تالار گفتگوی همدردی

نسخه‌ي كامل: شاید....
شما هم اكنون متن قالب بندي نشده را مي‌بينيد.مشاهده‌ي نسخه‌ي اصلی
[color=#800080]در چهارراه انتظار ایستاده ام . قطار زمان از کنارم میگذرد .پرتگاه نیستی از دور آغوشش رابه رویم میگشاید ومن از مقابل پنجره های قطار زمان برای تو دست تکان میدهم شاید این بار دیر نیامده باشم[/7272727272color]
از این همه واژه های که میگویند بیا دلتنگ تو هستیم از این همه واژه هایی که فقط به آمدن دعوت میکنند بدون اینکه بدانند چراباید بیایی خسته شده ام
کلمات کوچک میشوند وقتی که مثل دیگران حرف میزنم جمعه ها بوی تکرار میدهند وقتی مانند دیگران تو را میخوانم
میخواهم نظم کلمات رابرهم زنم میخواهم واژه های تازه ای پیداکنم نمیخواهم مانند دیگران تو را بخوانم خواستن من از جنس دیگری ست از جنس خودم
72727272
آنگاه که پیاله های نیازم را در میان دستان لرزانم میفشارم ورو به سوی درگاه تو می آورم شاید تنها امید رسیدن به توست که مرا به رفتن رفتن ورسیدن وامیدارد نکند که اینبار درمیان شلوغی وازدحام زندگی جایی برای من نباشد72727272
جالبه
دوست داشتم
خدا قوت
آن قدر دل کندن از تو سخت است... که در آخرین کوپه از واگن قطار نشسته ام! تا هر چه قدر می شود..... دیرتر ترکت کنم!!!
آدرس مرجع