<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار گفتگوی همدردی - تمام انجمن‌ها]]></title>
		<link>http://www.hamdardi.net/</link>
		<description><![CDATA[تالار گفتگوی همدردی - http://www.hamdardi.net]]></description>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 14:37:33 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[تفاوت روشهای تربیتی صحیح و غلط والدین]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12889.html</link>
			<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 13:33:17 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12889.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;">یکی از مواردیکه توجه من را خیلی جلب میکند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است.نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه میشود:والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند.<br />
</span></span><br />
1<span style="color: #1E90FF;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">-بعنوان مثال بچه غربی سرفه میکند.مادر یک دستمال در میآورد و به بچه میدهد.<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;">بچه شرقی شدید سرفه میکند.مادر به او میگوید نکن.بعد هم بچه را دعوا میکند که بیا به حرف من گوش ندی اینطوری میشی میگم غذا بخور نمیخوری و کلی با بچه دعوا میکند.یا بچه شرقی سرفه میکند.مادر گریه که چی شده خاک بر سرم چی خوردی زود با شلوغ کاری یک سریع دارو تجویز میکند و بعضیها هم زود میرن پیش دکتر.بچه حالا علاوه بر سرفه زر هم میزند</span>.<br />
<br />
2-بچه غربی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.پدر به او میگوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه میخواهد خروجی را نشانش بدهد.بچه یورتمه کنان بطرف در میرود و خوشحال است.احساس میکند کار مهمی انجام میدهد.<br />
<br />
بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.او را بزور و کشان کشان بیرون میبرند.بچه زِر میزند.بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.قربان صدقه‌اش میروند و وعده شکلات و بستنی میدهند.بچه رشوه را قبول میکند.همچنان غر میزند و از مغازه خارج میشود.مشغول چانه‌زدن بر سر تعداد بستنی است.<br />
<br />
3-بچه غربی در مدرسه دعوا کرده‌است.داستان را برای مادر تعریف میکند.مادر گوش میدهد اما عکس‌العملی نشان نمیدهد.<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;">بچه شرقی در مدرسه دعوا کرده‌است.داستان را برای مادر تعریف میکند.مادر در حالیکه سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد گوش میدهد.به بچه میگوید:اون فقیره. واسه همین بی‌تربیته.تو باهاش بازی نکن!یا میگه غلط کرده بچه پر روی بی تربیت فردا میام مدرسه میدم حسابشو میزارم کف دستش.تنبیهش کنن(من غرق در منطق و فراست اینجور مادرها شده‌ام!!)<br />
</span><br />
4-بچه غربی بستنی میخورد.مادر به او دستمال میدهد تا دهانش را پاک کند.<br />
<br />
بچه شرقی بستنی میخورد.مادر دور دهانش را پاک میکند و میگوید زود بخور آب شد لباسات کثیف شد باید بشورم.<br />
<span style="color: #FF1493;"><br />
5-بچه شرقی زر میزند.مادر دعوایش میکند.پدر به مادر میتوپد که بچه را دعوا نکن.بچه لگدی حواله پدر میکند.مادر میخندد.پدر بچه را دعوا میکند.بچه شرقی زر میزند.باز هم به او وعده و رشوه میدهند(بچه غربی کلا زیاد زر نمیزند).</span><br />
<br />
6-بچه غربی زمین خورده‌است.بلند میشود و به بازی ادامه میدهد.<br />
<br />
بچه شرقی زمین خورده‌است.مادر توی سرش میزند و میگوید.بچه را بلند میکند و مثل کیسه سیب‌زمینی میتکاند.بچه میترسد و جیغ میکشد.مادر گونه میخراشد.هر دو مفصل هوار میکشند.بعد بچه میرود بازی کند.مادر آینه در ‌میآورد تا آرایشش را کنترل کند.<br />
<br />
7-در مطب دکتر حوصله بچه غربی سر رفته‌است.مادر از کیفش کاغذ و مداد ‌رنگی بیرون میآورد.بچه مشغول میشود.<br />
<br />
<span style="color: #C71585;">در مطب دکتر حوصله بچه شرقی سر رفته‌ است.مادر هم کلافه به منشی که پس نوبت ما کی میشه بچم دارم نمیتونم بشینم.مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد.یک صورتحساب از کیفش در میآورد.یک خودکار ته کیفش پیدا میکند.اول کلی ها میکند و نوک زبانش میزند تا بنویسد.بچه دو خط میکشد.رنگ ندارد و جذبش نمیکند.از جایش بلند میشود تا دور اتاق چرخی بزند.مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشد لاینقطع میگوید نرو،نکن،نگو،دست نزن،بیا،حرف نزن،آروم باش،ول کن،به پدرت میگم ....و در نهایت یه پیچی هم بچه را میدهد بچه عربده میکشد.اعصاب همه خرد شده ‌است.دلت میخواهد بلند شوی و دو دستی بکوبی توی سر مادر شرقی!!!</span><br />
</span></span></span><br />
<span style="color: #0000CD;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">و این ماجرا ها تمام نشدنی است و شاید بهتر باشه باز هم بگیم:والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند.</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">توصیه کنجکاو :<br />
اکنون که شما این موضوع را می خوانید مسئولیت بیشتری نسبت به افرادی دارید که از این موضوع بی اطلاع هستند.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: x-small;">کاریزما مشاور</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;">یکی از مواردیکه توجه من را خیلی جلب میکند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است.نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه میشود:والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند.<br />
</span></span><br />
1<span style="color: #1E90FF;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">-بعنوان مثال بچه غربی سرفه میکند.مادر یک دستمال در میآورد و به بچه میدهد.<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;">بچه شرقی شدید سرفه میکند.مادر به او میگوید نکن.بعد هم بچه را دعوا میکند که بیا به حرف من گوش ندی اینطوری میشی میگم غذا بخور نمیخوری و کلی با بچه دعوا میکند.یا بچه شرقی سرفه میکند.مادر گریه که چی شده خاک بر سرم چی خوردی زود با شلوغ کاری یک سریع دارو تجویز میکند و بعضیها هم زود میرن پیش دکتر.بچه حالا علاوه بر سرفه زر هم میزند</span>.<br />
<br />
2-بچه غربی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.پدر به او میگوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه میخواهد خروجی را نشانش بدهد.بچه یورتمه کنان بطرف در میرود و خوشحال است.احساس میکند کار مهمی انجام میدهد.<br />
<br />
بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.او را بزور و کشان کشان بیرون میبرند.بچه زِر میزند.بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.قربان صدقه‌اش میروند و وعده شکلات و بستنی میدهند.بچه رشوه را قبول میکند.همچنان غر میزند و از مغازه خارج میشود.مشغول چانه‌زدن بر سر تعداد بستنی است.<br />
<br />
3-بچه غربی در مدرسه دعوا کرده‌است.داستان را برای مادر تعریف میکند.مادر گوش میدهد اما عکس‌العملی نشان نمیدهد.<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;">بچه شرقی در مدرسه دعوا کرده‌است.داستان را برای مادر تعریف میکند.مادر در حالیکه سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد گوش میدهد.به بچه میگوید:اون فقیره. واسه همین بی‌تربیته.تو باهاش بازی نکن!یا میگه غلط کرده بچه پر روی بی تربیت فردا میام مدرسه میدم حسابشو میزارم کف دستش.تنبیهش کنن(من غرق در منطق و فراست اینجور مادرها شده‌ام!!)<br />
</span><br />
4-بچه غربی بستنی میخورد.مادر به او دستمال میدهد تا دهانش را پاک کند.<br />
<br />
بچه شرقی بستنی میخورد.مادر دور دهانش را پاک میکند و میگوید زود بخور آب شد لباسات کثیف شد باید بشورم.<br />
<span style="color: #FF1493;"><br />
5-بچه شرقی زر میزند.مادر دعوایش میکند.پدر به مادر میتوپد که بچه را دعوا نکن.بچه لگدی حواله پدر میکند.مادر میخندد.پدر بچه را دعوا میکند.بچه شرقی زر میزند.باز هم به او وعده و رشوه میدهند(بچه غربی کلا زیاد زر نمیزند).</span><br />
<br />
6-بچه غربی زمین خورده‌است.بلند میشود و به بازی ادامه میدهد.<br />
<br />
بچه شرقی زمین خورده‌است.مادر توی سرش میزند و میگوید.بچه را بلند میکند و مثل کیسه سیب‌زمینی میتکاند.بچه میترسد و جیغ میکشد.مادر گونه میخراشد.هر دو مفصل هوار میکشند.بعد بچه میرود بازی کند.مادر آینه در ‌میآورد تا آرایشش را کنترل کند.<br />
<br />
7-در مطب دکتر حوصله بچه غربی سر رفته‌است.مادر از کیفش کاغذ و مداد ‌رنگی بیرون میآورد.بچه مشغول میشود.<br />
<br />
<span style="color: #C71585;">در مطب دکتر حوصله بچه شرقی سر رفته‌ است.مادر هم کلافه به منشی که پس نوبت ما کی میشه بچم دارم نمیتونم بشینم.مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد.یک صورتحساب از کیفش در میآورد.یک خودکار ته کیفش پیدا میکند.اول کلی ها میکند و نوک زبانش میزند تا بنویسد.بچه دو خط میکشد.رنگ ندارد و جذبش نمیکند.از جایش بلند میشود تا دور اتاق چرخی بزند.مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشد لاینقطع میگوید نرو،نکن،نگو،دست نزن،بیا،حرف نزن،آروم باش،ول کن،به پدرت میگم ....و در نهایت یه پیچی هم بچه را میدهد بچه عربده میکشد.اعصاب همه خرد شده ‌است.دلت میخواهد بلند شوی و دو دستی بکوبی توی سر مادر شرقی!!!</span><br />
</span></span></span><br />
<span style="color: #0000CD;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">و این ماجرا ها تمام نشدنی است و شاید بهتر باشه باز هم بگیم:والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند.</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">توصیه کنجکاو :<br />
اکنون که شما این موضوع را می خوانید مسئولیت بیشتری نسبت به افرادی دارید که از این موضوع بی اطلاع هستند.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: x-small;">کاریزما مشاور</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[غذاهای مفید برای حالتهای روانی مختلف:؟]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12888.html</link>
			<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 13:12:00 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12888.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;">اغلب ما بعد از یک روز سخت و دشوار، یک وعده غذایی یا میان وعده ای را می خوریم که ما را آرام کند مانند: کلوچه ها، چیپس سیب زمینی، بیسکوئیت و ... .<br />
وقتی جشن می گیریم کیک می خوریم.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">وقتی که ناراحت می شویم و می خواهیم خبر بدی را که شنیده ایم به قول معروف راحت هضمش کنیم، بستنی را ترجیح می دهیم..</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">خوب این چه اشکالی دارد؟</span><br />
<br />
<span style="color: #FF4500;"><span style="font-size: medium;">مشکلی که در این جا به وجود می آید این است که به همان سرعتی که مزه این خوراکی ها در دهان شما از بین می رود، اندازه دور کمر تان از بین نخواهد رفت، مخصوصاً اگر آن ها مملو از قند و چربی نیز باشند(مانند کیک شکلاتی).</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">این گونه خوراکی ها موجب می شوند که سطح قند خون به سرعت بالا رود و برای جبران این حالت در بدن، انسولین به سرعت ترشح شده و در نتیجه قند خون خیلی سریع تر از آن پایین می آید، به همین دلیل است که وقتی شما غذایی را می خورید که شیرین است، بعد از مدت کوتاهی احساس گرسنگی بیشتری می کنید. در واقع شما در یک سیکل معیوب قرار می گیرید.<br />
</span><br />
<span style="font-size: large;">با این حال تحقیقات علمی نشان می دهد که شما می توانید وضع روحی - روانی خود را با غذاها بهبود ببخشید.<br />
</span><br />
<div style="text-align: center;"><span style="color: #FF1493;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">نکات زیر را زمانی که به تجدید قوای ذهنی نیاز دارید، به کار برید:<br />
</span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">غمگین هستید؟</span></span><br />
<br />
غ<span style="font-size: medium;"><span style="color: #FF1493;">ذاهایی را انتخاب نمایید که دارای اسیدهای چرب امگا 3 و ویتامین D زیادی باشند. تحقیقات نشان می دهد که این ها می توانند افسردگی را تخفیف دهند و موجب آرامش فرد شوند.<br />
<br />
برای دریافت اسیدهای چرب امگا 3 می توانید تخم بزرک(بذر کتان) و ماهی های چرب مانند قزل آلا را انتخاب نمایید.<br />
<br />
از منابع خوب ویتامین D نیز می توان به شیر های غنی شده با این ویتامین و زرده تخم مرغ اشاره کرد.. البته نور خورشید نیز منبع خوبی از این ویتامین است.</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">استرس دارید؟<br />
</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #0000CD;">در جستجوی غذاهایی باشید که غنی از ویتامین های گروه B باشند، تا تولید سرتونین در مغزتان افزایش یابد و در نتیجه آرامش به سراغ شما آمده و راحت شوید.<br />
<br />
برای دریافت ویتامین B12، بشقاب تان را پر از قزل آلا یا میگو کنید و یا این که یک کاسه بزرگ ماست کم چرب میل نمایید.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">در سختی هستید؟</span></span><br />
<br />
<span style="color: #32CD32;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">یک راست بروید سراغ غذاهایی که غنی از ویتامین C هستند. این ویتامین رادیکال های آزاد را کاهش می دهد و سیستم ایمنی شما را تقویت می کند. در واقع این ویتامین یک آنتی اکسیدان فوق العاده است. زغال اخته، کلم بروکلی، فلفل سبز، کیوی، توت فرنگی و گوجه فرنگی گزینه های خوبی برای این ویتامین می باشند.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: x-large;"><span style="font-weight: bold;">عصبانی هستید؟</span></span><br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">این حالت خود را با پتاسیم از بین ببرید. پتاسیم، الکترولیتی است که به کاهش فشار خون کمک می کند.<br />
<br />
موز، آواکادو، ذرت، سیب زمینی و لوبیا سفید از منابع خوب این ماده معدنی می باشند.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: x-large;"><span style="font-weight: bold;">بی خوابی به سرتان زده است؟</span></span><br />
<br />
<span style="color: #006400;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">برای یک خواب عمیق به سمت غذاهای غنی از منیزیم مانند نخود، عدس، جو دو سر، تخم کدو و اسفناج بروید.<br />
<br />
این ماده معدنی به آرامش عضلات، رگ های خونی و لوله گوارش کمک می کند تا سطح ماده شیمیایی آرامبخش یعنی همان سرتونین در شما افزایش یابد.</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #800000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">با دقت پیشنهادات غذایی فوق را نگاه کنید و ببینید همه این ها علاوه بر این که نیازهای تغذیه ای شما را به خوبی برآورده می سازند، از افزایش وزن تان نیز جلوگیری می کنند.</span></span></span><br />
<span style="font-size: xx-small;"><br />
برگرفته از کاریزما مشاور</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;">اغلب ما بعد از یک روز سخت و دشوار، یک وعده غذایی یا میان وعده ای را می خوریم که ما را آرام کند مانند: کلوچه ها، چیپس سیب زمینی، بیسکوئیت و ... .<br />
وقتی جشن می گیریم کیک می خوریم.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">وقتی که ناراحت می شویم و می خواهیم خبر بدی را که شنیده ایم به قول معروف راحت هضمش کنیم، بستنی را ترجیح می دهیم..</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">خوب این چه اشکالی دارد؟</span><br />
<br />
<span style="color: #FF4500;"><span style="font-size: medium;">مشکلی که در این جا به وجود می آید این است که به همان سرعتی که مزه این خوراکی ها در دهان شما از بین می رود، اندازه دور کمر تان از بین نخواهد رفت، مخصوصاً اگر آن ها مملو از قند و چربی نیز باشند(مانند کیک شکلاتی).</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">این گونه خوراکی ها موجب می شوند که سطح قند خون به سرعت بالا رود و برای جبران این حالت در بدن، انسولین به سرعت ترشح شده و در نتیجه قند خون خیلی سریع تر از آن پایین می آید، به همین دلیل است که وقتی شما غذایی را می خورید که شیرین است، بعد از مدت کوتاهی احساس گرسنگی بیشتری می کنید. در واقع شما در یک سیکل معیوب قرار می گیرید.<br />
</span><br />
<span style="font-size: large;">با این حال تحقیقات علمی نشان می دهد که شما می توانید وضع روحی - روانی خود را با غذاها بهبود ببخشید.<br />
</span><br />
<div style="text-align: center;"><span style="color: #FF1493;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">نکات زیر را زمانی که به تجدید قوای ذهنی نیاز دارید، به کار برید:<br />
</span></span></span></div>
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">غمگین هستید؟</span></span><br />
<br />
غ<span style="font-size: medium;"><span style="color: #FF1493;">ذاهایی را انتخاب نمایید که دارای اسیدهای چرب امگا 3 و ویتامین D زیادی باشند. تحقیقات نشان می دهد که این ها می توانند افسردگی را تخفیف دهند و موجب آرامش فرد شوند.<br />
<br />
برای دریافت اسیدهای چرب امگا 3 می توانید تخم بزرک(بذر کتان) و ماهی های چرب مانند قزل آلا را انتخاب نمایید.<br />
<br />
از منابع خوب ویتامین D نیز می توان به شیر های غنی شده با این ویتامین و زرده تخم مرغ اشاره کرد.. البته نور خورشید نیز منبع خوبی از این ویتامین است.</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">استرس دارید؟<br />
</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #0000CD;">در جستجوی غذاهایی باشید که غنی از ویتامین های گروه B باشند، تا تولید سرتونین در مغزتان افزایش یابد و در نتیجه آرامش به سراغ شما آمده و راحت شوید.<br />
<br />
برای دریافت ویتامین B12، بشقاب تان را پر از قزل آلا یا میگو کنید و یا این که یک کاسه بزرگ ماست کم چرب میل نمایید.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: x-large;">در سختی هستید؟</span></span><br />
<br />
<span style="color: #32CD32;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">یک راست بروید سراغ غذاهایی که غنی از ویتامین C هستند. این ویتامین رادیکال های آزاد را کاهش می دهد و سیستم ایمنی شما را تقویت می کند. در واقع این ویتامین یک آنتی اکسیدان فوق العاده است. زغال اخته، کلم بروکلی، فلفل سبز، کیوی، توت فرنگی و گوجه فرنگی گزینه های خوبی برای این ویتامین می باشند.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: x-large;"><span style="font-weight: bold;">عصبانی هستید؟</span></span><br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">این حالت خود را با پتاسیم از بین ببرید. پتاسیم، الکترولیتی است که به کاهش فشار خون کمک می کند.<br />
<br />
موز، آواکادو، ذرت، سیب زمینی و لوبیا سفید از منابع خوب این ماده معدنی می باشند.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: x-large;"><span style="font-weight: bold;">بی خوابی به سرتان زده است؟</span></span><br />
<br />
<span style="color: #006400;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">برای یک خواب عمیق به سمت غذاهای غنی از منیزیم مانند نخود، عدس، جو دو سر، تخم کدو و اسفناج بروید.<br />
<br />
این ماده معدنی به آرامش عضلات، رگ های خونی و لوله گوارش کمک می کند تا سطح ماده شیمیایی آرامبخش یعنی همان سرتونین در شما افزایش یابد.</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #800000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">با دقت پیشنهادات غذایی فوق را نگاه کنید و ببینید همه این ها علاوه بر این که نیازهای تغذیه ای شما را به خوبی برآورده می سازند، از افزایش وزن تان نیز جلوگیری می کنند.</span></span></span><br />
<span style="font-size: xx-small;"><br />
برگرفته از کاریزما مشاور</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[انرژی مثبت در صحبت کردن##]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12887.html</link>
			<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 13:04:33 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12887.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">نمیدونم جای این مطلب رو درست انتخاب کردم یا خیر ولی این میتونه بهترین موضوع همدردی باشه اهالی همدردی میتونن با خوندن این موضوع درس خوبی بگیرن جسارت به کسی نشه من اول خودم رو میگویم .</span><br />
<span style="color: #FF1493;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">
درس مثبت اندیشی <br />
<br />
درس انتقال انرژی مثبت به دیگران <br />
<br />
یا بهتره بگیم درس منفی نبودن<br />
<br />
درس به بهترین ها فکر کردن و و و و </div></span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #0000CD;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">نحوه تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست. مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">بگوییم ….<br />
</span></span><br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ازاینکه وقتتون رو در اختیارم گذاشتید ممنون “”"”"”"”"”" نگوییم ببخشید مزاحمتون شدم<br />
<br />
<br />
طول میکشه تا یاد بگیری “”"”"”"”"”"”" نگوییم هیچ وقت یاد نمیگیری<br />
<br />
<br />
مسئله دارم “”"”"”"”"” نگوییم مشکل دارم</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #C71585;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">مسئله رو خودم حل میکنم “”"”"”"”"”"”" نگوییم مسئله به تو ربطی نداره<br />
<br />
<br />
شاد و پر انرژی باشید “”"”"”"”"”" نگوییم خسته نباشید<br />
<br />
<br />
این کار را بعدا انجام میدهم “”"”"”"”"” نگوییم دچار یاس شدم</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">صد در صد خواهد شد “”"”"”"”"”" نگوییم ای کاش میشد<br />
<br />
<br />
ان شا الله حتما موفق میشوی “”"”"”"”"”" نگوییم ان شا الله موفق میشوی<br />
<br />
<br />
عالی هستم “”"”"”"”"”"”" نگوییم خوب هستم</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">اولین قانون طبیعت این است که تو از هر چه هراس داشته باشی همان را به طرف خودت جلب می کنی.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">هیجان قدرتی دارد که جذب میکند .تو از هر چه شدیدا بترسی آن را تجربه خواهی کرد .</span></span><br />
<br />
<span style="color: #006400;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">مثلا حیوان فورا متوجه میشود که تو از او وحشت داری. هیچکدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتد . تصادفی در عالم هستی وجود ندارد. هیجان انرژی در حرکت است. وقتی تو انرژی را جا به جا می کنی انرژی ایجاد میکنی. اگر به اندازه کافی انرژی جا به جا کنی ماده به وجود می آوری .</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">ماده انرژی متراکم است که جا به جا شده و به آن فشار وارد شده است.<br />
<br />
<br />
فکر انرژی خالص است .<br />
<br />
هر فکری که تو اکنون داری یا قبلا داشتی یا در آینده خواهی داشت خلاق است.<br />
<br />
انرژی حاصل از فکر هرگز نمی میرد .این انرژی از فکر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود و برای ابد ادامه پیدا می کند. همه افکار به هم مربوط هستند. افکار با هم تلاقی پیدا می کنند.<br />
</span><br />
<span style="color: #800000;"><span style="font-size: medium;">در مسیر اعجاب انگیزی از انرژی با هم تقاطع پیدا می کنند و نقش بدیع و زیبایی از پیچیدگیهای غیر قابل باور به وجود می آورند . همات طور که دو چیز مشابه همدیگر را جذب می کنند دو انرژی مشابه هم یکدیگر را جذب می کنند .و توده ای از انرژی مشابه به وجود می آورند.<br />
<br />
بنابراین حتی افراد معمولی اگر فکرشان(دعا. امید. آرزو . .رویا .ترس) به اندازه کافی قوی باشد میتوانند نتایج شگفت انگیزی را به وجود آورند.<br />
</span></span><br />
ز<span style="color: #C71585;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;">ندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان دهد جز آن طریقی که تو تصور میکنی خودش را نشان خواهد داد .تو با فکر کردن خلق می کنی.<br />
<br />
پس همیشه به بهترینها فکر کن</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: x-small;">منبع : کاریزما مشاور</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">نمیدونم جای این مطلب رو درست انتخاب کردم یا خیر ولی این میتونه بهترین موضوع همدردی باشه اهالی همدردی میتونن با خوندن این موضوع درس خوبی بگیرن جسارت به کسی نشه من اول خودم رو میگویم .</span><br />
<span style="color: #FF1493;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">
درس مثبت اندیشی <br />
<br />
درس انتقال انرژی مثبت به دیگران <br />
<br />
یا بهتره بگیم درس منفی نبودن<br />
<br />
درس به بهترین ها فکر کردن و و و و </div></span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #0000CD;"><span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">نحوه تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست. مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">بگوییم ….<br />
</span></span><br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">ازاینکه وقتتون رو در اختیارم گذاشتید ممنون “”"”"”"”"”" نگوییم ببخشید مزاحمتون شدم<br />
<br />
<br />
طول میکشه تا یاد بگیری “”"”"”"”"”"”" نگوییم هیچ وقت یاد نمیگیری<br />
<br />
<br />
مسئله دارم “”"”"”"”"” نگوییم مشکل دارم</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #C71585;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">مسئله رو خودم حل میکنم “”"”"”"”"”"”" نگوییم مسئله به تو ربطی نداره<br />
<br />
<br />
شاد و پر انرژی باشید “”"”"”"”"”" نگوییم خسته نباشید<br />
<br />
<br />
این کار را بعدا انجام میدهم “”"”"”"”"” نگوییم دچار یاس شدم</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">صد در صد خواهد شد “”"”"”"”"”" نگوییم ای کاش میشد<br />
<br />
<br />
ان شا الله حتما موفق میشوی “”"”"”"”"”" نگوییم ان شا الله موفق میشوی<br />
<br />
<br />
عالی هستم “”"”"”"”"”"”" نگوییم خوب هستم</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">اولین قانون طبیعت این است که تو از هر چه هراس داشته باشی همان را به طرف خودت جلب می کنی.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">هیجان قدرتی دارد که جذب میکند .تو از هر چه شدیدا بترسی آن را تجربه خواهی کرد .</span></span><br />
<br />
<span style="color: #006400;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">مثلا حیوان فورا متوجه میشود که تو از او وحشت داری. هیچکدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتد . تصادفی در عالم هستی وجود ندارد. هیجان انرژی در حرکت است. وقتی تو انرژی را جا به جا می کنی انرژی ایجاد میکنی. اگر به اندازه کافی انرژی جا به جا کنی ماده به وجود می آوری .</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">ماده انرژی متراکم است که جا به جا شده و به آن فشار وارد شده است.<br />
<br />
<br />
فکر انرژی خالص است .<br />
<br />
هر فکری که تو اکنون داری یا قبلا داشتی یا در آینده خواهی داشت خلاق است.<br />
<br />
انرژی حاصل از فکر هرگز نمی میرد .این انرژی از فکر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود و برای ابد ادامه پیدا می کند. همه افکار به هم مربوط هستند. افکار با هم تلاقی پیدا می کنند.<br />
</span><br />
<span style="color: #800000;"><span style="font-size: medium;">در مسیر اعجاب انگیزی از انرژی با هم تقاطع پیدا می کنند و نقش بدیع و زیبایی از پیچیدگیهای غیر قابل باور به وجود می آورند . همات طور که دو چیز مشابه همدیگر را جذب می کنند دو انرژی مشابه هم یکدیگر را جذب می کنند .و توده ای از انرژی مشابه به وجود می آورند.<br />
<br />
بنابراین حتی افراد معمولی اگر فکرشان(دعا. امید. آرزو . .رویا .ترس) به اندازه کافی قوی باشد میتوانند نتایج شگفت انگیزی را به وجود آورند.<br />
</span></span><br />
ز<span style="color: #C71585;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;">ندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان دهد جز آن طریقی که تو تصور میکنی خودش را نشان خواهد داد .تو با فکر کردن خلق می کنی.<br />
<br />
پس همیشه به بهترینها فکر کن</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: x-small;">منبع : کاریزما مشاور</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[انتظارات زن و مرد از هم چیست؟]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12882.html</link>
			<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 12:44:22 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12882.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #9400D3;">امروزه چرا عدم تفاهم زن و مرد در بسیاری از خانواده‌ها بیش‌تر شده و با وجود تلاش فراوان برای جلب حمایت یکدیگر، نه‌تنها رابطه‌شان بهتر نمی‌شود، بلکه در کمال ناباوری، از هم دورتر می‌شوند... و نمی‌دانند چرا!<br />
<br />
ارزیابی و تفسیرهای اشتباه زن و مرد از احساس و عملکرد یکدیگر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">زنان و مردان با تصورات و بینش خود بدون توجه به نیازهای واقعی یکدیگر نیازها و انتظارات همدیگر را برطرف می‌کنند.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">بیش‌تر زنان و مردان متوجه نیستند که هر یک، دارای ارزش‌ها، دیدگاه‌ها، اولویت‌ها، اندیشه‌های خاص خود بوده که با دیگری بسیار متفاوت است و هر کدام با توجه به ویژگی‌های خاص خود، احساس و عملکردهای خویش را به‌‌صورت طبیعی نشان‌می‌دهد و آگاهانه قصد مخالفت و لج‌بازی با همسر خود را ندارد.<br />
<br />
بایستی توضیح داد که متفاوت بودن، هرگز به‌معنی بهتر یا بدتر بودن یا درست و غلط بودن نیست ولی به رشد و تعالی می‌انجامد و معمولاً سبب جذب زن و مرد به یکدیگر می‌شود. با وجودی که زنان و مردان با هم متفاوت هستند ولی مکمل یکدیگرند و هریک، می‌توانند به کاهش کمبودهای دیگری کمک کنند. باید توجه داشت که همدیگر را فهمیدن و احساس کردن، هرگز به‌معنای یکی شدن نیست.<br />
<br />
طبیعی است که مردان و زنان، ویژگی‌های خود را بهتر از ویژگی‌های همسرشان بشناسند و از تفاوت‌های بین خود آگاهی کمتری داشته باشند.<br />
<br />
همسرانی که به‌علت ناآگاهی، به تفاوت‌های بین خود و همسرشان توجه نکنند، در عمل، تضادها، اختلاف‌ها و عدم تفاهم‌های‌شان به‌تدریج افزایش یافته و ندانسته رابطه‌ی خود با همسرشان را به‌طرف بحران پیش‌‌می‌برند و حتی به ‌مرحله‌ی جدایی می‌رسانند. فقط با آگاهی و افزایش اطلاعات درست است که زن و مرد، دیدگاه‌های متقابل یکدیگر را بهتر درک کرده و به آن‌ها احترام می‌گذارند؛ به‌کارگیری درست آگاهی‌هاست که بسیاری از مشاجره‌ها و کشمکش، ساده‌تر و بدون خشم و پرخاش‌‌گری فراوان حل می‌گردد.</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">به‌طور معمول خانم‌ها و آقایان در مقایسه‌‌ی ویژگی‌های خود با همسر دچار اشتباه می‌شوند چون ویژگی خود را بهتر می‌شناسند و تصور می‌کنند که بهتر از همسرشان می‌اندیشند و عمل می‌کنند.</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">با چنین تصور اشتباهی، هر یک حق طبیعی خود می‌داند که تلاش کند ویژگی و نیاز خود را به ‌هر طریقی که می‌تواند، به دیگری دیکته کرده و تحمیل نماید. به‌ویژه خانم‌ها، با حساسیت بیش‌تری، این مورد را پی‌گیری می‌کنند. به‌عبارت ساده، زنان و مردان ناآگاه در مقایسه‌ی بین خود و همسر:<br />
<br />
به خواسته‌ها و نیازهای خویش ارزش، اهمیت و امتیاز بیش‌تری داده و برای نیازها و احساس‌های طرف دیگر، بهای کم‌تری قائل ‌می‌شوند و یا کم‌توجهی می‌کنند.<br />
<br />
خانم‌ها و آقایان، از شما سؤال می‌شود:<br />
<br />
اگر به‌اندازه‌ی کافی بر تفاوت‌ها، نیازها و رفع نیازهای خود و همسرتان آگاهی داشتید و نیازهای همدیگر را به‌درستی برطرف می‌کردید، باز هم بگومگوها، کشمکش‌ها اضطراب‌ها و تشویق‌هاو جدایی‌ها به این شدت و حدت اتفاق می‌افتاد؟<br />
<br />
باید توجه داشت که آگاهی در ایجاد آرامش و احساس خوشبختی در زندگی مشترک، نقش اساسی بازی می‌کند و ناآگاهی یعنی ویران‌کردن زندگی مشترک! به‌عبارت ساده، آگاهی می‌تواند بسازد و ناآگاهی همیشه با ویرانی همراه است. آگاهی یعنی در روشنایی قدم برداشتن و ناآگاهی یعنی در تاریکی راه رفتن!</span><br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">در اوایل زندگی مشترک، زن قبل از این‌که شوهرش به خانه برسد، هر کاری را که برای خوشحال کردن او به‌نظرش برسد انجام ‌می‌دهد. برای مثال خانه را تمیز ‌می‌کند، غذاهای مطبوع و دلخواه او را می‌پزد، لباس‌هایش را شسته و اطو ‌می‌کند، در طول روز از طریق تلفن، پیام‌های محبت‌آمیز می‌‌فرستد و... به‌عبارت دیگر زن، با بینش، سلیقه و تصورات خود بدون توجه به نیازها و انتظارات واقعی شوهرش پاسخ می‌دهد.</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">در این شرایط زن با تمام کوشش‌هایش به‌منظور جلب رضایت شوهر، وقتی می‌بیند نتوانسته رضایت او را جلب کند، در تعجب است که چرا به تلاش‌های او توجه نمی‌شود؟</span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
چرا احساس رضایت از انجام کارهای خود را در چهره‌ی شوهرش نمی‌بیند؟</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">چرا در جلب رضایت همسر، موفق نیست؟</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">از خود می‌پرسد: «من که هر کاری می‌دانستم انجام دادم، چرا شوهرم قدر مرا نمی‌داند و از من تشکر نمی‌کند و به همه‌چیز بی‌تفاوت است؟»</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">گفتیم خانم‌ها با توجه به میزان آگاهی، تجربه و ویژگی‌های خود، نیازهای همسرشان را ارزیابی کرده و برآورده می‌کنند. برای مثال:</span><br />
<span style="color: #FF1493;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><br />
خانم‌ها چون جزئی‌نگر هستند به جزئیات بیش‌تر توجه می‌کنند در حالی‌که مردان چون کلی‌نگر هستند، کلیات را بیش‌تر درنظر می‌گیرند و به جزئیات امور توجه زیادی از خود نشان نمی‌دهند</span></span></span>.<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><br />
<span style="font-size: x-large;">زنان چون رابطه‌گرا هستند، به‌راحتی رابطه ایجاد می‌کنند، در حالی‌که مردان چون هدف‌گرا هستند، زمانی با دیگران رابطه برقرارمی‌کنند که هدفی داشته باشند.</span></span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;"><br />
<span style="font-size: x-large;">زنان احساس‌های خود را به‌راحتی بروز می‌دهند، در حالی‌که آقایان با خویشتن‌داری کم‌تر احساس‌های خود را نشان‌می‌دهند!</span></span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #0000CD;"><span style="font-size: medium;">[b]<br />
زن نسبت به تمیزی خانه، پخت و پز غذا، مرتب بودن لباس خود و همسر و... حساس است، تعارف و تشریفات، را دوست‌دارد، علاقه‌ی فراوانی به گفت‌وگو از خود نشان می‌دهد؛ در حالی‌که مرد اگر لباسش اطو نداشته باشد، اگر غذای عالی سر میز نباشد، اگر با خانه‌ی بسیار مرتب و تمیز روبه‌رو نشود و... به‌راحتی آن‌ها را می‌پذیرد ولی وقتی همسرش به نیازهای احساسی او بی‌توجهی کند و از او قدردانی نکرده و عملکرد او را مورد تحسین و تأیید قرارندهد، احساس رنجش کرده و واکنش منفی نشان‌می‌دهد، چراکه نیاز مرد به حسن‌جویی، تأیید و قدردانی و رفع این نیازها توسط زن از انجام کارهای منزل و هر کار دیگر برایش بسیار مهم‌تر می‌باشد. به‌علاوه، به‌علت ناآگاهی است که بسیاری از زنان و مردان با همسرشان همانند دوست یا فامیل هم‌جنس خود رفتار ‌کنند و انتظار داشته باشند که دربرابر هر کنش همسرشان نیز همانند او واکنش داشته باشد. درواقع زوج‌ها، به‌علت انتظار و توقع اشتباه از هم و برخورد غلط با مسائل، از عملکرد خود نتیجه‌ی مطلوبی نمی‌گیرند.</span></span></span>[/b]<br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #FF0000;">زن تصورمی‌کند همان‌طوری که او تلاش می‌کند همسرش را خوشحال کند، اگر همسرش نیز او را دوست‌ داشته باشد می‌بایست همانند او واکنش نشان‌داده و سعی‌کند او را خوشحال سازد و حتی به‌خاطر دوست‌داشتن او، شوهرش در برآورده ساختن نیازهای او، پیش‌دستی کند و نمی‌تواند فکر کند که آن‌همه تلاش و کوشش، نه‌تنها جواب مثبت نداشته، بلکه نتیجه‌ی عکس هم داده است.</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
زنان به جزئیات امور توجه کرده و برای مرتب بودن همه‌چیز تلاش می‌کنند، انتظار دارند که همسرشان نیز به جزئیات توجه کرده و به لباس، چهره، آشپزی، رفتار آنان توجه کنند، همیشه دیده شده و مورد احترام باشند. به آزادی آنان احترام گذاشته شود و همیشه مورد حمایت همسرشان باشند؛ وقتی مرد به عملکرد زنش توجه نشان‌نمی‌دهد و نیازهای او را طبق خواسته‌اش برطرف نمی‌کند، زن ناخواسته در مسیر اندیشه‌های منفی قرارگرفته و واکنش منفی از خود نشان‌داده و روابط‌شان با یکدیگر تیره و تار می‌شود.</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">فونت های بزرگ و رنگ بندی ها علاوه بر زیبا کردن نوشته در اینجا برای درک بهتر مفهموم و محتوا است و نوشته هایی که با  فونت بزرگ تر نوشته شده بار معنایی بیشتری را دارد.</span><br />
<span style="font-size: small;"><span style="color: #006400;">به نقل از کاریزما مشاور</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #9400D3;">امروزه چرا عدم تفاهم زن و مرد در بسیاری از خانواده‌ها بیش‌تر شده و با وجود تلاش فراوان برای جلب حمایت یکدیگر، نه‌تنها رابطه‌شان بهتر نمی‌شود، بلکه در کمال ناباوری، از هم دورتر می‌شوند... و نمی‌دانند چرا!<br />
<br />
ارزیابی و تفسیرهای اشتباه زن و مرد از احساس و عملکرد یکدیگر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">زنان و مردان با تصورات و بینش خود بدون توجه به نیازهای واقعی یکدیگر نیازها و انتظارات همدیگر را برطرف می‌کنند.<br />
</span><br />
<span style="font-weight: bold;">بیش‌تر زنان و مردان متوجه نیستند که هر یک، دارای ارزش‌ها، دیدگاه‌ها، اولویت‌ها، اندیشه‌های خاص خود بوده که با دیگری بسیار متفاوت است و هر کدام با توجه به ویژگی‌های خاص خود، احساس و عملکردهای خویش را به‌‌صورت طبیعی نشان‌می‌دهد و آگاهانه قصد مخالفت و لج‌بازی با همسر خود را ندارد.<br />
<br />
بایستی توضیح داد که متفاوت بودن، هرگز به‌معنی بهتر یا بدتر بودن یا درست و غلط بودن نیست ولی به رشد و تعالی می‌انجامد و معمولاً سبب جذب زن و مرد به یکدیگر می‌شود. با وجودی که زنان و مردان با هم متفاوت هستند ولی مکمل یکدیگرند و هریک، می‌توانند به کاهش کمبودهای دیگری کمک کنند. باید توجه داشت که همدیگر را فهمیدن و احساس کردن، هرگز به‌معنای یکی شدن نیست.<br />
<br />
طبیعی است که مردان و زنان، ویژگی‌های خود را بهتر از ویژگی‌های همسرشان بشناسند و از تفاوت‌های بین خود آگاهی کمتری داشته باشند.<br />
<br />
همسرانی که به‌علت ناآگاهی، به تفاوت‌های بین خود و همسرشان توجه نکنند، در عمل، تضادها، اختلاف‌ها و عدم تفاهم‌های‌شان به‌تدریج افزایش یافته و ندانسته رابطه‌ی خود با همسرشان را به‌طرف بحران پیش‌‌می‌برند و حتی به ‌مرحله‌ی جدایی می‌رسانند. فقط با آگاهی و افزایش اطلاعات درست است که زن و مرد، دیدگاه‌های متقابل یکدیگر را بهتر درک کرده و به آن‌ها احترام می‌گذارند؛ به‌کارگیری درست آگاهی‌هاست که بسیاری از مشاجره‌ها و کشمکش، ساده‌تر و بدون خشم و پرخاش‌‌گری فراوان حل می‌گردد.</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">به‌طور معمول خانم‌ها و آقایان در مقایسه‌‌ی ویژگی‌های خود با همسر دچار اشتباه می‌شوند چون ویژگی خود را بهتر می‌شناسند و تصور می‌کنند که بهتر از همسرشان می‌اندیشند و عمل می‌کنند.</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">با چنین تصور اشتباهی، هر یک حق طبیعی خود می‌داند که تلاش کند ویژگی و نیاز خود را به ‌هر طریقی که می‌تواند، به دیگری دیکته کرده و تحمیل نماید. به‌ویژه خانم‌ها، با حساسیت بیش‌تری، این مورد را پی‌گیری می‌کنند. به‌عبارت ساده، زنان و مردان ناآگاه در مقایسه‌ی بین خود و همسر:<br />
<br />
به خواسته‌ها و نیازهای خویش ارزش، اهمیت و امتیاز بیش‌تری داده و برای نیازها و احساس‌های طرف دیگر، بهای کم‌تری قائل ‌می‌شوند و یا کم‌توجهی می‌کنند.<br />
<br />
خانم‌ها و آقایان، از شما سؤال می‌شود:<br />
<br />
اگر به‌اندازه‌ی کافی بر تفاوت‌ها، نیازها و رفع نیازهای خود و همسرتان آگاهی داشتید و نیازهای همدیگر را به‌درستی برطرف می‌کردید، باز هم بگومگوها، کشمکش‌ها اضطراب‌ها و تشویق‌هاو جدایی‌ها به این شدت و حدت اتفاق می‌افتاد؟<br />
<br />
باید توجه داشت که آگاهی در ایجاد آرامش و احساس خوشبختی در زندگی مشترک، نقش اساسی بازی می‌کند و ناآگاهی یعنی ویران‌کردن زندگی مشترک! به‌عبارت ساده، آگاهی می‌تواند بسازد و ناآگاهی همیشه با ویرانی همراه است. آگاهی یعنی در روشنایی قدم برداشتن و ناآگاهی یعنی در تاریکی راه رفتن!</span><br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">در اوایل زندگی مشترک، زن قبل از این‌که شوهرش به خانه برسد، هر کاری را که برای خوشحال کردن او به‌نظرش برسد انجام ‌می‌دهد. برای مثال خانه را تمیز ‌می‌کند، غذاهای مطبوع و دلخواه او را می‌پزد، لباس‌هایش را شسته و اطو ‌می‌کند، در طول روز از طریق تلفن، پیام‌های محبت‌آمیز می‌‌فرستد و... به‌عبارت دیگر زن، با بینش، سلیقه و تصورات خود بدون توجه به نیازها و انتظارات واقعی شوهرش پاسخ می‌دهد.</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">در این شرایط زن با تمام کوشش‌هایش به‌منظور جلب رضایت شوهر، وقتی می‌بیند نتوانسته رضایت او را جلب کند، در تعجب است که چرا به تلاش‌های او توجه نمی‌شود؟</span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
چرا احساس رضایت از انجام کارهای خود را در چهره‌ی شوهرش نمی‌بیند؟</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">چرا در جلب رضایت همسر، موفق نیست؟</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">از خود می‌پرسد: «من که هر کاری می‌دانستم انجام دادم، چرا شوهرم قدر مرا نمی‌داند و از من تشکر نمی‌کند و به همه‌چیز بی‌تفاوت است؟»</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">گفتیم خانم‌ها با توجه به میزان آگاهی، تجربه و ویژگی‌های خود، نیازهای همسرشان را ارزیابی کرده و برآورده می‌کنند. برای مثال:</span><br />
<span style="color: #FF1493;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><br />
خانم‌ها چون جزئی‌نگر هستند به جزئیات بیش‌تر توجه می‌کنند در حالی‌که مردان چون کلی‌نگر هستند، کلیات را بیش‌تر درنظر می‌گیرند و به جزئیات امور توجه زیادی از خود نشان نمی‌دهند</span></span></span>.<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><br />
<span style="font-size: x-large;">زنان چون رابطه‌گرا هستند، به‌راحتی رابطه ایجاد می‌کنند، در حالی‌که مردان چون هدف‌گرا هستند، زمانی با دیگران رابطه برقرارمی‌کنند که هدفی داشته باشند.</span></span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;"><br />
<span style="font-size: x-large;">زنان احساس‌های خود را به‌راحتی بروز می‌دهند، در حالی‌که آقایان با خویشتن‌داری کم‌تر احساس‌های خود را نشان‌می‌دهند!</span></span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #0000CD;"><span style="font-size: medium;">[b]<br />
زن نسبت به تمیزی خانه، پخت و پز غذا، مرتب بودن لباس خود و همسر و... حساس است، تعارف و تشریفات، را دوست‌دارد، علاقه‌ی فراوانی به گفت‌وگو از خود نشان می‌دهد؛ در حالی‌که مرد اگر لباسش اطو نداشته باشد، اگر غذای عالی سر میز نباشد، اگر با خانه‌ی بسیار مرتب و تمیز روبه‌رو نشود و... به‌راحتی آن‌ها را می‌پذیرد ولی وقتی همسرش به نیازهای احساسی او بی‌توجهی کند و از او قدردانی نکرده و عملکرد او را مورد تحسین و تأیید قرارندهد، احساس رنجش کرده و واکنش منفی نشان‌می‌دهد، چراکه نیاز مرد به حسن‌جویی، تأیید و قدردانی و رفع این نیازها توسط زن از انجام کارهای منزل و هر کار دیگر برایش بسیار مهم‌تر می‌باشد. به‌علاوه، به‌علت ناآگاهی است که بسیاری از زنان و مردان با همسرشان همانند دوست یا فامیل هم‌جنس خود رفتار ‌کنند و انتظار داشته باشند که دربرابر هر کنش همسرشان نیز همانند او واکنش داشته باشد. درواقع زوج‌ها، به‌علت انتظار و توقع اشتباه از هم و برخورد غلط با مسائل، از عملکرد خود نتیجه‌ی مطلوبی نمی‌گیرند.</span></span></span>[/b]<br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="color: #FF0000;">زن تصورمی‌کند همان‌طوری که او تلاش می‌کند همسرش را خوشحال کند، اگر همسرش نیز او را دوست‌ داشته باشد می‌بایست همانند او واکنش نشان‌داده و سعی‌کند او را خوشحال سازد و حتی به‌خاطر دوست‌داشتن او، شوهرش در برآورده ساختن نیازهای او، پیش‌دستی کند و نمی‌تواند فکر کند که آن‌همه تلاش و کوشش، نه‌تنها جواب مثبت نداشته، بلکه نتیجه‌ی عکس هم داده است.</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
زنان به جزئیات امور توجه کرده و برای مرتب بودن همه‌چیز تلاش می‌کنند، انتظار دارند که همسرشان نیز به جزئیات توجه کرده و به لباس، چهره، آشپزی، رفتار آنان توجه کنند، همیشه دیده شده و مورد احترام باشند. به آزادی آنان احترام گذاشته شود و همیشه مورد حمایت همسرشان باشند؛ وقتی مرد به عملکرد زنش توجه نشان‌نمی‌دهد و نیازهای او را طبق خواسته‌اش برطرف نمی‌کند، زن ناخواسته در مسیر اندیشه‌های منفی قرارگرفته و واکنش منفی از خود نشان‌داده و روابط‌شان با یکدیگر تیره و تار می‌شود.</span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">فونت های بزرگ و رنگ بندی ها علاوه بر زیبا کردن نوشته در اینجا برای درک بهتر مفهموم و محتوا است و نوشته هایی که با  فونت بزرگ تر نوشته شده بار معنایی بیشتری را دارد.</span><br />
<span style="font-size: small;"><span style="color: #006400;">به نقل از کاریزما مشاور</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چرا نمی تونم فراموشش کنم؟!!!]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12881.html</link>
			<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 11:54:50 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12881.html</guid>
			<description><![CDATA[سال اول دانشگاه بود که عاشق شدم!<br />
سال آخر بود که جواب رد ازش شنیدم!<br />
دلایل زیادی برای این جواب رد وجود داشت، بی پولی و اینکه اون کمی مادی فکر میکرد<br />
با گذشت سه سال هنوز نتونستم فراموشش کنم، نتونستم وارد یه رابطه جدید بشم علی رغم اینکه پیشنهاد هم زیاد بوده، همیشه بهش فکر میکنم و میدونم ک امیدی برای وصال نیست<br />
پیش مشاور هم رفتم، تاثیر زیادی نداشت<br />
به نظرتون چی کارکنم؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سال اول دانشگاه بود که عاشق شدم!<br />
سال آخر بود که جواب رد ازش شنیدم!<br />
دلایل زیادی برای این جواب رد وجود داشت، بی پولی و اینکه اون کمی مادی فکر میکرد<br />
با گذشت سه سال هنوز نتونستم فراموشش کنم، نتونستم وارد یه رابطه جدید بشم علی رغم اینکه پیشنهاد هم زیاد بوده، همیشه بهش فکر میکنم و میدونم ک امیدی برای وصال نیست<br />
پیش مشاور هم رفتم، تاثیر زیادی نداشت<br />
به نظرتون چی کارکنم؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چه کار کنم بدجوری وابسته شدم]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12880.html</link>
			<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 11:49:23 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12880.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
<br />
دوستان من دختری 26 ساله وبسیار شاد هستم.چند وقت پیش من با پسری آشنا شدم که اگر خدا بخواد بزودی با هم ازدواج میکنیم و بعد از ازدواج برای همیشه از ایران میریم.انتخاب من برای همسر بیشتر از روی منطق بود<br />
اما در این مدت من با کسی دوست شدم(دختر) که چند سال از من کوچکتره اما در طی این مدت احساس وابستگی عاطفی شدیدی بوجود آمده. <br />
ما اکثر مواقع به هم تلفن میزنیم و سنگ صبور هم هستیم.از بودن با اون احساس رضایت و آرامش میکنم.وقتی دلم میگیره با درآغوش کشیدن اون همه مشکلاتمو فراموش میکنم.حس پاک و عجیبی بهش دارم و واقعا برام مهمه وهمه جوره چه حمایتش میکنم.تا حالا من به دوستم همچین علاقه ایی نداشتم.<br />
مشکل من اینه که بعد از رفتن من از ایران و با دوری از اون چه کار کنم چون مطمئنم صد در صد از پا درمیام...<br />
خیلی سعی کردم وابستگیمو بهش کم کنم اما نشد چون خیلی دوستش دارم اگه میشه کمکم کنید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
<br />
دوستان من دختری 26 ساله وبسیار شاد هستم.چند وقت پیش من با پسری آشنا شدم که اگر خدا بخواد بزودی با هم ازدواج میکنیم و بعد از ازدواج برای همیشه از ایران میریم.انتخاب من برای همسر بیشتر از روی منطق بود<br />
اما در این مدت من با کسی دوست شدم(دختر) که چند سال از من کوچکتره اما در طی این مدت احساس وابستگی عاطفی شدیدی بوجود آمده. <br />
ما اکثر مواقع به هم تلفن میزنیم و سنگ صبور هم هستیم.از بودن با اون احساس رضایت و آرامش میکنم.وقتی دلم میگیره با درآغوش کشیدن اون همه مشکلاتمو فراموش میکنم.حس پاک و عجیبی بهش دارم و واقعا برام مهمه وهمه جوره چه حمایتش میکنم.تا حالا من به دوستم همچین علاقه ایی نداشتم.<br />
مشکل من اینه که بعد از رفتن من از ایران و با دوری از اون چه کار کنم چون مطمئنم صد در صد از پا درمیام...<br />
خیلی سعی کردم وابستگیمو بهش کم کنم اما نشد چون خیلی دوستش دارم اگه میشه کمکم کنید]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چه نوع سوالاتی باید در جلسه خواستگاری از یکدیگر بپرسیم؟ ]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12878.html</link>
			<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 08:12:25 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12878.html</guid>
			<description><![CDATA[من به جای ماهی دوست دارم در مورد ماهیگیری صحبت کنم. یعنی نحوه ساختن سئوال را می گویم.<br />
 <span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">سئوالات را خودتان طرح کنید. </div></span><br />
نکاتی وجود دارد که در طرح سئوالات جلسات خواستگاری و شناسایی دختران و پسران در رابطه هایشان ، کمک می کند که فرد شناخت عقلانی ( نه احساسی) نسبت به طرفش کسب کند<br />
این سئوالات باید دارای شرایطی باشد که بعضی از آنها به قرار ذیل است:<br />
<span style="color: #FF0000;">1 - فکر نکنیم که سئوالات باید استاندارد شده و از پیش تعیین شده و با جوابهای مشخص باشد،</span> <br />
نباید هنگام گفتگو مانند آدم آهنی خشک باشیم و سعی کنیم سئوالات را در همان جلسه نسبت به هرچیزی که مبهم هست، طرح کنیم.<br />
<span style="color: #FF0000;">2 - سئوالات کلی برای شروع خوبست ولی فایده های آن اندک هستند. </span><br />
مثلا این سئوالات:<br />
نظر شما در مورد حجاب چیست؟<br />
- شما چه توقعی از همسر آیند ه ات داری؟<br />
- شما نظرت در مورد اخلاق و ایمان چیه؟<br />
- میعارهای شما برای ازدواج چیست؟<br />
- شما نظرتان در مورد مرد و زن چیست؟<br />
چون سئوالات این چنین کلی، حتما جواب کلی دارد و جوابهای کلی چون مبهم و ناشفاف هستند ، طرفین همانطور که دوست دارند بر اساس ذهنیات خود تفسیر می کنند و این مفهوم شناخت از یکدیگر را، با تحریف روبرو می سازد<br />
<span style="color: #FF0000;">3- به جای سئوالات کلی، سعی کنید مفاهیم را به زودی به طرف مصداق ها و مثالهای عینی بکشانید، و با طرح مسئله فرد را در موقعیت قرار دهید. </span>موقعیت هایی که هر روز در زندگی خانوادگی افراد پیش می آید و زوجین نسبت به آن واکنش احساس، فکری یا رفتاری نشان می دهند. یک مثال خوب:<br />
لطفا شما <a href="http://www.hamdardi.net/showthread.php?tid=358" target="_blank">اینجا را کلیک کنید و موضوع حجاب را مطالعه کنید، </a>این یک موضوع کلی هست، نه تعریف درست و مشخصی از آن شده ، و نه مثالی و ....، صرفا افراد ذهنیات کلی خود را در آنجا مطرح می کنند، شما در این موضوع متوجه می شوید که گردآفرید و مثلا alireza نظرات متفاوت دارند، اما متوجه سایر تفاوت نظرات در بقیه افراد نمی شوید، چون مفهوم کلی هست. <br />
شما به جای اینکه این سئوال کلی را بپرسید که: نظرتان در مورد حجاب چیست؟ می توانید سئوالات جزئی زیر را بپرسید؟<br />
آیا آقایان هم باید حجاب داشته باشند؟ اگر بلی چند تا مثال بزنید؟<br />
آیا شما خانواده ای را دیده اید که به خاطر رعایت نکردن حجاب از طرف مرد گسسته شده است؟<br />
آیا به نظر شما برای حجاب خانم حتما چادر ضروریست؟<br />
آیا مانتو و مقنعه را حجاب می دانید؟<br />
آیا روسری و لباس پوشیده مثل بلوز و شلوار حجاب هست؟<br />
آیا خانم می تواند بین افراد نزدیک مثل پسر عمو، دوست ، پسر خاله، یا اقوام بدون روسری باشه؟<br />
آیا تفاوتی بین پوششی که خانم با شوهرش داره و پوششی که با پسر خاله اش داره وجود داره، تفاوتش چیه؟<br />
آیا با فرض حجاب مورد نظر شما، کار خانم در محیط هایی که کاملا مردانه هست ، مثل یک کارخانه یا معدن یا ...، اشکالی داره؟<br />
آیا حجاب فقط در پوشش هست، در نوع صبحت، نوع نگاه، نوع حرکت و ... هم حجاب وجود صدق می کند؟<br />
آیا یک آقا یا یک خانم پس از ازدواج می تواند یک ارتباط عاطفی با جنس مخالف داشته باشه ؟ سطح این ارتباط را مثال بزنید؟ حدودش چقدر است؟ وچه کسی باید تعیین کند؟<br />
آیا برای یک خانم دست دادن به یک اقوام نزدیک مثل پسر عمه را می پذیرید؟<br />
آیا خنده ، شوخی، و سر به سر گذاشتن یک آقایی را که ازدواج کرده با خانمهای دوست و فامیل را قبول دارید، یا همین مورد را در مورد خانمها می پذیرید؟<br />
و صدها سئوال از این دست که تمرکزشان بر جزئیات هست؟ یعنی مثالهایی که در زندگی های مختلف کم و بیش ممکن است پیش بیاید.<br />
( این به شما بستگی دارد که سئوالها را جزئی و با مثال و متناسب با حال و احوال خود طرح کنید)<br />
<span style="color: #FF0000;">4 - حال که در بند یک متوجه شدیم سئوال کلی نباشه و قابل انعطاف باشه و از پاسخ سئوالات قبلی در بیاید و در بند دوم هم جزئی سازی و شفاف سازی را گفتیم نوبت به این می رسد که این سئوالات جزئی و دقیق و عملیات را حول چه محورهایی تهیه کنیم. بعضی از مهمترین محورها اینها هستند:</span><br />
<span style="color: #0000FF;">الف) سئوالات در خصوص مسئولیت پذیری و انجام وظایف فرد</span><br />
مثلا شغلش، تحصیلاتش، وظایف دوستی و خانوادگی که به گردن داشته و .....<br />
یعنی ما نمی پرسیم آیا شما مسئولیت پذیرید یا نه ، ما سئوالات دقیقی را نسبت به زندگی قبلی فرد طرح می کنیم که در صددیم که آیا فرد مسئولیت پذیر بوده است یا نه ؟<br />
مثلا:<br />
شما در چه تاریخی سرباز شدید، کی به سربازی رفتید؟ آیا غیبت هم داشتید؟<br />
آیا در انجام کارها در خانواده با پدر و مادرتان مشاجراتی داشتید، آیا آنها کارهایی را به زور از شما می خواستند؟ رفتار همکارنتان با شما چگونه است؟ ( معمولا افرادی که با خانواده و همکار و ...، دیگران مشاجره دارند و ناسازگارند کسانی هستند که نسبت به انجام وظایف و مسئولیت های خود کوتاهی می کنند)<br />
<span style="color: #0000FF;">ب ) سئوالتی در مورد ثبات فکری و احساسی فرد</span><br />
مثلا:<br />
با سئوالتی متوجه شوید که آیا او شغل عوض کرده است؟ رشته تحصیلی خود را جابجا کرده؟ آیا با دوستان هر چند وقت یکبار قطع رابطه می کند؟ آیا به تناسب سنش چه چیزی اندوخته ؟ مثلا یک آقای 27 ساله چه میزان تحصیلات داره ، چه میزان سرمایه داره ، چه میزان تخصص داره و ....؟ چون این فرد حداقل 7 سال از بهترین زمان جوانی را در اختیار داشته در ازای آن چه اندوخته است؟ ( این سئوال با سئوالات سنتی والدینی که فقط به داشته های فرد توجه دارند متفاوت هست، مثلا ممکن است این فرد 7 سال کار کرده و سرمایه خود را خرج درمان پدر بیمارش کرده و اکنون هیچ ندارد ، ولی این فرد با ثبات هست. چون داشته هایش برای ما مهم نیست ، بلکه گذران عمرش و ثباتش در کار و زندگیش برای ما مهم هست)<br />
- کسی که معلوم نیست جوانی خود را چه کرده ، نه تحصیلاتش مشخصه، نه سرمایه اش و نه هنر و تخصصش ، این نقطه منفی در ثبات اوست.<br />
- همچنین سئوال از رابطه های عاطفی او به طور مشخص مهم هست. آیا او دوست پسر یا دختری داشته؟ چند تا؟ تا چه اندازه در این رابطه ها پیش رفته است؟ و....، <br />
<span style="color: #0000FF;">ج ) انعطاف پذیری</span><br />
این بند هم بسیار مهم هست، ما باید با طرح سئوالاتی متوجه بشویم این فرد تا چه میزان خاصیت لاستیکی و کششی دارد و حاضر به انعطاف و تغییر در نظراتش هست. <br />
به این سئوال توجه کنید:<br />
اگر ما آماده شده ایم به یک مسافرت راس ساعت18 برویم، ناگهان تلفن زنگ می زند و یکی از اقوام که از شهرستان آمده اند، خواهان آدرس دقیق منزل ما هستند که به میهمانی ما بیایند، در این هنگام شما چه کار می کنید؟<br />
نحوه پاسخگویی به این سئوال مهم هست نه خود جواب.<br />
اگر فرد بگوید به آنها می گوییم برنامه مسافرت داریم و نمی توانیم در خدمت شما باشیم.( این نشانه عدم انعطاف هست)<br />
اگر فرد بگوید به آنها می گوییم قدمتان روی چشم بفرمائید( این هم نشانه عدم انعطاف هست)<br />
در حالیکه فرد منعطف به راههای دیگری به غیر از بلی یا خیر نیز توجه دارد. مثلا می گوید:<br />
باید ببینم سفر ما چقدر اهمیت داره؟ آن فامیل کیست؟ ضرورت میهمانی او چیست؟ تاثیر رفتن به این سفر روی ما چقدر هست؟ و ....، یعنی بررسی همه جوانب و جوابی شبیه این:<br />
به او می گوییم قصد سفر داریم، اما خیلی دوست داریم در خدمت شما باشیم ، لذا تا ساعت 18 که وقت حرکت ماست می توانیم در خدمتتون باشیم. یا اینکه ما می توانیم هفته آینده این سفر را برویم لذا خوشحال می شویم در خدمتتون باشیم.<br />
( فراموش نکنید اینها مثال هستند، شما می توانید مسائل دیگری را طرح کنید ، حتی گذشته فرد هم نشان می دهد که او در برابر مشکلاتی که در حوزه شغلی ، تحصیلی و خانوادگی داشته هست تا چه اندازه انعطاف پذیر و سازگار بوده است)<br />
نکته مهم اینست که از نشانه های عدم انعطاف پذیری، عدم رابطه صحیح فرد با خانواده ، دوستان، همکاران و ...هست. یعنی کسی که نتوانسته است نسبت به خواسته های خود در قبال والدینش انعطاف نشان دهد، حتما در برابر همسر هم دارای انعطاف نخواهد بود.<br />
<span style="color: #0000FF;">د) تقسیم وظایف و نقش زن و مرد</span><br />
شما می توانید با مثالهایی کارهایی را که در خانواده هست را مطرح کنید و از طرفتون بخواهید بگوید چه کسی این کارها را باید انجام دهد. خرید، تصمیم گیری، کارهای منزل ، نگهداری بچه ، ادامه تحصیل، تفریحات و ....<br />
هـ) مسائل اقتصادی خانواده<br />
این بند هم باید با سئوالات ریز و جزئی همراه باشد. مثلا میزان خرجی که برای جشن عروسی در نظر دارید و نوع تالار آن را مشخص کنید؟ محل مسکونی چگونه است ، کجاست؟ مشترک هست ؟ شخصی هست؟ اجاره ای هست؟ موقعیت جغرافیایی آن ؟ <br />
درآمدهای زن و مرد چگونه در خانواده هزینه می شود؟ تصمیم گیرنده کیست؟ <br />
<span style="color: #0000FF;">و) میزان استقلال یا وابستگی فرد</span><br />
مثالهایی فرضی بزنید که مثلا شما دوست دارید در شهر دیگری زندگی کنید، نظر او را جویا شوید؟<br />
سئوالهای فرضی مطرح کنید که مادر و پدر شما یا مادر و پدر وی توصیه ای به شما دارند، شما باید چگونه با آنها برخورد کنید. <br />
یا سئوالهایی از این قبیل: فکر می کنید هر چند روز یکبار باید به خانواده هایمان یا اقوام خود سر بزنیم؟<br />
یا سئوالهایی از این دست که آیا پس از ازدواج مسافرت یا تفریح یکی از همسران بدون طرف دیگر به همراه دوست را می پذیرید؟ چند بار در سال یا ماه؟<br />
<span style="color: #0000FF;">ز) صفات شخصی و روانی:</span><br />
افسردگی، پرخاشگری، اضطراب، وسواس، سوء ظن، زودرنجی، کج خلقی، تنهایی، ترس ها، سابقه های بستری و درمان و .... جزء مهمترین مسائلی هست که باید بررسی شود،( شاید بررسی این بند یکی از ضرورتهایی هست که دختر و پسر باید به روانشناس مراجعه کنند). اما اگر خودشان قصد بررسی داشتند باید نشانه های این اختلالات را بشناسند، و با سئوال و دقت در نشانه ها و علائم این اختلالات پی به مشکل ببرند.<br />
همچنین صفاتی مثل خسیس بودن( حسابگر)، ولخرج بودن( دست و دلباز)، بی خیال (اجتماعی بودن )، منزوی و بی علاقه به تفریح، (اهل تفکر و مطالعه بودن)، پیگیر بودن( سمج)، سهل انگار نبودن( سخت گیر نبودن)و ....، جزء مسائلی هست که می تواند با مثالهای عملیاتی پرسیده شود. فراموش نکنید در سئوالات باید معادل مثبت صفات را که در پرانتز قرار دادم بپرسید، چون ممکن است فرد موضع بگیرد. مثلا شما به فرد بگوئید شما بیشتر حسابگر هستید یا دست و دلباز ؟ تا فرد هر کدام را انتخاب کرد احساس بدی نداشته باشد.<br />
<span style="color: #0000FF;">ح) مسائل اعتقادی و اخلاقی:</span>ا<br />
ین سئوالات را بر اساس آنچه خود هستید، باید طراحی کنید، اگر به مواردی اعتقاد ندارید، باید با طرح سئوالهای متناسب و ریز بررسی کنید که فرد مقابل در این زمینه در تعارض با شما نباشد مثل مسئله حجاب که توضیح دادم.<br />
این سئوال را دقت کنید:<br />
آیا وقتی ما به دلمون خدا را قبول داریم و رفتار خوبی داریم ، حتما باید دقیقا نمازمان را هم سروقت بخوانیم، حالا اگر نخواندیم مشکلی پیش می آید؟<br />
آیا آرایش خانم بیرون از منزل مشکلی ایجاد می کند؟<br />
آیا شما با این موافقید که خانمها برای بیرون رفتن از منزل باید از شوهرانشان اجازه بگیرند؟<br />
چه وقت می شود دروغ گفت؟ دروغ مصلحتی چیه؟ چند تا مثال از دروغهای مصلحتی؟<br />
<span style="color: #0000FF;">ط) دوستان</span><br />
اگر بتوانید از طریق سئوال یا تحقیق بر دوستان فرد احاطه پیدا کنید و مورد شناسایی قرار دهید ، مسائل زیادی در مورد همسر آینده خود متوجه خواهید شد.<br />
سئوالاتی از این قبیل چند تا دوست صمیمی دارید؟ ( تعداد زیاد آن نشانه برونگرا بودن و تعداد کم آن نشاندهنده حساسیت ، زودرنج بودن و درونگرا بودن هست)<br />
با کدام دوستت صمیمی هستید و او چه خصوصیت جالبی داره؟( پیش بینی اینکه اگر بخواهی در آینده خیلی خوب در کنار آن طاقت بیاوری باید چنین باشی)<br />
با کدام دوستت ارتباط کمتری داری ، یا خوشت نمی آید، چه صفاتی داره؟ ( مهم از این نظر که اگر چنین هستی، در زندگی با این فرد مشکل دار خواهی شد)<br />
<span style="color: #0000FF;">ی) خانواده فرد</span><br />
سئوالات دقیق از خصیصه های مختلف خانواده و تعلقات آنها ، تحصیلات، فرهنگ، شغل ، و فرزندان دیگر خانواده که ازدواج کرده اند و نحوه ارتباط عروسها و دامادههای آنها با خانواده و ...، هم به شناسایی شما نسبت به این خانواده بیشتر کمک می کند. <br />
ک) بیماریهای جسمی، معلولیت ها و .... در فرد و خانواده اشان<br />
این مورد باید مستقیم سئوال شود. خیلی ها در جلسات شناسایی دروغ نمی گویند، اما خود را ملزم نمی بینند که همه چیز را بگویند. مثلا اگر بپرسی شمابیماری مزمن یا حادی داشته ای؟ جواب صحیح می دهند، اما اگر نپرسی ضرورتی برای توضیح این موارد در خود نمی بینند.<br />
( البته اگر سلامتی جسمی همسر آینده اتان در تصمیم گیری شما تاثیر دارد)<br />
<span style="color: #0000FF;">ل) برنامه تفریحات، سرگرمی و برنامه ها برای ارتباطات درون خانواده</span><br />
شما باید متوجه بشوید همسر آینده شما، خانواده را فدای کار می کند، یا کار را فدای تفریحات و خوشگذارنی می کند یا ....<br />
سئوال در مورد تفریحات قبلی او نیز به شما نموداری از روش او را ارائه می دهد.<br />
<span style="color: #0000FF;">م ) و سئوالات زیادی در مورد هر یک از معیارهای ازدواج که به صورت عینی و دقیق و انعطاف پذیر و شفاف طرح شود را می توان مطرح کرد</span>.<br />
 هماطور که قبلا گفته بودم، باید مفاهیم تئوری و زیر بنایی معیارهای ازدواج را خوب بشناسید تا خوب بتوانید بر اساس آن نسبت به فرد مقابل خود شناسایی حاصل کنید، باز توصیه می کنم که <a href="http://www.hamdardi.com/fa_default.asp?RP=M_content.asp&#x26;P1N=ContentID&#x26;P1V=167" target="_blank">مقالات بخش ازدواج سایت همدردی</a> را به دقت مطالعه فرمائید، مخصوصا مقاله <a href="http://www.hamdardi.com/fa_default.asp?RP=M_content.asp&#x26;P1N=ContentID&#x26;P1V=205" target="_blank">« اگر چنین هستید، صبر کنید ازدواج نکنید» </a>این بار این مقاله را از دیدگاه دیگری بخوانید. <br />
از این دیدگاه بخوانید که بر اساس بندهای آن سئوالات عینی در بیاورید و متوجه شوید ، آیا همسر شما زمان ازدواجش فرا رسیده است، یا فردی هست از نظر احساس و فکری کودک و از نظر سنی بالغ)<br />
<br />
در خاتمه توصیه دیگری هم دارم.<br />
از آنجا که خیلی مسائل شناسایی در ازدواج مهم هستند، اگر بتوانید به همراه هم به مشاور خانواده مراجعه کنید، و نظر او را نیز بگیرید، کمک زیادی در تصمیم گیری به شما می شود.<br />
<br />
منبع: <a href="http://hamdardi.com/?part=menu&#x26;inc=menu&#x26;id=145" target="_blank">سایت همدردی</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[من به جای ماهی دوست دارم در مورد ماهیگیری صحبت کنم. یعنی نحوه ساختن سئوال را می گویم.<br />
 <span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">سئوالات را خودتان طرح کنید. </div></span><br />
نکاتی وجود دارد که در طرح سئوالات جلسات خواستگاری و شناسایی دختران و پسران در رابطه هایشان ، کمک می کند که فرد شناخت عقلانی ( نه احساسی) نسبت به طرفش کسب کند<br />
این سئوالات باید دارای شرایطی باشد که بعضی از آنها به قرار ذیل است:<br />
<span style="color: #FF0000;">1 - فکر نکنیم که سئوالات باید استاندارد شده و از پیش تعیین شده و با جوابهای مشخص باشد،</span> <br />
نباید هنگام گفتگو مانند آدم آهنی خشک باشیم و سعی کنیم سئوالات را در همان جلسه نسبت به هرچیزی که مبهم هست، طرح کنیم.<br />
<span style="color: #FF0000;">2 - سئوالات کلی برای شروع خوبست ولی فایده های آن اندک هستند. </span><br />
مثلا این سئوالات:<br />
نظر شما در مورد حجاب چیست؟<br />
- شما چه توقعی از همسر آیند ه ات داری؟<br />
- شما نظرت در مورد اخلاق و ایمان چیه؟<br />
- میعارهای شما برای ازدواج چیست؟<br />
- شما نظرتان در مورد مرد و زن چیست؟<br />
چون سئوالات این چنین کلی، حتما جواب کلی دارد و جوابهای کلی چون مبهم و ناشفاف هستند ، طرفین همانطور که دوست دارند بر اساس ذهنیات خود تفسیر می کنند و این مفهوم شناخت از یکدیگر را، با تحریف روبرو می سازد<br />
<span style="color: #FF0000;">3- به جای سئوالات کلی، سعی کنید مفاهیم را به زودی به طرف مصداق ها و مثالهای عینی بکشانید، و با طرح مسئله فرد را در موقعیت قرار دهید. </span>موقعیت هایی که هر روز در زندگی خانوادگی افراد پیش می آید و زوجین نسبت به آن واکنش احساس، فکری یا رفتاری نشان می دهند. یک مثال خوب:<br />
لطفا شما <a href="http://www.hamdardi.net/showthread.php?tid=358" target="_blank">اینجا را کلیک کنید و موضوع حجاب را مطالعه کنید، </a>این یک موضوع کلی هست، نه تعریف درست و مشخصی از آن شده ، و نه مثالی و ....، صرفا افراد ذهنیات کلی خود را در آنجا مطرح می کنند، شما در این موضوع متوجه می شوید که گردآفرید و مثلا alireza نظرات متفاوت دارند، اما متوجه سایر تفاوت نظرات در بقیه افراد نمی شوید، چون مفهوم کلی هست. <br />
شما به جای اینکه این سئوال کلی را بپرسید که: نظرتان در مورد حجاب چیست؟ می توانید سئوالات جزئی زیر را بپرسید؟<br />
آیا آقایان هم باید حجاب داشته باشند؟ اگر بلی چند تا مثال بزنید؟<br />
آیا شما خانواده ای را دیده اید که به خاطر رعایت نکردن حجاب از طرف مرد گسسته شده است؟<br />
آیا به نظر شما برای حجاب خانم حتما چادر ضروریست؟<br />
آیا مانتو و مقنعه را حجاب می دانید؟<br />
آیا روسری و لباس پوشیده مثل بلوز و شلوار حجاب هست؟<br />
آیا خانم می تواند بین افراد نزدیک مثل پسر عمو، دوست ، پسر خاله، یا اقوام بدون روسری باشه؟<br />
آیا تفاوتی بین پوششی که خانم با شوهرش داره و پوششی که با پسر خاله اش داره وجود داره، تفاوتش چیه؟<br />
آیا با فرض حجاب مورد نظر شما، کار خانم در محیط هایی که کاملا مردانه هست ، مثل یک کارخانه یا معدن یا ...، اشکالی داره؟<br />
آیا حجاب فقط در پوشش هست، در نوع صبحت، نوع نگاه، نوع حرکت و ... هم حجاب وجود صدق می کند؟<br />
آیا یک آقا یا یک خانم پس از ازدواج می تواند یک ارتباط عاطفی با جنس مخالف داشته باشه ؟ سطح این ارتباط را مثال بزنید؟ حدودش چقدر است؟ وچه کسی باید تعیین کند؟<br />
آیا برای یک خانم دست دادن به یک اقوام نزدیک مثل پسر عمه را می پذیرید؟<br />
آیا خنده ، شوخی، و سر به سر گذاشتن یک آقایی را که ازدواج کرده با خانمهای دوست و فامیل را قبول دارید، یا همین مورد را در مورد خانمها می پذیرید؟<br />
و صدها سئوال از این دست که تمرکزشان بر جزئیات هست؟ یعنی مثالهایی که در زندگی های مختلف کم و بیش ممکن است پیش بیاید.<br />
( این به شما بستگی دارد که سئوالها را جزئی و با مثال و متناسب با حال و احوال خود طرح کنید)<br />
<span style="color: #FF0000;">4 - حال که در بند یک متوجه شدیم سئوال کلی نباشه و قابل انعطاف باشه و از پاسخ سئوالات قبلی در بیاید و در بند دوم هم جزئی سازی و شفاف سازی را گفتیم نوبت به این می رسد که این سئوالات جزئی و دقیق و عملیات را حول چه محورهایی تهیه کنیم. بعضی از مهمترین محورها اینها هستند:</span><br />
<span style="color: #0000FF;">الف) سئوالات در خصوص مسئولیت پذیری و انجام وظایف فرد</span><br />
مثلا شغلش، تحصیلاتش، وظایف دوستی و خانوادگی که به گردن داشته و .....<br />
یعنی ما نمی پرسیم آیا شما مسئولیت پذیرید یا نه ، ما سئوالات دقیقی را نسبت به زندگی قبلی فرد طرح می کنیم که در صددیم که آیا فرد مسئولیت پذیر بوده است یا نه ؟<br />
مثلا:<br />
شما در چه تاریخی سرباز شدید، کی به سربازی رفتید؟ آیا غیبت هم داشتید؟<br />
آیا در انجام کارها در خانواده با پدر و مادرتان مشاجراتی داشتید، آیا آنها کارهایی را به زور از شما می خواستند؟ رفتار همکارنتان با شما چگونه است؟ ( معمولا افرادی که با خانواده و همکار و ...، دیگران مشاجره دارند و ناسازگارند کسانی هستند که نسبت به انجام وظایف و مسئولیت های خود کوتاهی می کنند)<br />
<span style="color: #0000FF;">ب ) سئوالتی در مورد ثبات فکری و احساسی فرد</span><br />
مثلا:<br />
با سئوالتی متوجه شوید که آیا او شغل عوض کرده است؟ رشته تحصیلی خود را جابجا کرده؟ آیا با دوستان هر چند وقت یکبار قطع رابطه می کند؟ آیا به تناسب سنش چه چیزی اندوخته ؟ مثلا یک آقای 27 ساله چه میزان تحصیلات داره ، چه میزان سرمایه داره ، چه میزان تخصص داره و ....؟ چون این فرد حداقل 7 سال از بهترین زمان جوانی را در اختیار داشته در ازای آن چه اندوخته است؟ ( این سئوال با سئوالات سنتی والدینی که فقط به داشته های فرد توجه دارند متفاوت هست، مثلا ممکن است این فرد 7 سال کار کرده و سرمایه خود را خرج درمان پدر بیمارش کرده و اکنون هیچ ندارد ، ولی این فرد با ثبات هست. چون داشته هایش برای ما مهم نیست ، بلکه گذران عمرش و ثباتش در کار و زندگیش برای ما مهم هست)<br />
- کسی که معلوم نیست جوانی خود را چه کرده ، نه تحصیلاتش مشخصه، نه سرمایه اش و نه هنر و تخصصش ، این نقطه منفی در ثبات اوست.<br />
- همچنین سئوال از رابطه های عاطفی او به طور مشخص مهم هست. آیا او دوست پسر یا دختری داشته؟ چند تا؟ تا چه اندازه در این رابطه ها پیش رفته است؟ و....، <br />
<span style="color: #0000FF;">ج ) انعطاف پذیری</span><br />
این بند هم بسیار مهم هست، ما باید با طرح سئوالاتی متوجه بشویم این فرد تا چه میزان خاصیت لاستیکی و کششی دارد و حاضر به انعطاف و تغییر در نظراتش هست. <br />
به این سئوال توجه کنید:<br />
اگر ما آماده شده ایم به یک مسافرت راس ساعت18 برویم، ناگهان تلفن زنگ می زند و یکی از اقوام که از شهرستان آمده اند، خواهان آدرس دقیق منزل ما هستند که به میهمانی ما بیایند، در این هنگام شما چه کار می کنید؟<br />
نحوه پاسخگویی به این سئوال مهم هست نه خود جواب.<br />
اگر فرد بگوید به آنها می گوییم برنامه مسافرت داریم و نمی توانیم در خدمت شما باشیم.( این نشانه عدم انعطاف هست)<br />
اگر فرد بگوید به آنها می گوییم قدمتان روی چشم بفرمائید( این هم نشانه عدم انعطاف هست)<br />
در حالیکه فرد منعطف به راههای دیگری به غیر از بلی یا خیر نیز توجه دارد. مثلا می گوید:<br />
باید ببینم سفر ما چقدر اهمیت داره؟ آن فامیل کیست؟ ضرورت میهمانی او چیست؟ تاثیر رفتن به این سفر روی ما چقدر هست؟ و ....، یعنی بررسی همه جوانب و جوابی شبیه این:<br />
به او می گوییم قصد سفر داریم، اما خیلی دوست داریم در خدمت شما باشیم ، لذا تا ساعت 18 که وقت حرکت ماست می توانیم در خدمتتون باشیم. یا اینکه ما می توانیم هفته آینده این سفر را برویم لذا خوشحال می شویم در خدمتتون باشیم.<br />
( فراموش نکنید اینها مثال هستند، شما می توانید مسائل دیگری را طرح کنید ، حتی گذشته فرد هم نشان می دهد که او در برابر مشکلاتی که در حوزه شغلی ، تحصیلی و خانوادگی داشته هست تا چه اندازه انعطاف پذیر و سازگار بوده است)<br />
نکته مهم اینست که از نشانه های عدم انعطاف پذیری، عدم رابطه صحیح فرد با خانواده ، دوستان، همکاران و ...هست. یعنی کسی که نتوانسته است نسبت به خواسته های خود در قبال والدینش انعطاف نشان دهد، حتما در برابر همسر هم دارای انعطاف نخواهد بود.<br />
<span style="color: #0000FF;">د) تقسیم وظایف و نقش زن و مرد</span><br />
شما می توانید با مثالهایی کارهایی را که در خانواده هست را مطرح کنید و از طرفتون بخواهید بگوید چه کسی این کارها را باید انجام دهد. خرید، تصمیم گیری، کارهای منزل ، نگهداری بچه ، ادامه تحصیل، تفریحات و ....<br />
هـ) مسائل اقتصادی خانواده<br />
این بند هم باید با سئوالات ریز و جزئی همراه باشد. مثلا میزان خرجی که برای جشن عروسی در نظر دارید و نوع تالار آن را مشخص کنید؟ محل مسکونی چگونه است ، کجاست؟ مشترک هست ؟ شخصی هست؟ اجاره ای هست؟ موقعیت جغرافیایی آن ؟ <br />
درآمدهای زن و مرد چگونه در خانواده هزینه می شود؟ تصمیم گیرنده کیست؟ <br />
<span style="color: #0000FF;">و) میزان استقلال یا وابستگی فرد</span><br />
مثالهایی فرضی بزنید که مثلا شما دوست دارید در شهر دیگری زندگی کنید، نظر او را جویا شوید؟<br />
سئوالهای فرضی مطرح کنید که مادر و پدر شما یا مادر و پدر وی توصیه ای به شما دارند، شما باید چگونه با آنها برخورد کنید. <br />
یا سئوالهایی از این قبیل: فکر می کنید هر چند روز یکبار باید به خانواده هایمان یا اقوام خود سر بزنیم؟<br />
یا سئوالهایی از این دست که آیا پس از ازدواج مسافرت یا تفریح یکی از همسران بدون طرف دیگر به همراه دوست را می پذیرید؟ چند بار در سال یا ماه؟<br />
<span style="color: #0000FF;">ز) صفات شخصی و روانی:</span><br />
افسردگی، پرخاشگری، اضطراب، وسواس، سوء ظن، زودرنجی، کج خلقی، تنهایی، ترس ها، سابقه های بستری و درمان و .... جزء مهمترین مسائلی هست که باید بررسی شود،( شاید بررسی این بند یکی از ضرورتهایی هست که دختر و پسر باید به روانشناس مراجعه کنند). اما اگر خودشان قصد بررسی داشتند باید نشانه های این اختلالات را بشناسند، و با سئوال و دقت در نشانه ها و علائم این اختلالات پی به مشکل ببرند.<br />
همچنین صفاتی مثل خسیس بودن( حسابگر)، ولخرج بودن( دست و دلباز)، بی خیال (اجتماعی بودن )، منزوی و بی علاقه به تفریح، (اهل تفکر و مطالعه بودن)، پیگیر بودن( سمج)، سهل انگار نبودن( سخت گیر نبودن)و ....، جزء مسائلی هست که می تواند با مثالهای عملیاتی پرسیده شود. فراموش نکنید در سئوالات باید معادل مثبت صفات را که در پرانتز قرار دادم بپرسید، چون ممکن است فرد موضع بگیرد. مثلا شما به فرد بگوئید شما بیشتر حسابگر هستید یا دست و دلباز ؟ تا فرد هر کدام را انتخاب کرد احساس بدی نداشته باشد.<br />
<span style="color: #0000FF;">ح) مسائل اعتقادی و اخلاقی:</span>ا<br />
ین سئوالات را بر اساس آنچه خود هستید، باید طراحی کنید، اگر به مواردی اعتقاد ندارید، باید با طرح سئوالهای متناسب و ریز بررسی کنید که فرد مقابل در این زمینه در تعارض با شما نباشد مثل مسئله حجاب که توضیح دادم.<br />
این سئوال را دقت کنید:<br />
آیا وقتی ما به دلمون خدا را قبول داریم و رفتار خوبی داریم ، حتما باید دقیقا نمازمان را هم سروقت بخوانیم، حالا اگر نخواندیم مشکلی پیش می آید؟<br />
آیا آرایش خانم بیرون از منزل مشکلی ایجاد می کند؟<br />
آیا شما با این موافقید که خانمها برای بیرون رفتن از منزل باید از شوهرانشان اجازه بگیرند؟<br />
چه وقت می شود دروغ گفت؟ دروغ مصلحتی چیه؟ چند تا مثال از دروغهای مصلحتی؟<br />
<span style="color: #0000FF;">ط) دوستان</span><br />
اگر بتوانید از طریق سئوال یا تحقیق بر دوستان فرد احاطه پیدا کنید و مورد شناسایی قرار دهید ، مسائل زیادی در مورد همسر آینده خود متوجه خواهید شد.<br />
سئوالاتی از این قبیل چند تا دوست صمیمی دارید؟ ( تعداد زیاد آن نشانه برونگرا بودن و تعداد کم آن نشاندهنده حساسیت ، زودرنج بودن و درونگرا بودن هست)<br />
با کدام دوستت صمیمی هستید و او چه خصوصیت جالبی داره؟( پیش بینی اینکه اگر بخواهی در آینده خیلی خوب در کنار آن طاقت بیاوری باید چنین باشی)<br />
با کدام دوستت ارتباط کمتری داری ، یا خوشت نمی آید، چه صفاتی داره؟ ( مهم از این نظر که اگر چنین هستی، در زندگی با این فرد مشکل دار خواهی شد)<br />
<span style="color: #0000FF;">ی) خانواده فرد</span><br />
سئوالات دقیق از خصیصه های مختلف خانواده و تعلقات آنها ، تحصیلات، فرهنگ، شغل ، و فرزندان دیگر خانواده که ازدواج کرده اند و نحوه ارتباط عروسها و دامادههای آنها با خانواده و ...، هم به شناسایی شما نسبت به این خانواده بیشتر کمک می کند. <br />
ک) بیماریهای جسمی، معلولیت ها و .... در فرد و خانواده اشان<br />
این مورد باید مستقیم سئوال شود. خیلی ها در جلسات شناسایی دروغ نمی گویند، اما خود را ملزم نمی بینند که همه چیز را بگویند. مثلا اگر بپرسی شمابیماری مزمن یا حادی داشته ای؟ جواب صحیح می دهند، اما اگر نپرسی ضرورتی برای توضیح این موارد در خود نمی بینند.<br />
( البته اگر سلامتی جسمی همسر آینده اتان در تصمیم گیری شما تاثیر دارد)<br />
<span style="color: #0000FF;">ل) برنامه تفریحات، سرگرمی و برنامه ها برای ارتباطات درون خانواده</span><br />
شما باید متوجه بشوید همسر آینده شما، خانواده را فدای کار می کند، یا کار را فدای تفریحات و خوشگذارنی می کند یا ....<br />
سئوال در مورد تفریحات قبلی او نیز به شما نموداری از روش او را ارائه می دهد.<br />
<span style="color: #0000FF;">م ) و سئوالات زیادی در مورد هر یک از معیارهای ازدواج که به صورت عینی و دقیق و انعطاف پذیر و شفاف طرح شود را می توان مطرح کرد</span>.<br />
 هماطور که قبلا گفته بودم، باید مفاهیم تئوری و زیر بنایی معیارهای ازدواج را خوب بشناسید تا خوب بتوانید بر اساس آن نسبت به فرد مقابل خود شناسایی حاصل کنید، باز توصیه می کنم که <a href="http://www.hamdardi.com/fa_default.asp?RP=M_content.asp&P1N=ContentID&P1V=167" target="_blank">مقالات بخش ازدواج سایت همدردی</a> را به دقت مطالعه فرمائید، مخصوصا مقاله <a href="http://www.hamdardi.com/fa_default.asp?RP=M_content.asp&P1N=ContentID&P1V=205" target="_blank">« اگر چنین هستید، صبر کنید ازدواج نکنید» </a>این بار این مقاله را از دیدگاه دیگری بخوانید. <br />
از این دیدگاه بخوانید که بر اساس بندهای آن سئوالات عینی در بیاورید و متوجه شوید ، آیا همسر شما زمان ازدواجش فرا رسیده است، یا فردی هست از نظر احساس و فکری کودک و از نظر سنی بالغ)<br />
<br />
در خاتمه توصیه دیگری هم دارم.<br />
از آنجا که خیلی مسائل شناسایی در ازدواج مهم هستند، اگر بتوانید به همراه هم به مشاور خانواده مراجعه کنید، و نظر او را نیز بگیرید، کمک زیادی در تصمیم گیری به شما می شود.<br />
<br />
منبع: <a href="http://hamdardi.com/?part=menu&inc=menu&id=145" target="_blank">سایت همدردی</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شکاکی]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12874.html</link>
			<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 05:14:32 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12874.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام به همگی..من یه مشکل خیلی بزرگ دارمم که همیشه باعث شده اطرافیانم از من ناراحت بشن. من شکاکمم هم تو رابطه ی قبلم با دوست پسرم که 3 سال باهاش بوودم هم تو رابطه ی جدیدم که 5 ماهه طرف رو میشناسم و 3 ماهه که باهم دووست دختر و پسریم..نمیدونم چرا؟؟مثلا وقتی میبینم کسی رو تو سایت ادد کرده یا با یه دختر گرم میگیره شک میکنم و انقدر چرت میگمم که اوون عصبی میشه ..من ایران نیستم و اینجا روابط معموولیه دختر و پسر هم شوخیه معموولی هست..اما من نمیدونم چرا شکاکمممم بهش ..حتی باعث شدم صدایهه مادرم دربیاد و بگه تو این پسر و دیووونه کردی..خوودم گریم میگیره وقتی نمیتونم شکاکیمووو برطرف کنممم... توروخدا کمکمممم کنیدددد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام به همگی..من یه مشکل خیلی بزرگ دارمم که همیشه باعث شده اطرافیانم از من ناراحت بشن. من شکاکمم هم تو رابطه ی قبلم با دوست پسرم که 3 سال باهاش بوودم هم تو رابطه ی جدیدم که 5 ماهه طرف رو میشناسم و 3 ماهه که باهم دووست دختر و پسریم..نمیدونم چرا؟؟مثلا وقتی میبینم کسی رو تو سایت ادد کرده یا با یه دختر گرم میگیره شک میکنم و انقدر چرت میگمم که اوون عصبی میشه ..من ایران نیستم و اینجا روابط معموولیه دختر و پسر هم شوخیه معموولی هست..اما من نمیدونم چرا شکاکمممم بهش ..حتی باعث شدم صدایهه مادرم دربیاد و بگه تو این پسر و دیووونه کردی..خوودم گریم میگیره وقتی نمیتونم شکاکیمووو برطرف کنممم... توروخدا کمکمممم کنیدددد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ مخالفت پدر به دلیل استخاره ]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12873.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 21:31:40 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12873.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">salam be hameye dustane aziz..enghadr harf daram ke zood miram sare asle matlab.man ba pesari 2,5 dust budam va chun az ham khoshemon omad va vajhe moshtarak dashtim tasmim be ezdevaj gereftim, mamane man az avale ashnaei dar jaryan bud hamasham migoftam maman age biad khastegari fekr mikoni ok mishe migoft are baba vaghti mibine to mikhay va khub pesare khubiam hast ghabul mikone, kholase mamanam be babam goft(albate nemidone dustim goftim khaharesh mano vase dadashesh khaste) babam ghabul kard va ghabl az omadan tahghighasho anjam dad va hame migoftan adamaye khubi hastand.shabe khastegari hame chiz khub bud va ok , faghat babam migoft khub fekrato bokon va tasmim begir manam migoftam entekhabam hamine , ye shab ham biron raftim aksare sohbatha shude bud . babam migoft berin azmayesh va baad barnamehaton bashe. chand rooz baad babam goft estekhare kardam bad omad va aslan, che vazei shud ke nagoo. in vasat mamanam ba man bad shud va hame chiz roo khodesh kharab kard , man va oun pesar hamo mikhaym va paye ham istadim hatta khanevadash , hala behem begind chikar konam chejori razishon konam kheyliha migand bayad be babat begi ke ba ham doost budin va asheghe hamin, to ro khoda nazar bedin<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/325.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="325" title="325" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/323.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="323" title="323" /></span></span>[/size]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">salam be hameye dustane aziz..enghadr harf daram ke zood miram sare asle matlab.man ba pesari 2,5 dust budam va chun az ham khoshemon omad va vajhe moshtarak dashtim tasmim be ezdevaj gereftim, mamane man az avale ashnaei dar jaryan bud hamasham migoftam maman age biad khastegari fekr mikoni ok mishe migoft are baba vaghti mibine to mikhay va khub pesare khubiam hast ghabul mikone, kholase mamanam be babam goft(albate nemidone dustim goftim khaharesh mano vase dadashesh khaste) babam ghabul kard va ghabl az omadan tahghighasho anjam dad va hame migoftan adamaye khubi hastand.shabe khastegari hame chiz khub bud va ok , faghat babam migoft khub fekrato bokon va tasmim begir manam migoftam entekhabam hamine , ye shab ham biron raftim aksare sohbatha shude bud . babam migoft berin azmayesh va baad barnamehaton bashe. chand rooz baad babam goft estekhare kardam bad omad va aslan, che vazei shud ke nagoo. in vasat mamanam ba man bad shud va hame chiz roo khodesh kharab kard , man va oun pesar hamo mikhaym va paye ham istadim hatta khanevadash , hala behem begind chikar konam chejori razishon konam kheyliha migand bayad be babat begi ke ba ham doost budin va asheghe hamin, to ro khoda nazar bedin<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/325.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="325" title="325" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/323.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="323" title="323" /></span></span>[/size]]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آینده ام در حال تباهی است ! کاش فرصت انتخاب داشتم !!]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12871.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 17:37:38 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12871.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان <br />
اونقدر داغونم که سریع می رم سراغ اصل مطلب ، دختری هستم 23 ساله 5 ساله پیش به اصرار خانواده به عقد پسری در آمدم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم خانواده ام از ترس اینکه مبادا بخوام با دوست پسرم برم خارج از کشور واسم آستین بالا زدن تا موندگارم کنند !! دختر شاد و سر زنده ای بودم که هیچی تو زندگیم کم نداشتم 17 سالم بود که عاشق دوست پسرم شدم که قصد ازدواج باهام داشت و خانواده ها کاملا در جریان بودن تا اینکه خانواده من ..... آینده ام تباه شد ، تا به اون روز هیچ چیزی رو از پدر و مادرم مخفی نکردم از همه ارتباطم خبر داشتن اما تا دیدند به نفعشون نیست منو تو 18 سالگی نشوندن پای سفره عقد و اونقدر تو کلم خوندند که این پسر واسه تو بهترینه خانوادش اینجورین خودش اینجوریه باید باهاش ازدواج کنی ما به همه گفتیم و آبرومون در خطره که من به ناچار بله گفتم و فردای اون روز یک اسم رفت تو شناسنامه ام و شد کابوس شبانه ام !!! راستی اینم بگم که تا به اون روز با وجود سن کم اما به خاطر ظاهر زیبا و خانواده اصیل و آبرودارم !!! خواستگار خیلی داشتم که به همه بدون نظر من جواب رد داده می شد چون به قول بابام هر کسی که لیاقت ما رو نداره !!! بعضی وقتا فکر می کنم دارم تقاص حرفای بابام رو می دم !!! فقط همین قدر بگم که این اولین خواستگاری بود که پا به خونه ما گذاشت و .... !!! <br />
این 5 سال بدترین سال های زندگیم بود به خاطر درسم تونستم از زیر اینکه مجلس عروسی بگیرم و برم خونه خودم خلاصی پیدا کنم و این چند سال پیش پدر و ماردم باشم اما دیگه درسم داره تموم میشه و فشارها زیاد شده !!! ماردم الان بهم می گه باید 5 سال پیش طلاق می گرفتی در صورتی که من تو این سالها به دست و پاشون افتادم که من نمیتونم اینجوری زندگی کنم و اونا به خاطر آبروشون همیشه منون نادیده گرفتم .... من کسی بودم که به خانواده ام عشق میورزیدم اما الان هیچ حسی بهشون ندارم ...تو این 5 سال هر چیزی که تو وجودم شکل گرفته بود از بین رفت اعتقاداتم و از دست دادم حس می کنم خدا منو دوست نداره بعضی وقتها با خودم می گم چه خطایی انجام دادم که اینجور دارم تقاص پس می دم !!! یکی بهم گفت داری امتحان میشی اما ....!!! از نامزدم هیچی ننوشتم چون مشکلم در حال حاضر اون نیست اونم می دونه که احساس داشتن تو زندگی چقدر مهمه خیلی تلاش کردم و کردیم که این زندگی حفظ بشه اما نتیجه نداد از حس که بگذریم اختلافاتمون تو خیلی چیزا هست که بعضی ها شون خودش یک مشکله حالا هم توافقی می خوایم بریم جدا بشیم اما الان مشکلم خانواده است که هیچ جوری نمی خوان نجاتم بدند فقط می گن باید بسوزی و بسازی اگه طلاق بگیری تو خونه ما جایی نداری ترجیحا بمیری بهتر از اینکه آبروی ما ببره پیش فامیل ! به نظر شما من تاوان چی و دارم پس می دم ؟؟؟ تاوان یک عشق دوران نوجوانی ؟؟؟؟ تاوان بی سوادی پدر و مادرم ؟؟؟ تاوان اشتباهات گذشتم ؟؟ مگه یک دختر 17 ساله چه اشتباهی می تونه کرده باشه که اینجوری تقاص پس بده با تباه شدن آینده اش ؟؟؟؟؟؟؟ یک دختر 23 ساله افسرده و بدون انگیزه که خانوادش بهش پشت کردند بهتون پناه آورده لطفا راهنماییم کنید !!! کاش همه اینها خواب بود کاشششششششش ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان <br />
اونقدر داغونم که سریع می رم سراغ اصل مطلب ، دختری هستم 23 ساله 5 ساله پیش به اصرار خانواده به عقد پسری در آمدم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم خانواده ام از ترس اینکه مبادا بخوام با دوست پسرم برم خارج از کشور واسم آستین بالا زدن تا موندگارم کنند !! دختر شاد و سر زنده ای بودم که هیچی تو زندگیم کم نداشتم 17 سالم بود که عاشق دوست پسرم شدم که قصد ازدواج باهام داشت و خانواده ها کاملا در جریان بودن تا اینکه خانواده من ..... آینده ام تباه شد ، تا به اون روز هیچ چیزی رو از پدر و مادرم مخفی نکردم از همه ارتباطم خبر داشتن اما تا دیدند به نفعشون نیست منو تو 18 سالگی نشوندن پای سفره عقد و اونقدر تو کلم خوندند که این پسر واسه تو بهترینه خانوادش اینجورین خودش اینجوریه باید باهاش ازدواج کنی ما به همه گفتیم و آبرومون در خطره که من به ناچار بله گفتم و فردای اون روز یک اسم رفت تو شناسنامه ام و شد کابوس شبانه ام !!! راستی اینم بگم که تا به اون روز با وجود سن کم اما به خاطر ظاهر زیبا و خانواده اصیل و آبرودارم !!! خواستگار خیلی داشتم که به همه بدون نظر من جواب رد داده می شد چون به قول بابام هر کسی که لیاقت ما رو نداره !!! بعضی وقتا فکر می کنم دارم تقاص حرفای بابام رو می دم !!! فقط همین قدر بگم که این اولین خواستگاری بود که پا به خونه ما گذاشت و .... !!! <br />
این 5 سال بدترین سال های زندگیم بود به خاطر درسم تونستم از زیر اینکه مجلس عروسی بگیرم و برم خونه خودم خلاصی پیدا کنم و این چند سال پیش پدر و ماردم باشم اما دیگه درسم داره تموم میشه و فشارها زیاد شده !!! ماردم الان بهم می گه باید 5 سال پیش طلاق می گرفتی در صورتی که من تو این سالها به دست و پاشون افتادم که من نمیتونم اینجوری زندگی کنم و اونا به خاطر آبروشون همیشه منون نادیده گرفتم .... من کسی بودم که به خانواده ام عشق میورزیدم اما الان هیچ حسی بهشون ندارم ...تو این 5 سال هر چیزی که تو وجودم شکل گرفته بود از بین رفت اعتقاداتم و از دست دادم حس می کنم خدا منو دوست نداره بعضی وقتها با خودم می گم چه خطایی انجام دادم که اینجور دارم تقاص پس می دم !!! یکی بهم گفت داری امتحان میشی اما ....!!! از نامزدم هیچی ننوشتم چون مشکلم در حال حاضر اون نیست اونم می دونه که احساس داشتن تو زندگی چقدر مهمه خیلی تلاش کردم و کردیم که این زندگی حفظ بشه اما نتیجه نداد از حس که بگذریم اختلافاتمون تو خیلی چیزا هست که بعضی ها شون خودش یک مشکله حالا هم توافقی می خوایم بریم جدا بشیم اما الان مشکلم خانواده است که هیچ جوری نمی خوان نجاتم بدند فقط می گن باید بسوزی و بسازی اگه طلاق بگیری تو خونه ما جایی نداری ترجیحا بمیری بهتر از اینکه آبروی ما ببره پیش فامیل ! به نظر شما من تاوان چی و دارم پس می دم ؟؟؟ تاوان یک عشق دوران نوجوانی ؟؟؟؟ تاوان بی سوادی پدر و مادرم ؟؟؟ تاوان اشتباهات گذشتم ؟؟ مگه یک دختر 17 ساله چه اشتباهی می تونه کرده باشه که اینجوری تقاص پس بده با تباه شدن آینده اش ؟؟؟؟؟؟؟ یک دختر 23 ساله افسرده و بدون انگیزه که خانوادش بهش پشت کردند بهتون پناه آورده لطفا راهنماییم کنید !!! کاش همه اینها خواب بود کاشششششششش ...]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[هرچي ديدم دم نزدم]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12869.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 12:15:44 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12869.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام الان تقريبا 3ماه كه ازدواج كردم مثلا عاشق شوهرمم 2سال با هم رابطه داشتيم پارسال هم به خواستگاريم اومدن اما به خاطر يه سري اختلاف قسمت نشد توي اين 2سال شوهرمو كاملا شناختم وضع مالي نسبتا خوبي داشت و با دخترهاي زيادي رابطه داشت من خيلي چيزارو ميديدم ولي ناچار بودم تحمل كنم حتي زن سيقه اشو ديدم ولي صبرم تموم شدو بي خيالش شدم كه باز خودش برگشت منم پذيرفتمش با خودم گفتم خدا اينقدر بخشندس چرا من كه بندهشم نباشم اين شد كه ازدواج كرديم من واقعا سعي ميكنم بهش اعتماد داشته باشم.اما گاهي كه يه خورده بي توجه ميشه فورا دلگير ميشم وقتي زن داداشاشو ميبينه كمتر توجه ميكنه دوس دارم همه توجهش به من باشه ضمنا شوهرم فعلا توي يه كشور آزادوبي بندو بار مشغول به كار و كارشم فقط با زنهاست و من ازين موضوع خوشحال نيستم ولي خب كاره ديگه ازتون خواهش ميكنم راهنماييم كنيد<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/203.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="203" title="203" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/316.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="316" title="316" /></span><div style="text-align: center;"><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/www.hamdardi.com_2.net.jpg" border="0" alt="[تصویر: www.hamdardi.com_2.net.jpg]" /></span></div>
واقعا ممنونم كه جوابمو ميدين و اينقدر توجه ميكنيد.يكي جواب منو بده<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/302.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="302" title="302" /></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام الان تقريبا 3ماه كه ازدواج كردم مثلا عاشق شوهرمم 2سال با هم رابطه داشتيم پارسال هم به خواستگاريم اومدن اما به خاطر يه سري اختلاف قسمت نشد توي اين 2سال شوهرمو كاملا شناختم وضع مالي نسبتا خوبي داشت و با دخترهاي زيادي رابطه داشت من خيلي چيزارو ميديدم ولي ناچار بودم تحمل كنم حتي زن سيقه اشو ديدم ولي صبرم تموم شدو بي خيالش شدم كه باز خودش برگشت منم پذيرفتمش با خودم گفتم خدا اينقدر بخشندس چرا من كه بندهشم نباشم اين شد كه ازدواج كرديم من واقعا سعي ميكنم بهش اعتماد داشته باشم.اما گاهي كه يه خورده بي توجه ميشه فورا دلگير ميشم وقتي زن داداشاشو ميبينه كمتر توجه ميكنه دوس دارم همه توجهش به من باشه ضمنا شوهرم فعلا توي يه كشور آزادوبي بندو بار مشغول به كار و كارشم فقط با زنهاست و من ازين موضوع خوشحال نيستم ولي خب كاره ديگه ازتون خواهش ميكنم راهنماييم كنيد<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/203.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="203" title="203" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/316.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="316" title="316" /></span><div style="text-align: center;"><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/www.hamdardi.com_2.net.jpg" border="0" alt="[تصویر: www.hamdardi.com_2.net.jpg]" /></span></div>
واقعا ممنونم كه جوابمو ميدين و اينقدر توجه ميكنيد.يكي جواب منو بده<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/302.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="302" title="302" /></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[** ::: << خبر خوش مهم >>::: **]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12866.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 10:46:38 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12866.html</guid>
			<description><![CDATA[آ<span style="color: #800080;">ی ی ی ی ی ی ی <br />
<br />
خبر دارم خبر<br />
<br />
اهـــــالی همــــــــدردی<br />
<br />
جمع شین تو میدون شهر<br />
<br />
خبر دارم خبر<br />
<br />
خبرای خوش و دسته اول<br />
<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
<br />
فعلاً تو خماریش باشید <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/311.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="311" title="311" /></span> <br />
<br />
تا دقایقی دیگر از این خبر مهم آگاه خواهید شد<br />
.<br />
<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
 خودتونو برای جشن تو باغ همدردی آماده کنید <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/104.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="104" title="104" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/104.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="104" title="104" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/104.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="104" title="104" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/310.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="310" title="310" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/310.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="310" title="310" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/310.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="310" title="310" /></span></span><br />
<br />
<br />
.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[آ<span style="color: #800080;">ی ی ی ی ی ی ی <br />
<br />
خبر دارم خبر<br />
<br />
اهـــــالی همــــــــدردی<br />
<br />
جمع شین تو میدون شهر<br />
<br />
خبر دارم خبر<br />
<br />
خبرای خوش و دسته اول<br />
<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
<br />
فعلاً تو خماریش باشید <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/311.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="311" title="311" /></span> <br />
<br />
تا دقایقی دیگر از این خبر مهم آگاه خواهید شد<br />
.<br />
<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
 خودتونو برای جشن تو باغ همدردی آماده کنید <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/104.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="104" title="104" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/104.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="104" title="104" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/104.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="104" title="104" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/310.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="310" title="310" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/310.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="310" title="310" /></span><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/310.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="310" title="310" /></span></span><br />
<br />
<br />
.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[یک تجربه:عشق دوران نوجونیم هم ازدواج کرد]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12863.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 10:00:19 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12863.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">عشق دوران نوجونیم هم ازدواج کرد</span></span><br />
به عنوان یه تجربه این مطلبو اینجا میذارم تا هم درد دلی کرده باشم هم درس عبرتی باشه واسه سایرین!!!<br />
<br />
اولین بار که حس کردم دوسش دارم حدود دوم،سوم راهنمایی بودم،نگام میکرد،منم نگاش میکردم،پسر فامیلمون بود،همه هم که ازش تعریف میکردن ،منم که بچه،یه حسی بهم میگفت ازش خوشم میاد،ماهها و سالها میگذشت وبهش فکر میکردم،اینقدر این فکرا رو تو ذهنم شاخ وبرگ دادم که شبها با یاد اون خوابم میبرد،گاهی هم خوابشو میدیدم،یه شب تو خوابم اومد بهم گفت:عاشق دلسوخته باید صبر پیشه کنه،وچقدر به خاطر همین خوابم صبوری پیشه کردم،هریکی دو سال شاید چند دقیقه میدیدمش،حرف زدنمونم،در حد سلام علیک بود، دوران دبیرستان چقدر توی دلم ،بهش وفادار بودم و حتی به پسرای دیگه نگاهم نمیکردم،چه روزگاری رو نگذروندم،چه خون دلی نخوردم وچه اشک هایی که نریختم،چقدر عشقم پاک بود.<br />
<br />
رفتار خودش باعث شد الکی عاشقش بشم،چشماش ،نگاهش با تموم ادما فرق داشت،حتی اگه الان هم اونطوری نگام کنه پس میفتم،نگاهش به من،به شدت نافذ بود،ولی رفتارش با من از روی خجالت و بی تجربگی در برخورد با دخترا بود که من تعبیر دوست داشتن رو داشتم.<br />
<br />
هر دفعه به یه چیزی دلمو خوش میکردم،یه دفعه به برخوردش،به دفعه نگاهش،یه دفعه خندش،یه دفعه حرفای فامیل،یه دفعه رفتار خونوادم،حتی یه دفعه مامانم ازم پرسید اونو میخوای؟،میگفت مامان اون یه اشاره هایی کرده،میخواست موافقت منم بدونه که یه چراغ سبز نشون بده.<br />
<br />
خلاصه تمام اینا ده سال طول کشید،البته احساساتم افت وخیز هم داشته،مثلا دوران کاردانی دانشگام،دوستام همش بهم میگفتن فکرشو نکن،اگه بخواد میاد،نیاد هم به جهنم،واسه همین اون دوسالو فقط گاهی یادش میکردم.<br />
بعدشم دیگه فکرشو نمیکردم و تموم دفتر خاطراتمو که عاشقانه باهاش حرف زده بودم ودرددل کرده بودم رو آتیش زدم. <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/160.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="160" title="160" /></span> <br />
ولی هنوز تو ذهنم دوسش داشتم فقط فکرشو گذاشتم کنار. میدونم اونم بهم حسی داشت،ولی چه فایده حس تنها رو میخواستم چیکار،من میخواستم به وصال برسم ولی اون پا پیش نذاشت.<br />
<br />
یه چیزایی دستگیرم میشد از حرفای فامیل واینا،فهمیدم خونوادش ومخصوصأ مامانش با من مخالفه،مثلا حجابمو قبول نداشتن،با اینکه ماهم بی حجاب نیستیم،ولی نه در حد اونا،یه چیز جدیدی هم پیش اومده بود اون اواخر ،مشکل دارشدن ازدواج فامیلی بود تو فامیلمون،ماهم که فامیل نزدیک بودیم،یکی دو موضوع دیگم بود که زیاد مهم نیست.<span style="color: #DAA520;"><span style="font-weight: bold;">خلاصه یا خواستن اون در حد ازدواج نبود یا شرایط نذاشت بهم برسیم.<br />
</span></span><br />
الان دوساله کامل فراموشش کردم،فقط به عنوان یه خاطره عاشقی بچگانه تو ذهنم دارمش.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">و بالاخره همین چند روز پیش خبرازدواجش رسید</span>.بااینکه خیلی وقت بود بیخیالش بودم،ولی باشنیدن خبر حس خوبی بهم دست نداد،یه مقدارم گریه کردم،که دیدی بالاخره نشد،الانم یادم میفته آهی ازته دل برمیارم و <span style="font-weight: bold;">افسوس</span> روز و شبایی رو میخورم که بهش فکر میکردم.<br />
<br />
<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/324.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="324" title="324" /></span> <span style="color: #9400D3;"><span style="font-weight: bold;">تجربه هایی که کسب کردم:</span></span><br />
<br />
1.از نوع نگاه کسی تعبیر دوست داشتن نکن.<br />
2.به فکرات ،تصوراتت و دوست داشتنت بال وپر نده،گسترششون نده<br />
3. بیخودی از کسی خوشت نیاد.<br />
4. ازدواج فامیلو تا جاییکه میشه بیخیال شو،چون حتی اگه هیچ مورد بیماری ژنتیکی تو ازدواجای فامیلی اطراف نبود،دلیل نمیشه ازدواج فامیلی بعدی،مشکل دار نباشه (این مطلبو کامل تو فامیلمون دیدم)<br />
 5.به اونی که دوسش داری ابراز نکن(مادخترا)،چون حس ضایعی بدش وحشتناک غرور ادمو له میکنه.<br />
6.سعی نکن خودتو طبق تمایل طرف تغییر بدی چون اخرش همونی میشی که بودی.<br />
7.موافقت خونواده طرف خیلی مهمه.<br />
8.واسه ازدواج دو نفر باید شرایط جور باشه چون مطمعنا باشرایط موجود ازدواج من و اون به صلاح هیچکس نبود.<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #1E90FF;"><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/316.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="316" title="316" /></span> در آخرم از خدا میخوام بابت گذشتن از این عشقم ،جوابمو بده،هر طور خودش میدونه و به صلاحمه.</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #FF0000;"><span style="font-weight: bold;">عشق دوران نوجونیم هم ازدواج کرد</span></span><br />
به عنوان یه تجربه این مطلبو اینجا میذارم تا هم درد دلی کرده باشم هم درس عبرتی باشه واسه سایرین!!!<br />
<br />
اولین بار که حس کردم دوسش دارم حدود دوم،سوم راهنمایی بودم،نگام میکرد،منم نگاش میکردم،پسر فامیلمون بود،همه هم که ازش تعریف میکردن ،منم که بچه،یه حسی بهم میگفت ازش خوشم میاد،ماهها و سالها میگذشت وبهش فکر میکردم،اینقدر این فکرا رو تو ذهنم شاخ وبرگ دادم که شبها با یاد اون خوابم میبرد،گاهی هم خوابشو میدیدم،یه شب تو خوابم اومد بهم گفت:عاشق دلسوخته باید صبر پیشه کنه،وچقدر به خاطر همین خوابم صبوری پیشه کردم،هریکی دو سال شاید چند دقیقه میدیدمش،حرف زدنمونم،در حد سلام علیک بود، دوران دبیرستان چقدر توی دلم ،بهش وفادار بودم و حتی به پسرای دیگه نگاهم نمیکردم،چه روزگاری رو نگذروندم،چه خون دلی نخوردم وچه اشک هایی که نریختم،چقدر عشقم پاک بود.<br />
<br />
رفتار خودش باعث شد الکی عاشقش بشم،چشماش ،نگاهش با تموم ادما فرق داشت،حتی اگه الان هم اونطوری نگام کنه پس میفتم،نگاهش به من،به شدت نافذ بود،ولی رفتارش با من از روی خجالت و بی تجربگی در برخورد با دخترا بود که من تعبیر دوست داشتن رو داشتم.<br />
<br />
هر دفعه به یه چیزی دلمو خوش میکردم،یه دفعه به برخوردش،به دفعه نگاهش،یه دفعه خندش،یه دفعه حرفای فامیل،یه دفعه رفتار خونوادم،حتی یه دفعه مامانم ازم پرسید اونو میخوای؟،میگفت مامان اون یه اشاره هایی کرده،میخواست موافقت منم بدونه که یه چراغ سبز نشون بده.<br />
<br />
خلاصه تمام اینا ده سال طول کشید،البته احساساتم افت وخیز هم داشته،مثلا دوران کاردانی دانشگام،دوستام همش بهم میگفتن فکرشو نکن،اگه بخواد میاد،نیاد هم به جهنم،واسه همین اون دوسالو فقط گاهی یادش میکردم.<br />
بعدشم دیگه فکرشو نمیکردم و تموم دفتر خاطراتمو که عاشقانه باهاش حرف زده بودم ودرددل کرده بودم رو آتیش زدم. <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/160.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="160" title="160" /></span> <br />
ولی هنوز تو ذهنم دوسش داشتم فقط فکرشو گذاشتم کنار. میدونم اونم بهم حسی داشت،ولی چه فایده حس تنها رو میخواستم چیکار،من میخواستم به وصال برسم ولی اون پا پیش نذاشت.<br />
<br />
یه چیزایی دستگیرم میشد از حرفای فامیل واینا،فهمیدم خونوادش ومخصوصأ مامانش با من مخالفه،مثلا حجابمو قبول نداشتن،با اینکه ماهم بی حجاب نیستیم،ولی نه در حد اونا،یه چیز جدیدی هم پیش اومده بود اون اواخر ،مشکل دارشدن ازدواج فامیلی بود تو فامیلمون،ماهم که فامیل نزدیک بودیم،یکی دو موضوع دیگم بود که زیاد مهم نیست.<span style="color: #DAA520;"><span style="font-weight: bold;">خلاصه یا خواستن اون در حد ازدواج نبود یا شرایط نذاشت بهم برسیم.<br />
</span></span><br />
الان دوساله کامل فراموشش کردم،فقط به عنوان یه خاطره عاشقی بچگانه تو ذهنم دارمش.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">و بالاخره همین چند روز پیش خبرازدواجش رسید</span>.بااینکه خیلی وقت بود بیخیالش بودم،ولی باشنیدن خبر حس خوبی بهم دست نداد،یه مقدارم گریه کردم،که دیدی بالاخره نشد،الانم یادم میفته آهی ازته دل برمیارم و <span style="font-weight: bold;">افسوس</span> روز و شبایی رو میخورم که بهش فکر میکردم.<br />
<br />
<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/324.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="324" title="324" /></span> <span style="color: #9400D3;"><span style="font-weight: bold;">تجربه هایی که کسب کردم:</span></span><br />
<br />
1.از نوع نگاه کسی تعبیر دوست داشتن نکن.<br />
2.به فکرات ،تصوراتت و دوست داشتنت بال وپر نده،گسترششون نده<br />
3. بیخودی از کسی خوشت نیاد.<br />
4. ازدواج فامیلو تا جاییکه میشه بیخیال شو،چون حتی اگه هیچ مورد بیماری ژنتیکی تو ازدواجای فامیلی اطراف نبود،دلیل نمیشه ازدواج فامیلی بعدی،مشکل دار نباشه (این مطلبو کامل تو فامیلمون دیدم)<br />
 5.به اونی که دوسش داری ابراز نکن(مادخترا)،چون حس ضایعی بدش وحشتناک غرور ادمو له میکنه.<br />
6.سعی نکن خودتو طبق تمایل طرف تغییر بدی چون اخرش همونی میشی که بودی.<br />
7.موافقت خونواده طرف خیلی مهمه.<br />
8.واسه ازدواج دو نفر باید شرایط جور باشه چون مطمعنا باشرایط موجود ازدواج من و اون به صلاح هیچکس نبود.<br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #1E90FF;"><span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/316.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="316" title="316" /></span> در آخرم از خدا میخوام بابت گذشتن از این عشقم ،جوابمو بده،هر طور خودش میدونه و به صلاحمه.</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ایستگاه کنجکاوی ( در مورد نفر قبلیت کنجکاوی کن)]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12855.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 00:02:03 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12855.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">سلام Guest </span></span><br />
<span style="font-size: medium;"><br />
شما حق اینو داری که هر سوالی در مورد نفر قبلیت بکنی و اونم موظفه تا جواب بده البته در صورتی که تمایل داشت.</span><br />
<span style="color: #FF4500;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><br />
سقف سوالات : 3 عدد <br />
<br />
مهلت جواب دادن : طی پست های بعدی </span></span></span><br />
<span style="color: #FF1493;"><span style="font-size: medium;"><br />
فراموش نشود سوالات فقط در مورد خود فرد باشد سوالاتی که مثلا در مورد اون فرد دارید یا داشتید و  اگر با او مواج میشدید دوست داشتید از اون بپرسید مثلا سن یا تحصیلات یا <br />
شخصیتش ووووو</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
و سبک سوالاتون رو کمی تغییر دهید تا مثل صندلی داغ نباشد سبک سوالات رو یکم رو به کنجکاوی بروی خود طرف ببرید نه چیز دیگه .</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">سلام Guest </span></span><br />
<span style="font-size: medium;"><br />
شما حق اینو داری که هر سوالی در مورد نفر قبلیت بکنی و اونم موظفه تا جواب بده البته در صورتی که تمایل داشت.</span><br />
<span style="color: #FF4500;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;"><br />
سقف سوالات : 3 عدد <br />
<br />
مهلت جواب دادن : طی پست های بعدی </span></span></span><br />
<span style="color: #FF1493;"><span style="font-size: medium;"><br />
فراموش نشود سوالات فقط در مورد خود فرد باشد سوالاتی که مثلا در مورد اون فرد دارید یا داشتید و  اگر با او مواج میشدید دوست داشتید از اون بپرسید مثلا سن یا تحصیلات یا <br />
شخصیتش ووووو</span></span><br />
<span style="font-weight: bold;"><br />
و سبک سوالاتون رو کمی تغییر دهید تا مثل صندلی داغ نباشد سبک سوالات رو یکم رو به کنجکاوی بروی خود طرف ببرید نه چیز دیگه .</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چراجامعه بایدباعث شه من ازجنسیت خودم متنفرشم]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12852.html</link>
			<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 20:42:05 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12852.html</guid>
			<description><![CDATA[من انسانم، من می خوام خودم باشم، <br />
<br />
چرا تا وقتی مجردی باید اختیارت دسته بابا باشه وقتی رفتی خونه ی بدبختی و بیچارگی، همسرت باید اختیارت رو دست بگیره!!!!<br />
<br />
من می خوام برم خارج ادامه تحصیل بدم، چرا حتما باید از بابام اجازه بگیرم؟ چرا باید بگه باید حتما ازدواج کنی بعد بری؟ مگه من خودم انسان نیستم؟ مگه من نمی تونم از پس خودم بر بیام ؟ چرا فکر می کنه من باید صاحب داشته باشم؟<br />
<br />
چرا دوست من وسط کار که یه پروژه برداشتیم باید بیاد و بگه شوهرم دیگه نمی ذاره؟<br />
من نمی خوام این قدر ذلیل باشم، من این بدبختی رو نمی خوام، من نمی خوام دختر باشم، من از خودم متنفرم.<br />
<br />
چرا اگه بخوام برم سر کار باید یه محیط اداری و دولتی و....فلان باشه، <br />
چرا تا یه مدت می رم سر کار، می فهمم که همکارم تویه این مدت داشته با اون چشای کثیفش منو نگاه می کرده و.........<br />
من نمی خوام وسیله باشم برا جنس مخالف، من نمی خوام ازدواج کنم،نمی خوام ابزار باشم، نمی خوام.....<br />
<br />
حتما باید اخلاقم مثل.... باشه تا کسی جرات نکنه چیزی بگه!!!!<br />
<br />
چرا با هر جنس مذکری دارم حرف می زنم و یه رابطه ی کاری یا استاد و شاگردی یا هر چیزی دارم، علاوه بر تمرکز روی کارم باید مواظب صد تا چیز دیگه باشم؟<br />
<br />
چرا تا بیرون خونم باید صد تا چیز رو رعایت کنم تا نگن این منظور داره....<br />
چرا وقتی دارم می رم بیرون باید 6تا دوربین توی 6 جهت نصب کنمو راه برم؟؟؟؟؟؟؟؟<br />
<br />
چرا توی این جامعه لعنتی هر کی بخواد جلوی منو بگیره دست می ذاره روی نقطه ضعفم که همون احساساتمه.من این نقطه ضعف رو نمی خوام، چی کار کنم!!!! من متنفرم از این احساسات!!!!چرا باید وقتی این احساسات لعنتی به کار بیوفته عقلت دیگه کار نکنه، چرا با این که می دونی داری اشتباه می کنی اون کار رو انجام می دی.... <br />
چرا هر کی تونست احساساتت رو فعال کنه هر سازی میزنه تو باش می رقصی!!!!!<br />
<br />
<br />
من آدمم، می خوام برم سر کار مورد علاقم، منم می خوام درس بخونم، من نمی خوام کسی از احساساتم سوء استفاده کنه، من نمی خوام وابسته بشم به چیزی؟ چرا باید احساس داشته باشم که دائماً برای اینکه نابودم نکنه سرکوبش کنم؟<br />
<br />
 آقای سنگ تراشان مگه نمی گین:<br />
<br />
هنوز هم مردانی هستند که قبل از ازدواج با شما ، خود را وفادار شما می بییند و تن به ارتباط ناصحیحی نمی دهند چراکه دوست دارند، لایق دختری باشند که خود را حفظ کرده است.هنوز هم مردانی هستند که حقوق همسرشان را حتی بیشتر از حقوق خود رعایت می کنند.دخترانم اگر دقت کنید، هنوز مردانی را خواهی دید که لایق شماهستند و شما لایق آنهائید. اقرار می کنم که کم هستند، اما مگر نه اینست که همیشه بهترین ها کم بوده اند.<br />
<br />
دوتاشون رو به من نشون بدین!!!!!!مطمئنم خودتونم حرفتون رو قبول ندارین!!!!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[من انسانم، من می خوام خودم باشم، <br />
<br />
چرا تا وقتی مجردی باید اختیارت دسته بابا باشه وقتی رفتی خونه ی بدبختی و بیچارگی، همسرت باید اختیارت رو دست بگیره!!!!<br />
<br />
من می خوام برم خارج ادامه تحصیل بدم، چرا حتما باید از بابام اجازه بگیرم؟ چرا باید بگه باید حتما ازدواج کنی بعد بری؟ مگه من خودم انسان نیستم؟ مگه من نمی تونم از پس خودم بر بیام ؟ چرا فکر می کنه من باید صاحب داشته باشم؟<br />
<br />
چرا دوست من وسط کار که یه پروژه برداشتیم باید بیاد و بگه شوهرم دیگه نمی ذاره؟<br />
من نمی خوام این قدر ذلیل باشم، من این بدبختی رو نمی خوام، من نمی خوام دختر باشم، من از خودم متنفرم.<br />
<br />
چرا اگه بخوام برم سر کار باید یه محیط اداری و دولتی و....فلان باشه، <br />
چرا تا یه مدت می رم سر کار، می فهمم که همکارم تویه این مدت داشته با اون چشای کثیفش منو نگاه می کرده و.........<br />
من نمی خوام وسیله باشم برا جنس مخالف، من نمی خوام ازدواج کنم،نمی خوام ابزار باشم، نمی خوام.....<br />
<br />
حتما باید اخلاقم مثل.... باشه تا کسی جرات نکنه چیزی بگه!!!!<br />
<br />
چرا با هر جنس مذکری دارم حرف می زنم و یه رابطه ی کاری یا استاد و شاگردی یا هر چیزی دارم، علاوه بر تمرکز روی کارم باید مواظب صد تا چیز دیگه باشم؟<br />
<br />
چرا تا بیرون خونم باید صد تا چیز رو رعایت کنم تا نگن این منظور داره....<br />
چرا وقتی دارم می رم بیرون باید 6تا دوربین توی 6 جهت نصب کنمو راه برم؟؟؟؟؟؟؟؟<br />
<br />
چرا توی این جامعه لعنتی هر کی بخواد جلوی منو بگیره دست می ذاره روی نقطه ضعفم که همون احساساتمه.من این نقطه ضعف رو نمی خوام، چی کار کنم!!!! من متنفرم از این احساسات!!!!چرا باید وقتی این احساسات لعنتی به کار بیوفته عقلت دیگه کار نکنه، چرا با این که می دونی داری اشتباه می کنی اون کار رو انجام می دی.... <br />
چرا هر کی تونست احساساتت رو فعال کنه هر سازی میزنه تو باش می رقصی!!!!!<br />
<br />
<br />
من آدمم، می خوام برم سر کار مورد علاقم، منم می خوام درس بخونم، من نمی خوام کسی از احساساتم سوء استفاده کنه، من نمی خوام وابسته بشم به چیزی؟ چرا باید احساس داشته باشم که دائماً برای اینکه نابودم نکنه سرکوبش کنم؟<br />
<br />
 آقای سنگ تراشان مگه نمی گین:<br />
<br />
هنوز هم مردانی هستند که قبل از ازدواج با شما ، خود را وفادار شما می بییند و تن به ارتباط ناصحیحی نمی دهند چراکه دوست دارند، لایق دختری باشند که خود را حفظ کرده است.هنوز هم مردانی هستند که حقوق همسرشان را حتی بیشتر از حقوق خود رعایت می کنند.دخترانم اگر دقت کنید، هنوز مردانی را خواهی دید که لایق شماهستند و شما لایق آنهائید. اقرار می کنم که کم هستند، اما مگر نه اینست که همیشه بهترین ها کم بوده اند.<br />
<br />
دوتاشون رو به من نشون بدین!!!!!!مطمئنم خودتونم حرفتون رو قبول ندارین!!!!]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خواهش میکنم مساله مرا حل کنید]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12851.html</link>
			<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 18:59:10 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12851.html</guid>
			<description><![CDATA[<blockquote><cite>نقل قول:</cite></blockquote>
زنی 39 ساله هستم یک دختر 20 ساله دانشجو دارم بعد از تولد دختر پا به پای شوهرم کار کردم تا زندگی خوبی برای خودمان بسازیم ولی در همان اوایل زندگی متوجه اعتیاد شوهرم شدم ولی چون آگاهی زیادی در این زمینه نداشتم کوتاه میامدم و علیرغم آزار و اذیت های شوهرم و خانواده اش نمیدانم چگونه کوتاه می آمدم در اوایل که اعتیاد از چهره اش معلوم نبود با کتک زدن هایش و با قهر و دعوا هایش پیش خانواده خودش و خانواده ام آبرویم را میبرد بطوریکه همه فکر میکردن که مرا دوست ندارد خانواده ام به شدت ناراحت بودند وبه خاطر اینکه من دم بر نمی اوردم چیزی نمیگفتن و کار به جایی کشید که اعتیاد ظاهر شوهرم را خراب کرد درمانده به خانواده اش پناه بردم و آنها گفتن که تحمل کن اینهمه آدم هستن که این مشکل دارن خانوادم شاکی بودن اما به خاطر من حرفی نمیزدندتا اینکه آنقدر آزار دیدم که پای صحبت های مشاوران نشستم و فهمیدم که باید با این وضعیت مبارزه کنم و حدود پنج سال قبل بنا به ناسازگاری گذاشتم و شوهرم را به ترک اعتیاد تشویق کردم بار ها و بار ها پابه پای رنجهای شوهرم شب بیداری ها و روز کار کردن هارو به جون خریدم بار ها و بار ها ترک و بالاخره ترک نهایی موقعی شد که پی همه چیز رو به تنم مالیدم و به خانوادم ام و خانواده خودش گفتم و فقط به یک دلیل زنده ماندن شوهرم. خداروشکر 3 ساله که شوهرم ترک کرده و ما در شادی بی نهایتی به سر میبریم ولی...<br />
الان وضیعتمان خوبه ولی حالا حسادت ها و کینه ورزی های شوهرم نسبت به خانوادم و برادرانم که به شدت از لحاظ مالی پدرم هوایشان را دارد ، میگوید قبل از مردنم آها را سر رو سامان بدهم . نه تها من بلکه دخترم را آزار میدهد اوایل از صحبت و مراوده با خانوادم سر باز میزد بطوریکه آنها دیگر دور شوهرم را خط کشیدند ولی حالا دیگر به آنجا هم نمیرود و این را بهاه کرده که به من محل نمیدهند قبلا با اعتیاد پدر و مادر پیرم و خانوادم رو رنج میداد و حالا با بی محلی هاش آنها رو آزار میدهد و من در این شرایط نمیدانم چه کنم و ادامه این زندگی برایم دشوار تر از قبل شده شما رو به خدا به من بگویید چه کنم؟؟؟؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><cite>نقل قول:</cite></blockquote>
زنی 39 ساله هستم یک دختر 20 ساله دانشجو دارم بعد از تولد دختر پا به پای شوهرم کار کردم تا زندگی خوبی برای خودمان بسازیم ولی در همان اوایل زندگی متوجه اعتیاد شوهرم شدم ولی چون آگاهی زیادی در این زمینه نداشتم کوتاه میامدم و علیرغم آزار و اذیت های شوهرم و خانواده اش نمیدانم چگونه کوتاه می آمدم در اوایل که اعتیاد از چهره اش معلوم نبود با کتک زدن هایش و با قهر و دعوا هایش پیش خانواده خودش و خانواده ام آبرویم را میبرد بطوریکه همه فکر میکردن که مرا دوست ندارد خانواده ام به شدت ناراحت بودند وبه خاطر اینکه من دم بر نمی اوردم چیزی نمیگفتن و کار به جایی کشید که اعتیاد ظاهر شوهرم را خراب کرد درمانده به خانواده اش پناه بردم و آنها گفتن که تحمل کن اینهمه آدم هستن که این مشکل دارن خانوادم شاکی بودن اما به خاطر من حرفی نمیزدندتا اینکه آنقدر آزار دیدم که پای صحبت های مشاوران نشستم و فهمیدم که باید با این وضعیت مبارزه کنم و حدود پنج سال قبل بنا به ناسازگاری گذاشتم و شوهرم را به ترک اعتیاد تشویق کردم بار ها و بار ها پابه پای رنجهای شوهرم شب بیداری ها و روز کار کردن هارو به جون خریدم بار ها و بار ها ترک و بالاخره ترک نهایی موقعی شد که پی همه چیز رو به تنم مالیدم و به خانوادم ام و خانواده خودش گفتم و فقط به یک دلیل زنده ماندن شوهرم. خداروشکر 3 ساله که شوهرم ترک کرده و ما در شادی بی نهایتی به سر میبریم ولی...<br />
الان وضیعتمان خوبه ولی حالا حسادت ها و کینه ورزی های شوهرم نسبت به خانوادم و برادرانم که به شدت از لحاظ مالی پدرم هوایشان را دارد ، میگوید قبل از مردنم آها را سر رو سامان بدهم . نه تها من بلکه دخترم را آزار میدهد اوایل از صحبت و مراوده با خانوادم سر باز میزد بطوریکه آنها دیگر دور شوهرم را خط کشیدند ولی حالا دیگر به آنجا هم نمیرود و این را بهاه کرده که به من محل نمیدهند قبلا با اعتیاد پدر و مادر پیرم و خانوادم رو رنج میداد و حالا با بی محلی هاش آنها رو آزار میدهد و من در این شرایط نمیدانم چه کنم و ادامه این زندگی برایم دشوار تر از قبل شده شما رو به خدا به من بگویید چه کنم؟؟؟؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نشون کردن]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12850.html</link>
			<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 14:59:55 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12850.html</guid>
			<description><![CDATA[یکی از رسم های قدیمی ازدواج نشون کردن دختر و پسر برای همدیگه ست.<br />
<br />
نظر شما راجه به این رسم چیه؟موافقید یا مخالف؟<br />
<br />
توضیح:فرض کنید من الآن شرایط ازدواج ندارم از یه دختری خوشم اومده،برای اینکه دختره رو از دست ندم می ریم خولسگاری<br />
<br />
ولی چون شرایط ازدواج رو ندارم،دختره رو مثلن با حلقه نشون می کنیم (نامزد نمی شیم) تا هر وقت من شرایطم جور شد<br />
<br />
اقدام جدی تر انجام بدیم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[یکی از رسم های قدیمی ازدواج نشون کردن دختر و پسر برای همدیگه ست.<br />
<br />
نظر شما راجه به این رسم چیه؟موافقید یا مخالف؟<br />
<br />
توضیح:فرض کنید من الآن شرایط ازدواج ندارم از یه دختری خوشم اومده،برای اینکه دختره رو از دست ندم می ریم خولسگاری<br />
<br />
ولی چون شرایط ازدواج رو ندارم،دختره رو مثلن با حلقه نشون می کنیم (نامزد نمی شیم) تا هر وقت من شرایطم جور شد<br />
<br />
اقدام جدی تر انجام بدیم.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[من خوب هستم .شما هم خوب هستید]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12849.html</link>
			<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 14:29:49 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12849.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #000080;">افراد نوع نگاهشان به خودشان و دیگران از الگوی خاصی تبعیت می کند که نشانه شخصیت بهنجار یا شخصیت نابهنجار آنهاست .<br />
<br />
طرز زندگی و احساس شما به کدام یک از 4 گروه زیر نزدیکتر است ؟ شما چگونه به خودتان و دیگران ارزش می دهید؟</span><br />
<br />
1<span style="color: #FF0000;"> – من خوب نیستم ، شما خوب هستید.<br />
<br />
2 – من خوب نیستم ، شما هم خوب نیستید.<br />
<br />
3 – من خوب هستم ، شما خوب نیستید.<br />
<br />
4 – من خوب هستم ، شما هم خوب هستید.</span> <br />
<br />
****************************************&#8203;**********<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;">1 – من خوب نیستم ، شما خوب هستید:</span><br />
<br />
<span style="color: #4B0082;">کسانی چنین احساساتی دارند که از کودکی او را به صورت مشروط دوست داشته اند ، به او گفته اند که اگر چنین و چنان باشی تو را دوست داریم ، و اگر چنین چنان باشی تو را دوست نداریم. به هر حال دوست داشتن کودک، مشروط به انجام دادن یا ندادن اعمالی بوده است که از او خواسته اند. هیچ وقت کودک را به خاطر خودش دوست نداشته اند. شخصیت کودک به صورتی شکل گرفته است که مجبور است برای مقبولیت ، حتما اعمال دلپسند دیگران را انجام دهد. این کودک همیشه با لفظ پسر خوب ، دختر خوب یا پسر بد ، دختر بد ، مورد ارزیابی واقع می شده است.<br />
<br />
معمولا پدران و مادران کمال طلب ، فقط نقاط ضعف کودکان را برجسته کرده و زیر ذره بین می برند. آنها  کمتر در صدد توجه و تقویت نقاط قوت فرزندانشان عمل می کنند. والدین سخت گیر اعتماد به نفس و عزت نفس کودکانشان را به مخاطره می افکنند و به علت برخوردهای شدید با کودکان ، قدرت خلاقیت کودکان را محدود می کنند.<br />
<br />
به هر حال در ذهن ناخودآگاه این کودکان ، احساس حقارت شکل می گیرد و اعتماد به نفس و عزت نفس پائینی دارند. هنگامی که بزرگ می شوند ممکن است در سطح خود آگاه ، از آن بی خبر باشند. این افراد ریشه ضعف شخصیت خود را نمی دانند.<br />
<br />
شخصیت افسرده ، شخصیت وسواسی ، شخصیت کمال طلب ، توجه طلب ، دروغگو و کسانی که سعی در خراب کردن و بی اهمیت جلوه دادن دیگران دارند ، جزء این دسته قرار می گیرند. آنها چون در ناخودآگاهشان احساس بد بودن و کم بودن می کنند و از طرفی افراد دیگر را خوب و برتر می دانند ، سعی در خراب کردن دیگران می کنند. این وضعیت به شخص فشار می آورد و شخص می خواهد به هر قیمتی خود را نشان دهد. گاهی با دروغ ، گاهی با خراب کردن دیگران ، گاهی با قرار دادن خود،  در معرض دید دیگران و ....</span><br />
<br />
 <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;">2 – من خوب نیستم ، شما هم خوب نیستید.</span><br />
<br />
<span style="color: #800080;">اگر خانواده ای گسسته باشد و همواره در خانواده جنگ و دعوا حاکم باشد و کودک شدیدا تنبیه بدنی شود و برای تربیت کودک ارزشی قائل نباشند ، کودک قانون و  هنجارهای اجتماعی را نمی آموزد و انسانهای دیگر را بد می داند و خود را نیز که همواره مورد تنبیه واقع می شده است ، بد می داند . لذا در آینده نه خود را خوب می داند و نه دیگران را . <br />
<br />
این افراد در آینده شخصیت ضد اجتماعی ( antisocial ) یا احتمالا لجوج و لجباز می شوند. ( شعار : همه بی قانونی می کنند من هم هم )<br />
<br />
افراد حسود نیز نه خود را خوب می دانند و نه دیگران را . مشخصه افراد حسود این است که فقط وقتی دیگران گرفتار مصیبت شوند به حال آنها  دل می سوزانند. برای افراد حسود دیگران فقط وقتی خوبند که شکست بخورند و گرفتار مصیبت شوند.</span><br />
<br />
 <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;">3 – من خوب هستم ، شما خوب نیستید.</span><br />
<br />
<span style="color: #000080;">افرادی که خودخواه هستند و شخصیت خود شیفته دارند ، چنین می اندیشند. آنها خود را واجد استعدادها و توانائی های ویژه ای می دانند که دیگران ندارند و فقط افراد یا موسسات خاصی لیاقت همنیشینی با آنها را دارند.</span><br />
<br />
 <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;">4 – من خوب هستم ، شما هم خوب هستید.</span><br />
<br />
<span style="color: #4B0082;">افرادی با شخصیت سالم و اعتماد به نفس بالا هستند. انتقادپذیرند و تحمل بالایی دارند. <br />
<br />
دیر عصبی می شوند و بر احساسات ، عواطف و تکانشهای خود کنترل دارند. در زندگی آرامش دارند و به کام دیگران نیز آرامش می ریزند.  دیگران با دیدن شخصیت سالم آنها آرام می گیرند و آنها سنگ صبورند. <br />
<br />
امیدوارم که شما جزء این دسته باشید ... یا اگر نیستید ،  در کسب چنین نگرشی تمام سعی خود را انجام دهید. ... موفق باشید.</span><br />
<br />
<a href="http://ravanmehrara.blogfa.com/post-119.aspx" target="_blank">http://ravanmehrara.blogfa.com/post-119.aspx</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #000080;">افراد نوع نگاهشان به خودشان و دیگران از الگوی خاصی تبعیت می کند که نشانه شخصیت بهنجار یا شخصیت نابهنجار آنهاست .<br />
<br />
طرز زندگی و احساس شما به کدام یک از 4 گروه زیر نزدیکتر است ؟ شما چگونه به خودتان و دیگران ارزش می دهید؟</span><br />
<br />
1<span style="color: #FF0000;"> – من خوب نیستم ، شما خوب هستید.<br />
<br />
2 – من خوب نیستم ، شما هم خوب نیستید.<br />
<br />
3 – من خوب هستم ، شما خوب نیستید.<br />
<br />
4 – من خوب هستم ، شما هم خوب هستید.</span> <br />
<br />
****************************************&#8203;**********<br />
<br />
<span style="color: #FF0000;">1 – من خوب نیستم ، شما خوب هستید:</span><br />
<br />
<span style="color: #4B0082;">کسانی چنین احساساتی دارند که از کودکی او را به صورت مشروط دوست داشته اند ، به او گفته اند که اگر چنین و چنان باشی تو را دوست داریم ، و اگر چنین چنان باشی تو را دوست نداریم. به هر حال دوست داشتن کودک، مشروط به انجام دادن یا ندادن اعمالی بوده است که از او خواسته اند. هیچ وقت کودک را به خاطر خودش دوست نداشته اند. شخصیت کودک به صورتی شکل گرفته است که مجبور است برای مقبولیت ، حتما اعمال دلپسند دیگران را انجام دهد. این کودک همیشه با لفظ پسر خوب ، دختر خوب یا پسر بد ، دختر بد ، مورد ارزیابی واقع می شده است.<br />
<br />
معمولا پدران و مادران کمال طلب ، فقط نقاط ضعف کودکان را برجسته کرده و زیر ذره بین می برند. آنها  کمتر در صدد توجه و تقویت نقاط قوت فرزندانشان عمل می کنند. والدین سخت گیر اعتماد به نفس و عزت نفس کودکانشان را به مخاطره می افکنند و به علت برخوردهای شدید با کودکان ، قدرت خلاقیت کودکان را محدود می کنند.<br />
<br />
به هر حال در ذهن ناخودآگاه این کودکان ، احساس حقارت شکل می گیرد و اعتماد به نفس و عزت نفس پائینی دارند. هنگامی که بزرگ می شوند ممکن است در سطح خود آگاه ، از آن بی خبر باشند. این افراد ریشه ضعف شخصیت خود را نمی دانند.<br />
<br />
شخصیت افسرده ، شخصیت وسواسی ، شخصیت کمال طلب ، توجه طلب ، دروغگو و کسانی که سعی در خراب کردن و بی اهمیت جلوه دادن دیگران دارند ، جزء این دسته قرار می گیرند. آنها چون در ناخودآگاهشان احساس بد بودن و کم بودن می کنند و از طرفی افراد دیگر را خوب و برتر می دانند ، سعی در خراب کردن دیگران می کنند. این وضعیت به شخص فشار می آورد و شخص می خواهد به هر قیمتی خود را نشان دهد. گاهی با دروغ ، گاهی با خراب کردن دیگران ، گاهی با قرار دادن خود،  در معرض دید دیگران و ....</span><br />
<br />
 <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;">2 – من خوب نیستم ، شما هم خوب نیستید.</span><br />
<br />
<span style="color: #800080;">اگر خانواده ای گسسته باشد و همواره در خانواده جنگ و دعوا حاکم باشد و کودک شدیدا تنبیه بدنی شود و برای تربیت کودک ارزشی قائل نباشند ، کودک قانون و  هنجارهای اجتماعی را نمی آموزد و انسانهای دیگر را بد می داند و خود را نیز که همواره مورد تنبیه واقع می شده است ، بد می داند . لذا در آینده نه خود را خوب می داند و نه دیگران را . <br />
<br />
این افراد در آینده شخصیت ضد اجتماعی ( antisocial ) یا احتمالا لجوج و لجباز می شوند. ( شعار : همه بی قانونی می کنند من هم هم )<br />
<br />
افراد حسود نیز نه خود را خوب می دانند و نه دیگران را . مشخصه افراد حسود این است که فقط وقتی دیگران گرفتار مصیبت شوند به حال آنها  دل می سوزانند. برای افراد حسود دیگران فقط وقتی خوبند که شکست بخورند و گرفتار مصیبت شوند.</span><br />
<br />
 <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;">3 – من خوب هستم ، شما خوب نیستید.</span><br />
<br />
<span style="color: #000080;">افرادی که خودخواه هستند و شخصیت خود شیفته دارند ، چنین می اندیشند. آنها خود را واجد استعدادها و توانائی های ویژه ای می دانند که دیگران ندارند و فقط افراد یا موسسات خاصی لیاقت همنیشینی با آنها را دارند.</span><br />
<br />
 <br />
<br />
<span style="color: #FF0000;">4 – من خوب هستم ، شما هم خوب هستید.</span><br />
<br />
<span style="color: #4B0082;">افرادی با شخصیت سالم و اعتماد به نفس بالا هستند. انتقادپذیرند و تحمل بالایی دارند. <br />
<br />
دیر عصبی می شوند و بر احساسات ، عواطف و تکانشهای خود کنترل دارند. در زندگی آرامش دارند و به کام دیگران نیز آرامش می ریزند.  دیگران با دیدن شخصیت سالم آنها آرام می گیرند و آنها سنگ صبورند. <br />
<br />
امیدوارم که شما جزء این دسته باشید ... یا اگر نیستید ،  در کسب چنین نگرشی تمام سعی خود را انجام دهید. ... موفق باشید.</span><br />
<br />
<a href="http://ravanmehrara.blogfa.com/post-119.aspx" target="_blank">http://ravanmehrara.blogfa.com/post-119.aspx</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زنم پولم بيشتر دوست دارد]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12841.html</link>
			<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 11:58:26 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12841.html</guid>
			<description><![CDATA[نمي دانم چه بگويم تا الان حرف از شكايت زنان از مردان بود ولي اين بار من مي خواهم از اين سمت شكايت كنم<br />
من 5 سال است در شهرستان با همسرم زندي مي كنم هميشه كر مي كردم كه آرامش و ايمان در ادامه زندگي حرف اول را مي زند من يك مهندس در يكي شركتهاي پتروشيمي هستم كه خانه سازماني دارم مي خواهم بگم دغدغه ما در زندگي فقط دوري از خانوادبود الان چند سال است كه مي بينم همسرم به هميشه مي گفت اگه عشق در زندگي باشد همه سختيهارو تحمل مي كنم به يكباره عوض شده يعني با بهانه هاي مختلف مثلا مريضي به شهرمون يعني تهران مي ره وپول مي گيره ومدتها منو تنها در شهر ميگذاره وحتي از حال من نيز جويا نميشه ولي وقتي پولش تموم ميشه چپ وراست زنگ مي زنه <br />
مدت زيادي است اين كارو مي كنه الان يه بچه 2 ساله دارم <br />
باهاش خيلي صحبت مي كنم وقتي مياد پيشم انقدر اذيتم مي كنه كه مجبور ميشم بفرستم پيش خانوادش <br />
موندم چه كنم از يك طرف نمي تونم بااين وضعيت باهاش زندگي كنم و تصميم به طلاق دارم<br />
از طرف ديگر به بچم فكر ميكنم<br />
لطفا بگيدچهكار كنم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[نمي دانم چه بگويم تا الان حرف از شكايت زنان از مردان بود ولي اين بار من مي خواهم از اين سمت شكايت كنم<br />
من 5 سال است در شهرستان با همسرم زندي مي كنم هميشه كر مي كردم كه آرامش و ايمان در ادامه زندگي حرف اول را مي زند من يك مهندس در يكي شركتهاي پتروشيمي هستم كه خانه سازماني دارم مي خواهم بگم دغدغه ما در زندگي فقط دوري از خانوادبود الان چند سال است كه مي بينم همسرم به هميشه مي گفت اگه عشق در زندگي باشد همه سختيهارو تحمل مي كنم به يكباره عوض شده يعني با بهانه هاي مختلف مثلا مريضي به شهرمون يعني تهران مي ره وپول مي گيره ومدتها منو تنها در شهر ميگذاره وحتي از حال من نيز جويا نميشه ولي وقتي پولش تموم ميشه چپ وراست زنگ مي زنه <br />
مدت زيادي است اين كارو مي كنه الان يه بچه 2 ساله دارم <br />
باهاش خيلي صحبت مي كنم وقتي مياد پيشم انقدر اذيتم مي كنه كه مجبور ميشم بفرستم پيش خانوادش <br />
موندم چه كنم از يك طرف نمي تونم بااين وضعيت باهاش زندگي كنم و تصميم به طلاق دارم<br />
از طرف ديگر به بچم فكر ميكنم<br />
لطفا بگيدچهكار كنم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[علاقه شدید به دختر خاله !!!!!!!!!!!! :D]]></title>
			<link>http://www.hamdardi.net/thread-12839.html</link>
			<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 17:41:41 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.hamdardi.net/thread-12839.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
<br />
توی پستهای قبل من یه نگاه کنید .<br />
مال 2 سال پیش هست .<br />
من عاشق دختر خاله ام بودم و اما بچه ها گفتن نه این عشق نیست و ... ( یه سرچ توی پستهام <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" /></span> ) .<br />
<br />
خلاصه ما این 2 سال تمام تلاشم رو کردم که از دستش ندم چون میدونستم هوس نیست و واقعاً علاقه بهش دارم .<br />
<br />
نمیدونم ... هر کاری که میکنه یه جور + برداشت میکنم .<br />
در حالی که اگه یکی دیگه همین کار رو بکنه یه جوری حالشو میگیرم :دی<br />
<br />
این دو سال من درس رو گزاشتم کنار .<br />
با توجه به IQ که داشتم ( البته تعریف نباشه ..) توی یه حرفه تخصصی موفق ترین ها شدم .<br />
الان دیگه دارم به درامد زایی میرسم در سن 19 سال .<br />
شاید سالدیگه ماهیانه 1 تومن راحت باشه ... ( گلد کوست نیستا <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/311.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="311" title="311" /></span> )<br />
<br />
خلاصه یه پسر خاله هم داریم از نوع کنه ! <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/302.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="302" title="302" /></span><br />
ایشون هم درسشون توی وکالت تمام شده و خدا رو شکر چون رقیب من هست بیکار و بی ار میچرخه <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/311.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="311" title="311" /></span><br />
<br />
البته چون همین وکالته رو دلره من یه خورده میترسم چون دیر و زود داره اما دیگه یه کار گیرش میاد .<br />
دختر خاله بنده هم 19 سالشه و چند ماه از من بزرگتر .<br />
<br />
با این اوصاف به نظرتون چی کنم من ؟!<br />
<br />
اینم یه خورده از خصوصیاتمون :<br />
من : 19 ساله . پسر! . ریاضی فیزیک . ( متخصص در یه رشته ای <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/303.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="303" title="303" /></span> ) .جدیداً عینکی ( البته انتی رفلکس <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/310.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="310" title="310" /></span> ) . وزن 60 و قد 180 .اهل درس خدا رو شکر نیستم ( گزاشتمش کنار به خاطر این موضوع )<br />
دخی :19 ساله . دخی . علوم تجربی .در اندیشه های دخترانه .حدوداً هم قد و وزن خودمه . ایشون هم کلاً میونه خوبی با درس نداره <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/43.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="43" title="43" /></span> . ( من فکر میکنم منتظر اینه که یکی با یه اسب تک شاخ سفید رویایی بیاد و خوشبختش کنه .( یعنی مادیگرایی و چشم شناسی ) )<br />
پسر خاله : 23 ساله . لیسانس . وکالت ( بیکار ) . یه طوریه ... <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/311.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="311" title="311" /></span> .یه خورده دخی رو به خاطر وضع مالی پدرش هم میخواد <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/97.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="97" title="97" /></span> . زنش یه خورده بهتر از منه و خوش هیکل تر اما ریختش همچین ...<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/33.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="33" title="33" /></span><br />
<br />
موضوع سربازی من که حدود 1 سالش منتفیه و اون چند ماه دیگه رو یا میرم امریه یا توی شهر خودمون . اونی یکی هم بچه سومه و ...<br />
<br />
نیایم ببینم ...<br />
<br />
ممنون . ببینم چه راح حل های توپی ارایه میدید .<br />
<br />
دوستون دارم . بوس بوس .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
<br />
توی پستهای قبل من یه نگاه کنید .<br />
مال 2 سال پیش هست .<br />
من عاشق دختر خاله ام بودم و اما بچه ها گفتن نه این عشق نیست و ... ( یه سرچ توی پستهام <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" /></span> ) .<br />
<br />
خلاصه ما این 2 سال تمام تلاشم رو کردم که از دستش ندم چون میدونستم هوس نیست و واقعاً علاقه بهش دارم .<br />
<br />
نمیدونم ... هر کاری که میکنه یه جور + برداشت میکنم .<br />
در حالی که اگه یکی دیگه همین کار رو بکنه یه جوری حالشو میگیرم :دی<br />
<br />
این دو سال من درس رو گزاشتم کنار .<br />
با توجه به IQ که داشتم ( البته تعریف نباشه ..) توی یه حرفه تخصصی موفق ترین ها شدم .<br />
الان دیگه دارم به درامد زایی میرسم در سن 19 سال .<br />
شاید سالدیگه ماهیانه 1 تومن راحت باشه ... ( گلد کوست نیستا <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/311.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="311" title="311" /></span> )<br />
<br />
خلاصه یه پسر خاله هم داریم از نوع کنه ! <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/302.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="302" title="302" /></span><br />
ایشون هم درسشون توی وکالت تمام شده و خدا رو شکر چون رقیب من هست بیکار و بی ار میچرخه <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/311.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="311" title="311" /></span><br />
<br />
البته چون همین وکالته رو دلره من یه خورده میترسم چون دیر و زود داره اما دیگه یه کار گیرش میاد .<br />
دختر خاله بنده هم 19 سالشه و چند ماه از من بزرگتر .<br />
<br />
با این اوصاف به نظرتون چی کنم من ؟!<br />
<br />
اینم یه خورده از خصوصیاتمون :<br />
من : 19 ساله . پسر! . ریاضی فیزیک . ( متخصص در یه رشته ای <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/303.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="303" title="303" /></span> ) .جدیداً عینکی ( البته انتی رفلکس <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/310.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="310" title="310" /></span> ) . وزن 60 و قد 180 .اهل درس خدا رو شکر نیستم ( گزاشتمش کنار به خاطر این موضوع )<br />
دخی :19 ساله . دخی . علوم تجربی .در اندیشه های دخترانه .حدوداً هم قد و وزن خودمه . ایشون هم کلاً میونه خوبی با درس نداره <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/43.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="43" title="43" /></span> . ( من فکر میکنم منتظر اینه که یکی با یه اسب تک شاخ سفید رویایی بیاد و خوشبختش کنه .( یعنی مادیگرایی و چشم شناسی ) )<br />
پسر خاله : 23 ساله . لیسانس . وکالت ( بیکار ) . یه طوریه ... <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/311.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="311" title="311" /></span> .یه خورده دخی رو به خاطر وضع مالی پدرش هم میخواد <span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/97.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="97" title="97" /></span> . زنش یه خورده بهتر از منه و خوش هیکل تر اما ریختش همچین ...<span class=""><img class="postimage" src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/33.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="33" title="33" /></span><br />
<br />
موضوع سربازی من که حدود 1 سالش منتفیه و اون چند ماه دیگه رو یا میرم امریه یا توی شهر خودمون . اونی یکی هم بچه سومه و ...<br />
<br />
نیایم ببینم ...<br />
<br />
ممنون . ببینم چه راح حل های توپی ارایه میدید .<br />
<br />
دوستون دارم . بوس بوس .]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>