چهار شنبه ۲۹ آبا ۱۳۸۷, ۰۱:۲۶ صبح
سلام
من از نوجوانی عاشق همسرم بود.او پسر عمویم است.وقتی از میون اون همه دختر تو فامیل به خواستگاری من اومد انگار همه دنیا رو بهم داده بودند.او همه چیز یک مرد ایده ال رو داشت.4سال عقد بودیم تا درس هر دونفرمون تموم بشه.اوایل با هم خوب بودیم اما اونجوری که من میخواستم نبودیم .من دلم میخواست شوهرم عاشقم باشه اما نه از حرفهای عاشقانه خبری بود نه از هدایای عاشقانه..چند باری من براش هدیه خریدم ولی براش خیلی مهم نبود یعنی خریدن و نخریدنش براش خیلی فرقی نمی کرد.فکر می کردم بعد از گرفتن عروسی بهتر میشه.الان که دارم به گذشته بر میگردم میبینم اون روزها خوب بودیم .بعد از به دنیا اومدن پسرم که الان 5 ماه دارد زندگیمون خیلی سرد شده.ما با هم هیچ مشکلی نداریم اما توی زندگی ما عشق معنایی نداره.شوهرم خیلی بی احساس شده.ولی خودش از اینجور زندگی کردن راضیه .شوهرم میگه همه مردها همینطوریند و علاقشون رو ابراز نمی کنند.[/color][/size].رابطه جنسی خیلی کمرنگی هم با هم داریم .من همیشه حسرت زندگی اونهایی رو میخورم که عاشقانه با هم زندگی می کنن دارم کم کم احساس پوچی وزیادی بودن رو میکنم..آخه من خیلی به محبت و عشق شوهرم نیاز دارم..ما میتونستیم خیلی خوشبخت باشیم.. اما نمی دونم چرا برای شوهرم ابراز محبت کردن و بغل کردن و بوسیدن و نوازش کردن زنش لذتی نداره؟چرا سالگرد ازدواج و عقد تاریخ تولد ها رو خیلی راحت فراموش میکنه؟چرا بلد نیست حرفهای عاشقونه بزنه؟مگه این چیزهایی که من آرزوش رو دارم چیز زیادیه؟مشکل اینجا که خودم هم غرورم اجازه نمیده جلو برم .چون اونجوری احساس مکنم که خودم رو بهش تحمیل میکنم.دلم می خواهد شوهرم بهم نیاز پیدا کنه اما چه جوری.....؟
من از نوجوانی عاشق همسرم بود.او پسر عمویم است.وقتی از میون اون همه دختر تو فامیل به خواستگاری من اومد انگار همه دنیا رو بهم داده بودند.او همه چیز یک مرد ایده ال رو داشت.4سال عقد بودیم تا درس هر دونفرمون تموم بشه.اوایل با هم خوب بودیم اما اونجوری که من میخواستم نبودیم .من دلم میخواست شوهرم عاشقم باشه اما نه از حرفهای عاشقانه خبری بود نه از هدایای عاشقانه..چند باری من براش هدیه خریدم ولی براش خیلی مهم نبود یعنی خریدن و نخریدنش براش خیلی فرقی نمی کرد.فکر می کردم بعد از گرفتن عروسی بهتر میشه.الان که دارم به گذشته بر میگردم میبینم اون روزها خوب بودیم .بعد از به دنیا اومدن پسرم که الان 5 ماه دارد زندگیمون خیلی سرد شده.ما با هم هیچ مشکلی نداریم اما توی زندگی ما عشق معنایی نداره.شوهرم خیلی بی احساس شده.ولی خودش از اینجور زندگی کردن راضیه .شوهرم میگه همه مردها همینطوریند و علاقشون رو ابراز نمی کنند.[/color][/size].رابطه جنسی خیلی کمرنگی هم با هم داریم .من همیشه حسرت زندگی اونهایی رو میخورم که عاشقانه با هم زندگی می کنن دارم کم کم احساس پوچی وزیادی بودن رو میکنم..آخه من خیلی به محبت و عشق شوهرم نیاز دارم..ما میتونستیم خیلی خوشبخت باشیم.. اما نمی دونم چرا برای شوهرم ابراز محبت کردن و بغل کردن و بوسیدن و نوازش کردن زنش لذتی نداره؟چرا سالگرد ازدواج و عقد تاریخ تولد ها رو خیلی راحت فراموش میکنه؟چرا بلد نیست حرفهای عاشقونه بزنه؟مگه این چیزهایی که من آرزوش رو دارم چیز زیادیه؟مشکل اینجا که خودم هم غرورم اجازه نمیده جلو برم .چون اونجوری احساس مکنم که خودم رو بهش تحمیل میکنم.دلم می خواهد شوهرم بهم نیاز پیدا کنه اما چه جوری.....؟