فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.
    بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
    آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!
    بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!

  12. 7 کاربر از پست مفید gole maryam تشکرکرده اند .

    gole maryam (دوشنبه ۰۳ بهمن ۹۰)

  13. #7
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ تیر ۹۳ [ ۱۷:۴۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۹-۲۸
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,162
    امتیاز
    12,257
    سطح
    72
    Points: 12,257, Level: 72
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 193
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,390

    تشکرشده 14,879 در 3,398 پست

    حالت من
    Shad

    RE: ** حکایتهای بهلولی **

    حکایت بهلول و آب انگور

    روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
    بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی

  14. 5 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ویدا@ (سه شنبه ۰۴ بهمن ۹۰)

  15. #8
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۱ بهمن ۹۲ [ ۱۸:۲۸]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۲-۳۰
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    620
    امتیاز
    4,643
    سطح
    43
    Points: 4,643, Level: 43
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 107
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Social1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    3,824

    تشکرشده 3,738 در 695 پست

    RE: ** حکایتهای بهلولی **

    کلنگ را بردار


    روزی بهلول نزد قاضی بغداد نشسته بود که قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. بهلول به قاضی گفت: جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار. قاضی بمسخره گفت : واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است. صحیح است آخر قلم است نه کلنگ

    بهلول جواب داد:مردک تودیوانه هستی که هنوز نمیدانی. با احکامیکه به این قلم مینویسی خانه های مردم خراب می کنی

    تو بگو قلم است یا کلنگ؟

  16. 6 کاربر از پست مفید چشمک تشکرکرده اند .

    چشمک (سه شنبه ۰۴ بهمن ۹۰)

  17. #9
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ تیر ۹۳ [ ۱۷:۴۷]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۹-۲۸
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,162
    امتیاز
    12,257
    سطح
    72
    Points: 12,257, Level: 72
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 193
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,390

    تشکرشده 14,879 در 3,398 پست

    حالت من
    Shad

    RE: ** حکایتهای بهلولی **

    بهلول و دعاي باران
    بهلول روزی عده ای از مردم رادید که به بیابان می روند تا از خداوند طلب باران کنند، چونکه چند سالی بودباران نیامده بود.
    مردم عده ای از اطفال مکتب را همراه خود می بردند.
    بهلول پرسید که :اطفال را کجا می برید؟
    درجواب گفتند: چون اطفال گنا هکارنیستند،دعای آنها حتما مستجاب خواهد شد .
    بهلول گفت: اگر چنین است،پس نباید هیچ مکتبداری تا کنون زنده باشد
    __________________

  18. 3 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ویدا@ (چهارشنبه ۰۵ بهمن ۹۰)

  19. #10
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۱ [ ۰۱:۳۶]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-۵-۲۷
    نوشته ها
    1,123
    امتیاز
    4,639
    سطح
    43
    Points: 4,639, Level: 43
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 111
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    4,801

    تشکرشده 4,827 در 1,141 پست

    RE: ** حکایتهای بهلولی **


    بهلول وقتي در بصره بود به او گفتند: ديوانه هاي اين شهر را براي ما بشمار. گفت: " ديوانه هاي " شهر آنقدر زيادند كه نمي شودشمرد ، اگر بخواهيد : " عاقلان و خردمندان " را براي شما ميشمارم كه: " اندكند

  20. 2 کاربر از پست مفید گلنوش67 تشکرکرده اند .

    گلنوش67 (دوشنبه ۱۰ بهمن ۹۰)


 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © ۱۳۹۳ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Content Relevant URLs by vBSEO
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
vBCredits II Deluxe v2.1.0 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2010-2014 DragonByte Technologies Ltd.
Runs best on HiVelocity Hosting.
اکنون ساعت ۱۹:۳۰ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.