سلام
مشکلی دارم که نمیدوم چرا این کار کردم و چرا اینجوری شد و یا چرا همسرم این کار کرد یا چراهای دیگه که من زمین زد.
ابتدای مطلب و صحبتم عذرخواهی کنم اگر مطالبم طولانی باشد ولی از دوستان و کارشناسان محترم خواهش میکنم و درخواست دارم مطالب بخونید و کمکم کنید.
31 سالمه ، شغلم آزاد و کار اداری است. (نمایندگی یکی از شرکت های موجود در کشور) ، بدلیل تشنجی در سالهای قبل دارو هم مصرف میکنم.
از نوجوانی علاقه خاصی به یکی از دخترخاله هایم داشتم که دو خواهر داشت و بچه وسط خانواده بود. 4 سال از من کوچکتر بود. خیلی دوسش داشتم. رابطه در حد زنگ زدن بود ، همش به من میگفت صبرکن دست میشه ، بزار زمان همه چیز درست کنه و از اینجور حرفا ، فامیل و خویشاوندان از موضوع ما باخبر شدن ، تا سال 90 مادر و پدرم رفتم واسم خواسگاری ، آزمایشات ازدواج فامیلی دادیم خوب بود ، مادرم گفت باید باهم برید بیرون صحبت کنید ، بار اول رفتیم ، بار دوم که رفتیم خانم چهرش ناراحت بود ، بهش گفتم چیزی شده گفت ببین من اصلا به تو هیچ علاقه ای ندارم.
نمیدونید من چی شدم (الان سال 91 هست) سریع برگشتم پیادش کردم ، تا اومدن به خونه خودمون پشت فرمون همینجوری گریه میکردم.
موضوع دخترخالم خیلی سعی کردم فراموش کنم ولی نمیشد ، بدجور عاشقش بودم ، مادرم چندتا دختر دیگه برام پیدا کرد و هر چی کیدیدم میگفتم نه تا یکسال و سه ماه گذشت.

- شهریور سال 92 از طریق یه سایت زوجیابی با یه دختر آشنا شدم ، 5 سال از خودم کوچکتر و خانواده پرجمعیت بودن. به مادرم گفتم این دختر هست. مادرم گفت بار اول خودت قرار بزار برو ببین خوشت اومد بار دوم من میام باهم میریم. بار اول رفتم ، دختر خانم تنها اومد مثل خودم ، خوشم اومد ازش ، چادری ، با حجاب و ... و موضوع مصرف دارو من را هم قبول کرد.
به مادرم گفتم و بار دوم با مادرم رفتیم. شماره منزل ازش گرفتیم تا برای دیدن خانواده و خواستگاری بریم. رابطه ها برقرار شد ، یکبار همراه پدر و مادرم رفتیم و دو بار هم با مادر و خواهرم.

- آبان 92 شد بله برون تشکیل شد و نامزد شدیم ، نامزدم گفت من دوست دارم بریم مشهد و تو حرم امام رضا خطبه عقد و محرمیت بخونیم. ما قبول کریم چون کار جالبی بود.

- دی ماه 92 شد رفتیم. توی راه آهن اولین داد نامزدم را شنیدم ، رفتیم فروشگاه یه چیزی بخریم من یه اشتباه کوچیک کردم و جلو همه سرم داد زد و به مادرم گفتم ، مادرم باهاش صحبت کرد و خانم ناراحت شدن با من قهر کردن ، این موضوع با پوزش من تو قطار حل شد ، مشهد خطبه خوندیم و پس از زیارت چند روز برگشتیم.

- بهمن 92 در دفترخانه شهرمون سند و قباله ثبت شد.
من تو این دوران عقد دانشجو بودم و خانمم فارغ التحصبل ، مشکلاتی داشتیم ، مثلا اینکه چرا هفته ای یکبار میای خونه ما ، خانمم انتظار داشت من دو بار یا سه بار در هفته خونشون برم. من کارم آزاد بود دانشگاه هم میرفتمو تازه مادرش به مادرم میگفت پسرت باید هر هفته جمعه شب بیاد خونه ما بمونه. ( مشکلات از این دوران شروع شد و ادامه داشت ) من میخواستمش و گرنه طلاقش میدادم.

- اردیبهشت 94 شد ، کمی مشکلات بیشتر شد رفتیم مشاوره و حتی جلسه ای گذاشتیم با بزرگترهای فامیل خانمم و خانواده خودم. جفتمون رضایت دادیم و قول دادیم باهم خوب باشیم. دو ماه بعد تیرماه دنبال خرید خونه بودم که خانمم راحت باشه ، یه خونه پیدا کردیم.
تو مهریه خانمم یکی از بندهاش مبلغ 300.000.000 ریال بابت خرید خانه هست. یک دانگ پدرش پول داد 300.000.000 ریال پدرم پول داد و مهریه این بند را بخشید. قیمت خونه 1.350.000.000 ریال بود که سه دانگ خانمم با این توصبفات 150.000.000 ریال بیشتر شد که به پدرش گفتم ولی قبول نکردن منم بخاطر زندگیم چیزی نگفتم.

- شهریور 94 شد و ما عروسی کردیم.
از شهریور تا تیرماه 95 ، 11 ماه زندگی مشترک بود. اوایل ماه های زندگی خرجم بالا شد ، اجاره خونه 9.800.000 ریال ، اجاره دفتر کار 5.000.000 ریال ، دو تا وام دیگه ازئواج و بانک مهر 4.500.000 ریال باید پرداخت میکردم. به خانمم گفتم تو که نمیری سرکار ( خانمم اصلا حاضر نمیشد بره سرکار و لیسانس گرافیک داره ) بیا برو دفتر من ، من میرم جای دیگه کار میکنم.
خانم حاضر نمیشد تا با کمی بحث گفت باید 2.000.000 ریا ماهانه حقوق بدی ، گفتم ندارم ، گفت پس وام ازدواج من باید بدی گفتم بخدا ندارم ولی باشه.
از آبان تا اسفند 94 اومد دفتر ولی بعدش گفت دیگه نمیام.

از فروردین من دیگه سرکار دوم نرفتم و رفتم دفتر خودم و خانمم خانه دار شد ولی متاسفانه قسط وامش من باید میدادم (چون ضامنش من جور کرده بودم متاسفانه از این موضوع سواستفاده کرد و پولش نمیداد)

مشکلات ما تو این 11 ماه کم کم بیشترمی شد ، نمیگم من مشکل نداشتم ولی خانمم توی بحث ها جیغ میزد تو خونه ، فحش های بسیار بسیار رکیک میداد ، وقتی بحثمون بود غذا درست نمیکرد ، خونه تمیز نمیکرد.
من همه این مشکلات ریختم تو خودم تا آبروم نره .تیر 94 مشکلمون به راه پله ها و فرار من از خونه شد. شب خانمم تهدیدم کرد مجدد برگشتم خونه ولی تصمیم گرفتم خودکشی کنم ، قرص ها ریختم تو شربت ، خوردم ، دو روز میگفتن بیهوش بودم و عصر روز دوم دیدم بیمارستانم.

خانمم مدام توی بحث ها حرف از مهریه میزد. من از پدرم اول عروسی واسه کارم پول قرض کردم و گفتم پول پاتختی بهت میدم. این پول پاتختی یکی از مشکلات اساسی ما بود که خانمم زیر بار نمیرفت.

- بعد از بیمارستان (اواخر تیر بود) یکهفته خونه پدرم موندم و بهش گفتم تو هم خونه پدرت باش تا اودم خونه. تو این مدت مادرم با خانمم بحث داشتن حتی با مادرخانمم.
تا 11 مرداد که خانمم خونه ترک کرد و من دادخواست عدم تمکین زدم و تا الان برنگشته.
خانمم از مادرم بخاطر فحاشی شکایت کرد و مادرم به کلانتری و دادسرا فرستاد ولی کارش به جایی بند نشد و پروندش بررسی نشد.

- میدونید من از سال 91 که دخترخالم جواب رد داد تا الان هنوز ته قلبم عاشق بودم ولی عاشق یه عشق خیلی کهنه و پیر.
هر وقت با خانمم توی مهمونی ها دخترخالم میدیدم انگار یه جوری بودم یه حس علاقه کهنه شده.

- خانمم اوایل ازدواج و برخی توی زندگی بهم میگفت من تورو بخاطر بچه میخوام ، ما باهم به توافق رسیدیم شهریور ماه 95 بچه دار بشیم ، 10 مرداد ماه یکروز قبل از اینکه خانومم منزل ترک کنه با بزرگترها جلسه گذاشتیم تمام شرایط هم قبول کریم واسه ادامه زندگی ولی خانومم یکی از شرایط من مخالف بود که من گفتم من فعلا تا سه سال دیگه بچه نمیخوام ولی اگه خوب بودیم شاید همین امسال بچه بیاریم ولی نه شهریورماه و خانمم بلند شد و داد زد به خانوادش گفت بیاین بریم.

- خانوادم میگن این زن فایده نداره ، من خودم ته دل دوسش دارم ولی خانومم میگه باید با کل خانوادت رابطه نداشته باشی و شهریور بچه دار بشیم تا بیام باهات زندگی کنم.

- دخترخالم یکهفته ای میشه براش خواستگار اومده ، همیشه توی بحث هامون با خانومم تو این 11 ماه پیش خودم میگفتم اگه اون بود اینجوری نمیشد ، کاش اون بود ، کاش ...

راستی یادم رفت بگم که پول وام خانومم پدرش به حسابش میریخت و خانومم به من نمیگفت


----- ببخشید خیلی طولانی شد ، در حال حاضر تنها هستم ، و یه شب خونه بابام و یه شب خونه خودم با کلی غصه و کلی قرض و وام حتی وام خانومم من باید بدم.
من نمیدونم چکار کنم ، مطمئنم خانمم درخواست مهریه داده ، مهریه بدم ، این همه وام ، چکار باید بکنم ؟؟؟
هر شب و هر روز خودم لعنت میکنم ، خودم سرزنش میکنم ، یعنی بدبختی تا این حد.

فقط لطفا کمکم کنید.